به گزارش گروه رسانهای شرق،
در ادبیات تحلیلی تاریخ و اندیشه سیاسی، مفهوم «کشور» غالبا با تعاریف ر مدرن و نظام وستفالی سنجیده میشود؛ نظامی که دولت-ملت را در پناه مرزهای جغرافیایی مشخص، خطوط مرزی خطکشیشده و اعمال حاکمیت محصور بر یک قلمرو مشخص تعریف میکند. اما هنگامی که سخن از «ایران» به میان میآید، ابزار سنجش مدرن دچار چالش کارکردی میشود. عبارت «ایران مرز سیاسی ندارد» ناظر بر پدیدهای است که در آن «ایران» نه به عنوان یک واحد سیاسی محصور در نقشه، بلکه به عنوان یک «حوزه تمدنی، زبانی و فرهنگی سیال» ظاهر میشود؛ مفهومی که مرزهای اعتباری، جابهجایی حکومتها، تقسیمات جهانگشایان و فروپاشی امپراتوریها هرگز نتوانستهاند گستره واقعی آن را محدود کنند. مرزهای سیاسی محصول توافقات دیپلماتیک، معاهدات تاریخی (مانند عهدنامههای گلستان، ترکمنچای یا پاریس)، جنگها و خطکشیهای روی نقشه هستند. این خطوط فرضی میتوانند با یک امضا تغییر کنند، با فروپاشی یک دولت از بین بروند یا ملل گوناگون را بهاجبار در کنار هم یا جدا از هم قرار دهند. در مقابل، مرزهای تمدنی خصلتی ارگانیک، زنده، پویا و تاریخی دارند. ایرانزمین بیش از آنکه یک «جغرافیای محصور» باشد، تجلیگاه یک «اندیشه ایرانشهری» است؛ اندیشهای که در آن «ایران» نه یک نژاد یا یک قوم خاص، بلکه یک شیوه زیست، فلسفه حکمرانی و جهانبینی مبتنی بر صبوری، تابآوری، داد، مدارا و خردورزی است.
فرهنگ ایرانی، زبان فارسی، آیینهای مشترک و تفکر فلسفی-عرفانی، حوزهای را شکل دادهاند که از ماوراءالنهر و قفقاز تا شبهقاره هند، آناتولی و بینالنهرین امتداد داشته است. وقتی میگوییم ایران مرز سیاسی ندارد، به این معناست که ذهن، گفتار و زیستجهان ایرانی محدود به سرحدات رسمی فعلی نیست، بلکه هر جا که آثار این اندیشه و زبان نفس میکشد، بخشی از «ایرانِ تمدنی» است.
اگر مرزهای سیاسی با نیروهای نظامی و دژهای مستحکم حراست میشوند، مرزهای ایرانزمین با «زبان فارسی» و «فرهنگ و تمدن غنی» پاسداری شدهاند. زبان فارسی در طول تاریخ، نه صرفا ابزار ارتباطی یک قوم خاص، بلکه «زبان میانجی» و پیونددهنده اقوام، فرهنگها، ادیان و سلسلههای گوناگون در سراسر قاره آسیا بوده است. در شبهقاره هند برای بیش از هفت قرن، زبان رسمی، ادبی، دیوانی و قضائی دربار هندوستان فارسی بود و عمیقترین مفاهیم عرفانی و هنری در آن دیار به زبان فارسی خلق شد. در قفقاز و آسیای مرکزی، شعر و اندیشه استوانههایی چون نظامی گنجوی، رودکی، خاقانی و مولانا، مرزهای جغرافیایی امروزی را درمینوردد و تمام این جغرافیا را در یک چتر واحد معنایی گرد هم میآورد. در قلمرو عثمانی، شاهکارهای ادبی، مکاتبات اداری دیپلماتیک و حتی برخی تاریخنگاریهای دربار عثمانی به زبان فارسی نگاشته میشد.
شعر و ادبیات فارسی همان خط مرزی سیالی است که هیچ پاسگاه مرزی یا پاسبانی نمیتواند مانع ورود و نفوذ آن شود. دیوان حافظ، شاهنامه فردوسی یا مثنوی معنوی قلمروهایی را فتح کردهاند که هیچ لشکری در تاریخ با قدرت نظامی قادر به تسخیر آن نبوده است.
تاریخ ایران پر است از هجومهای ویرانگر و فروپاشیهای سهمگین سیاسی؛ از حمله اسکندر مقدونی تا یورش مغولان. در تعریف مدرن از دولت-ملت، هر یک از این گسلهای تاریخی میتوانست نقطه پایان یک ملت و محو کامل یک هویت باشد. اما آنچه ایران را تداوم بخشید و استوار نگاه داشت، همان حقیقتِ «بیمرزبودن تمدنی» آن بود.
فاتحان ایران در نهایت توسط «دستگاه هضم و جذب فرهنگی ایران» فتح شدند، مغولان که با آتش و شمشیر آمدند، خود بانیان رنسانس هنری، نگارگری و معماری ایرانی (عصر ایلخانی و تیموری) شدند و اداره امور قلمرو وسیع خود را به وزرای شایسته ایرانی (چون خواجه نصیرالدین طوسی و خواجه رشیدالدین فضلالله) سپردند. سلسلههای گوناگون با تبارها و قومیتهای متفاوت خود به خادمان، حامیان و ترویجدهندگان اصلی زبان فارسی و هنر ایرانی بدل شدند. این پدیده نشان میدهد که «ایران» یک ساختار شکننده سیاسی نیست، بلکه یک نظام هویتساز و جهانبینی فراتبار است که قدرت خود را نه از دیوارهای مرزی، بلکه از عمق اندیشه، ادبیات و حکمت خود میگیرد.
یکی دیگر از جلوههای بیمرزبودن ایران، آیینها، سالنامههای فرهنگی و تجلیات بصری آن است، آیینهای (نوروز و گاهشماری تمدنی) نوروز برجستهترین گواه این مدعاست. جغرافیاهایی که امروز تحت حاکمیت کشورهای متعدد و مستقلی همچون تاجیکستان، افغانستان، ازبکستان، آذربایجان، اقلیم کردستان، ترکمنستان و... قرار دارند، همگی در یک روز و یک ساعت حول یک خوان مشترک مینشینند. این همگرایی ثابت میکند که ناخودآگاه جمعی مردم این منطقه، فارغ از گذرنامهها، خود را متعلق به یک گهواره فرهنگی واحد میداند. خط، معماری و هنر تجسمی و الگوهای معماری ایرانی، از کاشیکاریهای سمرقند و بخارا تا گنبدهای اصفهان و تاجمحل در هند، همراه با ظرافت هنرهایی چون خوشنویسی و نگارگری، زبان بصری واحدی را شکل دادهاند. هنر ایرانی، روح مجرد این تمدن را در قالب سنگ، کاشی، کاغذ و موسیقی ملموس کرده است. ایران به عنوان قلب تمدنی جاده ابریشم، همواره محل تبادل اندیشهها، ادیان و کالاها بوده است؛ امری که ذات خرد ایرانی را «شبکهای و تعاملی» بار آورده است نه «بسته و انزواطلب».
در جهان امروز، پذیرش و تبیین مفهوم «ایران بیمرز» نیازمند دقت نظر و تفکیک دقیق مفهومی است. ایران به معنای نادیدهگرفتن استقلال سیاسی، حاکمیت ملی یا حقوق بینالملل کشورهای همسایه نیست، بلکه سخن از یک «قدرت نرم» و اشتراک تمدنی است؛ نیرویی که به جای سلطه، باعث تقارب، همزیستی مسالمتآمیز و پیوند ملل منطقه میشود. جمله «ایران مرز سیاسی ندارد» یک شعار سیاسی یا عاطفی نیست؛ بلکه یک گزاره عمیق انسانشناختی، فلسفی و تاریخی است.
سیاست و دیپلماسی، نقشه جهان را بارها دستخوش تغییر کرده و مرزهای اعتباری را جابهجا میکنند، اما «ایران» مفهوم جاویدانی است که در شعر سعدی و مولانا، معماری اصفهان و سمرقند، هنر اصیل و منشور جهانبینی انسانمدارانهاش زندگی میکند. مرزهای سیاسی محدودکننده و جداکنندهاند، اما ایران بهعنوان یک روح تمدنی، پیونددهنده و بیانتهاست.
همانگونه که استاد محمدرضا شفیعیکدکنی به زیبایی بیان میکند:
«ایران در زبان فارسی و فرهنگ ایرانی مستتر است و تا زمانی که این اندیشه و زبان زنده است، ایران مرزی به وسعت تمام تاریخ و فرهنگ بشری خواهد داشت».
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.