شناسهٔ خبر: 79487639 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

درباره دولت مدرن به مناسبت هفته دولت

نظم و امنيت در برابر دموكراسي و آزادي

صاحب‌خبر -

محمدحسن ابوالحسني

در كشور ما شايد اين يك سنت باشد كه مفاهيم مختلف، حتي ريشهايترين و مهمترين آنها، داخل مناقشهاي دايمي و ظاهرا حلناشدني قرار دارند. درباره بسياري از مباحث اجتماعي، اقتصادي و سياسي يك توافق عمومي و مطلوب وجود ندارد. مثلا مورد توسعه را در نظر بگيريد: برخي معتقدند كه توسعه يك مفهوم غربي است و قابل انطباق با شرايط ايران و كشورهاي غيرغربي نيست. منتقدان توسعه معتقدند كه نظريهپردازان غربي عمدا اين مفهوم را رايج ساختهاند تا جوامع پيراموني را هر چه بيشتر به غرب شبيه ساخته يا در واقع پيرو مظاهر، ايدهها و نيازهاي غربي سازند. در اين تعبير، توسعه فقط كليد رمزي است كه كشورهاي كمتر توسعهيافته را به تامينكننده نيازهاي اقتصادي غرب بدل ميكند. اما مدافعان توسعه هم پاسخ ميدهند كه بالاخره توسعه معيارهايي دارد و اساسا يك مفهوم جهانشمول و عيني است؛ آنها ميگويند كه زندگي مدرن آنچنان دامنگستر شده كه خود را خواهناخواه به مردم كشورهاي مختلف تحميل ميكند و براي اينكه به درستي مدرن شويم بايد توسعه پيدا كنيم. مدافعان توسعه تذكر ميدهند كه رفاه اقتصادي و اشتغال سراب نيستند، بلكه واقعا وجود داشته و مردم آنها را طلب ميكنند و كشوري كه از توسعه (در ابعاد مختلف سياسي، اقتصادي و صنعتي آن) اجتناب كند در واقع سرمايهها و اميدهاي خود را هدر ميدهد يا مورد احزاب سياسي را در نظر بگيريد: اغلب نظريات سياسي مدرن صراحتا بيان ميكنند كه وجود احزاب سياسي (كه گروههاي اجتماعي گوناگون را نمايندگي كنند) يك ضرورت براي حيات سياسي سالم است. اگر احزاب سالم و كارآمد در فضاي سياسي نباشند، سياست كشور نهايتا به سمت پوپوليسم و ديكتاتوري سوق مييابد. اما اين ايده مخالفاني هم دارد: كساني كه معتقدند احزاب سياسي، تنها براي جوامع ليبرال غربي طراحي شدهاند و تنها مجرايي براي پرحرفي پارلماني هستند؛ منتقدان احزاب سياسي ميگويند كه وقتي احزاب سياسي پديد آمدند، سياست به صحنهاي براي سهمخواهي گروهي و فرقهاي بدل شد و آنچه در نهايت از آن غفلت شد، «عمل» بود. نمايندگان احزاب در پارلمان مشغول پرحرفي ميشوند و تصميم را به تعويق مياندازند. بحث درباره توسعه و احزاب سياسي، تنها نمونههايي از مجادلات جاري در كشور ماست كه در سطح سياستمداران، دانشگاهيان و ديگر مردم جريان داشته و به نتيجهاي موثر نميرسد: به عبارت ديگر پرونده آن با رضايت طرفين بسته نميشود. اما شايد ريشه بخشي از اين جدلها و دوگانهسازيها به مفهوم دولت بازگردد. ما در اصل راجع به حدود دولت و وظايف آن توافق نداريم. اين نوشته هم قصد ندارد دستورالعملي براي بازسازي دولت ارايه دهد، اما يادآوري ميكند كه تمامي دولتهاي امروزي، ناچارا مشخصاتي مدرن دارند و بر مبناي اصول و مفاهيم مدرن بنا شدهاند حتي اگر بيشترين تلاش را جهت دوري از مشخصات مدرن صرف كرده باشند.

 

امروزه با دولت-ملت مدرن سروكار داريم

«دولت قبل از هر چيز ترجمان روند جهانشمول تمركز سياسي در دوره پسافئودال تلقي ميشودبرتران بديع با جمعبندي مباحث جامعهشناسي دولت به اين نتيجه رسيده است. اين گزارهاي است كه شايد به گوش برخي افراد، عجيب به نظر برسد: مگر دولت پديدهاي منحصرا مدرن است؟ مگر در جوامع باستاني دولت وجود نداشته است؟ اين گرايش در تفكر سياسي وجود دارد كه دولت امري مدرن تلقي شود كه براي حل بحرانهاي ناشي از زوال فئوداليسم پديد آمد. پيدايش دولت مدرن با تمركز قدرت، رواج احزاب سياسي، رواج مطبوعات، پيدايش پارلمان و حمايتهاي دولتي از اقتصاد و صنعت ملي همراه بوده است. ميتوان يافتههاي برتران بديع درباره دولت مدرن را در چند بند خلاصه كرد: 1) انگلستان و فرانسه اولين كشورهايي بودند كه قدم در راه دولت مدرن گذاشتند. در اين دو كشور (كه البته تفاوتهايي با هم دارند و انگلستان نسبت به فرانسه تقدم دارد) مجموعهاي از مناسبات سياسي و اجتماعي و اقتصادي در اواخر قرون وسطا و اوايل عصر مدرن شكل گرفت كه راه را براي تكوين دولت مدرن باز كرد. دولت در انگلستان با سهولت و بدون درگيري و چالشهاي شديد تكوين يافت و راه را براي جامعه مدني و اقتصادي مستقل باز گذاشت. بنابراين با اينكه دولت مدرن به زودي در انگلستان تكوين يافت، به خاطر رواج تجارت و جامعه مدني، ساختار قدرت، به اندازه فرانسه و آلمان و روسيه مركزگرا نيست. 2) تكوين دولت مدرن در اروپاي غربي زودتر از اروپاي شرقي رخ داد. در اروپاي غربي، حاكميت مركزي در تربيت نيروهاي اجرايي جديد و برانداختن مناسبات اجتماعي قديمي موفقتر بود، اما در اروپاي شرقي مناسبات سلسلهمراتبي كهن در ساختار جديد قدرت جذب و بازتوليد شد. در واقع اشرافيت فئودالي تا مدتها در اروپاي شرقي براي حفظ مزاياي خود تلاش ميكرد. 3) با اينكه دولت مدرن همراه با بازارهاي جديد و طبقه صنعتگر جديد رشد و توسعه يافت، اما از منافع اشرافيت و دهقانان قديمي هم حمايت كرد. در واقع وظيفه دولت اين بود كه جلوي تغييرات اجتماعي ناگهاني و انفجار نيروهاي اجتماعي را بگيرد و ميان طبقات اجتماعي مختلف ميانجيگري كند. بدينترتيب زوال اشرافيت سنتي و برآمدن بورژوازي جديد، نه يك روند ناگهاني با نتايج مهيب، بلكه به روندي تدريجي تبديل شد. 4) در كشورهايي كه زودتر در مسير توسعه و مدرن شدن اقتصادي قرار گرفتهاند، دولت كمتر به سازماني متمركز و اقتدارگرا بدل ميشود، اما در كشورهايي كه توسعه اقتصاد مدرن در آنها تاخير داشته، دولتها معمولا به تمركز قدرت گرايش داشتهاند و ناچار بودهاند از توسعه صنعت و اقتصاد حمايت كنند. اين فرآيند در مورد آلمان و روسيه (و تا حدي فرانسه) قابل مشاهده است. اين دولتها در قرون گذشته براي اينكه وارد چرخه اقتصاد مدرن شوند، ناچار شدند حد قابل توجهي از حمايت و نيرو را وارد اقتصاد كنند تا عقبماندگيهاي انباشتهشده، برطرف شود. اين فرآيند به نوبه خود فشار اجتماعي قابل توجهي توليد كرده و به ناهنجاريهاي اجتماعي دامن زده است. بنابراين در كشورهايي با اقتصاد ضعيف و محروم از امكانات صنعتي و تجاري گسترده، حمايت دولتي يك ضرورت به حساب ميآيد. 5) شايد جالبتوجهترين بحث بديع درباره نسبت دولت با دو مذهب مسيحي باشد: كاتوليسيسم و پروتستانتيسم. بهطور عمومي اين تلقي وجود دارد كه اصلاح ديني و مذهب پروتستان باعث رواج تساهل و بردباري مذهبي، تكثر فكري و آزادي سياسي شده است. در اين تلقي، اصلاح ديني عامل و ضامن جدايي دين از سياست پنداشته ميشود. اما واقعيت تاريخي اين تصوير را چندان تاييد نميكند. اصلاح ديني در بدو امر قصد نداشته كه از ليبراليسم و آزادي سياسي دفاع كند. بخشي از كوشش سياسي اصلاح ديني در آغاز صرف دفاع از سلطنت مطلقه شد به نحوي كه يكي از متخصصان سياسي اين دوره نوشته است: «اگر لوتر نبود هرگز لوئي چهاردهمي وجود نميداشت». برتران بديع معتقد است كه اين كشورهاي كاتوليك بودند كه بزرگترين گام را در جهت لاييسيته و جدايي دين از سياست برداشتند. مثال واضح آن كشور فرانسه است. جدال طولانيمدت كليساي كاتوليك با شاهان و دولتهاي اروپايي به جدايي اقتدار ديني از قدرت سياسي انجاميده است و كشورهاي كاتوليك را به دولتهاي حقوقي لاييك بدل ساخته. در مقابل، در كشورهاي پروتستان اين بازار و فعاليت اقتصادي است كه خود را از بند محدوديتهاي سياسي رهانده و به نوعي استقلال دست يافته است. در واقع جدايي ميان دولت و بازار ايجاد شده.

 

ظهور دولت مطلقه و اقتدارگرايي

اين سرنوشت تمامي دولتهاي مدرن بوده كه براي استقرار مركزيت سياسي، حدي از خشونت دولتي را بروز داده و جريانهاي ضدمركز و پيراموني را خاموش كنند. پيدايش مركزيت سياسي در هر كشور، امري تدريجي و نيازمند منازعات و مصالحههاي فراوان بوده است. برتران بديع معتقد است هر اندازه دولت يك كشور ديرتر شكل بگيرد (يا ديرتر مدرن شود) كاربرد زور و گرايش به توتاليتاريسم را بيشتر بروز ميدهد. او بهطور مشخص نمونه روسيه را ذكر ميكند. حكومت مركزي در روسيه از قرن شانزدهم افسراني را در مناطق مختلف گماشت كه از سمت حكومت مركزي انتخاب شده بودند و به لحاظ كاركردي جانشين اعيان ميشدند. اين فرآيند به شكلگيري يك بروكراسي هدايتشده انجاميد. «گسترش دولت غربي به خارج از اروپا حتي در جوامعي كه بيشتر از روسيه با فرهنگ و زيربناهاي غربي بيگانه هستند موجد نوعي اشكال سياسي دورگه ميشود كه با شخصيت اين جوامع در تعارض بوده و جز از طريق زور يا توتاليتاريسم قادر به ماندگاري نيستند. اين امر در مورد بسياري از جوامع جهان سوم صادق استبرتران بديع به اين موضوع اشاره ميكند كه دولتهاي پيراموني و غيرغربي، نهادهاي خود را با الگوگيري از دولت غربي برپا ميكنند و اين الگو ممكن است با شرايط اجتماعي و فرهنگي آنها سازگار نباشد و تعارضاتي ايجاد كند كه به اعمال خشونت بينجامد. با اين حال حتي در كشورهايي كه در مدرنيته سياسي پيشتاز هستند، بهرهگيري از خشونت و اقتدارگرايي اجتنابناپذير بوده است. اصولا توجيه اقتدار و يكپارچگي حاكميت (كه به نوبه خود زمينهساز خشونت و ارعاب ميشود) در سرشت دولت مدرن حك شده. يكي از اولين نظريهپردازاني كه اقتدار و حاكميت يكپارچه را توجيه كرد، ژان بدن (jean bodin) بود، حقوقداني فرانسوي و مولف «شش كتاب درباره جمهوري». بدن اظهار داشت كه حاكميت قدرتي مطلق، غيرقابل تقسيم و غيرقابل سلب است. بدن خواهناخواه راه را براي ظهور دولت مطلقه باز كرد. او نظم را ضروريتر از آزادي دانست و مدعي شد كه براي حفظ نظم در يك كشور، بايد حاكمي وجود داشته باشد كه از اقتدار مطلق بر اتباع برخوردار است. كوئنتين اسكينر در شرح منظور بدن از اقتدار عالي مينويسد: «مقصود اين است كه حتي اگر فرمانهاي فرمانروا هرگز عادلانه و درست نباشد، باز هم رعايا قانونا نميتوانند قوانين شهريارشان را نقض كنند يا به نحوي به نام انصاف و عدالت بر او بشورنداين مسير، مسير توجيه دولت مطلقه و اقتدارگرايي است كه پس از بدن توسط ديگران دنبال ميشود. در عصر مدرن قدرت دولت به نحو قابل توجهي افزايش يافت و اين روندي بود كه بهرغم تلاشهاي دموكراتيك رخ داد. آنچه گسترش يافت صرفا قدرت شخص حاكم نبود، بلكه قدرت تمام دولت بود. دولتها به ابزارهاي گوناگوني همچون ديوانسالاري گسترده، ادارات و نهادها، ارتشهاي منظم و دايمي، سازمانهاي جاسوسي و منابع اقتصادي بزرگ مجهز شدند و به نحو حسابگرانه و دقيقي از آنها بهره گرفتند.

نويد دموكراسي

با اين حال رواج و گسترش اقتدارگرايي تنها جنبه حيات سياسي مدرن نبود. عصر مدرن با نويد دموكراسي نيز متولد شده و به مردم وعده ميدهد كه خود، سرنوشت خويش را تعيين كنند و به نحو مستقيم يا غيرمستقيم در حكومت سهم داشته باشند. در عصر مدرن اين اعتقاد وجود دارد كه «صداي مردم صداي خداست» (vox populi, vox Dei) و هيچ حكومتي كه به نحو مستمر، اراده و صداي مردم را ناديده بگيرد، موفق و سعادتمند نخواهد بود. اگر حيات سياسي دموكراتيك باشد، صداي مردم حتي اگر نگرشي عجيب و نامعمول داشته باشند، شنيده ميشود و سياستمدار خود را ملزم به كسب نظر و رضايت مردم ميبيند. با اين حال دموكراسي تنها يك هدف سياسي يا مجموعهاي از قواعد نهادي و الزام به برگزاري انتخابات نيست، بلكه نوعي روحيه و فرهنگ نيز است. آلكسي دوتوكويل، نويسنده فرانسوي، يكي از نخستين كساني بود كه در عصر مدرن به شكل مفصل درباره دموكراسي انديشيد و نوشت. او دموكراسي را وجه مشخصه عصر مدرن ميداند. ريمون آرون تلقي توكويل از دموكراسي را چنين شرح داده است: «به عقيده توكويل، دموكراسي همانا برابر كردن شرايط است. آن جامعهاي دموكراتيك است كه تمايزهاي ناشي از سلكها و طبقات در آن ديگر وجود ندارد و تمامي افراد اجتماع از لحاظ اجتماعي برابرند و اين برابري البته به معناي برابري از لحاظ فكري نيست كه امري محال است و برابري از لحاظ اقتصادي هم نيست كه به نظر توكويل امري ناممكن است. برابري يا مساوات اجتماعي معنايش اين است كه تفاوتهاي موروثي از لحاظ شرايط اجتماعي وجود نداشته باشد و همه اشتغالات، همه مناصب و همه افتخارات در دسترس همگان باشدسوداي دموكراسي يكي از اساسيترين سوداهاي عصر مدرن است با اين حال منتقداني هستند كه به دموكراسي به خاطر عوامانگي و ابتذال، رواج پوپوليسم و به حاشيه راندن برخي نخبگان ايراد ميگيرند. اين منتقدان معتقدند كه دموكراسي زمينه حكومت هياهو را فراهم كرده و به غوغاسالاري ميانجامد؛ در فضاي غوغاسالاري هر كس كه صداي بلندتر و نظر جالبتوجهتري داشته باشد ممكن است بر احساسات مردم سوار شده و صرفا از آنها استفاده ابزاري كند تا به اهداف خود برسد. اما در نهايت به نظر نميرسد كه چشمانداز دموكراسي روبهافول باشد؛ دموكراسي به عنوان يك آرمان و بينش سياسي چنان در ذهن مردم جا افتاده كه از ميان رفتن آن امري محتمل و نزديك به نظر نميرسد.

 

جان كلام: دو وجه دولت مدرن

همان اندازه كه دولت مطلقه و اقتدارگرايي جزيي از تاريخ دولت مدرن است، دموكراسي هم جزيي از آن است. سياستمداران مدرن از ابزار تهديد و ارعاب براي تحكيم قدرت خود و متمركز ساختن قدرت بهره گرفتهاند، اما در كنار آن به راي و نظر مردم نيز توجه كردهاند. اين دو وجه دولت مدرن حضوري دايمي داشته و بنا به موقعيت، يكي از آنها بروز بيشتري دارد. گاهي به نام نظم و امنيت، از آزاديها كاسته و گاهي مطالبه دموكراسي با جديت بيشتري تعقيب ميشود. اين وظيفه سياستمدار است كه صادقانه با خود بينديشد به كدام وجه اهميت بيشتري ميدهد و همه اينها نشان ميدهد كه وظايف و سرنوشت دولت در كشور ما ارتباط تنگاتنگي با تاريخ تكوين دولت
 در غرب دارد.  

  دانشآموخته علوم سياسي