اسكات بسنت، وزير خزانهداري دولت امريكا، ديروز و در آستانه آغاز تقابل جديد اقتصادي كشورش با ايران (دوشنبه به وقت ساحل شرقي ايالات متحده) مقالهاي در روزنامه فايننشيال تايمز منتشر كرده. قصد من در نوشتن اين متن، نقد يادداشت وزير خزانهداري امريكا نيست، بلكه فقط از اين منظر به آن ميپردازم تا شايد بشود متوجه شد كه نويسنده، هنگام نوشتن، چه در پس ذهن خود داشته و چه چيزي و چه ضرورتي ممكن است او را وادار به نوشتن چنين متني كرده است. به گمان من، مهمترين بخش يادداشت جناب خزانهدار همانجاست كه در بخش آغازين آن گفته «در سال ۱۹۴۳، متفقين در كنفرانس تهران گرد هم آمدند تا مسير اقدامي بيسابقه را طراحي كنند». طبيعي است كه بسنت به آن نشست در تهران، از منظر خود توجه كند، ولي آن نشست براي ما ايرانيان نيز مفاهيمي در بر دارد كه شايد جناب خزانهدار از آن باخبر نيست و شايد بد نباشد كه كسي يا كساني به او اطلاع دهند كه اتفاقا سنگ بناي آنچه امروز بين ايران و امريكا ميگذرد، يك طورهايي به وقايع همان دوره بازميگردد. آن نشست با نام كنفرانس تهران (با اسم رمز يوريكا) شناخته ميشود، با شركت وينستون چرچيل، فرانكلين روزولت و ژوزف استالين از ۶ تا ۹ آذرماه ۱۳۲۲ (۲۸ نوامبر تا ۱ دسامبر ۱۹۴۳) به صورت سري و محرمانه در سفارت شوروي سابق (سفارت روسيه كنوني) در تهران برگزار شد. اما اين كنفرانس پيشدرآمدي داشت و آن هم اشغال ايران در شهريور ۲۰ بود. اشغال كشوري كه قبلا اعلام بيطرفي كرده بود ولي كشورهاي قدرتمند آن دوره، ذرهاي براي اين اعلام بيطرفي ارزش قائل نبودند و در عرض سه ساعت و توسط چند گردان از سربازان جنگ نديده و ناآزموده هندي كه حداكثر به ۵۰۰۰ نفر ميرسيدند و چند افسر جزء انگليسي آنها را فرماندهي ميكردند، كشوري به وسعت ايران را تصرف كردند. ميگويم تصرف و نميگويم تسليم، چراكه آن 5 هزار نفر، بدون اينكه تا پايان جنگ جهاني دوم، پايشان به بيشتر شهرهاي ايران برسد، هيچ مقاومتي در هيچ جا نديدند و پادشاه كشور را با سه خط نامه يك افسر جزء از سلطنت خلع و جواني خام كه نه تحصيلات درست و حسابي داشت و نه از شم و هوش و جربزهاي برخوردار بود و تا «تقي به توقي» ميخورد فرار ميكرد را بر تخت سلطنت نشاندند.
اين گذشت تا دو سال بعد در كنفرانس تهران كه سران سه ابرقدرت به پايتخت كشورمان آمدند و در سفارت شوروي سابق بر صندلي نشستند و عكس يادگاري گرفتند، اما پادشاه كشورمان را حتي در حدي نديدند كه به ملاقاتش بروند كه هيچ، حتي اجازه ندادند كه او به ملاقاتشان برود و اين سه نفر با هم نشستند و گفتند و رفتند. كل ماجرا نيز همين يك پاراگراف است و باقي يادداشت فقط اعلام عصبانيت است كه چرا ايراني كه ميشد از بين تمام كشورهاي جهان به آنجا رفت و نقشه ۱۰۰ سال بعدي را نشست و ترسيم كرد، بعد از گذشت ۸۵ سال از اشغالِ سه ساعته و ۸۳ سال بعد از آن كنفرانس معروف، حالا به جايي رسيده كه نميتوان با مجهزترين قواي نظامي دو كشور كه با هم از مجموع نيروي نظامي تمام تاريخ هم قدرتمندتر هستند، شكستش داد؟ امريكا هميشه در اين ۴۷ سال در مورد ايران گفته كه همه گزينهها روي ميز است و اين همه گزينههاي روي ميز در تمامي اين نزديك به پنج دهه يعني، اگر تسليم نشوي، از گزينه نظامي استفاده ميكنيم والا گزينه تحريم اقتصادي كه قبلا هم بوده، حالا كمي بيشتر يا كمتر. اما اينكه دوباره بروند سراغ گزينه تحريم يعني چه و چرا چنين ميكنند؟ واقعيت داستان اين است كه گزينه نظامي، گزينهاي است كه قرار بود ما از به كار بردنش توسط امريكا بترسيم و تسليم شويم، ولي وقتي نترسيديم و حتي زماني كه استفاده شد، جواب نداد، پيامدهايش براي ترامپ مسالهساز شده، مسالهاي كه او را چنان مشوش كرده كه دو، سه روز پيش در يك تجمع انتخاباتي براي انتخابات آبانماه پيش رو، نتوانست نگراني خودش را پنهان كند و گفت: «اگر انتخابات را ببازيم، نمايندگان مرا استيضاح ميكنند.» و كل داستان هم همين است. امريكا با ايران وارد جنگي شد كه مطابق استراتژي برژينسكي در كتاب «صفحه شطرنج بزرگ» قرار بود با تصرف ايران، كنترل «اوراسيا» را براي امريكا فراهم كند تا از طريق آن، حداقل به مدت نيم قرن، برتري امريكا بر چين و روسيه را تداوم بخشد، يعني همان چيزي كه ديك چني، معاون رياستجمهوري بوش، در سال ۲۰۰۳ به عنوان هدف نهايي از حمله به عراق گفته بود يا اين سخن توني بلر در توجيه حمله به عراق كه گفته بود: «جنگ با عراق، درختي است كه ميوههايش را در ايران ميچينيم.» اما حالا چه شده؟ ناو هواپيمابر جرالد فورد دچار آتشسوزي شده و حمايت از اسراييل را در درياي سرخ و مديترانه رها كرده و به امريكا برگشته، ناو هواپيمابر آبراهام لينكلن دچار شورش و گرسنگي و خودكشي ملوانان شده و آن هم در حال حركت به سوي امريكاست.