شناسهٔ خبر: 79540506 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: شفقنا | لینک خبر

استاد ادیب در گفت وگو با شفقنا: پیامبر(ص) جامعه‌ای «متشتت و آکنده از ظلم» را به جامعه‌ای متحد و سامان‌یافته تبدیل کرد/ اقتدار پیامبر(ص) از «بگیر و ببند» نبود؛ محبوبیت و اخلاق، سرچشمه اقتدار ایشان بود/ اسلام، انسان را از حاشیه قبیله به مرکز مسئولیت حقوقی و دینی آورد/ پیامبر(ص) بدون ارتش و قدرت مستقر، مدینه را آرام و سامان‌مند کرد/ رحمت رحیمیه پیامبر(ص) در مطالعات پیامبرشناسی کمتر مورد توجه قرار گرفته است/ مسلمانان امروز گرفتار «دنیا‌زدگی» شده‌اند و حقیقت باور به آخرت در زندگی آنان گم شده است

صاحب‌خبر -

شفقنا- حجت‌الاسلام والمسلمین مسعود ادیب با تأکید بر اینکه پیامبر اکرم(ص) مظهر هر دو جلوه رحمت رحمانیه و رحیمیه خداوند بود، گفت: رسول خدا(ص) در جامعه‌ای متشتت، کینه‌ورز و آکنده از ظلم مبعوث شد و توانست با تکیه بر کرامت انسان، عدالت، آزادگی، برادری و توجه به آخرت، جامعه‌ای را که گرفتار نزاع و گسست بود به جامعه‌ای متحد، سامان‌یافته و برخوردار از امکان همزیستی تبدیل کند.

وی با بیان اینکه پیامبر(ص) در خلأ مبعوث نشد و دعوت ایشان در بستر یک جامعه مشخص اجتماعی و فرهنگی شکل گرفت، اظهار کرد: بسیاری از نخستین گروندگان به پیامبر(ص) از میان محرومان، مظلومان و گروه‌هایی بودند که در ساختار اجتماعی آن روز جایگاه مطلوبی نداشتند و پیام حضرت را راهی برای درمان مشکلات و دردهای جامعه خود می‌دیدند. به گفته ادیب، پیامبر صرفاً برای ارائه یک برنامه توسعه یا ایجاد یک نظام مدیریتی و اقتصادی جدید نیامده بود، بلکه راه‌حل ایشان بر توجه به آخرت، کرامت و آزادگی انسان، عدالت، نفی ظلم و تقویت ارزش‌های اخلاقی استوار بود.

استاد ادیب با اشاره به تحولات اجتماعی و حقوقی ایجادشده در دوره پیامبر(ص)، تأکید کرد: اسلام در جامعه‌ای قبیله‌ای که در آن فرد تحت‌الشعاع خانواده و قبیله قرار داشت، مسئولیت حقوقی، مدنی، کیفری و دینی را متوجه خود فرد کرد و جایگاه انسان را از یک عضو وابسته به ساختار قبیله‌ای به شخصی صاحب حق و مسئول ارتقا داد.

وی همچنین با اشاره به تغییر جایگاه زنان در دوره نبوی، بیان کرد: قرآن و سیره پیامبر، زن را از وضعیت یک «شیء» و مملوک به یک شخص و فرد مستقل صاحب حق تبدیل کرد؛ هرچند به باور او، مردسالاری تاریخی مانع از آن شد که همه ظرفیت‌های این تحول در دوره‌های بعد به‌درستی دنبال شود.

استاد ادیب عدالت اجتماعی را نیز یکی از مهم‌ترین جلوه‌های رحمت پیامبر دانست و گفت: پیامبر(ص) از یک سو برای نفی ظلم، حمایت از یتیمان و ضعفا، رعایت حقوق مردم و جلوگیری از تضییع اموال و حقوق آنان تلاش کرد و از سوی دیگر، هدف عمیق‌تر رسالت این بود که انسان‌ها به مرحله‌ای از رشد برسند که خودشان به عدالت قیام کنند. به تعبیر او، میان «برقراری عدالت» و اینکه «مردم خود به قسط قیام کنند» تفاوت مهمی وجود دارد و این وجه دوم، بخشی از هدف رحیمی انبیاست.

وی در ادامه با تشریح تجربه مدینه، خاطرنشان کرد: پیامبر(ص) در حالی وارد مدینه شد که نه لشکر داشت، نه قدرت سیاسی مستقر و نه همه مردم با ایشان بیعت کرده بودند، اما توانست میان مهاجر و انصار پیمان برادری برقرار کند، روابط میان قبایل را سامان دهد و با گروه‌های مختلف از جمله یهودیان قراردادهای صلح و همزیستی ایجاد کند. او این تحول را یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای تاریخی پیامبر دانست و گفت که پیامبر جامعه‌ای متفرق و گرفتار نزاع را به جامعه‌ای منسجم تبدیل کرد؛ تحولی که آثار آن حتی پس از رحلت ایشان نیز باقی ماند.

استاد ادیب با تأکید بر اینکه اقتدار پیامبر از جنس اعمال فشار و «بگیر و ببند» نبود، اظهار کرد: اقتدار رسول خدا از حجیت الهی، اخلاق، محبوبیت و اعتمادی که در دل مردم ایجاد کرده بودند سرچشمه می‌گرفت. او با اشاره به رفتار پیامبر در برابر اهانت‌ها، اعتراض‌ها و حتی مطالبه قصاص در روزهای پایانی عمر ایشان، گفت: پیامبر با وجود برخورداری از جایگاه و اقتدار ویژه، هرگز از این اقتدار برای منفعت شخصی یا ظلم به دیگران استفاده نکرد.

وی همچنین با انتقاد از وضعیت امروز جهان اسلام، گفت: مسلمانان با وجود برخورداری از منابع فراوان، به دلیل زیاده‌خواهی، برتری‌طلبی و نزاع با یکدیگر نتوانسته‌اند از ظرفیت‌های موجود برای بهبود زندگی خود و دیگران استفاده کنند. به گفته ادیب، یکی از مشکلات اساسی امروز مسلمانان این است که با وجود سخن گفتن فراوان از خدا و آخرت، حقیقت باور به آخرت در سبک زندگی آنان حضور چندانی ندارد و زندگی مسلمانان به‌شدت دنیا‌زده شده است.

وی در بخش دیگری از این گفت‌وگو، با تأکید بر ضرورت بازاندیشی در برخی مسائل اجتماعی و حقوقی، به‌ویژه مسائل زنان، گفت: در مواجهه با مسائل جدید، ممکن است به اجتهاد جدید، نگاه جدید و نوعی گشودگی فکری نیاز داشته باشیم. او با اشاره به ماجرای «ظهار» و گفت‌وگوی زنی با پیامبر(ص) که در قرآن کریم نیز بازتاب یافته است، این مسئله را نشانه‌ای از باز بودن باب طرح اعتراض، شکایت و بازاندیشی درباره ساختارهای موجود دانست و تأکید کرد که این امکان در دوره غیبت نیز باید در نظام اندیشه دینی و فقه وجود داشته باشد.

استاد ادیب با بیان اینکه بخش مهمی از مطالعات معاصر درباره پیامبر(ص) بر عدالت، صلح، حقوق انسان، کرامت انسان، حقوق زنان و اقلیت‌ها متمرکز شده است، گفت: یکی از خلأهای مهم پیامبرشناسی امروز، توجه کمتر به «رحمت رحیمیه» پیامبر است؛ یعنی آن بخشی از رسالت ایشان که انسان را به سوی سعادت جاودانه و معنای عمیق زندگی هدایت می‌کند. به گفته او، رحمت رحمانیه پیامبر امروز خواهان و مخاطبان فراوانی دارد، اما «طلب» برای آن معنای عمیق زیستن و سرنوشت جاودانه انسان کمتر شده است؛ در حالی که این وجه از رسالت پیامبر، همان چیزی است که به تعبیر او، اختصاصاً در «دکان پُرجلال محمد مصطفی(ص)» یافت می‌شود.

 

متن گفت وگوی شفقنا با استاد ادیب را می خوانید:

قرآن کریم، پیامبر(ص) را «رحمهً للعالمین» معرفی می‌کند. اگر این مفهوم را در بستر تاریخی عصر پیامبر (ص) بررسی کنیم، «رحمت» چه نمودهایی در مناسبات اجتماعی، سیاسی و انسانی آن دوره داشته است؟

بر اساس معرفی که خداوند از خویش در قرآن کریم ارائه کرده است، می‌توان از دو جلوه رحمت الهی، یعنی «رحمت رحمانیه» و «رحمت رحیمیه»، سخن گفت. «بسم‌الله الرحمن الرحیم» در قرآن کریم ۱۱۴ بار آمده است؛ ۱۱۳ بار در آغاز سوره‌ها و یک بار نیز در میانه سوره نمل؛ از همین تعبیر می‌توان دریافت که رحمانیت و رحیمیت، دو وصف برجسته در معرفی خداوند به انسان است.

مفسران درباره تفاوت این دو رحمت، مطالب ارزشمند و فراوانی بیان کرده‌اند. یکی از تفاوت‌هایی که میان رحمت رحمانیه و رحمت رحیمیه ذکر شده، این است که رحمت رحمانیه، عام و فراگیر است و آثار و برکات آن در همین جهان نیز به‌سرعت قابل مشاهده است؛ در حالی که رحمت رحیمیه، رحمتی خاص، ماندگار و جاودانه است و شامل کسانی می‌شود که آمادگی و استعداد پذیرش آن را دارند. به گمان من، «رحمت للعالمین» بودن رسول خدا(ص) را می‌توان در هر دو بُعد رحمت رحمانیه و رحمت رحیمیه خداوند مشاهده کرد.

پیامبر در خلأ مبعوث نشد؛ جامعه مخاطب او نیازمند تغییر بود

برای توضیح این مسئله، باید مقدمه‌ای عرض کنم. پیغمبر خدا در خلأ مبعوث نشد و دعوت خود را نیز در خلأ مطرح نکرد. حضرت در یک زمینه اجتماعی و فرهنگی مشخص و در میان یک جامعه معین مبعوث شد و مخاطبان ایشان نیز مردمی بودند که پیشینه و شرایط اجتماعی خاصی داشتند. بنابراین، پذیرفته شدن پیام پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) و شنیده شدن ندای او در آن جامعه، ارتباط مستقیمی با شرایط و زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی آن جامعه داشت.

پیغمبر اکرم حدود سیزده سال در مکه حضور داشتند. عموم کسانی که در این دوره به حضرت ایمان آوردند، از طبقات محروم جامعه بودند؛ به تعبیر امروزی، شهروندان درجه دو، بردگان، هم‌پیمانان قبایل، موالی و افرادی که در آن جامعه تحت ظلم قرار داشتند. البته این گروه‌ها در مجموع اکثریت جامعه مکه را تشکیل نمی‌دادند. بخش قابل توجهی از نخستین گروندگان به پیامبر را مظلومان و محرومان تشکیل می‌دادند، اما مجموعه کسانی که به حضرت ایمان آوردند، اکثریت مردم مکه نبودند.

با این حال، آنان کسانی بودند که نیاز به پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) را در وجود خود احساس می‌کردند و برای زندگی این‌جهانی خود به پیام و راهنمایی ایشان احتیاج داشتند.

پس از آن نیز که رسول خدا به مدینه هجرت فرمودند، اکثر مردم مدینه به ایشان گرویدند. حتی کسانی که از صمیم قلب و با تمام وجود به پیامبر نپیوستند، دست‌کم در ظاهر به ایشان پیوستند و اظهار ایمان کردند؛ کسانی که بعدها از آنها با عنوان «منافقین» یاد شد.

به بیان دیگر، مردم یثرب، یعنی همان شهری که بعدها «مدینهالنبی» نام گرفت، به این تشخیص رسیده بودند که برای حل مشکلات جامعه خود به پیام پیامبر و شخصیت آن حضرت نیاز دارند.

مردم مشکلاتی داشتند، دردهایی را تجربه می‌کردند و با گرفتاری‌ها و گره‌هایی در زندگی اجتماعی خود مواجه بودند؛ و پیام پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) و راه‌حل‌هایی که آن حضرت ارائه می‌کرد، می‌توانست گره‌گشای زندگی آنان باشد. این مسئله در مدینه بیشتر خود را نشان داد. چون مردم مدینه تا حدود بیشتری متوجه اشکال ساختاری در وضعیت اجتماعی خود شده بودند و به نظر می‌رسید آگاهی بیشتری نسبت به این مسئله پیدا کرده بودند که بنیاد و ساختار جامعه‌شان دچار اشکال است.

در مکه، به دلیل سلطه قریش و منافعی که این قبیله از سلطه خود می‌برد، شرایط متفاوت بود. جامعه مکه، جامعه‌ای نسبتاً یکدست‌تر بود و غلبه با قبیله قریش بود. قریش از یکپارچگی خود و از سلطه‌ای که بر مناطق مختلف حجاز و حتی فراتر از آن داشت، بهره می‌برد و از اشرافیتی که بر عموم اعراب اعمال می‌کرد، سود می‌برد. به همین دلیل، مشکلات این‌جهانی آنان، دست‌کم در مقایسه با مردم مدینه، کمتر احساس می‌شد؛ اما مدینه شرایط متفاوتی داشت. در آنجا قبایل متنوعی حضور داشتند؛ از عرب و یهودی گرفته تا قبایل مختلف عرب؛ همین تنوع، مسائل و تعارض‌های بیشتری را در پی داشت. بنابراین، مردم مدینه زودتر متوجه مشکلات خود شدند و در قیام پیامبر و دعوت آن حضرت، راه‌حلی برای مشکلات جامعه خود یافتند. به این معنا که وقتی پیغمبر خدا پیام و دعوت خود را مطرح کرد، مردم احساس کردند که در این پیام، درمانی برای دردهای آنان وجود دارد. به گمان من، این همان جلوه‌ای از رحمت رحمانیه خداوند است که در وجود پیغمبر اکرم برای مردم آشکار شد. اما از سوی دیگر، اصلی‌ترین پیام پیامبر این بود که ریشه تمام مشکلات شما، دنیا‌زدگی، قطع ارتباط با خداوند، گسستن پیوند با عالم آخرت و بی‌توجهی به زندگی جاودانه است.

راه‌حل پیامبر؛ کرامت انسان، عدالت و توجه به آخرت

بنابراین، پیغمبر اکرم صرفاً نیامده بود که برای مردم یک برنامه توسعه ارائه کند، یک نظام مدیریتی جدید به وجود آورد یا نظام اقتصادی تازه‌ای طراحی کند؛ یعنی راه‌حل‌هایی از جنس آنچه امروز برای پیشبرد و توسعه کشورها مطرح می‌شود. جنس راه‌حل‌های پیامبر، به نظر من، از این سنخ نبود.

راه‌حل‌های پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) از جنس دیگری بود: توجه به آخرت، توجه به کرامت انسان، توجه به آزادگی و شخصیت انسان، احترام گذاشتن به انسان‌ها، برقراری عدالت، ظلم نکردن و تجاوز و تعدی نکردن؛ در حقیقت مجموعه‌ای از ارزش‌های کلی اخلاقی که همه آنها با خداباوری و آخرت‌باوری پشتیبانی و تقویت می‌شد.

طبیعتاً مردم نیز این پیام را پذیرفتند. توجه دادن انسان به آخرت و نشان دادن راه سعادت جاودانه، چیزی بود که به عنوان رحمت رحیمیه خداوند در اختیار جامعه قرار گرفت. عده‌ای این پیام را عمیقاً فهمیدند و پذیرفتند و در نتیجه، به ایمان اصیل، حقیقی و عمیقی دست یافتند.

در مقابل، کسانی نیز بودند که شاید به آن درجه از عمق کلام پیغمبر اکرم نرسیده بودند، اما همین اندازه که پیامبر از عدالت، انصاف، برادری و دوستی سخن می‌گفت، برای پیوستن آنان به پیامبر کافی بود و آنان نیز از همین اندازه از رحمت و برکات این دعوت بهره‌مند شدند.

پیامبر جامعه‌ای متشتت را به جامعه‌ای متحد تبدیل کرد

لذا حاصل کار رسول خدا(ص) این شد که جامعه‌ای که در روز بعثت ایشان، جامعه‌ای متشتت، کینه‌ورز، دشمن و آکنده از ظلم بود، در روز رحلت آن حضرت، به جامعه‌ای آرام، کم‌وبیش متحد و سامان‌یافته تبدیل شده بود؛ جامعه‌ای که افراد آن راه‌هایی برای همزیستی مسالمت‌آمیز پیدا کرده بودند و جنگ‌ها و درگیری‌ها در میان آنان به حداقل رسیده بود.

البته در دوره‌ای، بر سر قدرت میان خودشان جنگ‌هایی صورت گرفت، اما پس از آنکه توانستند به هر حال تکلیف قدرت را مشخص کنند، متأسفانه به سراغ سرزمین‌ها و مردم دیگر رفتند. با این حال، میان خود آنان نوعی وفاق، همراهی و همدلی ایجاد شده بود که به گمان من، معیار خوبی برای فهم کاری است که رسول خدا انجام داد.

خیر و برکت در آن جامعه افزایش یافت؛ بدون اینکه بخواهیم این افزایش را به تغییر در مواهب طبیعی نسبت دهیم. تمام جنگ‌ها و درگیری‌ها بر سر کمبود مواهب طبیعی بود، اما هیچ نشانه‌ای نداریم که مثلاً میزان بارش باران در آن مناطق در دوران رسول خدا افزایش یافته باشد، یا معدن خاصی کشف شده باشد، یا اتفاقی از این جنس افتاده باشد که بتوان آن را افزایش طبیعی امکانات و مواهب دانست.

با این حال، با همان امکانات و مواهب طبیعی موجود، هنگامی که پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) به این مردم آموخت که می‌توان به جای دشمنی، عدالت، دوستی، همکاری و برادری را جایگزین کرد، آنان زندگی بهتری را تجربه کردند.

این بُعد از رسالت پیامبر را که به زندگی اجتماعی مردم بازمی‌گشت، می‌توان جلوه‌ای از رحمت رحمانیه خداوند دانست؛ رحمتی که همه از آن بهره‌مند شدند و مؤمن و کافر، هر دو، از آثار این رحمت در زندگی دنیوی خود سود بردند؛‌ اما بُعد دیگر رسالت پیامبر، یعنی نشان دادن راه سعادت جاودانه و ارتقای انسان به مرتبه ایمان، را می‌توان مظهر رحمت رحیمیه خداوند دانست. از این جهت، پیغمبر اکرم جلوه‌گاه رحمت رحیمیه خداوند نیز بود.

امروز مسلمانان گرفتار دنیا‌زدگی شده‌اند

 اشاره کردید که از منظر پیامبر اکرم، ریشه بسیاری از مشکلات، دنیا‌زدگی است و راهکار آن حضرت را نیز مجموعه‌ای از ارزش‌های کلی اخلاقی برشمردید. امروز مسلمانان و جهان اسلام تا چه اندازه گرفتار این مشکل هستند و از راهکارهایی که پیامبر اکرم ارائه کردند، تا چه میزان استفاده می‌کنیم؟

به نظرم مشکل امروز ما، همان مشکلی است که همیشه پیش روی همه انسان‌ها، چه مسلمان و چه غیرمسلمان، وجود داشته است. واقعاً اگر به وضعیت کره زمین نگاه کنیم،‌ با وجود همه دشواری‌ها، مشکلات زیست‌محیطی و محدودیت منابع، کره زمین از نظر استعداد و ظرفیت، توان پاسخ‌گویی به نیازهای این جمعیت عظیم را دارد. اما زیاده‌خواهی، برتری‌جویی و نزاع‌های انسان‌ها باعث شده است که در همین جهان، عده زیادی گرسنه باشند و بسیاری از مردم از شدت درد و رنج، حتی به مرگ بیندیشند و آرزوی مرگ کنند.

حالا اگر وضعیت مسلمانان را در نظر بگیریم، مسئله حتی روشن‌تر می‌شود. بخش بزرگی از منابع ثروت جهان در کشورهای اسلامی قرار دارد و در واقع، بسیاری از این منابع زیر پای مسلمانان است؛ اما مسلمانان با یکدیگر دشمنی می‌کنند و بر سر کوچک‌ترین مسائل با هم اختلاف دارند و به جان یکدیگر می‌افتند.

برای مثال، همین محدوده‌ای را که در اطراف خلیج فارس زندگی می‌کنیم در نظر بگیرید. اگر به جای زیاده‌خواهی و برتری‌طلبی، همکاری و تشریک مساعی میان ما حاکم بود، هم خودمان می‌توانستیم بهترین زندگی را داشته باشیم و هم می‌توانستیم فقر، کمبود و بسیاری از گرفتاری‌ها را از بخش‌های زیادی از جهان برطرف کنیم؛‌ اما چنین اتفاقی نیفتاده است. به نظر می‌رسد انسان به گونه‌ای آفریده شده که وقتی به خیر و نعمتی دست پیدا می‌کند، حاضر نیست به‌راحتی آن را با دیگران شریک شود.

البته ما به عنوان مسلمان، روزی چند بار نماز می‌خوانیم و در نماز به خداوند، پیامبر و آخرت شهادت می‌دهیم و از ایمان به آنها سخن می‌گوییم؛ اما اگر با دقت به زندگی خودمان نگاه کنیم، می‌بینیم که باور به آخرت در رفتار و سبک زندگی ما چندان حضور ندارد. زندگی ما، و به طور کلی زندگی عموم مسلمانان، کاملاً دنیایی و به‌شدت دنیا‌زده شده است. در واقع، حقیقتِ باور به آخرت، هرچند درباره آن سخن می‌گوییم، در جهان امروز گم شده و بسیار کمیاب است.

اسلام، فرد را از حاشیه قبیله به مرکز مسئولیت آورد

جامعه عربستان در آستانه ظهور اسلام با ساختارهای قبیله‌ای و نابرابری‌های اجتماعی مشخصی روبه‌رو بود. دعوت پیامبر (ص) چه تغییراتی در مفهوم منزلت انسان، مسئولیت اجتماعی و مناسبات میان گروه‌های مختلف ایجاد کرد؟

سؤال بسیار خوبی است و نکته مهمی که باید به آن توجه کرد این است که به نظر می‌رسد شرایط جغرافیایی، اجتماعی و اقتصادی آن جامعه به‌گونه‌ای سامان یافته بود که در آن، فردِ انسان چندان دیده نمی‌شد و بهایی برای فردیت او وجود نداشت.

وقتی شرایط دشوار جغرافیایی و محدودیت شدید منابع حیات و امکانات زیست، بر زندگی یک جامعه حاکم باشد، طبیعی است که رقابت شدیدی بر سر منابع شکل بگیرد. در چنین شرایطی، انسان ابتدا تلاش می‌کند منافع شخصی خود را تأمین کند، سپس به سراغ منافع نزدیک‌ترین افراد خود می‌رود و همین‌طور دایره این حمایت را گسترش می‌دهد.

یک مثل معروفی میان عرب‌ها وجود داشت که می‌گفتند: «من و برادرم و پسرعمویم با بیگانه می‌جنگیم؛ وقتی بیگانه را شکست دادیم، من و برادرم با پسرعمو می‌جنگیم؛ و وقتی پسرعمو را شکست دادیم، من و برادرم با یکدیگر می‌جنگیم.» این نکته در واقع بیانگر یک واقعیت است: کمبود منابع معمولاً نزاع ایجاد می‌کند. البته انسانِ حریص، گاهی مفهوم کمبود منابع را نیز به گونه‌ای تعریف می‌کند که دیگر با واقعیت ارتباطی ندارد و بیشتر با حرص و زیاده‌خواهی او ارتباط پیدا می‌کند.

اما در عربستان آن دوره، واقعاً با محدودیت جدی منابع مواجه بودند. آب و امکانات کشاورزی بسیار محدود بود. در تعبیری که در قرآن کریم از حضرت ابراهیم علیه‌السلام نقل شده، از این سرزمین به عنوان سرزمینی یاد می‌شود که «غَیْرِ ذِی زَرْعٍ» است؛ یعنی سرزمینی که قابلیت کشت و زرع ندارد. آب نیز در آنجا بسیار کم بود. بنابراین، با سرزمینی مواجه بودند که منابع حیاتی در آن، در حداقل ممکن قرار داشت.

به همین دلیل، افراد ناچار بودند گرد هم بیایند تا بتوانند به یکدیگر کمک کنند. از همین‌جا خانواده و سپس قبیله و به دنبال آن، ساختارهای قومی و خویشاوندی، ارزش و اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کرد. هرچه به مرکز این ساختار نزدیک‌تر می‌شدیم، پیوستگی بیشتر بود و هرچه از مرکز فاصله می‌گرفتیم، طبیعتاً گسستگی افزایش پیدا می‌کرد. در چنین ساختاری، آنچه اهمیت داشت، کل خانواده و کل قبیله بود. فرد، تنها یک سلول سازنده در پیکر بزرگ قبیله محسوب می‌شد و جایگاه اصلی متعلق به کلیت این پیکر بود.

نتیجه چنین نگاهی این بود که حتی مناسبات و معاملات، گاهی میان کل قبایل شکل می‌گرفت و رقابت‌ها نیز میان قبایل بود، نه میان افراد؛ فرض کنید فرد «الف» از قبیله‌ای، فرد «ب» را از قبیله‌ای دیگر به قتل می‌رساند. در اینجا انتقام یا قصاص میان «الف» و «ب» برقرار نمی‌شد، بلکه مسئله میان دو قبیله شکل می‌گرفت.

در واقع، نگاه نمی‌کردند که قاتل چه کسی است؛ بلکه می‌نگریستند مقتول در چه جایگاهی از قبیله خود قرار داشته است. سپس باید فردی هم‌تراز او از قبیله قاتل کشته می‌شد، گاهی نیز ادعا می‌کردند که در قبیله قاتل، فردی هم‌تراز مقتول وجود ندارد و بنابراین باید ده نفر کشته شوند تا حساب برابر شود.

وقتی قرآن کریم می‌فرماید: «فلا یُسرِف فِی الْقَتْلِ»، در واقع می‌خواهد با چنین شیوه‌هایی از انتقام‌جویی مقابله کند.

اصولاً زندگی بیابان‌گردان و شبان‌کارگان، یعنی افرادی که استقرار ثابت و یکجانشینی ندارند و برای دستیابی به حداقل مواهب حیات به صورت جمعی حرکت می‌کنند، به همان جمعی وابسته است که فرد در آن حضور دارد.

یکی از بزرگ‌ترین مجازات‌هایی که در آن روزگار وجود داشت، طرد شدن فرد از قبیله و خاندان بود. اگر می‌خواستند فردی را به‌شدت مجازات کنند، او را از قبیله طرد می‌کردند. به چنین فردی «طرید» یا «خلیع» می‌گفتند؛ یعنی کسی که از قبیله و خاندان خود خلع و طرد شده است.

گاهی این خلع‌شدگان و طردشدگان گرد یکدیگر جمع می‌شدند و گروه‌های راهزنی تشکیل می‌دادند. آنها به کاروان‌های تجاری، قبایل دیگر و به‌ویژه قبایل ضعیف‌تر حمله می‌کردند. بنابراین، زندگی قبیله‌ای چیزی بود که هویت، حیثیت، کرامت و حتی شرافت فرد را تحت‌الشعاع قرار می‌داد. اگر فردی از یک منطقه جغرافیایی به منطقه دیگری می‌رفت، نمی‌توانست به‌سادگی زندگی مستقل خود را ادامه دهد. ناچار بود در منطقه جدید، با یک خاندان یا قبیله پیمان ببندد و به عنوان «حلیف» آن قبیله در کنار آنها زندگی کند. در نتیجه، به نوعی وابسته به آن قبیله محسوب می‌شد و جایگاه او نیز در حد فردی درجه‌دو در آن قبیله بود. طبیعتاً چنین فردی باید امتیازاتی می‌داد، در حالی که از حقوق کامل نیز برخوردار نبود. تمام اینها مسائلی است که در شریعت اسلام، نه فقط با توصیه و سفارش اخلاقی بلکه با تغییر ساختار حقوقی، زمینه‌هایش از میان رفت.

لغو «نَسیء» و حرکت از جامعه قبیله‌ای به یکجانشینی

برای نمونه، یکی از لوازم زندگی قبیله‌ای، شکل‌گیری بازارهای موسمی بود. حتی امروز نیز در مناطقی که روستاهای کم‌جمعیت وجود دارد، امکان شکل‌گیری بازارهای گسترده وجود ندارد. در روستایی که مثلاً پنج تا پانزده خانواده زندگی می‌کنند، نمی‌توان بازاری دائمی داشت که همه کالاهای مورد نیاز مردم در آن عرضه شود. به همین دلیل، می‌بینیم فروشندگان مختلف در طول هفته، هر روز به یکی از این روستاها می‌روند و بازار خود را برپا می‌کنند؛ به این ترتیب، مجموعه‌ای از روستاهای نزدیک در طول یک هفته پوشش داده می‌شوند.

در فاصله‌های دورتر، بازارهای ماهانه برگزار می‌شد و در عربستان آن روزگار، به دلیل فاصله زیاد، محدودیت نیازها و کمبود امکاناتی که در بازارها عرضه می‌شد، حتی بازارهای سالانه نیز شکل گرفته بود. مردم نیازهای یک سال خود را در یک بازار تأمین می‌کردند و برای تهیه مایحتاج سالانه خود در این بازارها گرد می‌آمدند.

این بازارها فقط محل دادوستد نبودند؛ بلکه محل ملاقات، ارتباطات اجتماعی و تأمین نیازهای قبایل نیز به شمار می‌آمدند.

حال، چه زمانی برای برگزاری چنین بازارهایی مناسب‌تر بود؟ یکی از بهترین زمان‌ها، موسم حج بود. بر اساس یک سنت دیرینه ابراهیمی که تا آن زمان نیز مورد قبول عرب‌ها بود، هر سال برای حج گرد هم می‌آمدند. بنابراین، مکه و مناطق اطراف آن، در قلمروی نسبتاً گسترده، محل اجتماع قبایل و شکل‌گیری بازارها نیز بود و مردم به صورت سالانه در آنجا گرد می‌آمدند.

اما گردش موسم حج در ماه‌های قمری و برگزاری آن در ماه‌های ذی‌القعده و ذی‌الحجه ــ به‌ویژه ذی‌الحجه ــ چندان با نیازهای یک بازار سالانه سازگار نبود. از نظر اقتصادی، بهتر بود بازار سالانه در اواخر پاییز برگزار شود؛ زمانی که محصولات آماده عرضه به بازار بودند، هوا مساعد بود و همه قبایل امکان شرکت در آن را داشتند.

به همین دلیل، عرب‌ها از سنتی که یهودیان داشتند استفاده کردند. یهودیان تقویمی بر اساس سال شمسی و ماه قمری داشتند و عرب‌ها نیز از این سنت آموختند و نظام «نَسیء» را برقرار کردند. حتی برای سال‌ها، محاسبات مربوط به آن را یهودیان برای آنها انجام می‌دادند.

بر اساس این نظام، هر سه سال یک ماه کبیسه به سال اضافه می‌کردند. ما امروز برای اصلاح اختلاف میان تقویم و گردش واقعی سال، در تقویم جلالی با سازوکار متفاوتی کبیسه‌گیری می‌کنیم، اما آنها هر سه سال یک ماه به تقویم اضافه می‌کردند و به این ترتیب تقریباً توانستند موسم حج را در اواخر پاییز تثبیت کنند. این نظام کاملاً با ساختار اقتصادیِ زندگی بیابان‌گردی و اقتصاد قبیله‌ای سازگار بود.

یکی از کارهایی که در اواخر دوره حضور رسول خدا در مدینه انجام شد، لغو سنت «نَسیء» و برخورد با این سنت بود. این اقدام کاملاً با دعوت پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) به ترک زندگی بیابان‌گردی و حرکت به سوی یکجانشینی و پیوستن به مدینه تناسب داشت.

دعوت به پیوستن به مدینه، تا حدی جنبه سیاسی داشت و برای تقویت قدرت مدینه نیز اهمیت پیدا می‌کرد. حتی کسانی که از قبایل مختلف به مدینه می‌آمدند و به جامعه مدینه می‌پیوستند، اگر دوباره مدینه را رها می‌کردند و به قبایل بیابان‌گرد بازمی‌گشتند، این اقدام در قالب «ارتداد از هجرت» و ترک جامعه اسلامی تلقی می‌شد و گناهی بزرگ به شمار می‌آمد.

اما در سوره مبارکه توبه، که آیات مربوط به «نَسیء» پس از فتح مکه نازل شد، مسئله دیگر صرفاً تقویت مدینه نبود. در اینجا سخن از دعوت به یکجانشینی و تغییر ساختار اجتماعی بود. این تغییر ساختار کمک می‌کرد تا اساس جامعه دگرگون شود و هنگامی که ساختار اجتماعی تغییر می‌کرد، فرد نیز در آن اهمیت پیدا می‌کرد.

اسلام مسئولیت حقوقی و دینی را بر دوش خود فرد گذاشت

این مسئله را باید در کنار تغییراتی که اسلام در حوزه‌های دیگر ایجاد کرد، دید از جمله در مسئله قصاص، مسئولیت مدنی و مسئولیت حقوقی؛ در تمام این موارد، فردی که مرتکب عمل شده است، مسئول و پاسخ‌گوست.

در حوزه دینی نیز تأکید فراوانی وجود دارد بر اینکه در روز قیامت، این خودِ فرد است که باید در برابر خدای تبارک و تعالی پاسخ‌گو باشد. هیچ‌کس نمی‌تواند به جای انسان پاسخ‌گوی اعمال او باشد؛ نه پدر، نه برادر و نه همسر؛ حتی آنجا که در قرآن از «فدیه» سخن گفته می‌شود، توجه به این نکته مهم است که در آن جامعه، گاهی فرد می‌توانست با فدیه دادن برای همسر یا برادر خود، او را از مجازات نجات دهد. اسلام می‌خواهد این ساختار را تغییر دهد و تأکید کند که تو خودت مسئول رفتار خودت هستی؛‌ مسئولیت کیفری، مدنی، دینی و الهی بر عهده فرد است.

این تغییر، بسیار مهم است و در واقع، بخش مهمی از تحول اجتماعی‌ بود که پیامبر اکرم ایجاد کرد. البته پس از رحلت پیغمبر، کودتایی علیه این مسیر و فرهنگ صورت گرفت و قریش علیه فرهنگ پیامبر دست به اقدام زد؛ اما با وجود این، آنچه از میراث پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) باقی ماند، آن‌قدر اهمیت داشت که جامعه اسلامی دیگر نتوانست به طور کامل به مسیر پیش از پیامبر بازگردد؛ اگرچه بخش قابل توجهی از دستاوردهای اسلام، متأسفانه، از میان رفت.

اصل کار پیغمبر، هدایت و نشان دادن راه‌ها بود. راه‌ها نشان داده شد و یک تغییر اساسی نیز اتفاق افتاد؛ هرچند ما امروز تا چه اندازه از آن راه‌ها استفاده می‌کنیم، بحث دیگری است.

عدالت اجتماعی؛ از مبارزه با ظلم تا قیام مردم به قسط

یکی از موضوعات مهم در مطالعات معاصر اسلام، عدالت اجتماعی است. تا چه اندازه می‌توان در قرآن و سیره پیامبر، علاوه بر اخلاق فردی، نوعی نگاه ساختاری به فقر، توزیع ثروت و حمایت از گروه‌های ضعیف تر مشاهده کرد؟

این هم سؤال بسیار خوبی است. ابتدا باید به نکته‌ای توجه کنیم و آن اینکه پیغمبر خدا(ص)، حتی پیش از آنکه به پیامبری مبعوث شوند، شخصاً انسانی عدالت‌خواه و عدالت‌طلب بودند.

فردی به مکه آمده بود و با یکی از سران قریش معامله‌ای انجام داده بود. آن فرد قریشی، به اعتبار قدرت و جایگاهی که داشت، می‌خواست از پرداخت حق و حقوق این شخص خودداری کند. آن فرد نیز در کنار کوه صفا آمد و دادخواهی کرد.

در پی این ماجرا، پیغمبر اکرم و جمعی از جوانان آن روز قریش در خانه عبدالله بن جُدعان جمع شدند و هم‌پیمان شدند که در چنین مواردی از حق افراد ضعیف و غریبی که به مکه می‌آیند دفاع کنند. نام این پیمان «حلف‌الفضول» بود.

حضرت رسول(ص) حتی بعدها، در اواخر عمر شریفشان، می‌فرمودند که من در جوانی در خانه عبدالله بن جُدعان در پیمانی شرکت کردم که اگر امروز نیز کسی انجام تعهدات من در آن پیمان را از من مطالبه کند، بر همان پیمان متعهد خواهم بود بنابراین، شخصیت پیغمبر اصولاً شخصیتی عدالت‌خواه بود.

نکته دوم این است که به گمان من، اتفاقاً در همین مسئله نیز هر دو جلوه رحمانی و رحیمی پیامبر را می‌توان مشاهده کرد و هر یک را می‌توان به صورت جداگانه توضیح داد. جلوه رحمت رحمانیه خداوند در شخصیت پیغمبر این است که در جامعه ظلم از میان برود. این همه تأکید قرآن کریم بر نفی ظلم، بر اینکه حق یتیم پایمال نشود، حق ضعیفان خورده نشود و ربا که در آن جامعه یکی از مظاهر مهم ظلم بود، از میان برود، همه در همین چارچوب قابل فهم است.

قرآن تأکید می‌کند که اموال ضعیفان به خودشان بازگردانده شود و حق کودکانی که به سن رشد می‌رسند و می‌توانند امور خود را مدیریت کنند، به خودشان داده شود. اگر کسی عهده‌دار امور یتیمان است و لازم است در قبال کاری که برای آنان انجام می‌دهد، حقی از اموال آنها دریافت کند، این دریافت باید کاملاً متعارف و معقول باشد.

در قرآن کریم موارد متعددی از این دست وجود دارد. در تجارت، باید رضایت دو طرف حاصل شود؛ در معامله نباید ابهامی وجود داشته باشد؛ وزن‌ها باید دقیق باشند و کسی نباید برای تأمین منفعت خود در وزن، کیل یا پیمانه دستکاری کند. گاهی قرآن کریم با جزئیاتی بسیار دقیق، آنچه را مقتضای عدالت است مورد توجه قرار می‌دهد و در سنت و سیره پیغمبر نیز نمونه‌های بسیار بیشتری از این مسئله وجود دارد.

همه اینها جلوه رحمانی پیغمبر است؛ یعنی اگر در جامعه عدالت برقرار شود، رحمت رحمانیه خداوند و رحمت للعالمین بودن پیغمبر، به معنای رحمانی کلمه، تحقق پیدا می‌کند.

اما این مسئله یک جلوه رحیمی نیز دارد. قرآن کریم می‌فرماید: «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»؛ یعنی ما پیامبران را فرستادیم و همراه آنان کتاب و میزان را نازل کردیم تا مردم خود به قسط قیام کنند.

اینکه «یقوم الناس بالقسط»، با صرفِ گسترش عدالت در جامعه تفاوت دارد. البته اینکه عدالت در جامعه گسترش پیدا کند، بسیار ارزشمند و مطلوب است، اما ممکن است در جامعه‌ای عدالت را با قوانین سخت‌گیرانه، نظارت شدید یا حتی زور و اجبار برقرار کنند.

اما مسئله دیگری وجود دارد و آن اینکه انسان‌ها به چنان رشدی برسند، چنان تربیتی پیدا کنند و چنان به عالم آخرت و حقایق جهان هستی توجه پیدا کنند که خودشان بفهمند عدالت خوب است، عدالت خیرِ محض است و از همین جهت، به عدالت گرایش پیدا کنند. به گمان من این موضوع، هدف رحیمی انبیاست.

اگر در تاریخ پیغمبر اکرم جست‌وجو کنیم و آیات قرآن را مورد بررسی قرار دهیم، هر دو جنبه را می‌توانیم در آیات و توصیه‌های قرآن کریم پیدا کنیم؛ هم در سنت و روش پیغمبر اکرم و هم در نتیجه و محصولی که از آن به دست آمده است.

وقتی جامعه پیغمبر اکرم(ص) را به یک معنا به عنوان خروجی و محصول رسالت آن حضرت بررسی می‌کنیم، می‌بینیم آن چیزی که به تعبیر بعضی از بزرگان امروز می‌توان از آن به عنوان «چهره‌های خشن فقر» و «چهره‌های خشن تفاوت و تبعیض» یاد کرد، در آغاز بعثت پیغمبر در مکه به‌وضوح دیده می‌شد، اما در سال‌های پایانی حیات پیغمبر اکرم، دیگر در مدینه، مکه و سایر مناطقی که تحت تأثیر آن حضرت قرار گرفته بودند، با همان شدت و صورت اولیه دیده نمی‌شد.

حتی پس از رسول خدا، در دوره‌ای که متأسفانه بسیاری از آرمان‌های پیغمبر نادیده گرفته شد، با یک کودتا قریش قدرت را در دست گرفت، تا سالهای زیادی، از نظر اقتصادی و اجتماعی، کم‌وبیش مسیر پیغمبر پیگیری شد. حال یا خود افرادی که قدرت را در دست داشتند به این نوع رفتار علاقه‌مند بودند، یا اینکه شرایط اجتماعی در زمان پیغمبر به‌گونه‌ای تثبیت شده بود که امکان تغییر دادن آن به‌سادگی وجود نداشت.

از اواخر دوره، یا به تعبیری از میانه دوره خلافت خلیفه دوم، تغییراتی در شیوه تقسیم بیت‌المال آغاز شد و متأسفانه در دوره خلیفه سوم، اوضاع به شکل دیگری رقم خورد و این مسئله به افزایش فاصله‌های اجتماعی و گسترش مشکلات اجتماعی و اقتصادی منجر شد. باز می‌بینیم که جامعه مسلمان نسبت به این مشکلات واکنش نشان می‌دهد. حساسیت جامعه و واکنشی که نسبت به این وضعیت نشان داده شد، در نهایت به شورش علیه خلیفه مسلمانان و حتی قتل خلیفه مسلمانان انجامید.

این شورش و قتل نشان می‌دهد که جامعه نسبت به بی‌عدالتی حساس شده بود. این میزان از حساسیت، اگر محصول تربیت پیغمبر و رفتار پیغمبر نبود، باید برای آن سرنخ جدی دیگری پیدا می‌کردیم؛ و من فکر نمی‌کنم مهم‌تر و جدی‌تر از سنت و سیرت پیغمبر بتوان سرنخ دیگری برای آن پیدا کرد.

اسلام جایگاه حقوقی و اجتماعی زنان را دگرگون کرد

با تکیه بر منابع تاریخی، چه تغییراتی در موقعیت حقوقی و اجتماعی زنان در دوره نبوی رخ داد و تا چه اندازه سیره ی پیامبر (ص) در قبال منزلت زنان در جوامع اسلامی در قرون بعد دنبال شد؟

به گمان من، درباره این موضوع باید بسیار بیشتر کار شود و صاحب‌نظران، با اطلاعات گسترده‌تر و دقیق‌تر، ابعاد مختلف آن را بررسی کنند.

با این حال، برای درک میزان تغییر و تفاوتی که در جایگاه زنان ایجاد شد، شاید همین مقدار اطلاعات عمومی درباره تاریخ اسلام و نگاهی کلی به قرآن و سیره پیامبر اکرم(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) کفایت کند. ما به اندازه‌ای اطلاعات داریم و در قرآن کریم نیز به شکل‌های مختلف انعکاس پیدا کرده است که زنان، پیش از اسلام، تا حد زیادی در حکم مِلک مردان تلقی می‌شدند.

در دوره پیش از اسلام، زنان، کنیزان و همسران، در مواردی بخشی از دارایی و مایملک مرد محسوب می‌شدند. حتی همسران مرد، پس از مرگ او، گاه در حکم میراث او تلقی می‌شدند و به فرزندانش منتقل می‌شدند؛ به این معنا که اگر مردی از دنیا می‌رفت، برخی از همسران او می‌توانستند به فرزند یا کسی که ریاست خاندان به او می‌رسید، منتقل شوند. اگرچه هیچ فرزندی مادر خودش را مالک نمی‌شد، اما ممکن بود همسران پدرش را به نوعی در اختیار بگیرد و با آنان ازدواج کند.

وقتی قرآن کریم می‌فرماید: «وَلَا تَنْکِحُوا مَا نَکَحَ آبَاؤُکُمْ مِنَ النِّسَاءِ»، به‌صراحت از یک رفتار موجود در جامعه نهی می‌کند؛ یعنی چنین چیزی در آن جامعه اتفاق می‌افتاده که قرآن کریم آن را ممنوع کرده است.

از سوی دیگر، زنان مالک اموال خود نیز محسوب نمی‌شدند. جالب است که این مسئله فقط مختص عربستان پیش از اسلام نبود. در اروپا نیز تا یک قرن پیش، و در برخی کشورهای اروپایی حتی کمتر از یک قرن پیش، زن از استقلال کامل مالی برخوردار نبود. گاهی حتی مالی که زن از پدر خود به ارث می‌برد، پس از ازدواج عملاً به شوهر منتقل می‌شد، نه اینکه به عنوان دارایی مستقل خود او باقی بماند.

اما قرآن کریم این ساختار را تغییر می‌دهد. زن هرچه به دست می‌آورد و هر دسترنجی که دارد، متعلق به خود اوست و اموالش به شخص خودش تعلق دارد، نه به شخص دیگری؛ همچنین مسئولیت مدنی و کیفری او بر عهده خودش است و حقوق و تکالیفش نیز متعلق به خود اوست. کسی مالک او نیست و او، همانند مرد، یک شخص و یک انسان صاحب حق است. وقتی به این مسئله نگاه می‌کنیم، می‌بینیم جایگاه زن از یک «شیء» و یک «مملوک» به یک شخص و یک فرد مستقل در ساختار اجتماعی ارتقا پیدا می‌کند.

ممکن است اینجا اشکالی مطرح شود و گفته شود که در برخی موارد، حقوقی برای مرد در نظر گرفته شده یا صلاحیت‌هایی برای مرد دیده شده که برای زن به همان شکل در نظر گرفته نشده است؛ مثلاً در تقسیم ارث، سهم مرد دو برابر زن است یا در مسئله شهادت، شهادت یک مرد در برابر شهادت دو زن قرار گرفته است.

برداشتی که بزرگان نیز به این نکته اشاره کرده‌اند، این است که این مسائل کاملاً به شرایط اجتماعی آن روز بازمی‌گردد. آیه شریفه قرآن که طولانی‌ترین آیه قرآن نیز هست و درباره شهادت سخن می‌گوید، در زمینه یک مسئله اقتصادی نازل شده است. در آن روزگار، زنان حضور چندانی در عرصه اقتصادی نداشتند. طبیعی است کسی که با یک حوزه سر و کار ندارد، جزئیات معاملات و اتفاقات مربوط به آن حوزه را نیز به اندازه فردی که دائماً در آن حضور دارد، به خاطر نسپارد.

مثلاً اگر من یک شعر فارسی بشنوم، احتمالاً آن را بسیار سریع‌تر به خاطر می‌سپارم تا اگر یک شعر انگلیسی برای من بخوانید؛ چون تسلط من به زبان فارسی بسیار بیشتر از اطلاعاتی است که از زبان انگلیسی دارم. بنابراین، اگر کسی بگوید در یک موضوع مرتبط با زبان فارسی، شهادت یک فارسی‌زبان پذیرفته‌تر از شهادت یک انگلیسی‌زبان است، این الزاماً به معنای تبعیض علیه انگلیسی‌زبان نیست؛ بلکه می‌تواند یک نگاه واقع‌گرایانه به تفاوت میزان آگاهی و حافظه دو نفر در دو زمینه متفاوت باشد.

در مسئله ارث نیز همین موضوع مطرح است. این مسئله به وظایفی بازمی‌گردد که در جامعه آن روز برای زن و مرد به شکل متفاوتی تعریف شده بود. طبیعتاً تقسیم ارث نیز متناسب با همان وظایف تعریف شده بود. بنابراین، با یک نظام درون‌سازگار و منطقی مواجه هستیم که در جایگاه تاریخی خودش، نه اهانت‌آمیز است و نه غیرعادلانه.

اگر شرایط تغییر کند، ساختارها و امکانات نیز تغییر می‌کنند. امروز اگر بخواهیم درباره این مسائل سخن بگوییم، باید ببینیم واقعیت اجتماعی چیست. مثلاً باید بررسی کنیم حضور اقتصادی زنان در جامعه ایران در چه وضعیتی است و حضور اجتماعی آنان چگونه است و سپس متناسب با این واقعیت‌ها درباره مسائل مختلف تصمیم‌گیری کنیم. بنابراین، مواردی که گاهی مورد انتقاد قرار می‌گیرند، به گمان من، در جامعه آن روز کاملاً با یک نظام عادلانه و با حفظ کرامت زنان سازگار بوده و در جایگاه تاریخی خود نیز منطقی و قابل پذیرش بوده است.

پس از پیامبر، بخشی از ارزش‌های اسلامی در خدمت ساختار قدرت بازتعریف شد

اما پس از پیغمبر، کودتایی اتفاق افتاد و قریش دوباره به قدرت رسید. در برخی موارد، خودشان به این نتیجه رسیدند که رفتارهای گذشته نادرست بوده و باید آنها را تغییر دهند؛ در برخی موارد نیز شرایط به‌گونه‌ای شد که دیگر نمی‌توانستند رفتارهای گذشته را ادامه دهند.

برای مثال، بت‌پرستی را به‌طور کامل کنار گذاشتند. شدت برخورد پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) با بت‌پرستی، یا آگاهی مردم و شدت شناعت و زشتی بت‌پرستی، به‌گونه‌ای شده بود که دیگر نمی‌توانستند آن را ادامه دهند. نمی‌توانستند دوباره به همان شکل جمع شوند و بت‌پرستی را احیا کنند. بنابراین، از این فرصت استفاده کردند و با توجه به جایگاه کعبه، بت‌پرستی را کنار گذاشتند.

اما در موارد دیگر، تلاش کردند ارزش‌هایی را که در دوره اسلامی ایجاد شده بود، به شکل دیگری بازتعریف کنند و در خدمت ساختار قدرت خود قرار دهند. مثلاً تأکیدی که پیش از آن بر جایگاه ویژه قریش و برخورداری آنان از نوعی شرافت و امتیاز خاص وجود داشت، بعدها با مفاهیم دیگری مانند جایگاه ویژه مهاجران و انصار، سپس صحابه و تابعین، ادامه پیدا کرد.

بعد نیز با تمسک به روایتی که خلیفه اول در سقیفه به آن استناد کرد ــ مبنی بر اینکه از رسول خدا شنیده است که خلافت در قریش است ــ تأکید ویژه‌ای بر جایگاه قریش شکل گرفت.

از بعد از پیغمبر تا حمله هلاکوخان مغول به بغداد، قدرت سیاسی عمدتاً در اختیار خاندان‌های قریشی بود. حتی پس از آن نیز، در دوره ایوبیان و ممالیک، مسئله خلافت قریشی همچنان اهمیت خود را حفظ کرد. ممالیک حتی فردی را از بغداد آوردند و به عنوان خلیفه قریشی در قاهره مستقر کردند تا خلافت عباسی استمرار پیدا کند.

بعدها نیز در دوره عثمانی، سلاطین عثمانی با تصاحب عنوان خلافت، برای آن نوعی مشروعیت ایجاد کردند. به هر حال، در طول این دوره‌ها تلاش شد ارزش‌هایی که در دوره اسلامی ایجاد شده بود، تا حد امکان به نفع ساختار قدرت مورد استفاده قرار گیرد؛ برخی از آنها که امکان حفظشان وجود داشت، حفظ شدند و برخی دیگر نیز تغییر شکل پیدا کردند؛ اما یک سلسله ارزش‌ها در دوره اسلامی ایجاد شده بود که به‌راحتی نمی‌توانستند آنها را نادیده بگیرند.

واقعیت این است که میزانی از امتیازاتی که به بانوان در دوره پیغمبر اکرم داده شده بود، با ساختار قدرت مردان و مردسالاری نهادینه‌شده در جامعه بشری سازگاری چندانی نداشت. حتی امروز هم اگر با دقت نگاه کنیم، بسیاری از رفتارهایی که تحت عنوان اعطای حقوق به زنان، دفاع از زنان یا حتی فمینیسم مطرح می‌شود، گاهی در نهایت شکل دیگری از مردسالاری را در خود دارد که نوعی مردسالاری پنهان است. یعنی اصل را بر این گذاشته‌اند که معیارهای موجودِ مردانه، معیار کرامت، حق و ارزش هستند و سپس گفته می‌شود همین حقوق و امتیازات را به زنان نیز بدهیم. کمتر به این پرسش توجه می‌شود که شاید آنچه ما به عنوان کرامت، حق و ارزش برای مردان تعریف کرده‌ایم، اساساً معیار صحیحی نباشد و شکل دیگری از زندگی و حقوق که متناسب با زن است، بتواند تعریف درست‌تری از کرامت و حق ارائه کند.

واقعیت این است که مردسالاری مستمری که در طول تاریخ وجود داشته، نه‌تنها اجازه توسعه و به‌روز شدن امتیازاتی را که اسلام برای زنان ایجاد کرده بود، نداده، بلکه به نظر می‌رسد حتی همان مقدار حقوق و امتیاز موجود را نیز تا حدی راکد و مسکوت کرده است. البته سخن گفتن دقیق درباره این مسئله به اشراف و اطلاعات گسترده‌ای نیاز دارد و این مصاحبه مختصر، مجال پرداختن همه‌جانبه به آن را ندارد. اما به گمان من، یک جلوه بسیار قابل توجه وجود دارد که باید درباره آن بیشتر فکر کنیم.

ماجرای ظهار؛ قرآن باب اعتراض و بازاندیشی را باز گذاشت

این مسئله در سوره مبارکه مجادله مطرح شده است؛ جایی که زنی نزد رسول خدا می‌آید و درباره مسئله «ظهار» با پیغمبر اکرم مجادله می‌کند و قرآن کریم این گفت‌وگو و شکایت آن زن را برای ما نقل می‌کند. وقتی آیات قرآن کریم را مطالعه و تلاوت می‌کنیم، یک مسئله این است که به مفاد آیه توجه کنیم و مسئله دیگر این است که از خود بپرسیم چرا قرآن کریم این واقعه را برای ما نقل کرده است؟!

زنی نزد پیغمبر آمده و درباره یکی از احکام و سنت‌های موجود در جامعه آن روز اعتراض کرده است. مردی همسرش را «ظهار» کرده بود. ظهار، سنتی بود که در آن مرد به همسر خود می‌گفت: «أنتِ عَلَیَّ کَظَهْرِ أُمِّی»؛ یعنی تو نسبت به من مانند پشت مادرم هستی. زن همچنان همسر او محسوب می‌شد، اما مرد دیگر با او رابطه زناشویی برقرار نمی‌کرد. این زن نزد پیغمبر شکایت کرد که با این وضعیت، نه می‌تواند از شوهرش جدا شود و ازدواج دیگری داشته باشد و نه می‌تواند از حقوق و نیازهای طبیعی و مشروع خود در زندگی زناشویی برخوردار شود. او به این وضعیت اعتراض کرد.

خداوند تبارک و تعالی این مجادله و شکایت زن را برای ما نقل می‌کند. چرا؟ آیا یکی از نکاتی که می‌توان از این آیات فهمید، این نیست که باب شکایت و مجادله با ساختار موجود، برای انسان گشوده است؟ اگر چنین بابی گشوده است، پس بعد از پیغمبر اکرم نیز باید این امکان وجود داشته باشد که مسائل و مشکلات جدید مطرح شوند.

در دوره حضور امام معصوم، این مسائل در جامعه اسلامی در چارچوب هدایت امام مطرح می‌شود؛ اما در دوره غیبت، این مسائل باید با چه کسی مطرح شود؟ با نظام اندیشه دینی، با نظام فقه و با نظام فکری اسلام؛ این باب باید همچنان گشوده باشد که اگر در جایی ظلمی صورت می‌گیرد یا حقی پایمال می‌شود، امکان طرح مسئله و بازاندیشی درباره آن وجود داشته باشد.

ضرورت اجتهاد جدید برای پاسخ به مسائل جدید زنان

البته بحث در این زمینه بسیار گسترده است. بر اساس ظاهر آیات قرآن کریم و بر پایه روایاتی که فقهای ما به آنها استناد کرده‌اند، برداشت رایج در فقه این است که حق طلاق در اختیار زوج است. بر اساس تحلیلی که از رابطه زوجیت ارائه شده، این مسئله نیز به نوعی توجیه شده است.

اما واقعیت این است که آیا رابطه زوجیت، به عنوان یک قرارداد اجتماعی، در طول تاریخ هیچ‌گونه تغییری نکرده است؟ آیا هیچ بازتعریفی درباره آن امکان‌پذیر نیست؟

اگر در جایی انحصار حق طلاق در دست زوج که البته فهم و برداشت فقهای عظام از این مسئله، بر اساس مبانی فقهی خودشان بوده است، موجب نوعی ظلم شود، آیا نمی‌توان برای اصلاح این وضعیت، راهکارهای دیگری پیدا کرد؟

در همین زمینه، در اوایل انقلاب، مرحوم آیت‌الله شهید بهشتی، مرحوم آیت‌الله موسوی اردبیلی و دیگر بزرگانی که در قوه قضائیه بودند، شروط خاصی را در اسناد ازدواج پیش‌بینی کردند که امروز تقریباً در تمام ازدواج‌ها، به عنوان شروط ضمن عقد، مواردی از آن درج می‌شود و تا حدی این مسئله را مدیریت می‌کند.

اما واقعیت این است که شاید نیازمند یک اجتهاد جدید، یک نگاه جدید و حتی نوعی تحمل و گشودگی فکری جدید باشیم.

من نمی‌خواهم در اینجا وارد بحث فقهی شوم یا فتوا بدهم؛ این در شأن من و در صلاحیت من نیست. اما حتی اگر نخواهیم بگوییم زن نیز مستقلاً حقی در مسئله طلاق دارد، نمی‌توان از این نکته غفلت کرد که در فقه ما، برای «طلاق حاکم» شرایطی در نظر گرفته شده و مراجع عظام نیز شرایط تحقق آن را بسیار دشوار دانسته‌اند؛ به‌گونه‌ای که در عمل، در بسیاری از موارد امکان استفاده از آن بسیار محدود و دشوار است.

البته هدف از این محدودیت‌ها، حفظ کیان خانواده و جلوگیری از رواج طلاق بوده است و این اهداف، فی‌نفسه قابل فهم و محترم هستند. اما آیا تنها راه جلوگیری از رواج طلاق این است که دست و پای زن را ببندیم؟ در عمل می‌بینیم که طلاق به هزار و یک دلیل دیگر نیز در جامعه اتفاق می‌افتد و در این میان، عده‌ای از زنان آسیب‌های جدی می‌بینند.

به گمان من، در این زمینه متأسفانه وضعیت مطلوبی نداریم. باید درباره این مسائل بیشتر فکر کنیم، بزرگان ما باید بیشتر بیندیشند و اجتهاد کنند و شاید لازم باشد برای مسائل جدید، حرف‌های جدیدی برای گفتن داشته باشیم.

مدینه؛ الگویی برای همزیستی مسلمانان با گروه‌های مختلف

تجربه مدینه یکی از مهم‌ترین موضوعات در مطالعات سیاسی و اجتماعی اسلام است. روابط مسلمانان با یهودیان، مسیحیان و دیگر گروه‌ها در این دوره چه تصویری از تکثر و تنظیم روابط میان اجتماعات مختلف به دست می‌دهد؟

همان‌طور که در موارد سابق عرض کردم، پاسخ تفصیلی و دقیق به این مسئله را باید از اهل فن و کسانی جست‌وجو کرد که تخصصشان تاریخ اسلام است. بنده نیز باز به عنوان یک پاسخ عمومی، در حد اطلاعات و مطالعات خودم، نکاتی را عرض می‌کنم.

وقتی رسول خدا به مدینه آمدند، افرادی که سراغ ایشان رفتند، در واقع برای درمان دردهای جاری جامعه خود به سراغ ایشان آمدند. معروف است که وقتی در مدینه به سراغ رسول خدا رفتند، به دلیل مشکلاتی که عمدتاً ناشی از آشفتگی اجتماعی، نزاع‌ها، درگیری‌ها و نبود توافق و انسجام اجتماعی بود، راه‌های مختلفی را بررسی کرده بودند. نهایتاً دو نفر، بنا بر مشهور، یعنی اسعد بن زراره و ذَکوان بن عبدالقیس، به مکه رفتند تا ببینند حرف کسی که حرف‌های جدیدی می‌زند؛ چیست.

این افراد پس از طی مقدمات و ماجراهایی، نهایتاً خدمت رسول خدا رسیدند. اسعد بن زراره مسلمان شد و وقتی در کلام رسول خدا که در آن جلسه حتی بیش از دو آیه قرآن برای آنها تلاوت نکردند، دقت کرد، با آمادگی و طلبی که در وجودش بود، متوجه شد که آنچه می‌تواند درد جامعه را درمان کند، همین سخنانی است که رسول خدا مطرح می‌کند.

ممکن بود عده‌ای این سخنان را بپذیرند و عده‌ای نپذیرند، اما به‌تدریج، در یک فرایند دو سه ساله، مردم مدینه هم‌کلام شدند و به این نتیجه رسیدند که داروی درد ما همین چیزی است که در کلام محمد(ص) وجود دارد. به همین ترتیب، یکی پس از دیگری به پیغمبر پیوستند.

همان‌طور که اشاره کردم، این‌گونه نبود که همه مردم، از همان ابتدا، از عمق جان به محمد بن عبدالله(ص) به عنوان پیام‌آور سعادت ابدی نگاه کنند. عده‌ای واقعاً به این درک و عمق رسیدند، اما عده‌ای نیز ایشان را درمانگر دردها و مشکلات و بیماری‌های جامعه خود تلقی کردند؛ و البته این برداشت نیز درست بود. به تعبیری، عده‌ای در پی جلوه رحمانی خداوند در رسول خاتم رفتند و عده‌ای در پی جلوه رحیمی خداوند بودند. هر دو گروه نیز به اندازه درک و ظرفیت خود از وجود پیامبر بهره‌مند شدند.

پیامبر بدون ارتش و قدرت مستقر، مدینه را سامان داد

به هر حال، وقتی پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) به مدینه آمدند، نه با سلاح آمدند، نه با قدرت سیاسی و نظامی، و نه حتی همه مردم مدینه به سراغ ایشان رفته بودند. نهایتاً جمعیتی که در عقبه با ایشان بیعت کردند، حدود هفتاد نفر و بنا بر برخی نقل‌ها حدود هفتاد و چند نفر بودند.

وقتی پیامبر وارد مدینه شدند، طبیعی است که مردم، ضمن استقبال از ایشان، خوشحال بودند و با هزار امید منتظر بودند که این شخصیت جدید بیاید و مشکلاتشان را حل کند. اما اگر کمی به شرایط نگاه کنیم، اصلاً لازم نیست اطلاعات جزئی تاریخی داشته باشیم تا دشواری این کار را بفهمیم.

حدود هفتاد نفر از افراد مهم و بانفوذ مدینه از جمله نوجوانانی مانند ابوایوب انصاری و جابر بن عبدالله انصاری رفتند و با کسی بیعت کردند که نامش چند سالی بود در شهرشان مطرح شده بود و نماینده او نیز حدود دو سال در مدینه حضور داشت و قرآن به مردم می‌آموخت. بنابراین، طبیعی است که یک فضای عمومی و موجی از شوق و امید شکل گرفته باشد. عده‌ای با شور و شوق به استقبال پیامبر آمدند و استقبال شایانی نیز از ایشان صورت گرفت. اما چند روز بعد، وقتی هیجان اولیه فروکش کرد و پیامبر وارد زندگی واقعی جامعه مدینه شدند، باید دید با چه امکاناتی مواجه بودند. ایشان نه لشکری داشتند، نه اقتدار سیاسی مستقر، نه اکثریت مردم هنوز با ایشان بیعت کرده بودند و نه به عنوان پادشاه یا حاکم وارد مدینه شده بودند. پس چگونه می‌خواستند بر اوضاع مسلط شوند و شهری را که بر سر قدرت در آن دعوا بود، بر سر قانون در آن اختلاف وجود داشت و قبایل مختلف با یکدیگر درگیر بودند، سامان دهند؟

عرب‌های مدینه با یهودیان اختلاف داشتند؛ خود قبایل عرب با یکدیگر درگیر بودند؛ اوس و خزرج با هم نزاع داشتند و حتی در درون این قبایل نیز اختلافات و رقابت‌هایی وجود داشت. در چنین فضای آشفته، پرتنش و متکثری، پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) چگونه می‌خواستند این جامعه را درمان کنند؟

تازه، پیش از آمدن پیامبر به مدینه، حدود صد نفر از مهاجران مکه نیز به مدینه آمده بودند. علی‌القاعده، حضور این افراد می‌توانست مشکلات را بیشتر کند. اینها عمدتاً قریشی بودند و قریش نیز معمولاً خود را برتر از دیگران می‌دانست. حالا حدود صد نفر از قریشیان وارد مدینه شده بودند؛ کسانی که ممکن بود با خود ادعای اشرافیت بیاورند و از طرف دیگر، چون مهاجر بودند، ممکن بود دست پایین را بگیرند و بحرانی دیگر بر بحران‌های موجود مدینه اضافه شود؛ اما پیغمبر آمدند و مدینه را آرام کردند.

پیمان برادری و همزیستی؛ راه پیامبر برای آرام کردن مدینه

میان مهاجر و انصار، یعنی میان کسانی که از مکه آمده بودند و مؤمنانی که در مدینه به پیامبر پیوسته بودند، برادری برقرار کردند. پیمان مؤازرت و مؤاخات ایجاد کردند تا این افراد از یکدیگر حمایت کنند و به معنای واقعی کلمه برادر یکدیگر باشند.

میان قبایل عرب نیز روابط دوستانه برقرار کردند و میان قبایل مسلمان و قبایل یهودی، قراردادهایی برای صلح و همزیستی مسالمت‌آمیز شکل گرفت.

البته پیش از آن نیز میان این قبایل پیمان‌هایی وجود داشت، اما آن پیمان‌ها عمدتاً برای این بود که اگر مثلاً میان اوس و خزرج اختلافی پیش آمد، قبایل بنی‌قریظه یا بنی‌نضیر در این دعوا از چه طرفی حمایت کنند و در صورت بروز درگیری، چه موضعی بگیرند. اما پیمانی که پیامبر ایجاد کرد، جنس دیگری داشت؛ سخن از دوستی، برادری و ایجاد ارتباطات سالم میان گروه‌های مختلف بود.

در گام نخست، طبیعی بود که یهودیان باور نکنند فردی که از بیرون آمده، بتواند عرب‌ها را یکپارچه و متحد کند و شهر را آرام سازد. از همین رو، متأسفانه شروع به کارشکنی کردند. اما فضای جامعه به اندازه‌ای منسجم و سامان‌یافته شده بود که در کمتر از دو سال، نخستین جنگی که پیش آمد، با پیروزی پشت سر گذاشته شد.

در جنگ بدر، حدود سیصد نفر در برابر حدود هزار نفر قرار گرفتند؛ یعنی تقریباً یک به سه، و مسلمانان پیروز شدند. البته نصرت و مدد الهی و همه اینها در جای خود اهمیت دارد، اما این نصرت برای انسان‌هایی بود که با ایمان، انسجام و هدایت پیغمبر در میدان حضور داشتند.

بعد از آن، همین جامعه با انسجامی که پیدا کرده بود و با شرایط جدیدی که در آن شکل گرفته بود، مدت کوتاهی بعد توانست در برابر سپاه ده‌هزارنفریِ متشکل از قبایل مختلف عرب در جنگ خندق مقاومت کند. حتی خیانتی را که بنی‌قریظه انجام دادند، توانست مدیریت و از سر بگذراند و مسئله بنی‌قریظه نیز به هر حال حل شد.

پیامبر الگویی ساخت که پس از فتح مکه در سراسر جزیره‌العرب گسترش یافت

همه اینها نشان می‌دهد که پیغمبر واقعاً کار کرده است. من شاید نتوانم جزئیات تاریخی همه این اتفاقات را توضیح بدهم و اینکه دقیقاً در هر مرحله چه اتفاقی افتاده است، نیازمند بررسی متخصصان تاریخ است؛ اما وقتی خروجی کار را نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که پیامبر توانسته‌اند یک تحول واقعی ایجاد کنند؛ نه فقط در مدینه، بلکه الگویی که پیامبر در مدینه ایجاد کردند، عملاً پس از فتح مکه در سراسر جزیره‌العرب گسترش پیدا کرد.

اگر بعد از پیغمبر، کسی که مدعی خلافت پیامبر بود، با شمشیر سراغ قبایل رفت و آنها را تابع کرد، این نکته بسیار مهم است که خود پیغمبر چنین نکرده بود. قبایل مختلف خودشان آمدند و با پیغمبر بیعت کردند و پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) با شمشیر سراغ آنها نرفت تا مجبورشان کند تابع شوند.

حتی مکه نیز که کانون اصلی نزاع، مخالفت و مشکلات بود، توسط پیغمبر بدون خونریزی گسترده فتح شد. مقاومت محدودی از سوی ابوسفیان و عده‌ای از افراد مکه صورت گرفت، اما مجموع کشته‌شدگان در این ماجرا، در مقایسه با یک لشکر ده‌هزارنفری و با توجه به اهمیت و ابعاد فتح مکه، بسیار اندک بود؛ به گونه‌ای که مجموع کشته‌شدگان سپاه مسلمانان و مقاومت‌کنندگان مکه را کمتر از بیست نفر ذکر کرده‌اند. فتح مکه در واقع پایان بخش بزرگی از این ماجرا بود. بنابراین، بدون اینکه بخواهیم وارد حوزه تخصصی محققان تاریخ شویم یا در کار آنها دخالت کنیم، با همین اطلاعات محدودی که داریم و با همین نگاه کلی به رفتار پیغمبر، می‌توان گفت کاری که ایشان در جزیره‌العرب انجام دادند، یک شاهکار تاریخی است.

من این تعبیر را از افراد مختلفی شنیده‌ام که اگر بخواهیم بگوییم بزرگ‌ترین معجزه پیغمبر چیست، بعد از قرآن کریم که معجزه جاودانه ایشان است و امروز نیز در دسترس ماست، می‌توان گفت دومین معجزه پیغمبر، کاری است که ایشان در جزیره‌العرب انجام دادند. پیغمبر با رفتار خود، با سیاست خود و با اخلاق خود، جامعه‌ای متفرق، دشمن، ازهم‌گسیخته و گرفتار نزاع را به جامعه‌ای متحد، منسجم و برادرانه تبدیل کردند؛ جامعه‌ای که آثار این تحول حتی پس از همه اقداماتی که بعداً صورت گرفت، باقی ماند.

شما شنیده‌اید که در دوره عثمان، ابوسفیان به مدینه آمد و به اُحد رفت. در برخی نقل‌ها آمده است که او نابینا شده بود و پای قبر حمزه می‌زد و می‌گفت: «یا ابایعلی، یا ابایعلی! برخیز؛ آنچه تو برای آن جنگیدی، امروز در دست فرزندان من است.»

با وجود همه این اتفاقات و با وجود تمام تلاش‌هایی که برای تغییر مسیر صورت گرفت، آنچه از اقدامات رسول خدا باقی ماند، آن‌قدر عمیق و گسترده بود که دوره پس از اسلام را به‌طور اساسی از دوره پیش از اسلام متمایز کرد؛ چنان تفاوتی که حتی با فاصله‌ای بسیار زیاد از آن دوران، این تحول تاریخی به‌خوبی قابل مشاهده است.

اقتدار پیامبر از جنس «بگیر و ببند» نبود

تجربه مدینه یکی از مهم‌ترین موضوعات در مطالعات سیاسی و اجتماعی اسلام است. روابط مسلمانان با یهودیان، مسیحیان و دیگر گروه‌ها در این دوره چه تصویری از تکثر و تنظیم روابط میان اجتماعات مختلف به دست می‌دهد؟

در سه، چهار سال اخیر، یکی از محققان و افراد صاحب‌نامی که سخنان و دیدگاه‌هایشان مطرح است، در سلسله‌بحث‌هایی بر این نکته تأکید داشتند که پیامبر، به تعبیرهای مختلف، آگاهی و شناخت قدرت داشتند و قدرت برای ایشان اهمیت داشته یا اساساً هدفشان کسب قدرت بوده است. در یکی از جلسات پایانی این بحث‌ها که اتفاقاً من هم به‌طور تصادفی در آن حضور داشتم، به فرمایش ایشان اعتراض کردم. من فعلاً کاری به ارزیابی شخصیت محترم ایشان و نقد سخنانشان ندارم؛ اما نکته‌ای که باید به آن توجه کنیم این است که وقتی از «قدرت» سخن می‌گوییم، بهتر است ابتدا مفاهیم را برای خودمان روشن کنیم. وقتی می‌گوییم پیامبر «اقتدار» داشتند، باید معنای این تعبیر را دقیقاً مشخص کنیم. واژه‌ها شناسنامه دارند، تحول پیدا می‌کنند و معنای آنها در طول تاریخ تغییر می‌کند. ما گاهی از این نکته غافلیم و توجه نمی‌کنیم که واژه‌ای که امروز در یک سیاق و جایگاه خاص به کار می‌بریم، ممکن است در موضوع مورد بررسی ما معنای دیگری داشته باشد.

از مثالی که یکی از عزیزان مطرح کرده بود و برای من بسیار جالب بود استفاده می‌کنم. قرآن کریم وقتی درباره اصحاب کهف سخن می‌گوید، می‌فرماید: «وَلَوْ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا»؛ اگر به آنان می‌نگریستی، از آنان می‌گریختی و از مشاهده آنان سرشار از هراس می‌شدی.

روشن است که رعبی که از انسانی خفته در دل بیننده ایجاد می‌شود، به این معنا نیست که او برای انسان شاخ‌وشانه می‌کشیده یا سلاحی در دست داشته است. این رعب می‌تواند ناشی از یک حالت روحانی و معنوی باشد؛ یعنی انسان از روحانیت و معنویت فردی متأثر شود، نه از شاخ‌وشانه کشیدن، دندان و چنگال، سلاح، تیغ و تبر او. ما باید بفهمیم که یک واژه، مانند «رعب» یا «اقتدار»، در چه زمینه‌ای و به چه مناسبتی به کار رفته است.

بله، رسول خدا اقتدار داشتند؛ اما اقتدار ایشان از کجا می‌آمد؟ از آنجا که خداوند تبارک و تعالی در قرآن کریم می‌فرماید: «فَلَا وَرَبِّکَ لَا یُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لَا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلِیمًا»؛ به پروردگار تو سوگند که اینان مؤمن نمی‌شوند مگر آنکه تو را در اختلافات و دعاوی میان خود حَکَم قرار دهند و سپس از حکمی که تو صادر کرده‌ای در دل خود احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند.

در اینجا برای پیامبر اقتدار ایجاد می‌شود؛ زیرا جامعه، حکم ایشان را حجت می‌داند و در برابر آن تسلیم است. همچنین قرآن می‌فرماید: «وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَهٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ.» وقتی خدا و پیامبر حکمی می‌کنند، برای مؤمن و مؤمنه دیگر اختیاری در برابر آن حکم باقی نمی‌ماند. اینجا اقتدار پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) شکل می‌گیرد.

اما همین جامعه‌ای که مطیع پیامبر است، وقتی در ماجرای همسر پیامبر، تهمتی ناروا مطرح می‌شود و شایعه‌ای در شهر می‌پیچد که همسر پیامبر مرتکب عمل زشتی شده است، چه اتفاقی می‌افتد؟ پیامبر احدی را مجازات نمی‌کنند و به سراغ افراد نمی‌فرستند که چه کسی ریشه شایعه بوده، چه کسی نخستین بار این حرف را زده و چه کسی آن را منتشر کرده است. پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) در آن شرایط، غمگین و مغموم می‌شوند و منتظر می‌مانند تا از جانب خداوند راه‌حلی ارائه شود و قرائن و شواهد، دروغ بودن این نسبت را آشکار کند. بعد هم نمی‌بینیم که کسی را صرفاً به دلیل انتشار این شایعه، با سازوکارهای قدرت مجازات کنند.

یا در مواردی که در مدینه به شخص پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) اهانت می‌شد، ما شاهد چنین رفتاری نیستیم. فردی در تقسیم غنائم جنگی به پیامبر اعتراض می‌کند و می‌گوید شما عدالت را رعایت نکرده‌اید. پیامبر در پاسخ می‌فرمایند: «وَیْلَکَ! مَنْ یَعْدِلُ إِذَا لَمْ أَعْدِلْ؟»؛ یعنی وای بر تو! اگر من عدالت نکنم، چه کسی عدالت خواهد کرد؟

موضوع این نیست که چون به شخص اول جامعه اسلامی اهانت شده، فرد را به دادگاه ببرند، محاکمه کنند و به دلیل اهانت به شخص اول اسلام برای او مجازات تعیین کنند. چنین تصویری از اقتدار پیامبر وجود ندارد. اقتدار پیامبر با «بگیر و ببند» و اعمال فشار حاصل نشده بود.

حتی در روزهای پایانی عمر، پیامبر خود را در برابر حقوق مردم پاسخ‌گو می‌دانست

یکی از آخرین صحنه‌های شکوهمندی که پیامبر خدا از خودشان به جا گذاشتند، مربوط به روزهایی است که بیماری ایشان آغاز شده بود. پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) به مسجد آمدند و فرمودند که من تلاش کرده‌ام حقی از کسی بر عهده‌ام باقی نماند و اگر حقی از کسی بر گردن من هست، از او عذرخواهی می‌کنم. اگر کسی حقی بر من دارد یا اگر در حق کسی بدی کرده‌ام، بیاید و حق خود را مطالبه کند تا من تسویه‌حساب کنم.

در این هنگام، فردی بلند شد و گفت: در فلان جا و در فلان مناسبت، شلاق یا چوب شما به بدن من خورد؛ در حالی که من لباس بر تن نداشتم، ضربه‌ای به شکم من وارد شد و من می‌خواهم قصاص کنم. پیامبر(ص) فرمودند: حق با توست. بروید همان چوب یا شلاقی را که بوده از خانه بیاورید تا این قصاص انجام شود.

فضای مسجد پریشان و حیران و گریان شد. مردم تعجب کردند که چگونه در چنین شرایطی، وقتی پیامبر در روزهای پایانی عمر و در بستر بیماری هستند، فردی به جای قدردانی می‌خواهد قصاص کند. اما پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) محکم ایستادند و فرمودند که این حق اوست و باید حقش ادا شود؛ ابزار را آوردند و پیامبر لباس خود را بالا زدند تا آن فرد بتواند قصاص کند. او شلاق یا چوب را در دست گرفت، اما خودش را بر بدن پیامبر انداخت و شروع به بوسیدن بدن ایشان کرد و گفت: من می‌خواستم بدن شما را ببوسم تا عذاب آتش بر من حرام شود. فضایی کاملاً عاطفی و زیبا شکل گرفت. اقتدار پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) از جنس «ببند و بگیر و بکش» و امثال اینها نبود. اقتدار پیامبر، بخشی از حجیت الهی ایشان بود و بخش دیگری از آن به عمق رفتار اخلاقی ایشان و عشقی که در دل مردم ایجاد کرده بودند، بازمی‌گشت.

محبوبیت و اخلاق، سرچشمه اقتدار پیامبر بود

پیامبر در زمانی که هیچ قدرت سیاسی و اجتماعی در اختیار نداشتند، در کوچه‌های مکه سنگ می‌خوردند و بر سر ایشان خاک و خاشاک می‌ریختند؛ اما در همان شرایط، چنان محبوب و دوست‌داشتنی بودند که پیروانشان در مکه شیفته و دلباخته ایشان بودند. معشوق، خود قدرتمند است. پیامبر قدرت داشتند و بخش مهمی از این قدرت از محبوب و معشوق بودن ایشان در میان مردم ناشی می‌شد.

با این حال، پیامبر(ص) هرگز از این محبوبیت و اقتدار سوءاستفاده نکردند؛ نه سوءاستفاده نظری کردند و نه سوءاستفاده عملی؛ بارها شنیده‌ایم که وقتی در جمع حرکت می‌کردند و به مردم گفته می‌شد شما استراحت کنید، ما کار می‌کنیم، ایشان می‌فرمودند: «خدا دوست ندارد کسی بنشیند و دیگران کار کنند.» خودشان مانند دیگران کار می‌کردند و در جنگ نیز مانند دیگران زحمت می‌کشیدند.

بنابر نقلی از امیرالمؤمنین علی(ع)، در جنگ، پیامبر نزدیک‌ترین فرد به دشمن بودند و هنگامی که جنگ به جای باریکی می‌رسید، مسلمانان به پیامبر پناه می‌بردند. شبی در مدینه صدای وحشتناکی بلند شد. مردم از خانه‌ها بیرون آمدند و دیدند پیامبر شمشیر بر گردن آویخته و پیش از همه، برای مقابله با حادثه آماده شده‌اند. ایشان نخستین فردی بودند که در هر میدان حاضر می‌شدند.

بنابراین پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) اقتدار داشتند و جایگاه و قدرت ویژه‌ای در میان مردم داشتند؛ اما این اقتدار از طریق اخلاق، محبوبیت و اعتماد مردم به ایشان شکل گرفته بود. پیامبر هرگز از این اقتدار، ذره‌ای به نفع شخصی خود و به ناحق استفاده نکردند؛ ذره‌ای کسی را تحت فشار قرار ندادند و ذره‌ای ظلم در حق کسی نکردند.

اینکه تصویری ارائه کنیم که گویی پیامبر در پی به دست گرفتن قدرت جامعه بودند و تمام اقدامات دیگر ایشان مقدمه‌ای برای رسیدن به این هدف بوده است، به گمان من قدری بی‌انصافی است. نمی‌خواهم خدای ناکرده تعبیر تندی به کار ببرم، اما چنین برداشتی انسان را به یاد آن شعر منسوب به یزید می‌اندازد که می‌گوید: «لَعِبَت هاشِمُ بِالمُلکِ فَلا / خَبَرٌ جاءَ ولا وَحیٌ نَزَلَ»

واقعیت این است که پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم)، در درجه اول، مظهر رحمت رحیمیه خداوند بودند؛ انسانی را به آخرت و ابدیت راهنمایی می‌کردند. البته اگر انسان‌ها به آخرت و ابدیت توجه کنند، مشمول رحمت رحمانیه خداوند نیز می‌شوند. طبیعی است کسی که برای مردم رحمت رحمانیه خدا را به ارمغان می‌آورد، محبوب مردم می‌شود و کسی که محبوب و معشوق مردم شد، قدرت پیدا می‌کند. مردم وقتی کسی را دوست داشته باشند، از او اطاعت می‌کنند و او در نتیجه این محبت و اعتماد، اقتدار پیدا می‌کند و می‌تواند کارهای بزرگی انجام دهد.

مطالعات جدید تاریخ پیامبر؛ تحلیل بیشتر، منابع متنوع‌تر و خطر پیش‌فرض‌ها

در سال‌های اخیر، پژوهشگران مسلمان و غیرمسلمان خوانش‌های متفاوتی از زندگی پیامبر ارائه کرده‌اند. مطالعات جدید تاریخی و دانشگاهی چه ابعادی از شخصیت و تجربه اجتماعی پیامبر را برجسته کرده‌اند که در روایت‌های پیشین کمتر مورد توجه بوده است؟

باز هم باید اعتراف کنم که آن‌قدر بر مطالعات گذشته و مطالعات جدید اشراف ندارم که بخواهم پاسخ دقیق و قابل اتکایی به این سؤال شما بدهم؛ اما قاعدتاً می‌توان دو نقطه قوت و یک نقطه ضعف را در مطالعات جدید مورد توجه قرار داد.

دو نقطه قوت مطالعات جدید یکی این است که در این مطالعات، جنبه‌های تحلیلی بیشتر مورد توجه قرار گرفته و پژوهشگران صرفاً به گزارشگری و ارائه یک روایت خطی از حوادث اکتفا نمی‌کنند. به گمان من، این مسئله بسیار ارزشمند است؛ زیرا تاریخ صرفاً مجموعه‌ای از حوادث و گزارش‌هایی نیست که پشت سر یکدیگر اتفاق افتاده‌اند، بلکه تحلیل مناسبات و عوامل مؤثر در شکل‌گیری این حوادث نیز اهمیت بسیار زیادی دارد.

نکته دوم این است که در مطالعات جدید، منابع مورد مراجعه متنوع‌تر شده‌اند. در مطالعات قدیم، معمولاً منبعی که مورخ به آن مراجعه می‌کرد، نقل‌های تاریخی و روایاتی بود که در درون سنت عربی و اسلامی نقل شده بود؛ اما امروز پژوهشگران علاوه بر این منابع، سراغ سنگ‌نوشته‌ها، آثار باستانی و شواهد مادی می‌روند و همچنین ردپاهایی را که از این حوادث در متون سریانی، ارمنی، یونانی و دیگر منابع و سنت‌های تاریخی باقی مانده است، بررسی می‌کنند.

به نظرم این مسئله ارزشمند است؛ زیرا تنوع منابع می‌تواند به اتقان بیشتر پژوهش تاریخی کمک کند و امکان مقایسه و ارزیابی روایت‌های مختلف را فراهم آورد.

اینها دو نقطه قوت مطالعات جدید است؛ اما مطالعات جدید یک نقطه ضعف هم دارد و آن، پیش‌فرض‌هایی است که در برخی از این مطالعات وجود دارد. البته هیچ مطالعه و هیچ تحقیقی، چه در تاریخ و چه در سایر زمینه‌ها، بدون پیش‌فرض نیست. ما اساساً با مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها سراغ موضوعات مختلف می‌رویم و در این تردیدی نیست.

در مطالعات گذشته، شاید پیش‌فرض‌های مؤمنانه نقش پررنگی داشته‌اند. البته همین مسئله نیز می‌تواند محل اشکال باشد؛ یعنی اینکه پیش‌فرض‌های مؤمنانه داشته باشیم و برخی باورهای کلامی را از ابتدا مسلم فرض کنیم، می‌تواند در مطالعه تاریخ اشکال ایجاد کند. پژوهشگر باید مراقب باشد که باورهای پیشینی او مانع از دیدن واقعیت تاریخی نشود.

اما از طرف دیگر، به نظر می‌رسد امروز نیز با نوع دیگری از پیش‌فرض‌ها مواجهیم؛ یک سلسله پیش‌فرض‌های ایمان‌ستیزانه یا اگر بخواهیم تعبیر دقیق‌تری به کار ببریم، پیش‌فرض‌های لائیک و سکولار؛ انسان گاهی احساس می‌کند که در کلام و بیان برخی از مقالات و گفت‌وگوهای جدید، اساساً امکان پذیرش این مسئله وجود ندارد که یک امر، جنبه قدسی یا الهی داشته باشد.

به نظر می‌رسد در برخی موارد، از ابتدا این مسئله مسلم فرض شده است که هیچ جنبه الهی در کار نیست و بنابراین، همه چیز باید با معیارهایی کاملاً غیرالهی توضیح داده شود. البته عذری که برای این رویکرد مطرح می‌کنند این است که ما در مطالعه تاریخ، باورهای کلامی را به حالت تعلیق درمی‌آوریم. اما «تعلیق» باور به این معنا نیست که اصل را بر این بگذاریم که خداوند در کار نیست و همه آنچه نقل شده، دروغ است. معنای تعلیق باور این است که شما تاریخ را به گونه‌ای توضیح دهید که باور یا عدم باور شما، در اصل تحلیل تاریخی دخالت نداشته باشد.

اما گاهی احساس می‌شود که مسئله از تعلیق باور فراتر رفته و در واقع، عدم باور به یک امر قدسی یا الهی، خود به پیش‌فرض تبدیل شده است. یعنی به جای اینکه پژوهشگر نسبت به باور و عدم باور موضعی خنثی داشته باشد، از ابتدا فرض می‌کند که هیچ امر الهی و قدسی نمی‌تواند در توضیح یک واقعه تاریخی نقش داشته باشد و سپس تلاش می‌کند همه حوادث را صرفاً با عوامل مادی، اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی توضیح دهد.

به گمان من، در حد اطلاعات و مطالعاتی که بنده دارم، درباره مطالعات جدید تاریخی می‌توان این مقدار را گفت: دو نقطه قوت مهم آن، توجه بیشتر به تحلیل و همچنین تنوع منابع است؛ و در مقابل، یکی از نقاط قابل تأمل آن، پیش‌فرض‌هایی است که گاهی در فرآیند مطالعه و تحلیل تاریخ وارد می‌شود.

بنابراین اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، باید هم از دستاوردهای مطالعات جدید استفاده کنیم و هم نسبت به پیش‌فرض‌های آن حساس باشیم؛ همان‌طور که در مطالعات گذشته نیز باید مراقب تأثیر پیش‌فرض‌های مؤمنانه بر روایت و تحلیل تاریخ باشیم.

خلأ اصلی مطالعات پیامبرشناسی؛ توجه کمتر به رحمت رحیمیه

به نظر شما مطالعات پیامبرشناسی امروز بیش از همه با چه خلأ پژوهشی روبه‌روست؟ چه ابعادی از زندگی، اندیشه و تجربه اجتماعی پیامبر هنوز نیازمند پژوهش و بازخوانی جدی‌تر است؟

کارهای ارزشمند، بسیار خوب و دلنشینی که سروران گرانقدر انجام می‌دهند، عمدتاً در پی پیدا کردن مظاهر رحمت رحمانیه خداوند در زندگی و شخصیت پیامبر اکرم است؛ و این کار، بسیار خوب و ارزشمند است.

اینکه پیامبر(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) در زمینه عدالت چه کردند، در زمینه صلح چه کردند، در زمینه حقوق انسان و کرامت انسان چه رویکردی داشتند، یا به‌طور خاص در حوزه حقوق بانوان و حقوق اقلیت‌ها چه اقداماتی انجام دادند، اینکه چگونه صلح برقرار کردند، قرارداد بستند و مناسبات اجتماعی را سامان دادند، همه اینها بسیار ارزشمند است و تلاش برای آشکار کردن این ابعاد از سیره پیامبر، قطعاً قابل تقدیر است.

منتها در همین زمینه باید توجه داشته باشیم که به دنبال «گرته برداری» نباشیم؛ یعنی تصور نکنیم که باید دقیقاً ببینیم رسول خدا چه کاری انجام داده‌اند و همان کار را عیناً تکرار کنیم. آنچه باید مورد توجه ما باشد، دستورهای الهی، هدایت‌های کلی پیامبر و در واقع، روح حاکم بر رفتار ایشان است.

جزئیات رفتار پیامبر اکرم(ص) کاملاً در چارچوب زمان، مکان، فرهنگ و جغرافیای آن دوران شکل گرفته و طبیعتاً بسیاری از آن جزئیات قابل تکرار نیست. حتی اگر خود حضرت امروز تشریف داشتند، ممکن بود همان اصول و ارزش‌ها را با جزئیات و شیوه‌ای متفاوت دنبال کنند. بنابراین، اینکه انتظار داشته باشیم ما عین همان جزئیات را در زمانه خودمان تکرار کنیم، انتظار درستی نیست؛ اما روح حاکم بر رفتار ایشان طبیعتاً باید در رفتار ما نیز حضور داشته باشد.

با این حال، نکته‌ای که به گمان من کمتر به آن می‌پردازیم، آن دسته از رفتارهای رسول خداست که مصداق تجلی رحمت رحیمیه خداوند در وجود و سیره ایشان است؛ یعنی رفتارهایی که پیامبر اکرم به عنوان هادی انسان به سوی سعادت جاودانه، در جامعه انسانی انجام داده‌اند.

رحمت رحیمیه پیامبر؛ گمشده‌ای که امروز کمتر خواهان دارد

شاید علت اینکه کمتر به این بخش می‌پردازیم این باشد که اساساً «طلب» آن کمتر شده است؛ انسان‌هایی که چنین چیزی را مطالبه کنند، کمتر شده‌اند. ما در دنیا به‌طور عام و در جهان اسلام به‌طور خاص، انسان‌های حق‌طلب بسیار داریم؛ انسان‌های عدالت‌خواه، صلح‌طلب و کرامت‌خواه بسیار داریم؛ انسان‌هایی که می‌خواهند انسان‌ها خوب باشند، خوب زندگی کنند، صلح برقرار باشد و صفا و آرامش در جامعه وجود داشته باشد، کم نیستند.

همه اینها امور بسیار خوبی است،‌ اما به نظر می‌رسد طلب آن معنای عمیق زیستن، طلب آن برکاتی که انسان برای برخورداری از آنها آفریده شده، طلب آن معنایی که به خاطر آن جهان هستی پدید آمده و طلب آن سرنوشت جاودانه‌ای که برای انسان مقدر شده است، چندان مشتری ندارد.

اتفاقاً آن جنس اختصاصی‌ که در دکان پیامبر پیدا می‌شود و در جای دیگری نمی‌توان آن را پیدا کرد، همین است. رحمت رحمانیه خداوند، البته نه لزوماً به آن شکل کمال‌یافته نبوی، ممکن است در صورت‌های دیگری نیز در جاهای مختلف یافت شود؛ حتی برخی جلوه‌های آن را می‌توان در عقل و فطرت انسان مشاهده کرد. اما رحمت رحیمیه خداوند را فقط می‌توان از دکان پُرجلال محمد مصطفی(ص) جست‌وجو کرد. اما متأسفانه روزبه‌روز مشتری این جنس کمتر می‌شود. ای کاش در این زمینه، هم طالب بیشتری داشته باشیم و هم کسانی که در این حوزه کار کنند، درباره آن بیندیشند و آن را به جامعه ارائه کنند.

 

انتهای پیام