ایران معاصر عرصه نبردی پنهان است میان آنان که این سرزمین را با حافظه تاریخیاش میشناسند و آنان که آن را تنها در آینه دیگری میبینند. این گروه دوم، از همان آغاز، ترقی را با خودباختگی اشتباه گرفتند و به جای آنکه غرب را به مثابهی یک تجربه قابل نقد و گزینش بنگرند، آن را به قبله رستگاری بدل کردند؛ گویی تاریخ ایران جز سایه از تاریخ اروپا نمیتواند باشد. چنین نگاهی، ملت را نه یک موجود زنده با سنتها و ریشهها، که مادههای خام برای مهندسی اجتماعی میبینند و دین و هویت اصیل این ملت را بزرگترین مانع این مهندسی میپندارد. اما همین نگاه، هیچگاه نتوانست پایگاه توده ای بسازد؛ چون از جنس مردم نبود، از جنس آرزوهای روشنفکرانی بود که در شهرهای اروپایی از ایران فاصله گرفته بودند. پس در هر مقطع، دست به کاری زد که تاریخ معاصر ایران را به صحنه تکرار یک خیانت ظریف بدل کرده است: نزدیک شدن به جریان اصیل دینی در روز مبارزه، سوار شدن بر شانههای آن در روز پیروزی، و حذف آن در روز قدرت. در مشروطه، این خیانت با ظرافت تمام اجرا شد. جریان مؤمن به غرب ابتدا در سایه علما و با شور دینی مردم وارد صحنه شد، اما به محض آنکه مشروطه به ثمر نشست، متمم قانون اساسی را که نظارت فقها بر قوانین را تضمین میکرد، همچون زنجیری بر پای مدرنیته معرفی کرد. در ادامه، با ایجاد شکاف میان علما، حذف منتقدان و ابهام آفرینی در اصول هویتی، چنان فضایی ساخت که جریان اصیل دینی یا ترور شد، یا منزوی گشت و یا از ادامه راه بازماند. اما سرانجام چه شد؟ همانها که دین را مانع قدرت خود میدانستند و عامل استبداد، حاضر شدند قدرت به دیکتاتوری برخاسته از استعمار، یعنی رضاخان، برسد؛ اما لحظه ای راضی نشدند که هویت دینی ملت در ساختار قدرت سهیم شود. این انتخاب، ساده و درعین حال ویرانگر بود: ترجیح استبداد سکولار بر حاکمیت بومیبرخاسته از نهاد دینی، این منطق نه یک اشتباه مقطعی، که خط ثابت جریان مؤمن به غرب در همه برهههای تاریخ معاصر شد.
مهندسی حافظه پس از کودتا
این خط ثابت در نهضت ملی شدن نفت، به یکی از تلخترین لحظههای خود رسید. مصدق به قدرت نرسید، بلکه او را به قدرت رساندند؛ و این تفاوت کمینیست. آنچه او را بر مسند نشاند، حزب و تشکیلات نبود، تودههای مذهبی بودند که با اعتماد به آیت الله کاشانی به خیابان آمدند. ۳۰ تیر ۱۳۳۱ اوج این پیوند بود؛ روزی که ارادهی دینی ملت، دولت مصدق را از سقوط رهاند. اما مصدق این پشتوانه را باور نکرد. او در عالم ذهنی خود، ملتی را میدید که دیگر به واسطههای سنتی نیاز ندارد؛ همان ملت انتزاعی که روشنفکران در سالنها و محافل ترسیم میکردند، نه آن ملتی که در مسجد و بازار و پای منبر نفس میکشید. از همین رو، بهجای تقویت ائتلاف با کاشانی، به حذف او از معادله ی قدرت پرداخت و مجلس هفدهم را به بهانه همه پرسی منحل کرد؛ همان مجلسی که ریاستش با کاشانی بود و همان کاشانی که آخرین نامه اش به مصدق، تنها یک گلایه نامه نبود، سند تنهایی ملتی بود که پشتوانه اش را از او گرفته بودند. او نوشت که با همه غرض ورزیها و بلاها، هنوز هم همتش نگهداشتن دولت مصدق است؛ دولتی که خودش مایل به بقای خودش نیست، پاسخ مصدق اما خیالانگیز و وهم آلود بود: او دولت خود را مستحضر به پشتیبانی ملت ایران میدانست. این جمله از کسی صادر میشد که تازه همان ملت را از مهمترین سرمایه اش، یعنی پیوند با هویت اصیل دینی اش محروم کرده بود. مصدق در واپسین ماهها، نه با استعمار، که با پشتوانه خودش قهر کرد و همین قهر، مسیر ۲۸ مرداد را هموار کرد. کودتای ۲۸ مرداد را نباید تنها در سفارتخانههای لندن و واشنگتن جستوجو کرد. نقش سیا و MI6 مستند و انکارناپذیر است، اما دخالت خارجی تنها وقتی به نتیجه میرسد که دولت از درون فروپاشیده باشد. و دولت مصدق از درون فروپاشیده بود؛ نه از فشار اقتصادی و نه از تهدید نظامی، بلکه از گسست میان سیاست و هویت. وقتی دولت، مجلس را بست، علما را کنار زد و ملت واقعی را با ملت خیالی جایگزین کرد، دیگر میدان برای توطئه باز بود. آنچه در مرداد ۱۳۳۲ شکست خورد، تنها یک دولت نبود؛ یک الگوی فکری بود که میخواست ایران را بدون تاریخ، بدون دین و بدون هویت مدرن کند. اما این جریان تجدد به جای آنکه از این شکست درس بگیرد، به جنگ با حافظه ملت رفت. مهندسی حافظه آغاز شد و روایت رسمیآنان، کاشانی را عامل کودتا و مصدق را قهرمان بزرگ معرفی کرد. در این روایت وارونه، از خیانت سخن گفته میشود اما از حذف پشتوانه اجتماعی هیچ؛ از اسطورههایشان به عنوان قهرمانان ملی سخن گفته میشود اما از این شرایطی که خود از سر خوباختگی به وجود اوردند تا زمینه کودتا فراهم شود هیچ به میان نمیآورند. این همان ذهنیت استعمارزده است که برای بقا، نه در میدان سیاست، که در میدان روایت میجنگد و به جای آنکه حقیقت را بپذیرد، حقیقت را بازسازی میکند.
بیماری مزمن ذهن استعمارزده
پس از انقلاب اسلامینیز همین جریان با همان منطق وارد صحنه شد. در دوران مبارزه، در صف مردمی ایستاد که به نام اسلام و با رهبری امام خمینی به خیابان آمده بودند؛ اما پس از پیروزی، به محض آنکه هویت دینی در ساختار قدرت نهادینه شد، مدعی شدند انقلاب را دزدیده اند. تسخیر لانهی جاسوسی در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ عیار این جریان را آشکار کرد؛ همانها که تا دیروز در دولت موقت نشسته بودند، با اتفاق گویی به منزل شخصی شان حمله شد و از آن پس، روایتگر دائمیاین ادعا شدند که حکومت دینی مارا بیچاره کرده است، همه جهان را بر علیه ما بسیج کرده است و اصلا مانع توسعه این کشوراست. اما نکته اینجاست که این جریان، هر کجا مسئولیت یافت، هیچ افتخاری برای این سرزمین نیافرید؛ نه در سیاست، نه در اقتصاد، نه در دانشگاه و نه در رسانه. فقط آموخت که شکستهای خود را به هویت دینی حواله دهد و هر بحرانی را به جای خود، به اسلام نسبت دهد. این همان بیماری مزمن ذهن استعمارزده است: گمان میکند هرچه بیشتر از خود تهی شود، به نجات نزدیکتر است. اما تاریخ معاصر ایران نشان داده که هر بار این تهی سازی رخ داده، نتیجه نه آزادی، که استبداد و وابستگی بوده است. درس این تاریخ تلخ، عمیق تر از یک اختلاف سیاسی است. در ایران، سیاست بدون هویت، به استبداد و ترقی بدون هویت دینی، به خودباختگی واز بین رفتن استقلال یک ملت میانجامد . آنان که هویت اسلامی-ایرانی را مانع توسعه میدانند، در واقع ریشههای یک ملت را نشانه گرفته اند و تجربه ۲۸ مرداد و پس از آن، نشان داده که این راه، نه به آزادی، که به وابستگی میرسد. جریان مؤمن به غرب هنوز هم در پی آن است که با مهندسی روایت، گذشته را چنان بازآرایی کند که گناه اصلی بر دوش همان ملتی افتد که روزگاری به آن امید بسته بود. اما تاریخ را نمیتوان برای همیشه وارونه نگه داشت. ۲۸ مرداد، نه آغاز، که نتیجه منطقی انکار هویت دینی در سیاست بود؛ و این درسی است که هنوز هم باید آن را جدی گرفت، پیش از آنکه دوباره، با زبان دیگر و نقاب دیگر، تکرار شود.
∎