در طول چند دهه، معماري قدرت نظامي ايالات متحده بر يك فرض بنيادين استوار بود: برتري فناوري، فاصله جغرافيايي و توانايي اعمال قدرت و هژموني از راه دور ميتواند هزينههاي جنگ را براي واشنگتن به حداقل برساند و همزمان، اراده سياسي و نظامي رقبا را در كوتاهترين زمان ممكن درهم بشكند. اين الگو كه در ادبيات راهبردي امريكا با عنوان «سنت جنگ امريكايي» شناخته ميشود، بر تركيبي از قدرت هوايي پيشرفته، سامانههاي اطلاعاتي، تسليحات نقطهزن، ناوهاي هواپيمابر، جنگندههاي پنهانكار و شبكه گسترده پايگاههاي نظامي در سراسر جهان تكيه داشته است. بر مبناي اين نگاه، ايالات متحده اين توان را داشت بدون ورود به جنگهاي فرسايشي زميني - با استفاده از برتري تكنولوژيك خود - اهداف سياسي مورد نظرش را محقق كند. اما تحولات اخير در خاورميانه، بهويژه رويارويي نظامي ايران و امريكا، پرسشهاي جديدي درباره دوام اين الگو مطرح كرده است. تجربه اين درگيري نشان داده كه برتري عملياتي لزوما به معناي پيروزي راهبردي نيست. امريكا ممكن است بتواند در ميدان نبرد به اهداف نظامي مشخصي دست يابد، زيرساختهايي را هدف قرار بدهد يا تواناييهاي متعارف رقيب را تحت تاثير بگذارد، اما تبديل اين دستاوردها به نتيجه سياسي پايدار، همچنان به عنوان دشوارترين بخش جنگهاي مدرن باقي مانده است. يكي از مهمترين پيامدهاي اين تحول، آشكار شدن محدوديتهاي مدل جنگ مبتني بر فناوري پيشرفته است. جنگهاي طولانيمدت - حتي زماني كه با حملات دقيق و برتري هوايي آغاز ميشوند - به ظرفيت توليد، ذخاير تسليحاتي، توان لجستيكي و آمادگي صنعتي وابستهاند. تجربه جنگ ايران نشان داد كه مصرف گسترده موشكهاي دوربرد، سامانههاي دفاع هوايي و مهمات پيشرفته ميتواند به يك چالش راهبردي براي قدرتي تبديل شود كه سالها بر قابليتهاي كيفي و فناوري برتر خود تكيه كرده است. در اين ميان چالش اصلي ديگر امريكا تغيير ماهيت رقابت نظامي در قرن بيستويكم است. رقباي امريكا به شكلي برجسته به سمت راهبردهاي نامتقارن حركت كردهاند؛ راهبردهايي كه در چارچوبشان هدف، شكست مستقيم قدرت نظامي برتر نيست، بلكه افزايش هزينههاي رويارويي، فرسايش منابع، طولاني كردن بحران و ايجاد شكاف ميان اهداف سياسي و توان نظامي است. تركيب موشكهاي پيشرفته با پهپادهاي ارزانقيمت، نمونهاي از اين تحول است؛ زيرا هزينه دفاع در برابر چنين تهديدهايي ميتواند بسيار بيشتر از هزينه ايجاد تهديد باشد.
از سوي ديگر بحران هرمز نشان داد كه قدرت ژئوپليتيك تنها در ميدان نظامي تعريف نميشود. تنگه هرمز، به عنوان يكي از مهمترين گذرگاههاي انرژي جهان، بار ديگر نشان داد كه كنترل مسيرهاي حياتي تجارت و انرژي ميتواند به يك ابزار راهبردي براي بازيگران منطقهاي تبديل شود. برخلاف تصور اوليه كه اختلال در جريان انرژي الزما به يك شوك فوري و گسترده جهاني منجر خواهد شد، واكنش بازارها نشان داد كه شبكههاي ذخيرهسازي، مسيرهاي جايگزين و تغيير رفتار مصرفكنندگان ميتوانند در كوتاهمدت اثر بحران را كاهش بدهند. با اين حال، اين انعطافپذيري به معناي حذف آسيبپذيريها نيست؛ زيرا كاهش ذخاير، افزايش ناامني مسيرهاي انتقال انرژي و وابستگي برخي كشورها به واردات، همچنان ريسكهاي بلندمدت ايجاد ميكند. در چنين شرايطي جنگ ايران را نميتوان صرفا يك درگيري منطقهاي ميان تهران و واشنگتن قلمداد كرد؛ بلكه بايد آن را آزموني براي نظم امنيتي پس از عصر هژموني مطلق امريكا تلقي كرد. اين بحران نشان داد كه حتي قدرتمندترين ارتش جهان نيز در برابر جنگهاي فرسايشي، هزينههاي اقتصادي، محدوديتهاي صنعتي و راهبردهاي نامتقارن آسيبپذير است. مساله اصلي اكنون اين نيست كه آيا امريكا همچنان قدرتمندترين نيروي نظامي جهان است يا خير؛ بلكه پرسش بنياديتر اين است كه آيا مدل سنتي اعمال قدرت امريكا ـ مبتني بر حملات دقيق، فناوري برتر و برتري هوايي ـ همچنان قادر است در برابر بازيگراني كه از ابزارهاي كمهزينه اما موثر استفاده ميكنند، پيروزي سياسي پايدار ايجاد كند. بحران ايران و هرمز نشان ميدهد كه در عصر جديد رقابت قدرتها، ظرفيت تحمل هزينه، عمق صنعتي، كنترل انرژي و توان مديريت بحران به اندازه فناوري نظامي اهميت يافته است. در همين راستا روزنامه اعتماد تلاش كرده تا نگاه رسانههاي جهان را به استراتژي نظامي - امنيتي ايالات متحده و همچنين تنشهاي حاكم بر تنگه هرمز بررسي و نقاط قوت و ضعف عريان و پنهان راهبرد واشينگتن در اين ماجراجويي را از زواياي مختلف تبيين کند.
فايننشال تايمز ايران «سنت جنگ امريكايي» را به چالش كشيد
جنگ ايران به آزموني مهم براي ارزيابي الگوي جديد جنگ امريكا تبديل شده؛ الگويي كه بر حملات دوربرد، فناوريهاي پيشرفته، هوش مصنوعي، مهمات دقيق، ناوهاي هواپيمابر و هواپيماهاي پنهانكار تكيه دارد و هدف آن دستيابي به اهداف نظامي با كمترين هزينه انساني و سياسي در داخل امريكاست. اگرچه ايالات متحده در ميدان عمليات توانست ضربات نظامي را وارد كند، اما دستيابي به پيروزي راهبردي همچنان محل ترديد است. تجربه اين جنگ نشان داد كه برتري نظامي و فناوري به تنهايي تضمينكننده تحقق اهداف سياسي نيست. به بياني بهتر نابودي اهداف نظامي، استفاده گسترده از حملات هوايي و ايجاد فشار اقتصادي لزوما به معناي پايان درگيري يا دستيابي به نتيجه مطلوب سياسي نيست. هزينههاي انساني و مالي جنگ نيز بار ديگر محدوديتهاي اين الگو را آشكار كرده است. امريكا در اين عمليات با تلفات نظامي، هزينه بالا ناشي از آسيب تجهيزات پيشرفته و مصرف مهمات و بازسازي ذخاير تسليحاتي روبهرو شده. اين در حالي است كه افزايش هزينههاي دفاعي ميتواند در نهايت پيامدهايي براي اقتصاد داخلي امريكا و افكار عمومي اين كشور به دنبال داشته باشد. همزمان تجربه جنگهاي گذشته ايالات متحده در خاورميانه نشان داده كه پيامدهاي سياسي و امنيتي مداخلات نظامي اغلب فراتر از محاسبات اوليه هستند. واشنگتن در بسياري از موارد توانسته در مراحل نخست عمليات برتري نظامي قابل توجهي به دست آورد، اما مديريت پيامدهاي بعدي و تبديل موفقيت عملياتي به دستاورد سياسي پايدار، به عنوان چالش اصلي باقي مانده است.
در چنين شرايطي يكي از مهمترين پرسشهاي مطرح شده پس از اين جنگ، ميزان توانايي فناوريهاي نظامي جديد براي كاهش هزينههاي سياسي جنگ است. در گذشته، افزايش تلفات انساني و طولاني شدن درگيريها ميتوانست حمايت افكار عمومي امريكا را كاهش داده يا تحت تاثير قرار بدهد؛ اما در جنگهاي جديد، فاصله جغرافيايي، استفاده از تجهيزات بدون سرنشين و اتكا به حملات دقيق ممكن است واكنش اجتماعي را محدودتر كند.با اين حال، آزمون نهايي اين جنگ در عرصه سياسي داخلي امريكا رقم خواهد خورد؛ جايي كه انتخابات مياندورهاي ميتواند نشان بدهد آيا افكار عمومي، تصميمگيرندگان سياسي را بابت ورود به اين درگيري پاسخگو خواهد كرد يا خير.در نهايت، تجربه جنگ ايران نشان ميدهد كه آينده قدرت نظامي امريكا تنها به فناوري و توانايي عملياتي وابسته نيست، بلكه به توانمندياش جهت تعريف اهداف واقعبينانه، مديريت پيامدها و ايجاد يك راهبرد سياسي پس از عمليات نظامي بستگي دارد.
نويسنده، پژوهشگر فعال در موسسه هوور در دانشگاه استنفورد
فارين پالسي اعتبار از دست رفته واشنگتن
جنگ ايران به يكي از آزمونهاي مهم جهت ارزيابي توانايي نظامي و راهبردي ايالات متحده تبديل شده؛ جنگي كه نشان داده حتي قدرتهاي بزرگ نظامي نيز در برابر چالشهاي يك درگيري طولانيمدت و پيچيده با محدوديتهايي روبهرو هستند. يكي از مهمترين پيامدهاي اين جنگ، تضعيف اين تصور بوده كه همكاري امنيتي با امريكا ميتواند تضمين مطمئني براي ثبات كشورهاي منطقه باشد. بسياري از كشورهاي خاورميانه طي سالهاي گذشته ميزباني نيروهاي امريكايي را نوعي تضمين امنيتي در برابر تهديدهاي منطقهاي ميدانستند، اما تحولات اخير باعث شده برخي از اين كشورها سياست اتكا به حمايت واشنگتن مورد بازنگري قرار داده و به دنبال ايجاد ترتيبات امنيتي جديد باشند. همزمان، جنگ بار ديگر اهميت جنگ نامتقارن و نقش سامانههاي موشكي و پهپادي را در برابر قدرتهاي نظامي بزرگ نشان داده است. حملات مكرر پهپادي و موشكي در اين درگيري، فشار قابل توجهي بر ذخاير تسليحاتي امريكا وارد كرده و نشان داده كه سامانههاي دفاعي پيشرفته، با وجود توانايي بالا، براي مقابله طولانيمدت با حملات گسترده با محدوديتهايي مواجه هستند. گزارشها حاكي از آن است كه امريكا بخش قابل توجهي از ذخاير موشكهاي رهگير و تسليحات دقيق خود را در جريان اين جنگ مصرف كرده؛ تجهيزاتي كه توليد آنها هزينهبر است و جايگزيني آنها زمان زيادي نياز دارد. از همين رو استفاده گسترده از موشكهاي پدافندي، مهمات دوربرد و پهپادهاي پيشرفته، بار ديگر مساله ظرفيت صنعتي و توانايي بازسازي ذخاير نظامي امريكا را به موضوعي مهم در محافل دفاعي تبديل كرده است.در آغاز جنگ، اهداف اعلامشده امريكا طيف گستردهاي از مسائل، از برنامه موشكي گرفته تا موضوعات هستهاي، را شامل ميشد؛ اما اكنون بخش مهمي از تمركز اين درگيري به كنترل و امنيت تنگه هرمز معطوف شده است. اين آبراه حياتي كه در انتقال انرژي جهان نقش مهمي را در اختيار دارد، ماههاست تحت تاثير بحران قرار گرفته و پيامدهاي آن به بازارهاي انرژي و اقتصاد جهاني سرايت كرده است. در همين حال، ادامه وضعيت موجود ميتواند هزينههاي بيشتري براي امريكا به همراه داشته باشد. طولاني شدن درگيري، افزايش فشار بر منابع نظامي و ادامه نااطميناني درباره آينده، پرسشهايي درباره كارآمدي راهبرد واشنگتن ايجاد كرده است. اين جنگ نشان داده است كه درگيريهاي مدرن تنها با برتري فناوري و قدرت نظامي تعيين نميشوند؛ بلكه توانايي مديريت پيامدهاي سياسي، اقتصادي و امنيتي نيز نقش تعيينكنندهاي در نتيجه نهايي دارد.
كارشناس فعال در حوزه امنيت ملي امريكا
فارن افرز جهان نميتواند هرمز و اهرمهاي چانهزني ايران را ناديده بگيرد.
بحران تنگه هرمز نشان داد كه برخلاف تصور بسياري از تحليلگران، ابزارهاي سنتي قدرت در بازار انرژي همچنان اهميت دارند و كنترل مسيرهاي حياتي انتقال انرژي ميتواند به يك اهرم ژئوپليتيك تعيينكننده تبديل شود. تنگه هرمز كه حدود يكپنجم نفت و گاز طبيعي مايع شده جهان از آن عبور ميكند، طي ماههاي اخير به مهمترين نقطه فشار در بازار انرژي تبديل شده است. از همين رو بسته شدن طولانيمدت اين مسير، اگرچه برخلاف پيشبينيهاي اوليه به جهش شديد قيمت نفت منجر نشد، اما نشان داد امنيت انرژي جهان همچنان به ثبات اين آبراه وابسته است و هيچ مسير جايگزيني نميتواند به طور كامل اهميت چنين شاهراهي را جبران كند. توانايي ايران براي اثرگذاري بر امنيت عبور و مرور در هرمز، بار ديگر نقش اين تنگه را به عنوان يك اهرم راهبردي در معادلات منطقهاي برجسته كرد. از همين رو حتي با وجود تلاش برخي كشورهاي منطقه براي ايجاد مسيرهاي جايگزين انتقال انرژي، ظرفيت اين مسيرها محدود است و نميتواند جايگزين كامل حجم عظيم صادراتي شود كه از هرمز عبور ميكند. بحران اخير همچنين نشان داد كه قدرت انرژي تنها به ميزان توليد نفت محدود نميشود، بلكه كنترل جغرافياي انتقال انرژي نيز بخشي از معادله قدرت است. ايران با قرار گرفتن در مجاورت يكي از مهمترين گلوگاههاي انرژي جهان، همچنان از موقعيتي برخوردار است كه ميتواند محاسبات اقتصادي و امنيتي قدرتهاي بزرگ را تحت تاثير قرار بدهد. هرچند تحولات بازار انرژي نشان داد كه امريكا و متحدانش توانستند در كوتاهمدت با استفاده از ذخاير راهبردي، افزايش توليد داخلي و همكاري برخي توليدكنندگان، شوك اوليه را مديريت كنند؛ اما اين ابتكارعملها هزينهبر است و نميتواند آسيبپذيري ساختاري ناشي از وابستگي جهان به مسيرهاي محدود انتقال انرژي را از بين ببرد. از سوي ديگر، كاهش نسبي فشار بازار نفت نبايد به معناي پايان اهميت هرمز تلقي شود. كاهش ذخاير انرژي، افزايش تقاضاي جهاني و آسيبپذيري مسيرهاي جايگزين ميتواند در صورت تداوم بحران، پيامدهاي شديدتري براي بازارهاي جهاني به دنبال داشته باشد. بحران هرمز در نهايت نشان داد كه در ساختار نظم جديد انرژي، قدرت تنها در اختيار كشورهايي نيست كه فناوري يا ظرفيت نظامي بالاتري دارند؛ بلكه كشورهايي كه در نقاط حساس زنجيره انرژي جهان (جغرافياي انرژي) قرار گرفتهاند نيز اين توان و قدرت را دارند كه نقش تعيينكنندهاي ايفا كنند. از اين منظر، تنگه هرمز همچنان به عنوان يكي از مهمترين كارتهاي ژئوپليتيك ايران براي اثرگذاري بر معادلات منطقهاي و جهاني انرژي باقي مانده است.
پژوهشگر و كارشناس حوزه انرژي و سياستگذاري بينالمللي
شوراي آتلانتيك جنگ ايران توان بازدارندگي امريكا را زير سوال برد
جنگ ايران به يكي از مهمترين آزمونها جهت ارزيابي توان نظامي و ظرفيت بازسازي تسليحاتي امريكا تبديل شده؛ چرا كه مصرف گسترده سامانههاي دفاع هوايي و موشكهاي رهگير، اكنون به عاملي اثرگذار بر محاسبات واشنگتن، متحدانش و رقباي اين بازيگر در سراسر جهان تبديل شده است. گزارشها نشان ميدهد عمليات چندماهه در منطقه، بخش قابل توجهي از ذخاير موشكهاي رهگير پاتريوت و سامانه دفاع موشكي تاد امريكا را مصرف كرده؛ ذخايري كه بازسازي كامل آنها ممكن است سالها زمان ببرد. اين وضعيت تنها يك مساله لجستيكي براي پنتاگون نيست، بلكه به موضوعي راهبردي در سياست خارجي امريكا تبديل شده است. كاهش ذخاير تسليحاتي ميتواند بر توان واشنگتن جهت پاسخگويي همزمان به بحرانهاي احتمالي در مناطق مختلف جهان، از خاورميانه گرفته تا اروپا و شرق آسيا، اثر بگذارد. متحدان امريكا اكنون در حال ارزيابي اين پرسش هستند كه آيا ايالات متحده همچنان قادر است در شرايط چند بحران همزمان، تعهدات امنيتي خود را حفظ كند يا خير؟ در خاورميانه، اين فشار بيش از هر جغرافياي ديگري احساس شده است. كشورهاي عربي حاشيه خليجفارس كه براي دفاع از زيرساختهاي حياتي و مراكز جمعيتي خود به سامانههاي امريكايي مانند پاتريوت و تاد متكي هستند، در ماههاي اخير با موجي از حملات موشكي و پهپادي مواجه شدهاند. استفاده گسترده از موشكهاي رهگير امريكايي، نگرانيهايي درباره سطح ذخاير باقيمانده و توان ادامه دفاع در برابر حملات احتمالي ايجاد كرده است. يكي از نكات مهم اين بحران، تغيير ماهيت جنگهاي مدرن است. استفاده از پهپادهاي ارزانقيمت در كنار موشكهاي پيشرفته، هزينه دفاع را براي قدرتهاي نظامي بزرگ افزايش داده است. اين مساله نشان ميدهد حتي ارتشهايي با فناوري پيشرفته نيز در برابر راهبردهاي نامتقارن با چالشهاي جدي روبرو هستند. در اروپا نيز كاهش ذخاير امريكا پيامدهايي داشته است. جنگ اوكراين پيش از اين فشار زيادي بر ذخاير تسليحاتي كشورهاي غربي وارد كرده بود و اكنون جنگ ايران نگرانيها درباره ظرفيت توليد و تامين مهمات را افزايش داده است. كشورهاي اروپايي تلاش ميكنند با افزايش توليد داخلي تسليحات، وابستگي خود به ذخاير امريكا را كاهش بدهند. در منطقه هند - اقيانوس آرام نيز متحدان واشنگتن، بهويژه در ارتباط با احتمال بحران تايوان، تحولات اخير را با دقت دنبال ميكنند. چين از نزديك ظرفيت توليد و محدوديتهاي تسليحاتي امريكا را زيرنظر دارد و هرگونه تاخير در بازسازي ذخاير ميتواند بر برداشت پكن از قدرت بازدارندگي واشنگتن اثر بگذارد. در نهايت، جنگ ايران نشان داده است كه قدرت نظامي تنها به تعداد سلاحها يا فناوريهاي پيشرفته وابسته نيست؛ بلكه توان توليد، تأمين و بازسازي سريع ذخاير نيز بخشي از قدرت راهبردي كشورهاست. اكنون يكي از مهمترين چالشهاي امريكا، بازگرداندن ظرفيت تسليحاتي خود و حفظ اعتماد متحدان در شرايطي است كه رقباي آن به دنبال شناسايي نقاط ضعف جديد هستند.
پژوهشگر ارشد فعال در مركز اسكاكرافت در حوزه راهبرد و امنيت