شناسهٔ خبر: 79404738 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

از قله‌هاي شعر تا كوچه‌هاي سياست

علي‌اصغر شعردوست

صاحب‌خبر -

در خانواده‌اي كه ادب فارسي و عربي، نفسِ روزانه بود، فاطمه راكعي، باهمان نخستين جرقه‌هاي شعري، راهي جز زيستن در كلمات نيافت. پدرش، عبدالله راكعي، از مدرسانِ زبان و ادب فارسي و عربي بود و او را از كودكي، با اهلِ ادب، آشنا ساخت. راكعي، تحصيلاتِ خود را تا مقطعِ دكتري‌زبان‌شناسي در دانشگاه تربيت مدرس ادامه داد و دانشيارِ دانشگاه الزهرا شد، اما هرگز شعر را به حاشيه پژوهش‌هاي دانشگاهي نراند. او ازسال‌هاي ابتدايي پس از انقلاب، در كنارِ چهره‌هايي چون قيصر امين‌پور وحسن حسيني، در زمره شاعرانِ نسلِ انقلابِ اسلامي قرار گرفت و شعر را رسالتي ديني و ملي تلقي كرد. دفترهاي شعري او، از «سفر سوختن» و«آواز گلسنگ» تا «مادرانه‌ها»، هر يك، روايتي از زني است كه با زباني‌ساده، سليس و تأثيرگذار، از عشق، درد و اميد سخن گفته است. او در سال‌هاي پاياني دهه هفتاد، به عنوانِ نماينده مردمِ تهران، واردِ مجلسِ ششم شد. در آن سال‌ها، كميسيونِ فرهنگي مجلس، فضايي بود كه‌دغدغه‌هاي مشترك نمايندگانِ اهلِ قلم، براي پيوندِ ادب و سياست، به بار مي‌نشست. راكعي در آن جمع، صداي زني بود كه مي‌دانست شعر چگونه مي‌تواند در تاروپودِ سياست، ريشه بدواند. من در آن سال‌ها، به عنوانِ نماينده مردمِ تبريز و مخبرِ كميسيونِ فرهنگي، در كنارِ او و ديگرِ اهالي فرهنگ، گفت‌وگوهايي بر سرِ مسائلِ فرهنگي داشتيم كه يكي از مهم‌ترينِ آنها، به سامان‌دهي وضعيتِ معيشتي و صنفي هنرمندان و نويسندگان انجاميد؛ طرحي كه با همراهي راكعي، به عنوانِ يكي از اعضاي فعالِ كميسيون، به قانوني ماندگار بدل شد. او همچنين، به عنوانِ رييس كميته زنان و خانواده، در اصلاحِ قوانينِ مربوط به ازدواج، حضانتِ فرزندان و اعزامِ دانشجويان به خارج از كشور، نقشي انكارناپذير داشت. اين دستاوردها، نگاهي را بازتاب مي‌داد كه فرهنگ را در بسترِ عدالتِ اجتماعي و حقوقِ زنان، جست‌وجو مي‌كرد. او خود، در يكي از سخنراني‌هايش، با صراحت، از اين باور سخن گفته است كه ايرانيان، به رغم همه اختلاف‌ها و سليقه‌هاي گوناگون، هنگامي كه پاي ايران و تماميت ارضي و تمدن ايراني در ميان باشد، همه اختلافات را كنار مي‌گذارند و حول محور ايران، جمع مي‌شوند. در شعر «يارب از عشق مردن چه زيباست»، راكعي از ايثار و پايداري، بازباني كه يادآور نوحه‌هاي عاشورايي است، سخن مي‌گويد: 
«يارب از عشق مردن چه زيباست //
غرق خون، لاله‌گون، سرخ و ساده
آنك آن مست عشق و جنون را //
خون خود مي‌خورد جاي باده!
اي شهيد، ‌اي از عشق مرده //
مردي از عشق و عشق از تو زاده»
او در اين سروده، از عشق و شهادت و خون سخن مي‌گويد و آن را به لاله‌گون و سرخ و ساده پيوند مي‌زند. اين تصوير، يادآور حماسه‌هاي ديروز ايران است؛ جايي كه خون شهيدان، چون لاله، از خاك مي‌رويد. «مردي از عشق وعشق از تو زاده»، اين پيوند ناگسستني ميان عشق و شهادت، در شعرراكعي، ريشه‌اي است در تجربه زيسته نسل او.
در جاي ديگر، با لحني عرفاني و حماسي، از حسين(ع) و عاشورا، چون نمادِ مقاومت و رستاخيز، سخن مي‌گويد: 
«ز خون اوست اگر خونِ عشق در رگهاست //
ز سعي اوست اگر شور عاشقي در ماست
هلا، تو راهِ وفا را به انتها برده //
ز خود رها شده، در اوج عاشقي مرده!
زبان خونِ تو اينك زبان عاشق‌هاست //
سرودِ سرخِ جنون بر لب شقايق‌هاست
و ما، حصار ز خون گردِ عشق مي‌گيريم //
به پاسداري او فوج فوج مي‌ميريم
«حسين» خون تو در رگ رگِ زمان جاريست //
خوشا به خواب تو در خون، كه عين بيداريست...»
«حصاري از خون» و «فوج فوج مي‌ميريم»، تصويري است از مقاومتي جمعي كه در آن، عشق، ارزشي فراتر از جان دارد. و در سروده‌اي ديگر، با لحني عرفاني و عاشقانه، از تك‌تاخت و آتش و خون وتفكر سبز سخن مي‌گويد: 
«به يكه تاختنت در ميان آتش و خون //
به آن شعور نهفته در آن تهور سرخ
به آن تفكر سبزي كه لامحاله نداشت //
مگر تجلي خونين، مگر تظاهر سرخ
كه راه خون تو را مي‌روم به پاي جنون //
كفن چو لاله به تن مي‌كنم ز چادر سرخ»
«تهور سرخ»، اشاره‌اي است به شجاعتي كه در خون شهيدان، ريشه دارد و«تفكر سبز»، استعاره‌اي است از اميدي كه در دل اين سرزمين، هرگز نمي‌ميرد. راكعي در اين شعر، با تكيه بر تصوير «كفن چو لاله»، به ياد لاله‌هاي پرپر‌شده‌اي مي‌افتد كه در دشت كربلا و در خاك ايران، روييده‌اند و با اين تصوير، ميان عاشورا و ايران، پيوندي استوار برقرار مي‌كند. شاعر با استفاده از عبارت «چادر‌سرخ» تلويحاً اشاره به مشاركت زنان ميهنش درجنگ و شهادت آنان دارد. و در نهايت، در سروده‌اي كه بوي انتظار و طلوعِ روشنايي مي‌دهد، از آمدن ياري سخن مي‌گويد كه قرار گيتي را به چشم‌انتظاري بدل كرده است: 
«دهيد مژده به ياران كه يار مي‌آيد //
قرار گيتي چشم‌انتظار مي‌آيد
كليد صبح به دست و سرود عشق به لب //
ز انتهاي شب آن شهسوار مي‌آيد»
اين ابيات، در نگاه راكعي، به استعاره‌اي براي اميد به پيروزي و ظهور حقيقت بدل مي‌شوند. «انتهاي شب» و «كليد صبح»، تصويري از گذرِ تاريكي و طلوعِ روشنايي پايدار است؛ روشنايي‌اي كه در آن، ايران، چون شهسواري، از پسِ شب‌هاي سخت، به استقبالِ صبحي تازه مي‌رود. اين رويكرد، نشان ازآن دارد كه راكعي، وطن را در اميدِ به آينده و در انتظارِ روشنايي، جست‌وجومي‌كند و از اين رهگذر، به شعرِ خود، عمقي فلسفي و عرفاني مي‌بخشد. راكعي، با اين سروده‌ها، از عشق و شهادت و مقاومت، با زباني سخن گفته است كه از سنت كهن شعر فارسي در كنار تجربه زيسته نسل خود، سيراب است. از شعرهاي حماسي دوره جنگ تحميلي كه بگذريم، در جاي‌جاي سه مجموعه شعر جديدترش، «نانوشته‌ترين»، «چقدر رنگ‌پريده است ماه» و «زني‌مي‌گذرد» كه بعضا بارها تجديد چاپ شده‌اند، عشق به ميهنش ايران متجلي است.  او ايران را خانه بزرگ‌تر خود مي‌داند و به مردمانش به عنوان پدران، مادران، خواهران، برادران و فرزندان خود مهر مي‌ورزد. ابياتي از شعرهاي منتشرشده در اين سه مجموعه را با هم مي‌خوانيم:  در شعر سپيد «زني مي‌گذرد» كه حالتي دراماتيك دارد، راكعي نگراني مادرانه خود را بر فرزندان ولو خطاكار خانواده بزرگ ايران چنين بيان مي‌كند: 
«زني مي‌گذرد
«در ميدان بزرگ شهر
زنجير بر دست و پاي
مي‌كشندش به جرمي سترگ...
بي‌سر و پا !   آراسته‌اي مي‌گويد
انگل اجتماع!    طبيبي
كثافت!      رفتگري
پناه بر خدا‌!     وارسته‌اي 
«مادرت بميرد جوان»
زني مي‌گذرد…»
و «كودكان مرد» شعري است كه شاعر آن را به كودكان كار تقديم كرده است: 
«كودكان مرد، 
كودكان درد، 
كودكان دوره‌گرد، 
كودكان چشم‌هاي سرخ، 
گونه‌هاي زرد، 
كودكان زخم‌هاي گرم، دست‌هاي سرد، كودكان از پي معاش در تلاش، كودكان مرد…
پاره‌هاي پيكر من‌اند، بچه‌هاي ديگر من‌اند.»
راكعي در سه كتاب شعر مذكور، ايران را در خانواده بزرگ جهان ديده و با انسان‌ها در هر كجاي كره زمين كه باشند با دغدغه‌هاي مشترك انساني همدلي و همراهي مي‌كند. نهايت اينكه راكعي با پيوند زدن عشق و شور شاعرانه به شعور عالمانه وعواطف مادرانه و تعلق خاطر عميق به ميهن و مردم و تاريخ و فرهنگ ايران ازقله‌هاي شعر تا كوچه‌هاي پرپيچ و خم سياست آمده است تا در كنار مردم و همراه آنها براي اعتلاي ايران عزيز و ارتقاي شعر و فرهنگ آن تلاش مي‌كند.  به اميد آينده‌اي كه در آن هر ايراني فارغ از جنسيت، قوميت و دين و مذهب در خانه‌اش ايران احساس امنيت و آزادي و عزت و كرامت كند. راكعي با قلم و حضور موثر و تلاش نستوهانه، روايتگر ايران هميشه زنده وپوياست، ايران كوچكي كه در دل هر ايراني چون شعله‌اي فروزان است و هرگز خاموش نمي‌شود.