شناسهٔ خبر: 79450303 - سرویس بین‌الملل
نسخه قابل چاپ منبع: دانشجو | لینک خبر

تحلیل الاخبار؛

همه دروغ می‌گویند جز ترامپ!

ترامپ با تبدیل دروغ به ابزار قدرت، حقیقت را به میدان نبرد سیاسی بدل کرده است؛ اما خطر بزرگ تر، عادت کردن ما به پذیرش روایت واشنگتن است.

صاحب‌خبر -

به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری دانشجو به نقل از الاخبار؛ این عنوان هیچ ستایشی از دروغ ندارد و تلاشی برای نسبت دادن فضیلتی که ترامپ شایسته آن نیست، نیست؛ کاملاً برعکس. این عنوان یک تناقض طنزآمیز را آشکار می کند؛ دوره ای سیاسی که در آن حقیقت با تبلیغات، واقعیت ها با روایت ها درآمیخته اند، تا جایی که دروغ گاهی بیش از خود حقیقت توانایی سیاست سازی پیدا می کند. همان طور که ژنرال ویتنامی «وو نگوین جیاپ» گفت: «استعمار، شاگردی احمق است»؛ شاید لازم باشد جمله ای کوچک به آن اضافه کرد: شاگردی احمق و دروغگو نیز هست؛ روایت خود را با زور تکرار می کند و سپس چنان رفتار می کند که گویی زور می تواند دروغ را به حقیقت تبدیل کند.

«همه دروغ می گویند... جز روسو»؛ عبارتی که روح کتاب «اعترافات» ژان ژاک روسو را تداعی می کند؛ جایی که حقیقت، حتی زمانی که صاحب خود را رسوا می کند، به کنشی برای رویارویی با خویشتن تبدیل می شود. در سوی مقابل، ترامپ قرار دارد؛ او برای حقیقت ارزشی مستقل از منافع خود قائل نیست و تا زمانی که دروغ در خدمت روایتی باشد که می خواهد تحمیل کند، آن را عیب نمی داند. میان روسو و ترامپ فاصله ای وجود دارد که فقط اخلاقی نیست، بلکه سیاسی و روان شناختی نیز هست: اولی خود را در برابر حقیقت قرار داد و دومی می خواهد حقیقت را تابع خود کند.

ترامپ دروغ سیاسی را اختراع نکرده است، اما آن را به مرحله ای رسانده که دروغ دیگر صرفاً ابزاری برای پنهان کردن حقیقت نیست، بلکه وسیله ای برای تولید یک واقعیت جایگزین است. حتی دروغ تونی بلر درباره جنگ عراق نیز نزدیک بود به فراموشی سپرده شود؛ همان دروغی که جنگ، ویرانی و اشغال بر پایه آن شکل گرفت، تا جایی که مسیلمه کذاب در برابر برخی دروغ های سیاست معاصر، گویی در ادعاهای خود متواضع تر به نظر می رسد. بنابراین مشکل، وجود دروغ سیاسی نیست؛ مشکل، انتقال آن از عملی پنهانی به ساختاری سیاسی است که آشکارا اعمال می شود و سپس از افکار عمومی می خواهد با آن به عنوان حقی برای اعمال حاکمیت و در اختیار داشتن روایت برخورد کنند.

از این رو، کافی نیست بپرسیم: آیا ترامپ حقیقت را گفته است؟ مهم تر این است که بپرسیم: چگونه می تواند چیزی را بگوید که با واقعیت ها در تضاد است و سپس آن را به ماده ای برای سیاست، وفاداری، شکاف، فتنه و تکه تکه کردن جامعه تبدیل کند؟ دروغ دیگر همیشه نقابی برای پنهان کردن حقیقت نیست، بلکه گاهی به ابزاری برای ساختن حقیقتی جایگزین تبدیل شده است. اگر روایت بتواند افکار عمومی را بسیج کند، مطابقت آن با واقعیت در برابر توانایی اش برای تولید وفاداری و شکل دادن به یک جریان یا حزب دروغ، به مسئله ای ثانویه تبدیل می شود.

فرد خودشیفته جهان را آن گونه که هست نمی بیند، بلکه آن گونه می بیند که باید بر اساس تصویری که از خودش دارد باشد. او جهان درونی خود را بر جهان بیرونی تحمیل می کند و هر حقیقتی را که با روایت او سازگار نباشد کنار می گذارد. در سیاست، این سازوکار روانی به قدرت تبدیل می شود: رهبر دیگر موظف نیست تصویر خود را با واقعیت تغییر دهد، بلکه تلاش می کند واقعیت را تغییر دهد تا با تصویر او مطابقت پیدا کند. از همین جا می توان ترامپ را فهمید: برای او مهم نیست روایت تا چه اندازه درست باشد؛ مهم این است که بتواند تصویر مرد قدرتمند، مردی که قادر به تحمیل اراده خود و سپس تبدیل آن به «حقیقت» است، تثبیت کند.

به همین دلیل، ترامپ چندان از تناقض میان سخن و واقعیت ناراحت به نظر نمی رسد. دروغ برای او همیشه نقابی برای پنهان کردن حقیقت نیست، بلکه ابزاری برای سنجش میزان آمادگی افکار عمومی برای پذیرفتن آن است. اگر موفق شود، به بخشی از گفتمان تبدیل می شود و اگر شکست بخورد، به روایت دیگری روی می آورد. مهم این است که جریان روایت متوقف نشود. اینجا یکی از ویژگی های ترامپیسم آشکار می شود: از مردم نمی خواهد که همه چیز را باور کنند، بلکه می خواهد به تدریج نیاز خود به راستی آزمایی همه چیز را کنار بگذارند.

و این از خود دروغ خطرناک تر است. زمانی که مرجع مشترک واقعیت ها فرسوده می شود، جامعه دیگر بر سر تفسیر حقیقت اختلاف ندارد، بلکه بر سر اصل وجود حقیقت دچار شکاف می شود. هر گروه «حقیقت» خود را دارد، هر نهادی متهم به جانبداری است و هر مدرکی قابل تردید می شود. در چنین شرایطی، سیاستمدار نه به این دلیل پیروز می شود که مردم را قانع کرده روایت او درست است، بلکه به این دلیل که آنها را قانع کرده اساساً دسترسی به حقیقت ممکن نیست. در اینجا، گمراه سازی از جعل واقعیت ها به ایجاد سردرگمی در تشخیص آنها منتقل می شود و برخی رسانه های عربی نیز روایت آمریکایی را بازتولید می کنند تا واقعی به نظر برسد؛ گویی باور کرده اند که فقط ترامپ دروغ نمی گوید.

در سیاست خارجی، این مسئله آشکارتر خود را نشان می دهد. ترامپ با جنگ و صلح به عنوان دو امر متضاد برخورد نمی کند، بلکه آنها را ابزارهایی در چارچوب منطق معامله می داند. قدرت، هزینه مخالفت را افزایش می دهد؛ فشار، راه مذاکره را باز می کند؛ مذاکره، توافقی ایجاد می کند و سپس توافق به عنوان صلح معرفی می شود. بنابراین نباید زبان را فریبنده تلقی کرد: سخن گفتن از صلح، قدرت، اجبار و تسلیم سازی را که پیش از نشستن بر سر میز وجود داشته، از بین نمی برد؛ همان طور که نشستن پای میز مذاکره به این معنا نیست که طرف ها با توازن قدرتی نزدیک وارد آن شده اند.

از همین جاست که میانجیگری آمریکا با میانجیگری سنتی تفاوت پیدا می کند. میانجی، همزمان ابزارهای فشار عظیمی در اختیار دارد: تحریم ها، خلع سلاح، ائتلاف ها، محاصره اقتصادی و سیاسی و توانایی تغییر هزینه جنگ و صلح. بنابراین ممکن است میز مذاکره ادامه میدان نبرد، اما با ابزارهایی دیگر باشد. آنچه «معامله» نامیده می شود، ممکن است در واقع بازتعریف توازن قدرت پس از آن باشد که حدود این توازن در میدان آزمایش شده است.

اما مسئله خطرناک تر فقط ترامپ نیست، بلکه رابطه ما با این قدرت است. چرا برخی سیاستمداران ما برای او کف می زنند؟ لزوماً به این دلیل نیست که او را باور دارند، بلکه شاید به این دلیل باشد که توانایی تصور سیاستی را که از واشنگتن آغاز نشود، از دست داده اند. در اینجا وابستگی به تبعیت تبدیل می شود، تعامل با قدرت بزرگ به انتظار برای راه حل های آن تبدیل می شود و پرسش «ما چه می خواهیم؟» تابع پرسش دیگری می شود: «ترامپ چه می خواهد؟» این واقع گرایی سیاسی نیست، بلکه ناتوانی در تولید جایگزین است.

واقع گرایی حقیقی به معنای دشمنی با آمریکا نیست، همان طور که به معنای افتادن در آغوش آن نیز نیست. واقع گرایی یعنی بدانیم واشنگتن چه می خواهد، ما چه کاری می توانیم انجام دهیم، منافعمان کجا با یکدیگر تلاقی می کنند و کجا در تضاد قرار می گیرند. دولتی که بدون هیچ برگ برنده ای وارد مذاکره شود، خود به موضوع مذاکره تبدیل می شود. اما دولتی که برگ های خود را بشناسد، حتی زمانی که در موضع ضعیف تری قرار دارد نیز می تواند مذاکره کند. تفاوت فقط در داشتن قدرت نیست، بلکه در داشتن اراده استفاده از آن است.

از این رو، پرسشی که باید پیش از هر سخنی درباره وعده های ترامپ مطرح شود این است: در مقابل چه می خواهد؟ بهای معامله چیست؟ چه کسی آن را می پردازد؟ چه کسی آن را تضمین می کند؟ و زمانی که دولت آمریکا تغییر کند، چه اتفاقی می افتد؟ دولت ها استراتژی های خود را بر اساس شخصیت یک رئیس جمهور بنا نمی کنند و آینده خود را گروگان یک فضای انتخاباتی در واشنگتن قرار نمی دهند. وعده های آمریکا یک دروغ دیگر است، نه یک تضمین تاریخی؛ و منافع آمریکا نسخه دیگری از منافع عربی نیست.

اینجاست که روان شناسی وابستگی آشکار می شود: زمانی که نخبگان اعتماد خود را به توانایی خود برای اقدام از دست می دهند، به دنبال «منجی» در خارج از خود می گردند. قدرتمندتر صرفاً به دلیل قدرتمند بودن، صادق تر به نظر می رسد؛ معامله صرفاً به این دلیل که واشنگتن آن را پیشنهاد کرده، بهتر تلقی می شود و تحمیل نیز به این دلیل که از مرکز قدرت صادر شده است، پذیرفتنی می شود. این فقط مشکل ترامپ نیست؛ مشکل تصویری است که نخبگان سیاسی از خود دارند؛ تصویری که خود را ناتوان از تولید راه حل می بیند و بنابراین راه حل را در اراده دیگری جست وجو می کند.

به همین دلیل، خطرناک ترین کاری که ترامپ می تواند با ما انجام دهد این نیست که ما را فریب دهد، بلکه این است که ما را به زندگی بدون یک پروژه مستقل عادت دهد. در آن صورت، واشنگتن دیگر صرفاً یک قدرت خارجی تأثیرگذار بر ما نیست، بلکه به بخشی از شیوه تفکر ما تبدیل می شود: منتظر موضع آن می مانیم، امکان های خود را بر اساس آن می سنجیم و حتی پیش از اعلام خواسته اش، آن را پیش بینی می کنیم. در اینجا هژمونی از سیاست به آگاهی منتقل شده است و این، ماندگارترین شکل آن است.

«همه دروغ می گویند... جز ترامپ» بنابراین جمله ای درباره راستگویی یا دروغگویی یک فرد نیست، بلکه درباره دوره ای سیاسی است که در آن خود حقیقت به میدان نبرد تبدیل شده است. ترامپ نیازی ندارد همه را قانع کند که صادق است؛ کافی است آنها را نسبت به همه چیز دیگر دچار تردید کند. هنگامی که شک فراگیر شود، دروغ از یک عیب به ابزار، از ابزار به نظام و از نظام به فرهنگ سیاسی تبدیل می شود.

اما پاسخ به ترامپ صرفاً واکنشی اخلاقی نیست و نباید فقط به تکرار دروغ های او یا تکذیب مداوم آنها محدود شود. پاسخ، داشتن معیاری مستقل برای حقیقت، پروژه ای مستقل برای منافع و برگ های مذاکره، و همچنین اراده ای مستقل است. باید با آمریکا به عنوان یک قدرت بزرگ تعامل کنیم، نه به عنوان یک سرنوشت سیاسی. هرگاه به آن نیاز داریم با آن مذاکره کنیم، هرگاه منافعش با منافع ما در تعارض است با آن اختلاف داشته باشیم و حق تعریف کردن «ممکن» را به جای خودمان به آن واگذار نکنیم.

مشکل این نیست که ترامپ دروغ می گوید. تاجران سیاست دروغ می گویند، قدرت های هژمونیک و امپریالیستی مانور می دهند و دولت های فریبکار برگ های خود را پنهان می کنند. مشکل از جایی آغاز می شود که دروغ طرف مقابل بیش از توانایی خود ما برای سازمان دادن واقعیت، قدرت پیدا کند. همه ممکن است دروغ بگویند، اما خطرناک تر این است که ما دروغ را باور کنیم، چون دیگر حقیقتی در اختیار نداریم که با آن به مقابله با دروغ برویم.