شناسهٔ خبر: 79624655 - سرویس اجتماعی
نسخه قابل چاپ منبع: تابناک | لینک خبر

شباهت و تفاوت ما با علی نیکزاد/ مردم هم تعجب می‌کنند؛ اما از چیزهای دیگر

نایب رئیس مجلس شورای اسلامی گفته است: در برخی سفرها دچار تردید می‌شویم که آیا مقصد پرواز همان‌جایی است که اعلام شده است یا خیر؛ چرا که با دیدن وضعیت ظاهری ا... نایب رئیس مجلس شورای اسلامی گفته است: در برخی سفرها دچار تردید می‌شویم که آیا مقصد پرواز همان‌جایی است که اعلام شده است یا خیر؛ چرا که با دیدن وضعیت ظاهری افراد شک می‌کنیم.

صاحب‌خبر -
نب

مهدی محمدی کلاسر *- آقای نیکزاد را سالهاست که  می‌شناسم. از آن روزِ اردبیل، از همان بقعه‌ی شیخ‌صفی که بویِ تاریخ می‌داد و سنگ‌هایِ کهنه‌اش، زیرِ پایِ کارگرانِ مرمت، غبارِ قرن‌ها را به آسمان می‌فرستادند. آن روز، مدیرکلِ مسکن بود، اما در همان نگاهِ اول، آدم می‌فهمید که این مرد، از این جایگاه، بزرگ‌تر است. منِ خبرنگار، که چشمم به جزئیاتِ رفتار و گفتار تیز شده، دیدم که سطحِ کار و تیپ رفتاری‌اش، و شیوه‌ی برخوردش، یک سر و گردن از مدیرانِ تراز استانی بالاتر است. با خود گفتم: این مرد، به جایی می‌رسد. و رسید. اما....

اما امروز، با حسرتی عجیب، می‌پرسم: آن نیکزادِ اردبیل، کجاست؟ همان که در مصاحبه، وقتی داشت پاسخ اظهارات رئیسِ سازمانِ ایرانگردی و  جهانگردی استان را می‌داد، اما با همان منشِ معروفش گفت: «مبادا بنویسید در پاسخ به فلانی. شأنِ من، پاسخ به هر حرفی نیست. من حرفِ خودم را می‌زنم.» و چیزی فراتر از اینها می‌نمود. کاش، کاش همان نیکزاد، هنوز همان حرفِ خودش را می‌زد. اگر همان بود، داستانِ برخورد پسرش با پلیس راهور، به  دوربین‌هایی که یک‌دفعه کور شدند، نمی‌رسید. طورِ دیگری رقم می‌خورد.و حالا می‌گویند حادثه در هیچ دوربینی ثبت نشده. در میدانِ ونکِ تهران، که مگر خلوت‌ترین جایِ شهر است؟

***

ما بدون سوار شدن بر هواپیما تغییرات را می‌بینیم

بگذریم... بیاییم سراغِ اظهاراتِ تازه‌شان. راستش، حرف‌هایشان چندان هم تازه نیست. او می‌گوید در برخی سفرها دچار تردید می‌شویم که آیا مقصد پرواز همان‌جایی است که اعلام شده است یا خیر؛ چرا که با دیدن وضعیت ظاهری افراد شک می‌کنیم. ایشان احتمالا درست می‌گویند.  ما هم که در همین کوچه‌پس‌کوچه‌هایِ شهر خودمان هر روز راه می‌رویم، شهری می‌بینیم که انگار غریبش شده‌ایم. همه چیز فرق کرده است اما نه آنگوننه که آقای نیکزاد روایت می‌کنند. یک مغازه، یک جنس، دو قیمت. در یک مکان و در یک زمان و در یک مغازه. مگر می‌شود این تغییر سریع و لحظه‌ای؟! یا پدری که هر چه بیشتر کار می‌کند، عقب‌تر می‌افتد. خطِ پایان، هر روز دورتر می‌شود. می‌دوند اما به جایِ رسیدن، از هدف فاصله می‌گیرند.

یا یک کارمندِ متخصص، با بیست سال سابقه، با همۀ آن رتبه‌ها و سمتها و پیشرفت‌هایِ حرفه‌ای، امروز معادل پنجاه دلار کمتر از اولین حقوقِ ماهِ اولِ کارش می‌گیرد؟ این را چه کسی باید باور کند؟ او پس از سفر با هواپیما و در شهر مقصد، تغییرات را متوجه می‌شود و ما در مبدا؛ بی آن که سفر کنیم یا سوار هواپیما شده باشیم شاهد عجیب‌ترین تغییراتیم. اودر مقصد، نگرانِ روسریِ زنان است، اما ما در مبدأ،  سرخورده  «توسری».

آقای نیکزاد، از همان روزِ مدیرکلی تا امروز که انواع پست ها و سمت ها را گرفته‌اید و تحوبل داده‌اید، حساب کنید با اعداد و ارقام چه کرده‌اید. با پول ملی چه کرده‌اید. طبقه‌ی متوسط را ببینید که چگونه روزبه‌روز فقیرتر شد. یارانه‌ای که می‌دهیم، که هیچ، کالابرگش هم حالا به نیم‌کیلو چایِ خشک  نمی‌ارزد. و این فقر و این فقیرتر شدن، چنان تلخ است که گاه به کفر می‌کشد؛ حجاب که در برابرِ آن، هیچ است.

***

درد در روسری نیست، در سر است

آقای نیکزاد، اگر درد را خوب می‌شناختید، می‌فهمیدید که درد، در روسری نیست؛ درد در «سر» است. باید سری مانده باشد که به روسری هم برسیم. منِ شهروند ابتدا باید بودنم و نفس کشیدنم و ارزش داشتنم برایم مسجل باشد که بعدش به چیزهای دیگر برسم. 

پیامبرِ ما، در میانِ نماز، صدایِ گریۀ نوزادی را شنید و نماز را کوتاه کرد تا مادر به دادِ بچه برسد. اگر بعضی از همین آقایانِ امروز، در آن نمازِ جماعت بودند، چه بسا توئیت می‌زدند که چرا آیینِ خدا را به پایِ یک بچه سبک گرفتی؟ اما پیامبر، حتی آن نوزاد را یک انسانِ کامل می‌دید که نماز طولانی، مبادا نوزاد را از طعامش محروم کند. و یک مادر را، ارزش می دانست و ارزش می داد. نماز را تندتر خواند تا مادر را از دلهره نجات داد. اینها ارزش‌هایِ اولیه‌اند؛ همانهایی که اگر فراموششان کنید، ناگهان شهری غریبه را خواهیم یافت یا مردمانی که غریبه‌ترند. آن وقت شما در این شهر هیچ کس را نخواهی شناخت.  اما پیامبر(ص) آن زن را دید و آن کودک را هم. و همین واقعه آنچنان اهمیت دارد که از لابلای تاریخ، به دست امروز هم رسیده و ماندگار شده است. ابتدا باید همین مردمان را دریابید.

***

حجاب، ابتدا  در نگاه ماست 

اما حجاب، پیش از آنکه در روسریِ زن باشد، باید در چشمِ مرد باشد. و حجاب اساسا برای زن و مرد است.   ابتدایش در چشم های ماست. تا چشم تربیت نشود و عفیف نباشد، حرصِ آن، با پوشیده‌ترینِ شکلِ جنس مقابل هم، تحریک خواهدشد. اما باور کنید در کوچه و خیابان، مردان و زنانی هستند که اصلاً نمی‌بینند مویِ چه کسی باز است یا آستینِ چه کسی کوتاه؛ چشم‌هایشان عفیف می‌بینند. حواسشان به کار خودشان است.

شباهت و تفاوت ما با علی نیکزاد/ بله آقای نماینده؛ عجیب است این همه تغییر

علاوه بر این، در این روزگار، بسیاری از همین مردم اصلا چشم‌شان دنبال چیزی است که سخت می‌یابند یا نمی‌یابند؛ دنبال یک روز خوش و روزی خوشگوار.  آنها دغدغه‌ی بزرگ‌تری دارند: دغدغه‌ی نانی که ته‌شان کشیده، دغدغه‌ی یک روز بدون شرمندگی از خانواده و دغدغه بودن.

***

جنگ، مساله است یا موتورسواری زنان؟!

و حرفِ آخر... لطفا  به روزهایِ پیش از جنگ برگردید. آن روزها، دغدغه‌مان موتورسواری زنان بود و ماهواره و ویدئو و فیلترینگ. امروز، دغدغه‌مان ویرانی و آوارگی و سوگِ عزیزان است. چه کوچک و بی‌اهمیت‌اند آن مسائل در برابرِ این همه خون و خاکستر. حال همه‌ی ما می‌گوییم: کاش دغدغه‌هایمان، همان‌ها بود و جنگ نبود، اما افسوس که آن دغدغه‌هایِ کوچک، را مدام مساله کردیم و تبدیلش کردیم به معضل. اینها وقتی در روحِ ما خانه می‌کنند، با بهانه‌هایِ دیگر می‌آمیزند، ریشه می‌دوانند و دشمن هم که همواره مترصد لحظه‌هاست.  تبدیل به جنگ‌هایِ بزرگ می‌شوند؛ و ما همچنان در آتشِ همان جنگ‌ می‌سوزیم. می‌ببینید موتورسواری زنان در برابر جنگ، چقدر نامساله است؟ چقدر می‌شود راحت حل و فصلش کرد و یا حتی از آن گذشت و مساله‌اش نکرد؟

پس بگذارید مسائلِ کوچک، همانقدر کوچک بمانند؛ به راحتی حلشان کنید یا اصلاً تبدیل به مسئله‌شان نکنید. بسیاری از مشکلاتِ ما، نامسئله‌هایی هستند که خودمان بزرگشان کردیم و حالا در حلشان درمانده‌ایم.

***

اینها واکنش است

لطفاً این حرفها را تمامش کنید. چرا که این را هم می‌دانید: این روزها کم‌حجابی و بی‌حجابی، ریشه‌اش عکس‌العملِ جامعه به رفتارِ مسئولان است. هیچ‌کس از عفت گریزان نیست؛ یک  جای کار چنان می لنگد که اینها می‌شود واکنش. و گرنه رضاخان از همین مردم خواست کشف حجاب کند، نتوانست. 
*دبیرسرویس اجتماعی تابناک

 

نب شباهت و تفاوت ما با علی نیکزاد/ بله آقای نماینده؛ عجیب است این همه تغییر