صاحبخبر - به گزارش حوزه بینالملل خبرگزاری تقریب؛ دکتر محمد هزیمه، تحلیلگر مسائل راهبردی و مشاور روابط بینالملل، در جدیدترین یادداشت تحلیلی خود، در مورد روند تغییر موازنه قدرت جهانی تحت تأثیر سیاستهای تهاجمی آمریکا و تضاد منافع میان واشنگتن و تلآویو نوشت:
از چند روز پیش، ترامپ جنگ با ایران را به جبهه اقتصادی منتقل کرده و تهدید به اعمال تحریمهای بیسابقه و انزوای تکاندهنده به بنیانهای جامعه ایران کرده است؛ تلاشی برای ضربه زدن به جمهوری اسلامی که دارای بالاترین سطح ایمنی در جهان در برابر اپیدمیهای غربی و انواع جنگهای چندگانه و ابزار متنوع واشنگتن است.
هدف این اقدامات، تسلیم کردن تهران و تخریب انقلاب آن است؛ انقلابی که خود الگوی بیداری ملتهای مستضعف بوده و از مرزهای جغرافیایی و تاریخ استعماری ریشهدار فراتر رفته است. این نظام با تکیه بر علمِ مقابله با خطرات آینده، با آمریکایی روبروست که امام خمینی(ره) او را «شیطان بزرگ» نامید؛ در حالی که رهبران آمریکا، جمهوری اسلامی و متحدانش را به دلیل بیداری که در برابر آنها ایجاد کردهاند، در قالب «محور شرارت» طبقهبندی کردهاند.
این طبقهبندی به یک دغدغه همیشگی برای دولتهای پیاپی آمریکا تبدیل شده است. ترامپ با تکیه بر محاسبات گمراهکننده نتانیاهو، خود را درگیر جنگ با ایران کرد؛ محاسباتی که هزینه آن، خسارت استراتژیک برای واشنگتن بود. اکنون ترامپ میکوشد این خسارت را به میدان اقتصاد منتقل کرده و نبرد برای انزوای ایران را آغاز کند، اما او بار دیگر خود را با خطای محاسباتی گرفتار کرده است. او نه احتمال مخالفت چین را در نظر گرفت و نه تغییرات داخلی آمریکا یا بیمیلی متحدان را؛ او حتی لرزش کرسی قدرت نتانیاهو در رژیم صهیونیستی را نیز در محاسبات خود نگنجاند.
برای نخستین بار در دهههای اخیر، واشنگتن خود را در حال جنگ در چهار جبهه همزمان مییابد: چین، دشمن سنتی و خطر واقعی؛ ایران، خطر رو به رشد برای ملتهای مقاومت؛ فضای داخلی آمریکا که به مرحلهای دشوار و نزدیک به شورش و نافرمانی رسیده است؛ و سنگینترین بار، یعنی جبهه «متحد دردسرساز» در تلآویو که هر لحظه فشار آن بیشتر میشود.
این وضعیت به مرحلهای رسیده که پرسش از اینکه آیا آمریکا تحریمهای هستهای اعمال میکند یا خیر، تغییر کرده و اکنون سؤال این است: آیا آمریکا اصلاً توان و فرصت «جنگ» را دارد؟ حدود تحریمها کجاست و آیا میتوان آنها را بر همگان تحمیل کرد؟ و مهمتر از آن، تأثیر این تحریمها خارج از ایران و بهطور مشخص بر خود واشنگتن چه خواهد بود؟
آمریکای امروز که از بحرانهای داخلی خود تغذیه میکند و به خارج آسیب میزند، دیگر آمریکای سال ۲۰۰۰ و دوران طلایی خود نیست. مردم از پرداخت صورتحساب جنگها، از اوکراین گرفته تا خاورمیانه، خسته شدهاند؛ در حالی که با تورمی دست و پنجه نرم میکنند که حقوق آنها را میبلعد.
این موضوع، رفتار رأیدهندگان را تغییر داده است؛ آنها به مفهوم جدید «اول آمریکا» بازگشتهاند تا کشور خود را نجات دهند. این تغییر پس از جنگ غزه شدت یافت؛ جنگی که نتانیاهو را از یک متحد استراتژیک به یک بار سیاسی تبدیل کرد. مشاهدات کشتارها در غزه، حتی باعث خشم نسبت به «وتوی آمریکا» در شورای امنیت شد؛ خشمی که بازتاب آن را میتوان در شورشهای دیترویت و میشیگان دید، با این منطق جدید که: «پول مالیاتهای ما صرف نسلکشی ملتها میشود». این بحران حتی به خود شهروندان در داخل رژیم صهیونیستی نیز رسیده است.
بحران آمریکا تنها به نگاه شهروندان محدود نمیشود، بلکه به واقعیت اقتصادی نیز کشیده شده است؛ جایی که دلار با هر هفته تحریم جدید، دچار کسری شده و خزانهداری را با مشکل مواجه میکند. هر تحریم به معنای کسری بیشتر و چاپ دلار بیشتر است و این سریعترین راه برای فروپاشی ارز، یعنی نماد قدرت آمریکا، است.
واقعیت آشکار این است که واشنگتن دیگر در جایگاه رهبری جهان قرار ندارد و تلاش میکند پس از ظهور نشانههای ضعف، از سقوط جلوگیری کند. ترامپ با این واقعیت روبرو است که چین از مشارکت در تحریمهای ایران امتناع میکند؛ چینیها که برخلاف آمریکا، بر اساس منافع خود حرکت میکنند و میدانند که نفت ایران با ۹۰ درصد عرضه به چین، خارج از کنترل دلار است.
از نظر پکن، سقوط ایران به معنای خفه کردن طرح «کمربند و جاده» است. آنها میدانند آمریکای فرسوده توان تحمل قیمتهای بالای نفت را ندارد؛ لذا درخواست بازگرداندن [ثبات در] تنگه هرمز به دوران پیش از جنگ آمریکا، پیامی روشن به واشنگتن داشت: «ما در پکن هستیم که مقررات بازی را تعیین میکنیم». در ذهن استراتژیک چین، سقوط تهران به معنای چراغ سبز برای سقوط تایپه است؛ لذا آنها معادله «اجازه سقوط ایران را نمیدهیم» را وضع کردهاند؛ نه بهجهت علاقهمندی به ایران، بلکه برای قطع کردن مسیر سلطه آمریکا بر خروجیهای استراتژیکشان.
پکن دیگر به وتو بسنده نمیکند و این خود یک خسارت مشترک برای نتانیاهو و ترامپ است. در حالی که نتانیاهو برای بقای خود به جنگ نیاز دارد، ترامپ برای پیروزی به «صلح» نیاز دارد. این تناقض، هر دو را به کشتن میدهد.
در داخل رژیم، محبوبیت نتانیاهو در حال سقوط است و شهروندانی که سپر او بودند، اکنون در برابر اقتصاد درهمشکسته و جنگی بیهدف، به دنبال بهای این کشتار و سرنوشت گروگانها هستند. در آمریکا نیز، هرگونه حمایت از نتانیاهو، به قیمت از دست دادن آرای ترامپ در ایالتهای میانه تمام میشود؛ از جوامع عرب تا جوانان چپگرا. حتی پایگاه محافظهکار ترامپ نیز در حال عقبنشینی است. آنچه نتانیاهو یک برگ برنده برای ترامپ میپنداشت، اکنون به یک شکست استراتژیک تبدیل شده است.
به جای پیروزی، ما با یک شکست انتخاباتی روبرو هستیم که جهان را در آستانه یک رویارویی سردِ مبتنی بر منافع تجاری قرار داده است. چین با استفاده از «یوان» و سیستمهای تهاتر، واشنگتن را فرسوده میکند. ما با بحران تحریم روبرو نیستیم، بلکه با سقوط ابهت آمریکایی روبرو هستیم که ادعای توانایی انجام هر کاری را داشت.
آمریکا اکنون در آزمون «تسلیم کردن ایران یا منفجر کردن منطقه» قرار گرفته است؛ در حالی که پاسخ چین این است:منطقه را منفجر کنید و بهای آن را چندین برابر بپردازید. در حالی که نتانیاهو فریاد میزند: «از من حمایت کنید»، خیابانهای آمریکا تکرار میکنند: «اول خودمان را نجات دهید». در میان این همه صدا، خلیج [فارس] ایستاده است؛ جایی که نفت و دلار، گروگانهای یک رویارویی بزرگ هستند که هنوز آغاز نشده است.
با هر تحریم یا هر سخنرانی که باعث کاهش محبوبیت نتانیاهو یا ترامپ میشود، گامی به سوی این تقابل نزدیکتر میشویم.آمریکای قدرتمند به گذشته پیوسته است و متأسفانه، این امت است که بهای آن را میپردازد.
انتهای پیام/
∎