به گزارش ایسنا، شاید وقتی از کنار یک تابلو نقاشی خیرهکننده که در موزه به نمایش گذاشته شده، عبور میکنید یا تصویر اثر هنری که با مهارت و جزئیات بینظیر خلق شده را در صفحه گوشی موبایل یا تلویزیون تماشا میکنید، به این نتیجه برسید که خلق چنین اثری بدون تعلیم دیدن زیر نظر یک استاد ماهر میسر نباشد، اما شماری از نقاشان چیرهدست تاریخ هنر، واقعا و گاهی حتی سرکشانه، خودآموخته بودند. استعداد منتظر اجازه نمیماند و این هنرمندان راه خودشان را برای دیده شدن پیدا کردند.
در ادامه به معرفی منتخبی از این هنرمندان میپردازیم:
«فریدا کالو»
فریدا کالو (۱۹۰۷–۱۹۵۴)، با نگاه نافذ و خودنگارههای معروفش شناخته میشود. این نقاش مکزیکی که تجربیات زندگی را به زبانی بصری و عمیقا شخصی تبدیل کرد، مدتها پیش از آنکه به نمادی جهانی تبدیل شود، غرق در طراحی بود و دفترهایش را پر از طرح میکرد و آموزشهای اولیه را از چاپگری به نام «فرناندو فرناندس» که دوست نزدیک پدرش بود، دریافت میکرد.
«خودنگاره با گردنبند خار و مرغ مگسخوار» اثر «فریدا کالو»
هنر از همان آغاز برای «کالو» اهمیت زیادی داشت، حتی اگر هنوز آن را بهعنوان حرفه تصور نمیکرد. همهچیز پس از یک تصادف شدید اتوبوس در سن ۱۸ سالگی تغییر کرد و او را با دردی مادامالعمر رها کرد. «کالو» ماهها که بستری در تخت بود، به کمک سهپایه نقاشی مخصوص و آینهای که بالای آن گذاشته شده بود، شروع به نقاشی کرد. او بارها و بارها به تصویر خودش بازگشت. این هنرمند در مقطعی توضیح داد که خودش را نقاشی میکند چون اغلب تنها بود و این سوژه را بهتر میشناخت. «کالو» عمدتا خودآموخته بود و مجموعه آثاری خلق کرد که با صراحتی چشمگیر با درد، هویت و اشتیاق مواجهه دارند. «کالو» در نقاشیهایی مانند «دو فریدا» و «خودنگاره با گردنبند خار و مرغ مگسخوار» تصویری از زنانگی را ارائه میدهد که سرسخت، آگاه به خود و عاری از شرمساری است.
«مادربزرگ موزس»
«آنا مری رابرتسون موزس« (۱۸۶۰–۱۹۶۱) که بیشتر با نام مادربزرگ موزس شناخته میشود، اصلا قصد نداشت، هنرمند شود. این هنرمند بیشتر عمرش صرفا مشغول زندگی رزومره بود: کار میکرد، خانهای را اداره میکرد و زندگی روستایی در آمریکا را تجربه میکرد. اما در اواخر دهه هفتاد زندگیاش، ادامه گلدوزی کردن برای او به دلیل ابتلا به «آرتریت» دردآور شد. پس «موزس» چیز دیگری را امتحان کرد و این بار قلممو به دست گرفت.
«خانه شطرنجی» اثر «مادربزرگ موزس»
«مادربزرگ موزس» بدون آموزش رسمی و بدون مواداولیه درست، همانطور که پیش میرفت خود به خود آموخت و با هر چیزی که عملی و در دسترس بود مثل بومهای مصرفشده یا تختهی اجاق نقاشی میکرد. چیزی که خلق میشد، اظهار نظرهای بزرگ یا تصاویر مُد روز نبود، بلکه صحنههایی بود که مانند خاطرات گرم حس میشدند. در نقاشیهای این هنرمند، جادههای زمستانی، گردهمایی در شهر کوچک و اتفاقات روزمره زندگی روستایی به تصویر کشیده میشد. آثاری مانند «پخت شربت افرا» و «خانه شطرنجی» نشان میدهند چگونه رویکرد سادهاش میتوانست در عین آرامش، قدرتمند باشد.
«مادربزرگ موزس» که در اواخر عمرش کشف و حتی به چهرهای تعیینکننده در هنر فولکلور آمریکایی بدل شد، به ما یادآوری میکند که بینش هنری به آموزش رسمی وابسته نیست و خلاقیت میتواند، بیصدا از راه برسد.
«آنری روسو»
مسیر ورود «آنری روسو»(۱۸۴۴–۱۹۱۰) نقاش فرانسوی پست امپرسیونیسم به دنیای هنر، به هیچ عنوان معمول نبود. «روسو» هرگز در آکادمی آموزش ندید، هرگز پرسپکتیو یا آناتومی را در کلاس درس نیاموخت و بیشتر عمرش بهعنوان مأمور گمرک پاریس کار کرد. نقاشی چیزی بود که خودش، بهآرامی، با دقت در نگاه کردن و پشتکار به آن رسید، تا اینکه در اواخر دهه چهل زندگیاش بازنشسته شد و سرانجام به خودش این فرصت را داد تا طوری نقاشی کند که گویی کار اصلی او است.
«شگفتزده!» اثر «آنری روسو»
جنگلهای مشهورش در تابلوهای نقاشی، از طبیعت وحش نقاشی نشده بودند، بلکه از پاریس و گلخانههای «ژاردن د پلانت»، نمایشگاههای موزهای، کتابهای مصور و تصاویر چاپی بازآرایی میکرد.
همین آموزش خودساخته توضیح میدهد چرا نقاشیهایش مثل آثار آکادمیک نیستند. فضا صاف میماند، برگها مثل برشهای کاغذی روی هم مینشینند، پیکرهها بهطرزی عجیب ساکن احساس میشوند و کل صحنه مثل رؤیایی است که انگار نمیتوانی کاملا در آن قدم بگذاری. در آثاری چون «شگفتزده!» و «رؤیا»، «روسو» جنگل را همانطور نقاشی میکند که در ذهن پرورانده میشود، نه آنطور که در مدرسه تدریس میشود.
«آنا بوبرگ»
آنا بوبرگ (۱۸۶۴–۱۹۳۵) نقاشی سوئدی بود که از طریق استودیوها و کلاسهای درس مسیر ترقی را نپیمود. این هنرمند به جز اقامتی بسیار کوتاه در آکادمی ژولیان در پاریس، بیشتر با حرکت در جهان با چشمان باز، نقاشی کردن چیزی که توجهش را جلب میکرد و بازگشت دوباره و دوباره به آنها، نقاشی کردن را آموخت. او یک بار خودش را «پژوهشگر قطبی» نامید و از بسیاری جهات مثل یکی از آنها زندگی کرد.
«شفق قطبی» اثر «آنا بوبرگ»
«بوبرگ» پس از نخستین سفرش به جزایر «لوفوتن» در شمال نروژ در ۱۹۰۱، بیش از ۳۰ سال پیوسته بازگشت، اغلب تنها سفر میکرد و مدتهای طولانی فقط برای نقاشی میماند. هر وقت میتوانست در فضای باز کار میکرد؛ در باد، سرما و تغییرات ناگهانی نور و گاهی از سهپایه مخصوصی استفاده میکرد که به بدنش بسته میشد تا بتواند در شرایط سخت ایستاده نقاشی کند.
«سرافین لویی»
«سرافین لویی»(۱۸۶۴–۱۹۴۲) که اغلب «سرافین دو سنلیس» نامیده میشود، بخش بزرگی از عمرش را بهعنوان خدمتکار خانه در شمال فرانسه گذراند. او آموزش هنری رسمی کمی دید و زمان کمی برای کارهای شخصی داشت. «لویی» پس از روزهای طولانی تمیزکاری و آشپزی، شبها معمولا پنهانی نقاشی میکرد.

لویی همهچیز را خودش آموخت، از جمله چگونگی ساختن رنگهایش از موم، گیاهان و مواد دیگری که البته هرگز کاملا توضیح نداد. نقاشیهایش سطح را با برگها، گلها و فرمهای تکرارشونده پر میکنند.
«سوزان والادون»
سوزان والادون (۱۸۶۵–۱۹۳۸) در مونمارتر بزرگ شد و خیلی زود شروع به کار کرد. پس از آنکه زندگی کوتاه و خطرناکش بهعنوان بندباز سیرک با یک آسیبدیدگی پایان یافت، شروع به ژست گرفتن بهعنوان مدل برای نقاشان پاریس کرد. او از ۱۸۸۰ تا اوایل دهه ۱۸۹۰ برای هنرمندانی چون رنوار و تولوز-لوترک به عنوان مدل نقاشی نشست. وقتی آنها نقاشی میکردند، او دقیق تماشا میکرد که چگونه بدنها را میکشیدند، چگونه رنگ را مدیریت میکردند و پیکره چطور روی بوم شکل میگرفت. او توان پرداخت هزینه درسهای رسمی را نداشت، پس با نگاه کردن، پرسیدن و با تلاش خودش آموخت.

والادون خیلی زود خودش شروع به طراحی و نقاشی کرد. ادگار دگا آثارش را تحسین کرد، طراحیهایش را خرید و برخی روشهای فنی را به او نشان داد، اما او هرگز وارد آکادمی نشد یا از مکتبی مشخص پیروی نکرد. والادون با کپی کردن نقاشیها در لوور و کار کردن آدمهای اطرافش تمرین کرد.
انتهای پیام