شناسهٔ خبر: 79675286 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

به مناسبت سالروز وفات آیت‌الله طالقانی؛

داستان ابوذر انقلاب 

تهران- ایرنا- کتاب «تک‌درختی در کویر» روایتی داستانی از زندگی آیت‌الله سیدمحمود طالقانی است؛ مبارزی که امام خمینی(ره) او را همچون ابوذر دانست و فرمود «زبان گویای او چون شمشیر مالک اشتر، بُرنده و کوبنده بود.» 

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، امروز پنج‌شنبه ۱۹ شهریور مصادف است با سالروز درگذشت آیت‌الله سیدمحمود طالقانی؛ کسی که سال‌ها در تبعید و زندان‌های دوران ستم‌شاهی علیه ظلم و استبداد پهلوی مبارزه کرد و به ابوذر انقلاب معروف شد و امام خمینی(ره) در وصفش فرمود «آقای طالقانی یک عمر در جهاد و روشنگری و ارشاد گذراند. او یک شخصیتی بود که از حبسی به حبس و از رنجی به رنج دیگر در رفت و آمد بود و هیچ‌گاه از جهاد بزرگ خود، سستی و سردی نداشت».

کتاب «تک‌درختی در کویر؛ روایتی داستانی از زندگی آیت‌الله سیدمحمود طالقانی» است که به قلم زهرا حیدری نوشته شده و به عنوان یکی از مجموعه کتاب‌های «قهرمانان انقلاب» توسط انتشارات سوره مهر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی در قطع پالتویی و در ۱۳۶ صفحه برای نوجوانان به چاپ رسیده است. نویسنده در این کتاب به دوران کودکی طالقانی پرداخته و فراز و فرودهای زندگی او را از مبارزه و تبعید در زمان رژیم ستم‌شاهی تا زمانی که به عنوان نخستین امام جمعه بعد از پیروزی انقلاب، نماز را در دانشگاه تهران اقامه می‌کند، یک به یک روایت می‌کند. اینک به مناسبت چهل و هفتمین سالروز وفات ابوذر انقلاب، برخی از بخش‌های این کتاب را مرور می‌کنیم:

قرآن برای تحقیق و تفکر است

بی‌بی می‌گوید «در آن زمان‌ها مردم قرآن‌ها را فقط سر بخاری می‌گذاشتند یا بر بازوی پهلوانان می‌بستند یا در مراسم عقد و نکاح چند آیه‌ای می‌خواندند و کمتر به تفسیر آن توجه داشتند. آیت الله طالقانی بود که قرآن را به میان زندگی مردم آورد.» خود محمود می‌گوید «وقتی شروع به تفسیر قرآن کردم، برخی مجامع دینی می‌گفتند که کسی چه حقی دارد تفسیر قرآن بگوید. این قرآن باید دربست خوانده شود و مردم فقط آن را قرائت کنند... و من چقدر فشار تحمل کردم تا بتوانم این راه را باز کنم که قرآن برای تحقیق و تفکر است نه فقط خواندن».

در جنگ جهانی دوم، رضاشاه که فکر می‌کرد پیروزی با متحدین است، به حمایت از آلمان برخاست ولی آلمان در جنگ پیروز نشد. متفقین، در شهریور ۱۳۲۰ رضاشاه را به جزیره موریس تبعید کردند و پسرش محمدرضا را به تخت نشاندند. در همین سال انجمن‌های اسلامی دانشجویان به تشویق سید محمود و به همت شاگردانش تشکیل شد. در آن زمان جوانان به مکاتب غربی روی آورده بودند. تلاش آن‌ها این بود که خرافاتی را که وارد دین شده از ذهن مردم و به‌خصوص جوانان دور بریزند و اسلام را دینی سازگار با نوگرایی معرفی کنند. در همان سال‌ها بود که سید محمود در انتشار مجلات دینی و علمی دانش‌آموز، اتحاد مسلمین، آیین اسلام و مجموعه حکمت و تشیع همکاری می‌کرد.

... بی‌بی می‌گوید «در آن زمان، عده‌ای از روحانیون، هر چیزی را که کوچک‌ترین ربطی به دولت داشت، حرام اعلام می‌کردند. می‌گفتند مدارس دولتی حرام است؛ عقد و ازدواج در دفاتر دولتی حرام است؛ رادیو حرام است. آیت الله طالقانی سعی می‌کرد آن‌ها را از حالت سنت‌گرایی بیرون بیاورد و به جای این‌که شب و روز را به دعا و عبادت بگذرانند، قدری هم به مسائل روز و تحولات دنیا توجه کنند».

گفتار رادیویی طالقانی در رادیو تهران دهه ۲۰

در آن زمان که برخی از علما، داشتن رادیو و شنیدن برنامه‌هایش را گناه می‌دانستند، سیدمحمود دعوت رادیو تهران را پذیرفت و در سال ۱۳۲۵، اولین گفتار رادیویی خود را به روشی نو در دو بحث حقیقت تربیت و خداشناسی فطری به صورت پرسش و پاسخ بین روحانی و دانشجو در ۴۰ برنامه هفتگی اجرا کرد. مجموعه آن‌ها با نام گفتارهای دینی، اجتماعی، فلسفی، تربیتی در همین سال چاپ و منتشر شد.

داستان ابوذر انقلاب 

برخی از روحانیون در آن زمان اعتراض کردند که چرا او در رادیو صحبت می‌کند که فحشا و فساد را تبلیغ می‌کند. محمود در جواب این اعتراض‌ها می‌گفت «در شرایطی که دنیا در حال تحول است اگر ما نتوانیم بخشی از این وسیله را پر کنیم، همان بخش هم به فساد می‌افتد.» در همان سال‌ها بود که سید محمود بخشی از نهج البلاغه و قسمتی از کتاب زندگی امام علی(ع) را ترجمه کرد. همواره به محققان و متفکران توصیه می‌کرد که در مورد علی(ع) و حکومت علی(ع) بیشتر تحقیق و مطالعه کنند. (۳۲ تا ۳۴)

۱۰ سال زندان به اتهام تهیه دینامیت برای انفجار در خوابگاه شاه!

(دست‌نوشته طالقانی) «از لواسان به زندان عشرت‌آباد رفتیم. مدتی صورت‌مجلس طول کشید؛ حتی نوع عقیق انگشتر و نوشته روی آن را هم دقت کرده و همه را در پاکتی لاک و مهر می‌کردند. ساعتی بعد از زندان عشرت‌آباد خارجم کردند و به زندان قصر بردند. یک‌سره به زندان شماره چهار رفتیم. پس از کمی توقف در دفتر شماره چهار، باز دستور جدید آمد که مرا به زندان شماره دو ببرند. زندان شماره دو، مخصوص معتادان و قاچاقچیان بود.

همان شب بود که از گرما داشتم هلاک می‌شدم. آن ماست به دادم رسید. از بس گرم بود و تشنه بودم، هی آب ریختم توی ماست و خوردم. فهمیدم آن مامور دلسوز می‌دانست که مرا به کجا می‌خواهند ببرند و آن شب آن کیسه ماست به دادم خواهد رسید... از روز پنجشنبه ۶ تیر تا ساعت ۱۰ یکشنبه ۹ تیر دفتر افسر زندان بودم. معلوم بود که بازجویان مشغول اعتراف‌گرفتن هستند و می‌خواهند صدای اشخاصی را که دچار شکنجه هستند را بشنوم.

پنجشنبه، ساعت از ۱۰ گذشته بود که مرا به بند دو آوردند و در اتاق شماره یک که از همه اتاق‌ها تاریک‌تر بود، بردند در این اتاق زیلویی کثیف و پر از غبار و شیشه خرده بود و هیچگونه وسیله خواب و استراحت فراهم نبود. درِ اتاق را از پشت بستند و روزنه آن را هم گرفتند. از دور صداهای آشنایی به گوشم رسید که با پاسبان‌ها صحبت می‌کردند. صدای پسرم ابوالحسن و خواهرزاده‌هایم بود که هر یک در سلول جدایی بودند. آنها می‌خواستند با صدای سرفه و صحبت با پاسبان‌ها به من بفهمانند که در آنجا هستند ولی معلوم نبود چه بر سرشان آمده و در چه وضعی هستند.

تا نزدیک صبح، با اعصاب متشنج و فشار گرما بین موت و حیات به سر می‌بردم. هر روزنه امیدی بسته بود به جز استغاثه به درگاه باری تعالی "اللهم فرج عنا و جمیع المسلمین" فردای آن روز، طبیب آمد و مرا معاینه کرد و فشار خونم را مضطرب و در حال نوسان بین ۱۶، ۱۱، ۱۲ تشخیص داد و قلب و اعصابم را ناراحت دید و اعلام خطر کرد».

پس از ماه‌ها بازداشت و پرونده سازی محاکمه سیدمحمود و سایر اعضای نهضت آزادی در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۴۲ شروع شد. در پرونده سیدمحمود نوشته شده بود «به اتهام پخش خطبه و اعلامیه توهین‌آمیز به انقلاب سفید شاه و مردم، تهیه دینامیت برای انفجار خوابگاه شاه در سعدآباد و ایراد سخنرانی تحریک‌آمیز بر ضد دولت.» رژیم تصمیم گرفته بود این دادگاه، مخفی و غیرعلنی و بدون حضور خبرنگاران برگزار شود.

با شنیدن این خبر، سیلی از اعتراض و تلگراف از داخل و خارج کشور و از سوی دانشجویان آلمان و فرانسه و هلند و هند و سازمان‌های کارگری فرانسه سرازیر شد. همه خواهان علنی شدن محاکمه بودند. دادگاه در محوطه کاملاً نظامی پادگان و در محاصره نظامیان تشکیل می‌شد. در داخل سالن دادگاه، تابلوی بزرگی دیده می‌شد که روی آن نوشته شده بود «خدا، شاه، میهن» وقتی هیات دادرسان وارد می‌شد سیدمحمود تنها کسی بود که از جای خود بلند نمی‌شد و خونسرد در جای خود می‌نشست.

در تمام جلسات دادگاه، به سوالات و تذکرات رئیس دادگاه توجهی نمی‌کرد. سکوت می‌کرد و جوابی نمی‌داد؛ چون دادگاه را به رسمیت نمی‌شناخت. حتی گاهی اوقات خودش را به خستگی و خواب می‌زد. با آنکه هیچ‌وقت عادت نداشت که در جمع، تسبیح به دست بگیرد و ذکر بگوید، گاهی در دادگاه و ساعات محاکمه یک تسبیح بلند که دانه‌های درشت چوبی داشت، به دست می‌گرفت و زمزمه می‌کرد و صدای به هم خوردن دانه‌های درشت تسبیح او در فضای سالن می‌پیچید.

داستان ابوذر انقلاب 

در بیرون دادگاه، مردم و اساتید و دانشجویان، پیگیر محاکمه و نتایج آن بودند و سرانجام بعد از چندین جلسه، دادگاه با اعلام رای محکومیت ۱۰ سال زندان برای سیدمحمود و مهندس بازرگان تا ۶ سال زندان برای سایر همرزمان به ماموریتش پایان داد. این حکم با اعتراض‌های زیادی در داخل و خارج از کشور مواجه شد؛ از جمله دانشجویان مقیم آمریکا، در داخل عبادت‌گاه مقر سازمان ملل متحد در شهر واشنگتن متحصن شدند و دست به اعتصاب غذا زدند. دکتر مصطفی چمران شاگرد باوفای محمود که در آن زمان در آمریکا درس می‌خواند، نقش فعالی در این حرکت داشت. (۷۰ تا ۷۳)

نوشتن تفسیر قرآن در زندان

سیدمحمود در آن روزهای سخت زندان که به هیچ منبعی دسترسی نداشت، قسمتی از کتاب تفسیر پرتوی از قرآن را نوشت. از همه علوم مثل فیزیک، زیست‌شناسی، زمین‌شناسی، تاریخ، پزشکی، فلسفه و روان‌شناسی در تفسیرش استفاده کرد. خود در مقدمه جلد یکم پرتوی از قرآن نوشته است «خواننده عزیز! اگر در مطالب این مقدمه از کتاب لغزشی یافتید، تذکر فرمایید و معذورم بدارید. زیرا در مدتی نگارش‌یافته که از همه جا منقطع بوده و به مدارکی دسترسی نداشتم و مانند ذره‌ای در میان قبر به سر می‌بردم».

روش محمود این بود که آیه‌های قرآن را متناسب با زمان، تفسیر می‌کرد. اعتقاد داشت که دستاوردهای معرفت بشری پیوسته در روشن کردن حقایق ثابت قرآن در هر عصری و در هر شرایطی بسیار موثر است. به همین علت بود که تفسیرهایش بر دل جوانان می‌نشست و همه مشتاقانه پای درسش حاضر می‌شدند.

سیدمحمود در زندان هیچ فرقی بین خود و دیگران قائل نبود. رختخوابش را خودش جمع می‌کرد و در این کار به کسی اجازه نمی‌داد. در مورد جارو کردن هم نوبت خودش را رعایت می‌کرد. یکی از هم‌اتاقی‌هایش می‌گوید: در زندان، تقسیم کار داشتیم. گرفتن غذا و آماده کردن ظرف‌ها به نوبت انجام می‌شد. سیدمحمود، مسئول سبزی پاک‌کردن بود. یک روز با خنده گفت «شما مشکل‌ترین کار را به من محول کرده‌اید. چون کارهای دیگر هر روز نیست ولی سبزی پاک کردن هر روز هست».

در اوج حاکمیت و خفقان و ترور ساواک، از گفتن سخن حق و افشای ماهیت رژیم خودداری نکرد. در دوران سخت و تنگ زندان که دستش از همه جا کوتاه و از کتاب و امکانات محروم بود، محکم و آهنین‌وار ایستاد و حتی در زندان نیز کلاس درسش را تعطیل نکرد. «نمی‌گذاشت محیط زندان برایمان خسته کننده باشد. جلسات تفسیر و نهج البلاغه برای ما گذاشته بود. وضعیتش در زندان طوری بود که همه از او حساب می بردند؛ حتی ماموران، جرات شکنجه او را هم نداشتند. (۷۵ تا ۷۷)

تجلیل از نوشته ضد اسرائیلی جلال آل احمد

شمس آل احمد برادر جلال‌آل‌احمد می‌گوید: آقا تازه از زندان آزاد شده بود. با جلال، سر دوراهی قلهک قرار گذاشته بودم. با دسته‌گلی به خانه آقا در پیچ شمیران رفتیم. گروهی جمع بودند. جلال زانو زده بود و همانطور که سیگار اشنو می‌کشید گفت «آقا ابو قراضه‌ای داریم؛ بیایید برویم چند روزی بگردیم در گلیرد و اورازان و...»

بعد حرف به اسرائیل کشید و آقا از نوشته تازه جلال بر ضد اسرائیل، خوشحال بود. معلوم بود در زندان هم از مسائل روز آگاه بوده است. خود جلال می‌گوید «من در تعجب بودم که چگونه می‌شود این مرد در بین عامه مردم این‌قدر محبوبیت داشته باشد تا آن‌که روزی در معیتش در طالقان قدم می‌زدیم. دیدم که ایشان به هر شخصی از کارگر و کشاورز و غیره که می‌رسد، تقدم سلام می‌گیرد و از وضع کار و معیشت و اهل و عیالش می‌پرسد و به زبان خودشان با آنها صحبت می‌کند».

یاد حرف یکی از اهالی افتادم که می‌گفت: با سیدمحمود می‌رفتیم. به چوپانی برخورد کردیم که از روستاهای اطراف بود. چوپان از شوق خواست دستش را ببوسد، نگذاشت. شنیده بود که آن چوپان بی‌سواد شعرهای خوبی می‌گوید. تشویقش کرد که از شعرهایش بخواند. آن چوپان هم چندبیتی از اشعار عامیانه‌اش را خواند. سیدمحمود، صله به او داد و گفت «چه ذوق‌ها و استعدادهای سرشاری کوفته و کشته می‌شوند».

سید محمود، مسجد را فقط محل عبادت نمی‌دانست. بلکه آن را پایگاه مذهبی و اجتماعی و سیاسی می‌دانست. به بازسازی مساجد خیلی اهمیت می‌داد و از مهندسان متعهد برای طرح و نقشه آنها کمک می‌گرفت و کمک‌های نقدی بازاریان را برای پیشبرد کار قبول می‌کرد. مساجدی که با نظر او احداث یا تجدید بنا شد، اغلب در روستاها و مناطق محروم بود. می‌گفت «در شهرها مسجد زیاد داریم. بهتر است به ساختن دبیرستان یا دانشگاه اقدام کنیم». (۸۳ تا ۸۴)

کلاس درس برای ماموران رژیم شاه

یکی از افسران مورد اعتماد ساواک، مامور بردن سیدمحمود به زاهدان شده بود تا از آنجا او را به زابل ببرند. آن شب هواپیما به علت نامساعدبودن هوا در زاهدان به زمین ننشست و به تهران برگشت. افسر جوان محمود را به اتاقی در ژاندارمری می‌بَرد و می‌گوید «شما بخوابید. من هم پشت در می‌نشینم.» سید محمود با شوخی به مامور می‌گوید «این‌طور که نمی‌شود. چهار ساعت من می‌خوابم؛ تو کشیک بده؛ چهار ساعت هم تو بخواب، من کشیک می‌دهم.» بعد کتابی به او می‌دهد و می‌گوید «این را بخوان تا دست کم سرگرم شوی».

خود سیدمحمود می‌گوید «افسر مؤدبی بود. صبح که بیدار شدم، دیدم کتاب را خوانده است. دوباره به طرف فرودگاه حرکت کردیم. این بار هواپیما در زاهدان به زمین نشست. فردای آن روز به اتفاق همان افسر با ماشین به سوی زابل حرکت کردیم. در بین راه، در اثر خرابی و خاکی بودن جاده، قدری توقف کردیم. آن افسر مرا آزاد گذاشت و رفت. ساعتی بعد برگشت. گفتم ما را رها کردی کجا رفتی؟ ممکن بود من فرار کنم. افسر جواب داد این آرزوی قلبی من است. حتی حاضرم شما را تا آن طرف مرز برسانم».

داستان ابوذر انقلاب 

سیدمحمود در زابل مورد استقبال مردم قرار گرفت. پس از چندی بتول خانم و مجتبی هم به زابل رفتند تا با هم زندگی کنند. «محمود در زابل یک اتاق به مبلغ ۳۰۰ تومان اجاره کرده بود و اجاره را هم خودش می‌پرداخت. من و مجتبی -پسر کوچکمان- هم رفتیم پیش محمود. اتاق دم در، جای پاسبان‌ها بود که مراقب محمود بودند. آنها یک شب در میان کشیک می‌دادند. عید نوروز که شد، دخترها برای دیدن محمود به زابل آمدند».

سیدمحمود در حیاط کوچک خانه‌اش در زابل، سبزی کاشته و خودش را با آنها سرگرم کرده بود. از غذای خودش به ماموران هم می‌داد. حتی برای آنها کلاس درس گذاشته بود. گاهی به بهانه قدم زدن به میان مردم فقیر و بیچاره می‌رفت تا با وضع زندگی‌شان آشنا شود. دخترش اعظم می‌گوید «چند سالی بود که در زابل قحطی شده بود. افغانستان، آب رودخانه هیرمند را به سوی ایران بسته بود. بچه‌های مردم همه مریض بودند. دست و پاهای لاغر و شکم‌های بزرگ و باد کرده داشتند. مردم دختران و احشام خود را برای تکه نانی می‌فروختند. همان سال باران غیرمنتظره‌ای بارید. مردم آنجا می‌گفتند که این باران نتیجه قدم‌های خیر سیدمحمود است».

۶ ماه از ورود سیدمحمود به زابل می‌گذشت که دستوری از مرکز رسید. آنها مدت تبعید محمود را از سه سال به یک سال و نیم تخفیف داده بودند. او می‌بایست یک سال باقی‌مانده را به بافت کرمان می‌رفت. ماموران بلافاصله او را به بافت منتقل کردند. محمود در بافت هم خانه‌ای گرفت و اجاره آن را خودش می‌پرداخت. خانه بزرگی بود که یک درش رو به بیابان باز می‌شد. آن در، مخصوص یاران و شاگردانش بود تا کسی متوجه رفت و آمد آن‌ها نشود.

در آن خانه هم برای دل‌خوشی قدری گُل و سبزی کاشته بود و چندتایی هم جوجه نگه می‌داشت. سیدمحمود کم‌کم متوجه شد که مردم آنجا به مسجد و نماز توجهی ندارند. با اصرار و پافشاری، ماموران را راضی کرد که نمازش را در مسجد اقامه کند. طولی نکشید که مردم متوجه شدند و نماز انفرادی سیدمحمود به نماز جماعت تبدیل شد. سپس با کمک مردم به تعمیر مسجد کهنه و مخروبه آنجا اقدام کرد و در گوشه‌ای از مسجد کتابخانه کوچکی تشکیل داد. چند کتاب به مسجد برد و به خادم مسجد سفارش کرد که کتاب‌ها را به بچه‌های مدرسه بدهد تا بخوانند و برگردانند (۹۶ تا ۹۸)

آبی که بر آتش خشم مردم ریخت

همه جا چو افتاده بود که امام می‌خواهد بیاید. هفته ساواک‌کشی بود. مردم روی دیوارها مشخصات ساواکی‌ها را نوشته بودند. نام، نام پدر، نام زن، تعداد بچه و پلاک خانه و کوچه و خیابان و حتی رنگ ماشین و ریخت و قیافه ساواکی‌ها را هم نوشته بودند. هر کس نام ساواکی محله خودش را می‌نوشت. سیدمحمود پدرانه از مردم خواست که از انتقام‌گیری و مجازات‌های خودسرانه دست بکشند. بی‌بی می‌گوید «اگر آقای طالقانی نبود، چه کشتاری می‌شد توی همین تهرون. نام طالقانی آبی بود که بر آتش خشم مردم ریخته می‌شد».

روز چهارم بهمن، با اعلام خبر اشغال نظامی فرودگاه مهرآباد و لغو پروازهای داخلی و خارجی، انبوهی از مردم خشمگین، محوطه فرودگاه را محاصره کردند و خواستار آمدن امام شدند. هر لحظه ممکن بود برخورد خونینی بین مردم و نظامیان رخ دهد. سیدمحمود به سرعت عازم فرودگاه شد. مردم را به آرامش و پایداری دعوت کرد. سپس با گروهی از خلبانان و مقام‌های سازمان هوایی ملی در داخل باشگاه هواپیمایی مذاکره کرد.

چرا این‌قدر پیر شده‌ای؟

بعد از چند روز، فرودگاه مهرآباد باز شد و رسماً اعلام شد که روز دوازدهم بهمن امام خمینی(ره) به ایران باز می‌گردد. یکی از کسانی که در روز دوازدهم بهمن در فرودگاه مهرآباد بود، می‌گفت: سرانجام انتظار سرآمد. از سالن طبقه دوم قامت حضرت امام را همراه مرتضی مطهری و کسان دیگر رویت کردم... وقتی ازدحام شد، چشمم به گوشه‌ای افتاد که آیت الله طالقانی با یکی از فرزندانش روی زمین نشسته بود. بعد از پایان مراسم، او را ندیدم. در حالی که به بیرون فرودگاه می‌رفتم، دیدم امام و آیت الله طالقانی ایستاده اند و صحبت می‌کنند. شنیدم که امام به او می‌گفت «چرا این‌قدر پیر شده‌ای؟ چرا تمام محاسن شما سفید شده؟!»

داستان ابوذر انقلاب 

هنوز هم عوامل رژیم روی کار بودند. شب بیستم بهمن بود. مردم دست به حمله مسلحانه زدند و به کلانتری‌ها، فرماندهی‌ها، پادگان‌ها و پایگاه‌های ساواک حمله کردند شهربانی در حال سقوط بود. ساعتی بعد خبر دادند که پادگان‌ها یکی پس از دیگری سقوط می‌کند. مردم، عده زیادی از عناصر رژیم را دستگیر کرده بودند و به دفتر محمود می‌بردند. در میان آنها روسای ساواک و فرماندهان ارتش و شهربانی دیده می‌شد. سید محمود به مردم گفت «هیچ‌کس حق توهین و اهانت به زندانیان و دستگیرشدگان را ندارد».

زندانیان پس از یک بازجویی مقدماتی به دفتر امام تحویل شدند. چندین کامیون سلاح و اسناد و مدارک ساواک هم به دفتر سیدمحمود آورده شد. همان روز، ایستگاه رادیو و تلویزیون نیز به تصرف انقلابیون درآمد. سیدمحمود در پیام کوتاهی که از رادیو پخش شد، از کارکنان رادیو و تلویزیون خواست که فوری بر سر کار خود برگردند. (۱۱۷ تا ۱۱۹)