به گزارش سلامت نیوز به نقل از شرق، فقر همیشه با تصویر دراماتیک دستهای خالی، گرسنگی ملموس و بیخانمانی تعریف نمیشود. در لایههای عمیقتر جامعه، فقر شکل فرسایندهتر و بیصداتری دارد؛ رخنه خاموشی که بهتدریج وارد خانهها میشود، اولویتهای زیستی خانواده را تغییر میدهد و جزئیات کوچک زندگی را یکی پس از دیگری مصادره میکند.
این فقر نوین، خط برهوت مطلق نیست؛ بلکه نزول گامبهگام از تراز «زیستن انسانی» به «تلاش مداوم برای بقا» است؛ جایی که حذف یک بسته پنیر پیتزا برای یک کودک، خطکشیدن روی خریدهای بهداشتی اولیه یک زن، کنارگذاشتن موز و گوشت یا انصراف از اشتراک یک پلتفرم موسیقی، دیگر صرفا یک تصمیم اقتصادی ساده به شمار نمیرود، بلکه گواه روشن سقوط چندپلهای کیفیت زندگی و فرسایش تدریجی سلامت روان جامعه است.
طاهره: فقر از جزئیات زندگی شروع میشود
«طاهره»، ۴۱ساله، وقتی از تأثیر گرانی بر زندگیاش حرف میزند، پیش از هر چیز از «فشار روانی» میگوید؛ فشاری که به گفته او گاهی از خود گرانی سنگینتر است: «اولین تأثیری که گرانی روی ذهن و زندگی من داشته، بیشتر از خود گرانی، آن حس استرس، نگرانی و بلاتکلیفی است که از جامعه میگیرم. همین که آدم احساس میکند تمام تمرکز جامعه روی مسئله گرانی رفته، خودش فشار روانی خیلی بیشتری نسبت به خود گرانی ایجاد میکند. گاهی آدم احساس میکند اتفاق خیلی بزرگی در حال رخدادن است که از درکش عاجز است یا خودش تحت فشار آن قرار گرفته و یک فشار مضاعف هم به او وارد میشود.
این حس خیلی بدتری به آدم میدهد». برای او، یکی از ملموسترین نمودهای این فشار، هزینههای بهداشتی و مواد شوینده است: «دومین مسئله برای من مقوله بهداشت است؛ من خیلی لباس میشویم و طبعا خیلی از شویندهها استفاده میکنم و همچنان هم مجبورم استفاده کنم، ولی دیگر آن آرامش خاطر را هنگام استفاده از آنها ندارم. هر بار که میخواهم ماشین لباسشویی را روشن کنم، هر بار که سرویس بهداشتی را میشویم و هر بار که ظرف میشویم، کارهای سادهای که شاید هر آدمی سه، چهار بار در طول روز با آنها درگیر باشد، به ذهن و روح من فشار میآورد. مدام بستهها را نگاه کنم تا ببینم چه زمانی قرار است تمام شوند.
این فشار برای من خیلی ملموس است». این فشار البته فقط به شویندهها محدود نمیشود و به گفته طاهره، حتی نیازهای بهداشتی زنان را هم تحت تأثیر قرار داده است. او میگوید در دوران قاعدگی، در طول یک هفته سه بسته پد بهداشتی مصرف میکرد، اما حالا خرید همان سه بسته حدود ۷۰۰ هزار تومان هزینه دارد. نتیجه، انتخابی است که اساسا نباید انتخاب باشد: «یا مجبورم زمان تعویض پد را طولانیتر کنم یا از برندهای ارزانتر استفاده کنم که گاهی باعث حساسیت میشوند و بر اساس منطق این موضوع نباید چیزی باشد که یک زن از طبقه متوسط اجتماع در شهری مثل تهران نگرانش شود، اما متأسفانه یکی از نگرانیهای من شده است». «طاهره» از تغییر سبد غذایی خانواده هم میگوید: «یکسری محصولات وجود دارد مثل پنیر پیتزا، سوسیس و کالباس، چیپس و چیزهای از این دست. این محصولات شاید جزء سبد اصلی غذایی خانواده یا حتی جزء سبد غذایی بزرگسالان نباشند، اما تمام خانوادههایی که جوان، نوجوان و بچه دارند، به هر حال ناگزیرند از این مواد استفاده کنند. رشد سرسامآور قیمت این محصولات باعث شده هم کمتر از آنها استفاده شود و هم فشار روانی بیشتری را تجربه کنیم. مدام باید فکر کنی آخرین باری که مثلا برای بچه پنیر پیتزا گرفتی چه زمانی بوده است. اگر خیلی نزدیک بوده، به یک بهانه خریدش را عقب بیندازی و به زمان دیگری موکول کنی و درک همین موضوع برای یک پسربچه موضوع سادهای نیست. من نمیتوانم به پسرم بگویم عزیزم یک بسته پنیر پیتزا ۸۰۰ هزار تومان شده و ما فعلا توان خرید آن را نداریم».
حذف سینما، تئاتر و سفر
رفتن به سینما و تئاتر هم تقریبا از برنامه زندگی خانوادهاش حذف شده است: «سینما و تئاتر و این چیزها هم تقریبا میشود گفت که نمیرویم و به سمت پلتفرمهایی رفتهایم که بتوانیم برنامه را آنلاین و در خانه تماشا کنیم». سفر وضعیت مشابهی دارد. طاهره میگوید بخشی از کاهش سفرهایش به جنگ مربوط بوده، اما عامل اقتصادی سهم بزرگی در این تغییر داشته است: «در حوزه سفر هم وضعیت مالی تأثیرگذار بوده. یک بخشش به دلیل جنگ بود، ولی واقعیت این است که بخش بزرگی از آن مسائل اقتصادی است. دیگر در آن حد و استانداردی که دوست داری، نمیتوانی سفر بروی. چون هر بار که یک پولی را برای سفر کنار میگذاریم، موضوعات و اولویتهای مهمتر و بیشتری در زندگی پیش میآید». در حوزه درمان، فشار اقتصادی برای طاهره شکل دیگری پیدا کرده است: «یکسری چیزها مثل داروهای آرامبخش یا داروهای مربوط به سندرم تخمدان پلیکیستیک و مسائل مربوط به زنان که من با آنها در ارتباطم، دیگر برای آدمی مثل من یا شبیه من چیزی نیست که بشود راحت تهیه کرد. دیگر کسی بلند نمیشود برای متفورمین یا داروی آرامبخشی مثل کلردیازپوکساید یا مثلا داروهای دیگر، هر بار برود دکتر نسخه بگیرد که بتواند از بیمه استفاده کند. ما سالهاست این داروها را آزاد خریدهایم اما الان همین کار هم خیلی سخت شده است».
مریم: زندگی در حالت حذف را تجربه میکنم
«مریم»، ۴۰ساله و کارمند یک مؤسسه فرهنگی خصوصی است. او درباره پایینآمدن کیفیت زندگیاش میگوید گرانی ابتدا از سبد غذایی و سبک زندگیاش شروع شده و حالا به جایی رسیده که برای ابتداییترین نیازهایش هم باید اولویتبندی کند. او که باشگاه ورزشی میرود و تمرینات دو انجام میدهد، میگوید: «بدنم به پروتئین و مواد غذایی خاصی نیاز دارد. چیزی که حدود شش ماه است از زندگی من حذف شده، پروتئین وی است. قیمتش یکباره خیلی بالا رفت؛ برند خارجی هم که اصلا موجود نیست و نوع ایرانی آن هم افزایش قیمت وحشتناکی داشته است. قبلا فیله استیک، مرغ، موز و کره بادامزمینی را به صورت هفتگی میخریدم و فشاری به من وارد نمیشد، اما حالا مدتهاست کره بادامزمینی و موز نمیخرم، استیک گوشت را حذف کردهام و فیله مرغ هم خیلی محدود شده است».
به گفته او، حتی مکملهای ضروری هم از خریدهای معمولی به اقلامی تبدیل شدهاند که باید دربارهشان تصمیم گرفت: «منیزیم، آهن، کلسیم و ویتامین دی را قبلا به صورت پک کامل میخریدم، اما حالا گاهی مجبورم ورقهای بخرم تا فشار مالی کمتری داشته باشد و اصلا نمیدانم تا کی از عهده خریدنشان برمیآیم». گرانی پوشاک و کفش نیز بخشی دیگر از این تغییر است. مریم میگوید در شش ماه بهار و تابستان حتی نتوانسته یک شومیز ساده بخرد و همچنان از لباسهای سالهای قبل استفاده میکند. کفش نیز برای او که مسیر زیادی را پیاده طی میکند و ساعات طولانی بیرون از خانه است، باید طبی و مناسب باشد، اما کفشهای قدیمیاش حالا فرسوده شدهاند و پیداکردن کفش ارزان و باکیفیت را تقریبا ناممکن میداند. در کنار اینها، پسانداز نیز از زندگی او حذف شده است. افزایش اجاره و پول پیش باعث شده در خانهای کوچکتر بماند تا هزینه مسکن کمتری بپردازد. سفر هم بهطور کامل کنار رفته است. او ادامه میدهد: «در شش ماه گذشته حتی نتوانستم یک سفر کوتاه داخل کشور داشته باشم. حتی رفتن از تهران تا قزوین با وسایل حملونقل عمومی هم برایم مقدور نبود». مریم حتی آموزشهایی را که میتوانند به ارتقای شغلیاش کمک کنند نیز در فهرست هزینههای قابل حذف قرار داده است. همزمان نگرانی از تعدیلشدن و از دست دادن همین شغل، فشار روانی او را بیشتر کرده است. کافهرفتن که زمانی تفریح سادهای برای او بود، حالا شاید هر دو ماه یک بار اتفاق بیفتد: «حتی وقتی میروم کافه، فقط میتوانم یک چای سفارش بدهم. دیگر نمیتوانم یک کیک هم کنارش بگیرم که حالم خوب شود».
نگرانی مالی به سلامت او و خانوادهاش نیز رسیده است. مریم میگوید گاهی حتی توان رسیدگی به هزینههای درمان پدر و مادرش و امکان انجام چکاپ دندانپزشکی خودش را هم ندارد. در ورزش هم مجبور شده بین بدنسازی و دو با مربی یکی را حذف کند و دو را کنار گذاشته تا با استفاده از اپلیکیشنهای آنلاین خودش تمرین کند. خودرو نیز بهجای امکان ارتقا، به یک هزینه فرساینده تبدیل شده است: «حتی نمیتوانم پراید قدیمیام را با یک تیبا عوض کنم. همین ماشین مدام برایم هزینه ایجاد میکند و از پس هزینههایش هم برنمیآییم». با افزایش قیمت بنزین، استفاده از خودرو نیز محدودتر شده است: «مسیر خانه تا محل کارم طولانی و پرترافیک است، اما تصمیم گرفتهام فقط سه روز در هفته با ماشین بروم و بقیه روزها از مترو استفاده کنم تا بنزین کمتری مصرف کنم. شاید حتی مجبور شوم بعضی رفتوآمدهای درونشهری و دیدن دوستانم را هم حذف کنم. اسنپ هم دیگر برایم صرفه ندارد».
او روایت یکی از دوستانش را هم مثال میزند؛ دوستی که کادر درمان بود و پس از جنگ تعدیل شد. او به دلیل ناتوانی در پرداخت حدود ۱۲ تا ۲۰ میلیون تومان هزینه آندوسکوپی، فعلا درمان دارویی را انتخاب کرده تا شاید در ماههای آینده بتواند هزینه بررسی پزشکی را تأمین کند. مریم حتی مراقبتهای ابتدایی پوست و زیبایی را هم کنار گذاشته است؛ از مرطوبکننده و ضدآفتاب گرفته تا مژه، لاک، کوتاهی مو، اصلاح صورت و ابرو. موهایش زود سفید شده، اما مدتهاست توان پرداخت هزینه رنگ مو را ندارد. میگوید حالا مدام باید تصمیم بگیرد کدام نیاز «ضروریتر» است؛ رنگکردن مو، خرید قرص منیزیم یا حتی تعداد تخممرغهایی که در روز میخورد. او برای حفظ سطح فعلی زندگیاش به دنبال شغل دوم است؛ کاری که بعد از ساعت پنج عصر تا ۱۰ یا ۱۱ شب به صورت دورکاری یا فریلنسری انجام دهد. حتی در انتخاب بیمه تکمیلی نیز مجبور به کاهش تعهدات شده تا هم از حقوقش مبلغ کمتری کسر شود و هم بتواند بیمه را برای پدر و مادر سالمندش حفظ کند. مریم ادامه میدهد این وضعیت فقط تجربه شخصی او نیست. از دوستی میگوید که برای خرید میوه تابستانی بهجای خرید مقدار معمول، دانهای خرید میکند؛ مثلا اگر چهار نفر باشند، چهار سیب یا چهار هلو، نه چون بیشتر نمیخورند، بلکه چون پول خرید بیشتر را ندارد. دوست دیگری که داروی آسنترا مصرف میکند نیز گفته دیگر توان خرید بستهای حدود یکمیلیونو ۲۰۰ هزار تومان را ندارد. مریم میگوید: «همه اینها باعث میشود کیفیت زندگی، سلامت جسم و سلامت روان آدم پایین بیاید. احساس میکنم امید و انگیزهام را از دست دادهام و مدام از خودم میپرسم آیندهام قرار است به کجا برسد. دیگر نمیتوانم تصور کنم روزی خانه بخرم، ماشینم را ارتقا بدهم یا حتی بتوانم از تهران تا شیراز یا اصفهان سفر کنم. به جایی رسیدهام که بین بدیهیترین و سادهترین نیازهای زندگیام باید اولویتبندی کرده و یکی را انتخاب کنم».
محمد: دیگر چیزی برای بهترشدن حالم نمیخرم
«محمد»، ۳۵ساله و کارمند است. او میگوید کاهش کیفیت زندگی برایش از هزینههای بزرگ شروع شده، اما حالا به کوچکترین خرجهای روزمره هم رسیده است: «اگر بخواهم از چیزهای بزرگتر شروع کنم، خانه و ماشین و این چیزها کاملا از زندگیام کنار رفته و حتی دیگر به آنها فکر نمیکنم. یک سالونیم، دو سال پیش هنوز یک کورسوی امیدی داشتم که شاید بتوانم یک قدمی بردارم، اما آن هم کاملا از بین رفته است».
به گفته او، تقریبا تمام هزینههایی را که زمانی برای بهترشدن کیفیت زندگیاش انجام میداده، حذف کرده است: «من اهل ویدئوگیم هستم، اما دیگر برای کنسولم اشتراک و بازی جدید نمیخرم. به عوضکردن گوشی یا خرید لپتاپ هم اصلا نمیتوانم فکر کنم. ساز میزنم، ولی اینکه سازم را عوض کنم یا برایش یک آمپلیفایر بگیرم هم کاملا کنار رفته است». سفر و دورهمی با دوستان هم از زندگی او حذف شده است: «من آدم خیلی اهل سفری نبودم، ولی اگر قرار بود با رفقا سفری برویم، آن هم دیگر حذف شده. قبل از این وقتی با دوستانم جمع میشدیم، شام بیرون میخوردیم، اما دیگر این کار را هم نمیکنیم». با این حال، محمد میگوید که حتی همین هزینههای کوچک برایش حکم آخرین بخشهای قابل حفظ زندگی را دارند: «دیگر هیچ خرج اضافهای که بتواند از نظر احساسی کیفیت زندگیام را بهتر کند، ندارم. فقط کافهرفتن و پول سیگار مانده که همان هم آخر ماه وقتی حساب میکنم، میبینم چه هزینه سنگینی شده است. مثلا برای یک قهوهخوردن با سه نفر از رفقایت بیرون میروی و سه تا قهوه در ارزانترین حالت ممکن ۷۰۰ هزار تومان میشود. با این حال، اگر کافهرفتن را هم حذف کنم، دیگر واقعا چیزی در زندگیام باقی نمیماند که به آن چنگ بزنم». او سرویس استریم موسیقی را نیز با وجود افزایش شدید قیمت همچنان حفظ کرده است: «هزینه این سرویس فکر میکنم حدود پنج برابر شده، ولی حذفکردنش واقعا به من لطمه اساسی میزند. برای من شبیه یک بحران وجودی است».
محمد معتقد است این شکل از زندگی حالا به یک قاعده نانوشته برای بسیاری از کسانی تبدیل شده که درآمد محدودی دارند: «فکر میکنم اغلب ما، حتی بدون اینکه به زبان بیاوریم، موقع خرید هر چیزی اول به این فکر میکنیم که میتوانیم آن را بخریم یا نه؛ فرقی هم نمیکند نیاز پایه باشد یا چیزی که قرار است کیفیت روزمان را بهتر کند. خودم با اینکه خیلی چیزها را دوست دارم، از ساعت و انگشتر و دستبند گرفته تا چیزهای دیگر، چیزی برای بهترشدن حال و کیفیت زندگیام نمیخرم». این حسابوکتاب حتی به یک شام ساده هم رسیده است: «مثلا میخواهم یک شب بیرون شام بخورم یا پیتزا سفارش دهم، اما مدام با خودم حساب میکنم اگر الان یک میلیون تومان برای پیتزا بدهم، پسفردای من چه میشود؟ آیا تا آخر ماه میرسم؟ خیلی وقتها میگویم نمیخورم و صبر میکنم به آخر ماه نزدیکتر شوم تا یک وقت سر یک چیز مهمتر لنگ نمانم».
به گفته محمد، ترس اصلی وقتی بیشتر میشود که پای درمان به میان میآید: «خدا نکند آدم یک بیماری پیدا کند و قرص و دارو بخواهد. یک سرماخوردگی ساده الان ممکن است یک میلیون تومان هزینه داشته باشد. این دیگر تبدیل به یک انتخاب میشود؛ اینکه پیتزا نخورم که اگر سرما خوردم، آن یک میلیون تومان را برای درمان داشته باشم». او میگوید که نتیجه چنین وضعیتی این است که حتی درباره نیازهای اولیه هم دیگر نمیتوان مثل گذشته تصمیم گرفت: «خیلی وحشتناک است که آدم بخواهد اینطور زندگی کند؛ اینکه حتی سر نیازهای اولیه هم دودل شود و برای سادهترین تصمیمها چند برابر گذشته حسابوکتاب کند. انگار دیگر چیزی برای بهترکردن زندگی باقی نمانده و همه چیز فقط شده اینکه ببینیم از پس هزینههای ضروری برمیآییم یا نه».
ثمین: دیگر نمیتوانم اسپاتیفای بخرم
ثمین، ۲۶ساله، میگوید که یکی از چیزهایی که از زندگیاش حذف شده، شاید در نگاه دیگران چندان مهم به نظر نرسد، اما برای خودش بخش بزرگی از زندگی روزمره بوده است: «یکی از چیزهایی که حذف شده و شاید نبودنش برای بقیه مسخره به نظر برسد، این است که من دیگر نمیتوانم اسپاتیفای بخرم. دیگر نمیتوانم موزیک جدید کشف کنم، در حالی که موسیقی و پیداکردن آهنگهای جدید بخش بزرگی از روزهای من بوده است». «ثمین» میگوید که حالا یک خرید ساده روزمره، نیازمند برنامهریزی است: «الان ماجرا اینطور شده که هر بار میخواهم بروم سوپرمارکت، قبلش باید حسابم را چک کنم و ببینم مثلا این هفته میتوانم برای خودم آبمیوه بگیرم یا نه. یا اینکه این هفته میتوانم فلان کالا را بخرم». به گفته او، حتی تعداد دفعات مراجعه به سوپرمارکت هم دیگر اتفاقی نیست و به میزان حقوق باقیمانده و هزینههای پیشرو بستگی دارد: «حتی خرید مرغ هم که از اقلام اصلی سبد غذایی است، به هزینهای تبدیل شده که باید از قبل برایش کنار گذاشته شود. مثلا برای خرید مرغ، ماهی یک بار پول کنار میگذارم اما باز هم نمیشود».
مینا: آرزوهای کوچکم از دست رفت
مینا، ۳۸ساله، از چیزی میگوید که خودش آن را «سقوط چندپلهای کیفیت زندگی» میداند. او در همان ابتدا توضیح میدهد: «تقریبا میشود گفت یک سقوط چندپلهای اتفاق افتاده؛ اینکه زندگی شما نسبت به قبل به صورت کامل متفاوت شده است. منظورم هم سالهای خیلی دور نیست. مثلا سال ۹۷ یا ۹۸ را در نظر بگیرید. در همین چند سالی که گذشته، سطح زندگی کاملا تغییر کرده است». به گفته مینا، مسئله فقط حذف دلخوشیهای کوچک نیست و هزینههای پیشبینینشده هم میتوانند برنامه مالی یک ماه را به هم بزنند: «اگر ماشین یا موبایل خراب شود یا یک خرج کوچک و پیشبینینشده پیش بیاید، کل آن ماه به هم میریزد. حتی ممکن است مجبور شوی به پساندازهایی که از قبل داشتهای دست بزنی یا به فروش بخشی از طلاهایی فکر کنی که برایت حکم پسانداز داشتهاند. یعنی خرابشدن یک چیز کوچک در زندگی، تبدیل به یک فاجعه بزرگ شده است».
او این تغییر را در خریدهای روزمره هم میبیند: «تا همین چند ماه پیش وقتی خرید میکردم، به قیمتها بیتوجه بودم. اینکه روغن چقدر است، میوه چقدر شده یا سبزی چقدر قیمت دارد، برایم موضوعیتی نداشت. اما الان اگر بخواهم میوه، روغن یا لبنیات بخرم، حتما قیمتها را نگاه میکنم. در مورد لباس و وسایل ضروری هم همین اتفاق افتاده. حتی چیزهایی مثل شامپو و کرم که بخشی از روتین زندگی هستند، از برندهای خارجی خوب به برندهای ایرانی معمولیتر تغییر کردهاند. لباسخریدن هم شاید محدود شده به آخر فصل و حراجها؛ آن هم اگر بتوانم یکی، دو دست لباس بخرم». او به ویدئویی اشاره میکند که چند روز پیش دیده و در آن دختری برای خرید یک کفش برنامهریزی کرده بود اما به دلیل افزایش قیمت دیگر نمیتوانست آن را بخرد. او میگوید: «بعضیها او را مسخره کرده بودند که مگر کفش واجب است؟ اما به نظر من اصلا خندهدار نبود. داشتن یک کفش خاص، یک کالای خاص یا حتی رنگکردن ماهانه مو شاید از دور برای بعضیها چیزهای غیرضروری به نظر برسد، اما همین آرزوهای کوچک وقتی یکییکی حذف میشوند، آزاردهندهاند و شور زندگی را از آدم میگیرند». مینا ادامه میدهد: «ما انگار فقط زندهایم، زندگی نمیکنیم. فقط درگیریم که امروز را به فردا برسانیم و از همه چیز کم کنیم. اگر این روند ادامه پیدا کند، به نظرم در یکی، دو سال آینده با یک فاجعه جدی در جامعه روبهرو میشویم. من هم جزئی از همین جامعهام. حتی اگر خودم بتوانم چیزی بخرم، وقتی دوستم، برادرم یا همسایهام امکانش را ندارد، نمیتوانم واقعا آدم خوشحالی باشم و از داشتههایم لذت ببرم. شادی یک چیز جمعی است و وقتی همه به آن نرسیم، برای من هم بیمعنا میشود. این شرایط روی روح و روان من هم اثر گذاشته؛ گاهی به خودخوری و گاهی به عصبیشدن ختم میشود».
وقتی رفاه اولین قربانی گرانی است
حسین ایمانیجاجرمی، جامعهشناس، معتقد است در شرایط نامناسب اقتصادی، رفاه از نخستین بخشهایی است که قربانی میشود و کوچکشدن سفره خانوار فقط به معنای حذف برخی کالاها نیست، بلکه بخشهایی از سبک زندگی، فرهنگ و روابط اجتماعی نیز به تدریج از زندگی مردم کنار گذاشته میشود. به گفته او، در چنین شرایطی «بقا» در رأس قرار میگیرد و بسیاری از هزینههایی که پیشتر بخشی از کیفیت زندگی مردم را تشکیل میدادند، دیگر امکان ادامه پیدا نمیکنند. او با اشاره به وضعیت اقتصادی کشور میگوید وقتی رشد اقتصادی حتی در حد صفر یا منفی باشد، طبیعی است که سفره خانوار کوچک شود و حتی در مواردی بهشدت محدود شود. به اعتقاد جاجرمی، در چنین وضعیتی رفاه ناگزیر قربانی میشود و بخشهایی از کیفیت زندگی که بیشتر با طبقه متوسط گره خورده بود، حذف میشود؛ از میهمانیدادن و میهمانیرفتن و سفر گرفته تا هزینههای فرهنگی مانند خرید کتاب، سینما و تئاتر همه تحت تأثیر قرار میگیرند. به گفته او، این تغییر فقط به تفریح و فرهنگ محدود نمیشود؛ خانوادهها برای تأمین هزینههای ضروریتر ناچارند از بخشهای دیگری نیز بزنند. جاجرمی میگوید: «نمونه روشن آن را میتوان در خانوادههایی دید که هزینههای پزشکی و بهداشتی خود را کاهش میدهند تا بتوانند هزینههای آموزشی، پوشاک و نیازهای فرزندانشان را تأمین کنند. به این ترتیب، خانوار دائما در حال جابهجاکردن اولویتهاست؛ یک نیاز برای تأمین نیاز دیگری قربانی میشود».
این جامعهشناس درباره پیامدهای ادامه این وضعیت معتقد است: «نمیتوان بدون بررسی و دادههای دقیق درباره آینده جامعه پیشبینی قطعی کرد، اما سناریوهای مختلفی قابل تصور است. باید متخصصان حوزههای مختلف درباره آینده اجتماعی ایران صحبت کنند و سناریوهای محتمل را مورد بررسی قرار دهند». به گفته جاجرمی، یکی از این سناریوها میتواند ادامه تحمل فشارها در شرایطی باشد که مردم احساس کنند این هزینهها برای هدفی مشخص و ارزشمند پرداخت میشود. او برای توضیح این مسئله به تجربه دوران جنگ اشاره میکند و میگوید: «در آن زمان نیز مردم با گرفتاریهای اقتصادی مواجه بودند، اما چون بخش بزرگی از جامعه دفاع از کشور را امری اخلاقی و ارزشمند میدانست، میزان گله و شکایت متفاوت بود». از نگاه او، اینکه جامعه به کدام سمت حرکت کند، به عوامل مختلفی بستگی دارد و نمیتوان یک نتیجه واحد برای همه مردم در نظر گرفت. جاجرمی در این میان مسئولیت دولت را بسیار مهم میداند و معتقد است دولت باید شرایط را «شفاف و روشن» برای مردم توضیح دهد. به گفته او، توضیح شرایط میتواند بر میزان تحمل جامعه اثر بگذارد؛ چراکه یکی از عوامل مهم در تحمل فشارهای اجتماعی و اقتصادی، احساس و برداشت مردم از معنای این شرایط است. او مفهوم «روحیه» یا همان مورال اجتماعی را در این زمینه مهم میداند و میگوید: «شرایط یکسان میتواند در جوامع مختلف، پیامدهای متفاوتی داشته باشد. اگر مردم احساس کنند شرایط دشوار امروز در نهایت به هدفی مشخص، مانند استقلال بیشتر یا افزایش قدرت ملی منجر خواهد شد، ممکن است تحمل هزینهها برایشان آسانتر شود».
جاجرمی برای این موضوع فقط به دوران جنگ اشاره نمیکند و تجربه دولت محمد مصدق را نیز مثال میزند. به گفته او، در آن دوره نیز ایران با تحریم قدرتهای بزرگ و توقف خرید نفت از سوی بریتانیا مواجه بود و دولت برای تأمین منابع، اوراق قرضه ملی میفروخت. با وجود مشکلات اقتصادی، افراد زیادی حتی از طبقات کمدرآمد برای خرید این اوراق مشارکت کردند؛ زیرا به دولت اعتماد داشتند. از نگاه این جامعهشناس، نحوه توضیح شرایط برای مردم اهمیت زیادی دارد: «مردم زمانی راحتتر هزینههای یک وضعیت دشوار را تحمل میکنند که بدانند چرا این هزینهها پرداخت میشود، چه هدفی پشت آن قرار دارد و قرار است در نهایت چه نتیجهای به دست بیاید. در غیر این صورت، فشار اقتصادی میتواند به فرسایش اعتماد و کاهش همراهی اجتماعی منجر شود». اما جاجرمی تأکید میکند که توضیح شرایط بهتنهایی کافی نیست: «همزمان باید برای حفظ حداقل استانداردهای زندگی مردم برنامهریزی شود. وزارت رفاه و امور اجتماعی در این زمینه وظیفه مهمی دارد و باید حداقلهایی مانند میزان کالری دریافتی، بهداشت و درمان و آموزش را تضمین کند». او میگوید که هزینه دسترسی به این خدمات باید کاهش پیدا کند و دولت باید با ارائه خدمات بیشتر، امکان حفظ حداقل استانداردهای زندگی را فراهم کند. مسئله از نظر او این است که بخش بزرگی از این خدمات در سالهای گذشته خصوصی شده و حالا از مردم انتظار میرود برای اهداف اجتماعی فداکاری کنند، درحالی که بخشهای مختلف زندگی آنها با معیارهای بازار و منطق بخش خصوصی اداره میشود.
به اعتقاد جاجرمی، این وضعیت یک تناقض جدی ایجاد کرده است: «از یک طرف از مردم خواسته میشود در شرایط دشوار اقتصادی و اجتماعی هزینههای بیشتری را تحمل کنند و از طرف دیگر، بسیاری از نیازهای اساسی زندگی با منطق بازار قیمتگذاری میشوند. در چنین شرایطی، طبیعی است که فشار بیشتری بر خانوارها وارد شود». این جامعهشناس درباره تأثیر نارضایتی اقتصادی بر مشارکت اجتماعی نیز میگوید میان رضایت از دولت، مشارکت و پذیرش وضعیت موجود رابطهای مثبت وجود دارد. با این حال، او تأکید میکند نمیتوان فرض کرد همه مردم از شرایط موجود ناراضی هستند. به گفته او، بخش قابل توجهی از جامعه ممکن است همچنان از وضعیت موجود و سیاستهای فعلی دفاع کند و آنها نیز بخشی از واقعیت اجتماعی ایران هستند. جاجرمی معتقد است برای فهم دقیق این وضعیت، به نظرسنجیها و تحقیقات اجتماعی بیطرفانه نیاز است. مشکل از نگاه او این است که دادههای اجتماعی یا در دسترس نیستند یا منتشر نمیشوند و در نتیجه امکان ارائه تصویری دقیق از جامعه وجود ندارد.
خطر قطببندی اجتماعی
او در ادامه احتمال شکلگیری نوعی قطببندی اجتماعی میان گروههای مختلف را مطرح میکند. به گفته او، بخشی از جامعه ممکن است به دلیل هزینههایی که شرایط موجود بر آنها تحمیل کرده، بهویژه در میان نسل جوان، ناراضی باشند؛ جوانانی که احساس میکنند تحریمها و فشارهای اقتصادی فرصتهای شغلی و آینده آنها را تهدید کرده است. در مقابل، بخشی دیگر ممکن است از سیاستهای موجود دفاع کنند و حاضر باشند هزینههای آن را نیز بپذیرند. با این حال، جاجرمی تأکید میکند برای سنجش وزن هریک از این گروهها، نمیتوان به حدس و برداشتهای شخصی اکتفا کرد. او خواستار انجام تحقیقات بیطرفانه و رصد مستمر وضعیت اجتماعی است و میگوید دانشگاهها، بهویژه دانشگاههایی مانند دانشگاه تهران که سابقه و اعتبار علمی دارند، باید امکان بیشتری برای انجام چنین مطالعاتی داشته باشند. به گفته او، اگر قرار است تصویر واقعیتری از جامعه ایران به دست بیاید، باید دادههای اجتماعی مستقل تولید و منتشر شوند: «دستگاههای دولتی یا مؤسسات وابسته به دولت، به دلیل احتمال سوگیری، نمیتوانند بهتنهایی مرجع مناسبی برای شناخت کامل وضعیت اجتماعی باشند. به همین دلیل، حضور نهادهای دانشگاهی و پژوهشی مستقل در رصد اجتماعی ضروری است».
او در مجموع معتقد است کوچکشدن سفره مردم را نمیتوان فقط با میزان مصرف کالاهای ضروری سنجید. وقتی مردم از سفر، مهمانی، کتاب، سینما، تئاتر و دیگر فعالیتهایی که زمانی بخشی از زندگی روزمره و کیفیت زندگی آنها بوده صرف نظر میکنند، در واقع بخشی از رفاه و زندگی اجتماعی خود را از دست میدهند. اگر این روند ادامه پیدا کند، مسئله دیگر فقط اقتصاد خانوار نیست، بلکه باید درباره پیامدهای اجتماعی آن، میزان اعتماد، مشارکت، امید و همراهی مردم با شرایط موجود نیز نگران بود.
از نگاه جاجرمی، برای جلوگیری از عمیقترشدن این شکاف، دولت از یک سو باید شرایط موجود را صادقانه و شفاف برای مردم توضیح دهد و از سوی دیگر، برای حفظ حداقل استانداردهای زندگی و دسترسی مردم به خدمات اساسی مانند آموزش، درمان و بهداشت برنامه داشته باشد. در کنار آن، جامعه نیازمند دادههای دقیق و مستقل است تا مشخص شود فشار اقتصادی و حذف تدریجی رفاه، واقعا چه تغییری در نگرش، رفتار و مشارکت اجتماعی مردم ایجاد کرده است.
کمرنگشدن معنا و حس زندگی
در همین باره ناصر قاسمزاد، مدیر انجمن حمایت از سلامت و بهداشت روان جامعه معتقد است آنچه در نتیجه فشار اقتصادی از سبد زندگی مردم حذف میشود، فقط چند کالا یا خدمت غیرضروری نیست؛ گاهی بخشی از چیزهایی حذف میشوند که به زندگی معنا، نشاط و احساس «زندگیکردن» میدادند. از نظر او، وقتی فرد به دلیل کاهش قدرت خرید، تفریح، سفر، خرید لباس، رسیدگی به ظاهر، ورزش یا حتی برخی هزینههای درمانی را کنار میگذارد، مسئله فقط کاهش مصرف نیست؛ این تغییر میتواند مستقیم بر سلامت روان و تابآوری فرد اثر بگذارد. او با اشاره به شرایط جنگ و فشارهای اقتصادی ناشی از آن میگوید: «نمیتوان در دوران جنگ انتظار داشت سطح رفاه جامعه مانند دوران عادی باقی بماند. با این حال، این مسئله نباید به معنی رهاشدن مردم در برابر فشار اقتصادی باشد. دولت باید با استفاده از امکانات موجود، میزان آسیبپذیری خانوارها را کاهش دهد و امکان تأمین حداقلهای زندگی را فراهم کند». قاسمزاد میگوید بخش قابل توجهی از کسبوکارها و مشاغل نیز تحت تأثیر بیثباتی اقتصادی ناشی از جنگ و تحریم قرار گرفتهاند و در نتیجه دخل و خرج خانوارها با یکدیگر نمیخواند. به گفته او، جوانان ممکن است در چنین شرایطی آسیبپذیری بیشتری داشته باشند و فشار اقتصادی تأثیر بیشتری بر آنها بگذارد. او یکی از وظایف اصلی دولتها را تأمین اقتصادی و اجتماعی شهروندان میداند و معتقد است آنچه مسئولان درباره کاهش فشار اقتصادی مطرح میکنند باید با سرعت بیشتری در زندگی روزمره مردم دیده شود. به گفته او، محدودیتهای دولت را میتوان پذیرفت، اما این محدودیتها باید شفاف با مردم در میان گذاشته شود. مردم باید بدانند در چه شرایطی زندگی میکنند تا بتوانند در کنار دولت، تابآوری بیشتری داشته باشند. قاسمزاد برای توضیح راهکارهای حمایت از خانوارها به تجربه سالهای جنگ هشتساله اشاره میکند؛ دورهای که در آن دفترچه بسیج اقتصادی، کوپن و نظام توزیع کالاهای اساسی وجود داشت. او معتقد است چنین نظامی که امکان دسترسی خانوار به حداقلی از کالاهای ضروری را با قیمت مناسب فراهم کند، میتواند در شرایط فعلی هم اقدامی کند.
از نظر او، باید متوسط مصرف کالاهای ضروری مانند گوشت، مرغ و سایر اقلام مورد نیاز یک خانوار مشخص شود و دولت بتواند دستکم این سطح از نیاز را تأمین کند؛ نه برای ایجاد رفاه کامل، بلکه برای اینکه مردم امکان ادامه زندگی و حفظ تابآوری خود را داشته باشند. اما فشار اقتصادی فقط در قیمت کالاها دیده نمیشود؛ بخشی از آن در تغییر تدریجی سبک زندگی مردم خود را نشان میدهد.
غیرضروریها، نیازهای روانیاند
قاسمزاد میگوید: «وقتی نظارت بر بازار و شبکه توزیع ضعیف باشد و قیمتها افزایش پیدا کند، بخشی از کالاها و خدمات به تدریج از سبد خانوار حذف میشوند. در چنین شرایطی، مصرف گوشت قرمز، گوشت سفید و ماهی کاهش پیدا میکند، درمانهای پرهزینه ممکن است به تعویق بیفتد و پوشاک و تفریحات نیز از نخستین بخشهایی باشند که کنار گذاشته میشوند». به گفته او، مسئله مهم این است که برخی از همین هزینههایی که در نگاه اول «غیرضروری» به نظر میرسند، در واقع بخشی از نیازهای روانی انسان را تأمین میکنند. فردی که پیش از این برای بهترشدن حالش به باشگاه میرفته، لباس میخریده، به ظاهرش میرسیده، با دوستانش بیرون میرفته یا سفر میکرده، ممکن است با کاهش قدرت خرید همه این فعالیتها را کنار بگذارد. در ظاهر، زندگی او همچنان ادامه دارد، اما کیفیت این زندگی تغییر کرده است.
او با اشاره به هرم نیازهای مازلو توضیح میدهد انسان برای رسیدن به شکوفایی و رضایت، فقط به تأمین نیازهای زیستی احتیاج ندارد. در این سلسله مراتب، نیازهایی مانند هویت، محبت، شغل و خودشکوفایی نیز قرار دارند. به اعتقاد قاسمزاد، وقتی فرد دائم درگیر تأمین نیازهای اولیه زندگی باشد، در سطوح پایینتر این هرم باقی میماند و فرصت رشد و تجربه رضایت از زندگی برای او کمتر میشود. این روانشناس معتقد است نتیجه چنین شرایطی میتواند بهتدریج خود را در اضطراب، استرس و نارضایتی نشان دهد؛ نارضایتی از خود، شغل و شرایط زندگی که فرد دارد. به گفته او، در بخشی از جامعه که تابآوری پایینتری دارد، استمرار این وضعیت میتواند زمینهساز بروز اضطراب و افسردگی شود: «حذف دلخوشیها برای همه گروههای سنی یک معنا ندارد. یک فرد میانسال ممکن است بتواند سفرهای کوتاه و تفریحات مکرر را کنار بگذارد و ترجیح دهد هر چند ماه یک بار سفری با برنامهریزی داشته باشد، اما برای یک جوان، لباس، گوشی، دیدار با دوستان یا سفر ممکن است بخشی از تجربه جوانی و شادابی باشد. وقتی توان مالی برای این تجربهها از بین میرود، «شوق» نیز ممکن است گرفته شود و فرد بیش از پیش درگیر نیازهای اولیه بماند». او در عین حال تأکید میکند پذیرفتن شرایط جنگ به معنای تعطیلشدن زندگی نیست. مردم باید واقعیتهای جنگ و شرایط اقتصادی را بدانند، اما این آگاهی نباید به معنای از بین رفتن امکان «زندگیکردن» باشد. به گفته او، حتی برای جنگیدن و تحمل شرایط سخت نیز انسان به روحیه، توان و شادابی نیاز دارد.
قاسمزاد در این میان نقش رسانهها را مهم میداند. به اعتقاد او، رسانهها، به ویژه صداوسیما، در کنار تقویت روحیه و انسجام اجتماعی باید به آموزش مراقبت از سلامت روان در شرایط بحران نیز بپردازند. او به اضطراب والدین در زمان بمبارانها و بازگشایی مدارس اشاره میکند و میگوید: «آموزشهایی ساده درباره نحوه مواجهه با اضطراب و بحران باید در اختیار والدین، کودکان، جوانان و سایر گروههای جامعه قرار بگیرد. قرار نیست همه مردم برای حل مشکلات روانی خود به روانشناس مراجعه کنند؛ بهویژه اینکه بسیاری از مردم توان پرداخت هزینه این خدمات را ندارند. در نتیجه رسانهها، مدارس، آموزش و پرورش، شهرداری، وزارت فرهنگ و ارشاد و دیگر نهادهای اجتماعی میتوانند از ظرفیت خود برای آموزشهای اولیه و پیشگیرانه استفاده کنند». به گفته قاسمزاد، اگر یک دختر یا پسر جوان دیگر توان پرداخت هزینه تفریح، سفر، خرید لباس یا وقتگذرانی با دوستانش را ندارد، جامعه نمیتواند صرفا از او بخواهد تحمل کند. باید برای حفظ امید به زندگی و جلوگیری از شکلگیری یأس و ناامیدی راهی پیدا کرد. او این را هم اضافه میکند که جنگ و فشارهای اقتصادی تمام خواهد شد و ایران و ایرانی باقی خواهند ماند؛ پرسش اما این است که جامعه ایرانی پس از جنگ با چه میزان آسیب روانی و اجتماعی به زندگی خود ادامه خواهد داد. از نگاه او، همه جنگها آسیبهایی به همراه دارند، اما با سیاستگذاری، تأمین اجتماعی، نظارت اقتصادی و آموزش عمومی میتوان میزان این آسیبها را کاهش داد. آنچه باید حفظ شود فقط توان اقتصادی مردم نیست؛ امید به زندگی، شادابی و تابآوری آنها نیز بخشی از سرمایه جامعه برای عبور از بحران است.