صاحبخبر - در علم مقاومت مصالح، مفهومی هست به نام «نقطه تسلیم»؛ لحظهای که ماده از تغییر شکل کشسان به تغییر شکل خمیری میگذرد. پیش از این نقطه، هر نیرویی که وارد شود، اگر برداشته شود، ماده به حالت نخست بازمیگردد. اما پس از آن، دیگر بازگشتی در کار نیست؛ آسیب، دائمی میشود. امپراتوریها نیز چنین نقطهای دارند. آنها قرنها در قلمرو کشسان خود انعطاف نشان میدهند، ضربه میخورند و بازمیگردند؛ اما لحظهای فرا میرسد که دیگر بازگشت ممکن نیست. ایالات متحده اکنون از این نقطه گذشته است.
پرسش اما این است: چگونه میتوان عبور از نقطه تسلیم را تشخیص داد؟ در مهندسی، این کار با نمودار تنش-کرنش انجام میشود؛ در سیاست اما نموداری در کار نیست. تنها نشانهها هستند. وقتی رئیسجمهور یک ابرقدرت، بر تریبون عمومی، فروپاشی دشمن را فریاد میزند در حالی که شاخصهای زندگی در کشور خودش شتابانتر رو به نزول است، این یک نشانه است. وقتی وفادارترین کارکنان کاخ سفید، پیش از رسیدن انتخابات، از دولت فاصله میگیرند، این یک نشانه است. وقتی کارشناسان رسمی دستگاه رسانهای، بهجای تهییج، به اعتراف به بیاثری تحریمها روی میآورند، این یک نشانه است. اینها همان ترکهای ریزیاند که در نمودار پنهان افول، سطح مقطع را میشکافند.
در مهندسی، پدیدهای دیگر نیز هست: «خزش». خزش، تغییر شکل آهسته و دائمی ماده تحت بار ثابت است؛ بیآنکه نیرویی تازه وارد شود. ماده، فقط به دلیل تداوم زمان، تغییر میکند. امپراتوریها نیز دچار خزشاند. آنها نیازی به ضربههای بزرگ ندارند؛ کافی است بار تداوم بر آنها بماند. تحریمهایی که سالهاست به سنگی بیجان بدل شدهاند، جنگهایی که دیگر هیچکس باور به پیروزیشان ندارد، ائتلافهایی که هر روز یک عضو از آن جدا میشود اینها نیروهای ثابتیاند که بیوقفه بر ساختار قدرت فشار میآورند. خزش، آرام است و بیصداست؛ اما نتیجهاش همان است که یک ضربه ناگهانی در پی دارد: شکست.
در مهندسی، «پسماند» نیز مفهومی کلیدی است: رفتار ماده به تاریخچه بارگذاریاش وابسته است. مسیر آینده، تابعی از گذشته است. امپراتوری آمریکا نمیتواند از تاریخچه خود بگریزد. ویتنام، عراق، افغانستان و اکنون ایران اینها بارهاییاند که بر ساختار آن وارد شده و هر یک اثری پسماندی بر جای گذاشتهاند. هر شکست، ظرفیت تحمل شکست بعدی را کاهش میدهد. این قانون، در مورد ملتها نیز صادق است: ملتی که نیم قرن تحریم را زیسته، به چنان ساختار درونی دست یافته که فشار بیرونی دیگر قادر به شکستن آن نیست؛ نه به دلیل قدرت مادی، بلکه به دلیل حافظه پسماندی تابآوری.
حال به مفهوم «ضریب اطمینان» بنگریم. در طراحی سازهها، مهندسان هرگز ماده را تا حد نهایی آن بارگذاری نمیکنند؛ آنها عددی برای خطا باقی میگذارند. امپراتوریها اما در اوج خود، این عدد را فراموش میکنند. آنها ظرفیت خود را تا آخرین قطره مصرف میکنند و هیچ حاشیهای برای خطا باقی نمیگذارند. آمریکا امروز با بحرانهایی روبهروست که همزمان و در همتنیدهاند: بحران انرژی در خانه، بحران مشروعیت در صحنه بینالملل، و بحران انسجام در ساختار سیاسی. این همپوشانی بحرانها، همان لحظهای است که ضریب اطمینان صفر میشود. و وقتی ضریب اطمینان صفر شود، کوچکترین شوک میتواند کل سازه را فرو بریزد.
در اینجا بازگشت به فلسفه هایدگر روشنگر است. او میگفت انسان که هایدگر آن را «دازاین» (Dasein) مینامد در زندگی روزمره معمولا در میان دیگران گم میشود؛ بهجای آنکه خودش بیندیشد و خودش انتخاب کند، مانند دیگران رفتار میکند. هایدگر این وضعیت ازخودبیگانگی را «داسمن» (das Man) مینامید: «خویشتن دیگران». به همین ترتیب، یک امپراتوری نیز میتواند بهجای آنکه بر اساس واقعیتهای خود عمل کند، به تقلید از گذشته شکوهمندش یا فشار افکار عمومی، مسیرش را ادامه دهد. آمریکا امروز در چنین وضعیتی است. سیاستهایش نه برخاسته از درک واقعیت، بلکه بازتاب همان «داسمن» است؛ همهمهای که میگوید: «باید قوی بمانی، نباید عقب بنشینی، حتی اگر واقعیت چیز دیگری بگوید.»
هایدگر راه رهایی را در مفهوم «هستی-به-سوی-مرگ» (Sein zum Tode) جستوجو میکرد. اما این مفهوم را باید دقیق فهمید: مرگ در نظر هایدگر «قطعیترین امکان» و در عین حال «نامتعینترین امکان» است. دازاین میداند که میمیرد این قطعیت است اما نمیداند چه زمانی این نامتعینی است. این قطعیت نامتعین، اگر آگاهانه فهمیده شود، میتواند دازاین را از زندگی روزمره «داسمن» بیرون بکشد. هایدگر این فرایند را «پیشیجستن به سوی مرگ» (Vorlaufen in den Tod) مینامد: نه پذیرش منفعلانه پایان، بلکه آزادشدن برای امکانهای اصیل زندگی در سایه فهم پایانپذیری. بر امپراتوریها نیز میتوان این مفهوم را تطبیق داد: قدرتی که از مواجهه با افول خود میگریزد و آن را انکار میکند، هرگز به اصالت نخواهد رسید. اما قدرتی که به امکان پایان آگاه باشد، میتواند پیش از فروپاشی نهایی، مسیر خویش را دگرگون کند. آمریکا امروز در فرار از این مواجهه است. فریاد «ایران در حال فروپاشی است»، نه تحلیل واقعیت، بلکه فرار از فهم پایانپذیری خویش است. و همین فرار، پایان را قطعیتر میکند.
در مهندسی، برای جلوگیری از شکست خستگی، یا باید بار را کاهش داد یا به ماده فرصت بازیابی داد. اما ساختار آمریکا، بهجای کاهش بار، هر روز بار تازهای بر خود وارد میکند. جنگ اقتصادی تازه، تحریم تازه، تنش تازه اینها نه راهحل، که تشدید همان خزشیاند که ساختار را میخورد. امپراتوری نمیخواهد بپذیرد که تنها راه نجات، توقف است؛ توقف، نه به معنای تسلیم، که به معنای بازیابی. اما بازیابی، برای ساختاری که خود را ابدی میپندارد، پذیرفته نیست. و این، دقیقا همان نقطهای است که فروپاشی از آن آغاز میشود.
در برابر این وضعیت، ایران ایستاده است؛ اما نه با تکیه بر بخت، که با گشودن راهی تازه: حکمرانی شفاف. اگر توزیع منابع عادلانه شود و رانت از ساختار زدوده گردد، تابآوری اقتصادی و اجتماعی مردم به سطحی خواهد رسید که فشارهای بیرونی قادر به شکستن آن نیست. در این میانه، دستگاه قضا رسالتی تاریخی بر دوش دارد: برخورد بیمماشات با مفسدان اقتصادی، بهویژه آنان که از پیوندهای ویژه با کانونهای قدرت بهره میبرند. عدالت، اگر شامل نزدیکان و ذینفعان خاص هم شود، اعتماد عمومی را باز میسازد. شهروندی که تبعیض و رانت نبیند، صبورتر میماند و تابآوری را نه یک تحمیل، که یک انتخاب میداند.
در پایان، باید گفت که هر سازهای، هرچند عظیم، نقطه تسلیمی دارد. امپراتوری آمریکا از نقطه تسلیم خود گذشته است؛ نه به دلیل یک ضربه، بلکه به دلیل هزاران نیروی کوچکی که هر روز بر آن وارد شدهاند. خزش، پسماند و خستگی این سه واژه مهندسی، دقیقترین توصیف از وضعیت امروز قدرت مسلطاند. اما در پس این واژههای مهندسی، پرسش فلسفیای نهفته است که هایدگر آن را از همه روشنتر بیان کرد: آیا این ساختار، پیش از آنکه فرو بریزد، توانسته است با امکان پایان خود مواجه شود؟ پاسخ، آشکار است: نه. و شاید به همین دلیل است که پایان، اجتنابناپذیر مینماید. سازهای که ضریب اطمینانش صفر شده و از مواجهه با افول خویش میگریزد، دیر یا زود فرو میریزد؛ حتی اگر ظاهرش تا آخرین لحظه، پابرجا به نظر برسد.
∎