سرویس علم خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - الهام عبادتی: کتاب «داستان بدن انسان» نوشته دنیل لیبرمن به تجرمه ماندانا فرهادیان که از سوی نشر کرگدن منتشر شده، را میتوان یکی از مهمترین تلاشهای سالهای اخیر برای بازخوانی بدن انسان از منظر تکامل دانست؛ کتابی که نه فقط درباره زیستشناسی، بلکه درباره تاریخ پنهانِ بدن ماست. لیبرمن در این اثر میخواهد نشان دهد بدن انسان را نمیتوان جدا از گذشته تکاملیاش فهمید. بسیاری از دردها، بیماریها، ضعفها و حتی عادتهای روزمره ما، محصول میلیونها سال سازگاری با جهانی هستند که دیگر وجود ندارد.
این ایده شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما ستون اصلی پروژه فکری لیبرمن را میسازد؛ پروژهای که تلاش میکند میان زیستشناسی تکاملی، انسانشناسی، پزشکی و زندگی روزمره پلی بزند. «داستان بدن انسان» درواقع روایتی است از این تناقض بزرگ: اینکه بدن ما برای جهانی بسیار قدیمیتر طراحی شده، اما ناچار است در جهان مدرن زندگی کند؛ جهانی که با سرعتی بسیار بیشتر از توان تکامل بدن تغییر کرده است.
دنیل لیبرمن، استاد دانشگاه هاروارد، از شناختهشدهترین چهرههای انسانشناسی زیستی در جهان است. او سالها درباره تکامل حرکت، دویدن، ساختار اسکلتی انسان و رابطه بدن با محیط پژوهش کرده و یکی از کسانی است که توانسته مباحث پیچیده زیستشناسی تکاملی را وارد فضای عمومی کند. در سالهای اخیر، آثار او در کنار کتابهای چهرههایی مثل رابرت ساپولسکی یا یووال نوح هراری، بخشی از موج تازه کتابهای علم عمومی بودهاند؛ کتابهایی که تلاش میکنند پرسشهای بزرگ درباره انسان را با زبانی روایی و قابلفهم توضیح دهند.
با این حال، تفاوت مهم لیبرمن با بسیاری از نویسندگان علم عمومی این است که او کمتر به قطعیتهای اغراقآمیز یا روایتهای شبهعلمی پناه میبرد. در «داستان بدن انسان»، تکامل نه نیرویی هوشمند و هدفمند، بلکه فرایندی کور، تدریجی و پر از مصالحه تصویر میشود. بدن انسان از نگاه او، شاهکار کامل طبیعت نیست؛ بلکه مجموعهای از راهحلهای موقت، سازگاریهای نسبی و حتی خطاهای تاریخی است.
مقدمه کتاب، که یکی از مهمترین و دقیقترین بخشهای آن است، دقیقاً بر همین ایده متمرکز میشود. لیبرمن بحث را از نظریه تکامل آغاز میکند؛ اما نه بهعنوان یک بحث صرفاً زیستشناختی، بلکه بهعنوان کلیدی برای فهم خودِ انسان. او توضیح میدهد که چرا نظریه چارلز داروین هنوز هم یکی از بنیادیترین انقلابهای فکری تاریخ بشر محسوب میشود.
در مقدمه، نویسنده با زبانی روشن سه پایه اصلی انتخاب طبیعی را توضیح میدهد: تنوع، وراثت و تفاوت در موفقیت تولیدمثل. اما آنچه این توضیحات را مهم میکند، پیوندشان با زندگی روزمره انسان است. لیبرمن میخواهد نشان دهد انتخاب طبیعی چیزی انتزاعی یا دور از زندگی ما نیست؛ بلکه در بدن، رفتار، بیماریها و حتی امیال ما حضور دارد.
یکی از مهمترین بخشهای مقدمه، جایی است که نویسنده مفهوم «سازگاری» را زیر ذرهبین میبرد. او هشدار میدهد که نباید تصور کنیم هر ویژگی بدن انسان حتماً هدفی کامل و سودمند دارد. این نکته، درواقع هسته فلسفی کل کتاب است. بدن انسان نتیجه طراحی مهندسیشده نیست؛ طبیعت چیزی را از صفر خلق نمیکند، بلکه روی ساختارهای قدیمی وصلهپینه میزند.
لیبرمن برای توضیح این مسئله، مثالهای جالبی میآورد؛ از دندان عقل گرفته تا ستون فقرات و تمایل انسان به غذاهای پرکالری. بسیاری از ویژگیهایی که امروز دردسرساز به نظر میرسند، زمانی برای بقا مفید بودهاند. همین ایده، مسیر فصلهای بعدی کتاب را تعیین میکند.

ساختار کتاب بهگونهای طراحی شده که خواننده قدمبهقدم وارد «تاریخ تکاملی بدن» شود. فصلهای ابتدایی بیشتر به گذشته دور انسان میپردازند؛ زمانی که اجداد ما از زندگی درختی فاصله گرفتند و راه رفتن روی دو پا را آغاز کردند. لیبرمن در این فصلها توضیح میدهد که چگونه ایستادن روی دو پا، یکی از بزرگترین انقلابهای تاریخ انسان بود؛ انقلابی که هم مزیتهای فراوانی داشت و هم مشکلاتی تازه ایجاد کرد.
یکی از جذابترین بخشهای کتاب، فصلهایی است که به مسئله حرکت و دویدن میپردازند؛ حوزهای که تخصص اصلی لیبرمن هم محسوب میشود. او استدلال میکند انسان برخلاف تصور رایج، موجودی فوقالعاده برای دویدنهای طولانی بوده است. ساختار پاها، سیستم تعریق، تعادل بدن و حتی شکل باسن و گردن، همگی نشان میدهند که بدن انسان برای استقامت طراحی شده، نه صرفاً سرعت. این بخشها، کتاب را از یک متن صرفاً نظری به اثری پر از شگفتیهای علمی تبدیل میکنند.
اما در همان حال، لیبرمن نشان میدهد همین سازگاریها امروز منشأ بسیاری از دردهای ما شدهاند. ستون فقرات انسان، که برای راه رفتن روی دو پا تکامل یافته، همچنان ساختاری کاملاً بینقص ندارد و به همین دلیل کمردرد یکی از رایجترین مشکلات انسان مدرن است. همین منطق را در فصلهای مربوط به زانو، کف پا و مفاصل هم میبینیم: بدن ما «بهاندازه کافی خوب» تکامل یافته، نه کامل.
فصلهای میانی کتاب بیشتر بر تغذیه و متابولیسم تمرکز دارند و شاید برای خواننده امروز، آشناترین و ملموسترین بخشها باشند. لیبرمن توضیح میدهد که چرا بدن انسان همچنان عاشق قند، چربی و ذخیره انرژی است. در جهان شکارچی-گردآورنده، غذا کمیاب بود و هر کالری ارزش بقا داشت. اما امروز، همان میل تکاملی به مصرف انرژی، در جهانی مملو از غذاهای فراوریشده، به چاقی، دیابت و بیماریهای قلبی منجر شده است.
این بخشها، یکی از مهمترین ایدههای کتاب را برجسته میکنند: مفهوم «ناسازگاری تکاملی». بدن ما برای شرایطی کاملاً متفاوت تکامل یافته، اما اکنون ناچار است در محیطی زندگی کند که با آن هماهنگ نیست. لیبرمن بارها تأکید میکند که بسیاری از بیماریهای مدرن، نتیجه همین شکاف میان بدن قدیمی و جهان جدیدند.
یکی از فصلهای جذاب کتاب، به مسئله ورزش اختصاص دارد. برخلاف فرهنگ رایج تناسباندام، لیبرمن توضیح میدهد که انسانها ذاتاً برای «ورزش کردن» تکامل نیافتهاند. اجداد ما فقط زمانی انرژی مصرف میکردند که ضرورت بقا ایجاب میکرد. بنابراین، تنبلی تا حدی بخشی طبیعی از اقتصاد انرژی بدن است. اهمیت این بحث در آن است که نویسنده نگاه اخلاقی و سرزنشگر به چاقی یا کمتحرکی را زیر سؤال میبرد و نشان میدهد بدن انسان منطق تکاملی خودش را دارد.
فصلهای پایانی کتاب به بیماریهای مزمن، پیری و پزشکی مدرن میپردازند. در اینجا، لیبرمن نگاه پیچیدهتری به پیشرفت ارائه میکند. او از یک سو نشان میدهد پزشکی مدرن عمر انسان را افزایش داده و بسیاری از بیماریهای مرگبار را کنترل کرده، اما از سوی دیگر توضیح میدهد که سبک زندگی مدرن، بیماریهای تازهای خلق کرده است؛ بیماریهایی که ریشه در همان ناسازگاری تکاملی دارند.
یکی از ویژگیهای مهم کتاب، لحن روایی و داستانگونه آن است. حتی عنوان کتاب هم به همین مسئله اشاره دارد: «داستان» بدن انسان. لیبرمن صرفاً دادههای علمی ردیف نمیکند؛ او تلاش میکند بدن را مثل روایتی تاریخی بخواند. استخوانها، عضلات، دندانها و حتی چربی بدن، برای او اسناد زندهای از گذشتهاند؛ نشانههایی از زندگی اجداد ما، مهاجرتها، کمبود غذا، شکار و مبارزه برای بقا.
همین ویژگی باعث میشود کتاب، با وجود حجم بالای اطلاعات علمی، خستهکننده نشود. لیبرمن از مثالهای روزمره، روایتهای تاریخی و حتی تجربههای شخصی استفاده میکند تا مفاهیم پیچیده را ملموستر کند. او مدام میان آزمایشگاه، تاریخ تکامل و زندگی امروز رفتوآمد میکند.
یکی از نقدهای مهمی که میتوان به آن وارد کرد، نوعی گرایش پنهان به «رمانتیزه کردن گذشته» است. هرچند لیبرمن بارها تأکید میکند که قصد ندارد زندگی شکارچی-گردآورنده را ایدهآل جلوه دهد، اما در بعضی فصلها این تصور ایجاد میشود که گویی انسان زمانی در هماهنگی کامل با طبیعت زندگی میکرده و فقط مدرنیته این تعادل را نابود کرده است. این نگاه، میتواند پیچیدگی تاریخ واقعی انسان را ساده کند.
نکته دیگر، کمرنگ بودن نقش ساختارهای اقتصادی و سیاسی در تحلیل بیماریهای مدرن است. لیبرمن عمدتاً روی زیستشناسی و سبک زندگی تمرکز دارد، اما کمتر وارد این پرسش میشود که چه نیروهایی سبک زندگی امروز را ساختهاند. مثلاً نقش صنایع غذایی، سرمایهداری مصرفی یا اقتصاد شهری در گسترش چاقی و کمتحرکی، میتوانست پررنگتر بررسی شود.
از سوی دیگر، کتاب گاهی بیش از حد به توضیح تکاملی متکی میشود. در بعضی بخشها این خطر وجود دارد که هر رفتار یا ویژگی انسانی، صرفاً با یک روایت تکاملی توضیح داده شود. خود لیبرمن نسبت به این خطر آگاه است و حتی هشدار میدهد که بسیاری از روایتهای سازگاریمحور ممکن است صرفاً فرضیه باشند. اما با این حال، این مسئله در برخی فصلها همچنان احساس میشود.
با وجود این نقدها، «داستان بدن انسان» یکی از مهمترین کتابهای علم عمومی درباره انسان در سالهای اخیر است؛ چون موفق میشود بدن را از چیزی صرفاً زیستی، به موضوعی تاریخی و فرهنگی تبدیل کند. کتاب به خواننده یادآوری میکند که بدن انسان را نمیتوان بدون گذشتهاش فهمید. زانوها، ستون فقرات، میل به شیرینی، خستگی، چاقی و حتی اضطراب، همگی بخشی از داستانی طولانیاند؛ داستان موجودی که میلیونها سال برای بقا جنگیده و حالا باید در جهانی زندگی کند که بسیار سریعتر از توان تکاملش تغییر کرده است. پس از خواندن این کتاب، دیگر نمیتوان به بدن مثل قبل نگاه کرد. بدن دیگر فقط مجموعهای از اندامها نیست؛ بلکه آرشیوی زنده از تاریخ تکامل انسان است، تاریخی که هنوز در استخوانها، ماهیچهها و عادتهای روزمره ما نفس میکشد.