شناسهٔ خبر: 79522958 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: مردم‌سالاری‌آنلاین | لینک خبر

پارادوکس امنيت وجودي اسرائيل و فرصت از دست رفته آمريکا - مردم سالاری آنلاين

هر پرسشی، پیش از آن‌که پاسخ خود را بیابد، افق معرفتی خود را از پیش تعیین کرده است. پرسش از رفتار ...

صاحب‌خبر - هر پرسشی، پیش از آن‌که پاسخ خود را بیابد، افق معرفتی خود را از پیش تعیین کرده است. پرسش از رفتار صهیونیسم سیاسی، اگر در قالبی ذات‌گرایانه طرح شود - «چرا یهودیان چنین می‌کنند؟» - از همان آغاز به بیراهه رفته است؛ زیرا رفتار صهیونیسم را نه در ذات یهودیت، بلکه در ساختار یک ایدئولوژی سیاسی خاص باید جست.
تمایز میان «یهودیت» به‌مثابه یک سنت دینی و فرهنگی، و «صهیونیسم سیاسی» به‌مثابه یک پروژه قومی-سرزمینی، نخستین شرط هر تحلیل جدی است. بسیاری از یهودیان جهان، از جمله یهودیان ارتدوکس ضدصهیونیست، خود منتقد این پروژه‌اند. پس سخن ما درباره ایدئولوژی‌ای است که از دل ناسیونالیسم اروپایی قرن نوزدهم زاده شد، نه درباره یک دین.
از زخم تا سپر
صهیونیسم سیاسی بر ویرانه‌هاییک فقدان بزرگ بنا شد؛ فقدانی که نامش را هولوکاست نهاده‌اند. اما این فقدان، به‌جای آن‌که به فلسفه همزیستی و پذیرش دیگری بینجامد، به هستی‌شناسی دفاعی بدل شد. در این هستی‌شناسی، جهان به دو نیمه تقسیم می‌شود: «ما» که قربانی ابدی‌ایم، و «آن‌ها» که تهدید دائمی‌اند. این دوگانه، سپری شد که هر خشونتی را توجیه می‌کند. اگر جهان همیشه تهدید است، پس هر اقدامی‌- از دیوارکشی تا بمباران - دفاع مشروع است. این منطق، در فلسفه سیاسی، «امنیت‌سازی وجودی» نام دارد: ترس از نابودی، به نابودی دیگری می‌انجامد. و این، نخستین تناقض صهیونیسم است: پروژه‌ای که برای پایان دادن به ترس زاده شد، خود به ماشین تولید ترس بدل گشت.
اشغال، بردگیِ اشغالگر
هگل در «پدیدارشناسی روح» نشان می‌دهد که ارباب، با به بردگی کشیدن بنده، خود را در وضعیتی متناقض قرار می‌دهد: او برای شناخته‌شدن، به بنده وابسته است، اما چون بنده را نفی می‌کند، هرگز نمی‌تواند از او شناخت بگیرد. صهیونیسم نیز در چنین رابطه متقابلی گرفتار است. اشغال فلسطین، به‌جای آن‌که امنیت بیافریند، مقاومت آفرید. هرچه سرکوب شدیدتر شد، مقاومت ریشه‌دارتر گشت. اسرائیل به بنده‌ای وابسته است که خودش آفریده است؛ بنده‌ای که با هر حمله، هویت اربابی او را هم‌زمان تثبیت و تضعیف می‌کند. این است تناقض دوم: هر پیروزی نظامی، شکست وجودی را عمیق‌تر می‌کند.
لویناس و اخلاقِ تعلیق‌شده
امانوئل لویناس، فیلسوفیهودی، اخلاق را بر پایه «مسئولیت بی‌پایان در برابر دیگری» بنا نهاد. در فلسفه او، صورت دیگری، پیش از هر سیاست و هر دولت، اخلاق را مطالبه می‌کند. اما صهیونیسم سیاسی دقیقاً این اصل را وارونه کرد: دیگریِ فلسطینی، نه یک صورت که یک مانع شد؛ نه یک مسئولیت، که یک تهدید. لویناس خود در میانه زندگی، با این تعارض روبه‌رو شد: چگونه می‌توان هم به دولت اسرائیل وفادار بود و هم به فلسفه مسئولیت بی‌پایان در برابر دیگری؟ پاسخ صهیونیسم، حذف دیگری بود. و این حذف، نه‌تنها فلسطینیان را از هستی اجتماعی‌شان راند، بلکه خود صهیونیسم را نیز از امکان اخلاق تهی کرد. زیرا اخلاق، بدون دیگری، ممکن نیست.
هویتی که تنها در جنگ زنده است
رژیم صهیونیستی دچار یک بحران هویتی بنیادین است: دولتی که خود را «دولت یهود» می‌نامد، اما نمی‌تواند تعریف روشنی از یهودیت ارائه دهد. جمعیت آن از نظر قومی، مذهبی و زبانی به‌شدت ناهمگن است. این شکنندگی درونی، رهبری صهیونیسم را به سمت تولید دشمن بیرونی سوق می‌دهد. دشمن، هویت می‌سازد؛ دشمن، انسجام درونی را تضمین می‌کند. بدون دشمن، این جامعه ناهمگن از درون می‌ترکد. بنابراین، جنگ نه یک ضرورت موقتی، بلکه یک ابزار دائمی‌برای حفظ هستی است. این است تناقض سوم: صهیونیسم، برای آن‌که زنده بماند، باید همیشه در آستانه مرگ باشد.
سرمایه و بازتولید خشونت
جنگ برای رژیم صهیونیستی فقط یک ضرورت ایدئولوژیک نیست؛یک منبع درآمد و بقاست. اسرائیلیکی از بزرگ‌ترین صادرکنندگان سلاح و فناوری نظامی‌در جهان است. صنایع نظامی‌آن به درگیری‌های منطقه‌ای وابسته است. کمک‌های نظامی‌سالانه آمریکا، که بیش از هر کشور دیگری است، این ساختار را بازتولید می‌کند. در چنین ساختاری، صلح به معنای از دست رفتن بودجه، نفوذ و جایگاه است. بنابراین، بخش مهمی‌از رفتار صهیونیسم را باید در منافع مادی جست‌وجو کرد، نه فقط در ایدئولوژی. جنگ، برای نخبگان اقتصادی و نظامی، سودآورتر از صلح است. و این، چهارمین تناقض است: قدرتی که از جنگ تغذیه می‌کند، هرگز صلح نمی‌خواهد.
نقش آیپک و بنیادهای صهیونیستی
در ساختار قدرت آمریکا
در این میان، نمی‌توان از نقش آیپک (کمیته روابط عمومی‌آمریکا و اسرائیل) و شبکه گسترده بنیادهای صهیونیستی ساکن آمریکا چشم پوشید. این نهادها، در ظاهر سازمان‌های لابی‌گری مدنی‌اند، اما در باطن، ابزارهایی برای تسخیر ساختار تصمیم‌سازی آمریکا در خدمت منافع اسرائیل هستند. آیپک با بهره‌گیری از ثروت عظیم، شبکه‌های رسانه‌ای و نفوذ در کنگره، هرگونه سیاستی را که با منافع صهیونیسم همسو نباشد، از پیش سانسور یا سرکوب می‌کند. نمایندگان کنگره، از بیم از دست دادن حمایت مالی و رسانه‌ای، به‌صورت خودسانسوری، از هر موضعی که بوی نقد اسرائیل بدهد، پرهیز می‌کنند.
این ساختار، دموکراسی آمریکا را به اسارت یک اقلیت ذی‌نفوذ درآورده است؛ اقلیتی که منافعش نه با منافع ملت آمریکا، بلکه با بقاییک پروژه اشغالگر در خاورمیانه گره خورده است. بنیادهای صهیونیستی نیز با سرمایه‌گذاری در دانشگاه‌ها، اتاق‌های فکر، رسانه‌ها و صنعت سرگرمی، روایتییکسویه از خاورمیانه تولید می‌کنند؛ روایتی که در آن، ایران به‌عنوان «تهدید مطلق» و اسرائیل به‌عنوان «قربانی مطلق» بازنمایی می‌شود. این امپراتوری رسانه‌ای، افکار عمومی‌آمریکا را چنان شکل داده است که حتی پژوهشگران مستقل و دانشگاهیان نیز از ترس حذف، جرئت نقد صهیونیسم را ندارند. به این ترتیب، دستگاه تصمیم‌ساز آمریکا در یک حباب شناختی گرفتار آمده است؛ حبابی که در آن، واقعیت ایران و تمدن ایرانی، هرگز به‌درستی دیده نمی‌شود.
امپریالیسم و توهم ژاندارم منطقه
از دهه ۱۹۵۰ به بعد، اسرائیل به‌تدریج به بازوی اصلی آمریکا در خاورمیانه تبدیل شد. این رابطه، هم به آمریکا امکان می‌دهد که سلطه خود را بر انرژی و مسیرهای راهبردی حفظ کند، و هم به اسرائیل این اطمینان را می‌دهد که هر ماجراجویی نظامی‌اش بدون مجازات خواهد ماند. توهم «ژاندارم منطقه» بودن، اسرائیل را از هرگونه عقلانیت صلح‌طلبانه دور کرده است. اما این رابطه، خود، یک دام است: اسرائیل به حمایت آمریکا وابسته است، و همین وابستگی، استقلال وجودی او را نفی می‌کند. پروژه‌ای که برای رهایی از وابستگی به دیگران زاده شد، به وابسته‌ترین دولت منطقه بدل گشت. این، پنجمین تناقض است.
شکست راهبردی ایران‌ستیزی
و منطق انحراف تنش
اما صهیونیسم، چون نتوانست پروژه «اسرائیل بزرگ» را از کانال ایران‌ستیزی پیش ببرد و در این میدان شکست راهبردی خورد، به‌حکم منطق بقای خود، ناگزیر به جست‌وجوی دشمنانی تازه خواهد بود. این رفتار، نه نشانه قدرت، بلکه نشانه همان بیماری درونی است؛ بیماری پروژه‌ای که تنها با تنش زنده می‌ماند. ایران، با ایستادگی خود، دیوار این توهم را شکست و نشان داد که مسیر ایران‌ستیزی، به بن‌بست می‌انجامد. از همین رو، آزمون بعدی صهیونیسم، با سرشاخ‌شدن با مصر و ترکیه رقم خواهد خورد؛ قدرتی که با بهانه دست‌اندازی بر سوریه، خود را در برابر ترکیه قرار خواهد داد. اما این آزمون نیز، به حکم همان منطق، سرانجامی‌جز شکست نخواهد داشت. ترکیه، به‌عنوان یک دولت-ملت قدرتمند و بازیگری مستقل در معادلات منطقه، تن به این ماجراجویی نخواهد داد؛ و صهیونیسم، در این رویارویی تازه، شکست بزرگ‌تری را تجربه خواهد کرد. آینده، خود گواه این داوری خواهد بود.
ایران، دولت- ملت متمدن
و امکان همزیستی برد- برد
اکنون پرسش بنیادین این است: اگر هیات‌های حاکمه آمریکا - اعم از جمهوری‌خواه و دموکرات - به‌جای پشتیبانی کور از صهیونیسم در خاورمیانه، با دولت-ملت متمدن ایران به‌شکل مسالمت‌آمیز و برد-برد کنار می‌آمدند، چه می‌شد؟ پاسخ روشن است: آمریکا نه‌تنها از باتلاق جنگ‌های بی‌پایان منطقه رها می‌شد، بلکه موجبات اعتلای بیشتر خود را نیز فراهم می‌نمود. ایران، با تمدنی چند هزار ساله، موقعیتی ژئوپلیتیک در قلب اوراسیا، منابع طبیعی عظیم، نیروی انسانی جوان و تحصیل‌کرده، و فرهنگی که همواره با منطق گفت‌وگو و همزیستی سازگار بوده، می‌توانست شریکی راهبردی برای آمریکا باشد، نه دشمنی ساختگی.
اما متأسفانه، احزاب آمريکا تحت تأثير تبليغات مسموم امپراتوري رسانه قرار مي‌گيرند؛ امپراتوري‌اي که خود از صهيونيست‌ها ارتزاق مي‌کند و با ايران دشمني مي‌ورزد. اين ساختار، هيچ‌گاه نخواسته است به‌صورت علمي‌و آکادميک، ايران و تمدن ايراني و محاسن ارتباط با آن را به‌درستي بررسي کند و متوجه شود که با ايران بودن چه مزايايي دارد. در نتيجه، سياست خارجي آمريکا به‌جاي آن‌که بر پايه منافع ملي و عقلانيت راهبردي بنا شود، بر پايه منافع يک اقليت ذي‌نفوذ و توهمات رسانه‌اي شکل گرفته است.
قانون تاريخ و امکان تحول
تاريخ نشان داده است که هيچ پروژه استعماري، هرچند قدرتمند، ابدي نيست. رژيم‌هايي که بر اشغال و سرکوب بنا شده‌اند، دير يا زود يا از درون فرو مي‌پاشند، يا ناگزير به تحول بنيادين مي‌شوند. اما اين فروپاشي يا تحول، نه با انتظار منفعلانه، بلکه با فهم حرکت تاريخ ممکن مي‌شود. صهيونيسم سياسي، به‌عنوان پروژه‌اي شهرک‌نشين-استعماري، از منطق طرد و اشغال پيروي مي‌کند؛ به اقتصاد جنگ وابسته است؛ از حمايت امپرياليستي برخوردار است؛ و هويت خود را با توليد دشمن حفظ مي‌کند. اما همين پارادوکس‌ها، بذر زوال آن را نيز در خود دارد.
آنچه امروز در رفتار صهيونيسم مي‌بينيم، نه نشانه قدرت، که نشانه اضطراب وجودي است؛ اضطرابي که از آگاهي ناخودآگاه به پايان‌پذيري خويش سرچشمه مي‌گيرد. و اين، مهم‌ترين درس فلسفي اين تحليل است: هر نظمي‌که بر انکار ديگري بنا شود، سرانجام خود را انکار مي‌کند. اما براي آمريکا، هنوز فرصت هست؛ فرصتي براي بازگشت به عقلانيت، براي رهايي از اسارت لابي‌هاي ذي‌نفوذ، و براي درک اين حقيقت که ايران، نه دشمن، بلکه دروازه‌اي به سوي خاورميانه‌اي ديگر است؛ خاورميانه‌اي که در آن، جنگ جاي خود را به گفت‌وگو، و تخريب جاي خود را به سازندگي مي‌دهد. و تاريخ، درباره کساني که اين فرصت را درک نکنند، داوري سختي خواهد داشت.