شناسهٔ خبر: 79705131 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه شرق | لینک خبر

نامه‌های یک مادربزرگ؛ پرفروش‌ترین رمان قرن بیستم ایتالیا

فصلی که روزها کوتاه می‌‌شوند

بیابید امروز به روزگار جاودان کودکی برویم و در آن لحظات جادویی به صدای پاییزی مادربزرگ گوش بسپاریم. رمان «آنجا رو که دل تو را می‌‌خواند» در حقیقت نوشته‌ای است که از سوی مادربزرگی برای نوه‌اش به رشته تحریر درمی‌‌آید. آنها که سال‌ها کنار هم زندگی کرده‌اند، پس از تلخی‌هایی، اکنون در فاصله زمانی و مکانی دوری به سر می‌‌برند. و اینجاست که مادربزرگ قصه ما تصمیم می‌‌گیرد برای دختر نامه بنویسد، نامه‌هایی که قرار نیست هیچ‌گاه به آمریکا پست شوند بلکه به یادگار می‌‌مانند تا هنگامی که او به خانه بازگردد.

صاحب‌خبر -

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

 جواد لگزیان: بیابید امروز به روزگار جاودان کودکی برویم و در آن لحظات جادویی به صدای پاییزی مادربزرگ گوش بسپاریم. رمان «آنجا رو که دل تو را می‌‌خواند» در حقیقت نوشته‌ای است که از سوی مادربزرگی برای نوه‌اش به رشته تحریر درمی‌‌آید. آنها که سال‌ها کنار هم زندگی کرده‌اند، پس از تلخی‌هایی، اکنون در فاصله زمانی و مکانی دوری به سر می‌‌برند. و اینجاست که مادربزرگ قصه ما تصمیم می‌‌گیرد برای دختر نامه بنویسد، نامه‌هایی که قرار نیست هیچ‌گاه به آمریکا پست شوند بلکه به یادگار می‌‌مانند تا هنگامی که او به خانه بازگردد. این نامه‌ها روایت زنی دنیادیده است از فرازونشیب ایام که می‌آموزند چگونه از راهی اسرارآمیز از تلخی آشتی‌ناپذیری به شیرینی بخشندگی دست یابیم. مادربزرگ در پاییز ۱۹۹۲ دست‌به‌قلم می‌شود و برای نوه‌اش این‌گونه زیبا می‌‌نگارد: «پاییز، فصلی که روزها کوتاه می‌‌شوند و درختان دیگر به‌آرامی ازت، کلروفیل و پروتئین‌ها را به درون تنه می‌‌کشند و بدین‌سان شادابی و سبزی برگ‌ها از میان می‌‌روند. البته هنوز به شاخه‌ها آویخته‌اند اما می‌دانیم که این زیاد به درازا نخواهد کشید. برگ‌ها یکی پس از دیگری می‌‌ریزند. تو شاهد ریزش آنها هستی و از وحشت وزش باد به خود می‌‌لرزی. و تو با عصیانگری و شادابی و جوانیت همان وزشی بودی که سبب فروافتادن من شد. عزیزدلم آیا تو خود این را می‌‌دانستی؟ و اینکه ما هر دو بر روی یک درخت زندگی می‌کنیم، اما نه در یک فصل...». هرچند گزارش مادربزرگ شامل اتفاقات کوچک روزمره است اما درس‌هایی بی‌شمار برای نسل شتاب‌زده بعدی دارد و آن‌هنگام که بادهای وحشی می‌‌وزند، مادربزرگ به یاری می‌‌آید: «کوچولو آسوده‌دل باش. خودم تو را درمان می‌‌کنم. غذایت می‌‌دهم و وقتی خوب شدی، می‌گذارم پرواز کنی». به‌ویژه در زمانه پرآشوب کنونی که فاصله نسل‌ها روزبه‌روز بیشتر می‌‌شود و مجال گفت‌وگو اندک، این کتاب می‌تواند پلی برای مصاحبت خانوادگی با دختری جوان باشد و به او بگوید که: «خب بره کوچولوی من، حالا تو کجا هستی، تو آنجایی و من دارم برایت می‌‌نویسم... آیا حرف‌های من به تو اطمینان خاطر خواهند داد؟ من این ادعا را ندارم... شاید وقتی که پخته‌تر شوی مرا درک کنی، وقتی که بتوانی راه اسرارآمیز را بپیمایی، راهی که انسان را از آشتی‌ناپذیری به بخشندگی می‌رساند. گفتم بخشندگی و دل‌رحمی، نه دلتنگی. اگر احساس دلتنگی کنی، مانند اجنه‌های بدذات پیش تو خواهم آمد و خیلی آزارت خواهم داد. همین کار را خواهم کرد؛ اگر به‌جای اینکه متواضع و فروتن باشی، پرمدعا شوی، و اگر به‌جای اینکه سکوت کنی، مست حرف‌های توخالی شوی، خواهی دید، که اگر خواب نباشی، لامپ‌ها منفجر خواهند شد، بشقاب‌ها از قفسه‌ها پرواز خواهند کرد، لباس‌ها روی چراغ‌ها خواهند افتاد، از صبح تا شب راحت نخواهی بود. نه، شوخی می‌‌کنم، حقیقت ندارد... من هربار که یک زندگی تلف می‌‌شود، یعنی چون عشق نتوانسته راه خود را در آن باز کند، غمگین می‌‌شوم... یادت باشد وقتی که پخته‌تر شدی و مایل بودی که اشتباهات را به عدالت تبدیل کنی، بدان که اولین انقلابی که باید انجام شود در درون ماست».

نویسنده این کتاب سوزانا تامارو نویسنده رمان، داستان، مقالات و مجلات و ادبیات کودکان و فیلم‌ساز ایتالیایی است. «آنجا رو که دل تو را می‌‌خواند» به 44 زبان ترجمه و پرفروش شد و در سال 1994 جایزه‌ای معتبر را دریافت کرد و در سال 1996 الهام‌بخش ساخت یک فیلم اقتباسی به کارگردانی کریستینا کومنچینی شد.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.