شناسهٔ خبر: 79389400 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

پس از شصت روز هرمز و آزمون مرزهاي قدرت

عبدالناصر سعيد

صاحب‌خبر -

خوانشي از لحظه فرسايش بازدارندگي  و بازتعريف بازيگري منطقه‌اي
در ۱۷ آگوست ۲۰۲۶، بحران به خط پايان نرسيد؛ آنچه فرو پاشيد، توهم مهار فوري آن بود. با انقضاي مهلت شصت‌ روزه «يادداشت تفاهم اسلام‌آباد» نه واشنگتن به لحظه قاطعي كه وعده مي‌داد، دست يافت و نه تهران زير بار اولتيماتوم به زانو درآمد. واقعيت راهبردي اين لحظه در يك گذار بنيادين خلاصه مي‌شود: انتقال بحران از منطق «ارعاب و ضرب‌الاجل» به منطق «فرسايش و تاب‌آوري». شصت روز گذشته پنجره‌اي براي مصالحه نبود؛ آزمايشگاهي براي بازتعريف حدود هژموني بود كه در آن پرسش اصلي دگرگون شد: ديگر مساله اين نيست كه چه كسي ابزار قدرت را دارد، بلكه چه كسي توان تبديل آن به «سلطه پايدار» را داراست؟ واشنگتن اين مهلت را به‌ مثابه اهرم فشار حداكثري براي تحميل عقب‌نشيني هسته‌اي و مهار منطقه‌اي ايران طراحي كرد. گفتمان مسلط كاخ سفيد بر اين ادعا استوار بود كه تنگه هرمز مي‌تواند به‌طور مطلق زير چتر اراده نظامي امريكا قرار گيرد و محاصره دريايي، دستاورد سياسي فوري خلق خواهد كرد. اما جغرافيا سرسخت‌تر از گزاره‌هاي سياسي بود. آمار تردد شناورها-با وجود تفاوت در داده‌هاي الجزيره و كپلر-بر يك دلالت مشترك گواهي مي‌دهند: ترافيك دريايي به حداقلِ شكننده رسيده است. هرمز ديگر يك آبراه عادي زير سايه هيمنه دوردست امريكا نيست، بلكه به سنجه‌اي روزانه براي آشكارسازي شكاف ميان «ادعاي كنترل» و «واقعيت ناامني» تبديل شده است. مساله ديگر فني نيست، كاهش حركت كشتي‌ها، ديگر صرفا پيامد جانبي تنش نيست، بلكه بخشي از خودِ معناي تنش شده است. در سوي ديگر، تهران هرگز اين مهلت را چارچوبي براي تسليم تلقي نكرد. اظهارات وزارت امور خارجه ايران نشان داد كه آنها «شصت روز» را نه يك ضرب‌الاجل الزام‌آور، بلكه تفاهمي براي مهار جنگ با شروط مورد مناقشه مي‌ديدند. از اين منظر، ۱۷ آگوست لحظه سقوط نبود، بلكه لحظه انكشاف شكاف ميان خواست امريكا و توان تحميلي‌اش در ميدان بود. تهران با انتقال درگيري از تنگناي آبراه به گستره ژئوپليتيك منطقه، منطق بازي را وارونه كرد. سخن از گذار از وضعيت «پدافندي» به آرايش «تهاجم همه‌جانبه» ديگر يك شعار نيست، بلكه پيوند دادن امنيت هرمز به عراق، يمن، لبنان و درياي سرخ است. اين راهبرد با حملات پهپادي به كشتي‌هاي اماراتي و هدف قرار دادن مراكز راهبردي در اربيل، عملا فشار بر ايران را از يك موضوع منزوي دريايي به يك معادله چندجبهه‌اي تبديل كرد. پويايي ميانجيگري‌هاي منطقه‌اي نيز نشان‌دهنده خروج منازعه از الگوي دوجانبه است. عمان با پيگيري ترتيبات كشتيراني امن، پاكستان در كالبد اوليه تفاهمنامه و قطر در بسترهاي مديريت بحران نقش‌آفريني كردند. اما تعدد ميانجي‌ها لزوما نشانه نزديكي توافق نيست، بلكه نشان مي‌دهد مناقشه پيچيده‌تر از آن است كه مستقيما مديريت شود و خطرناك‌تر از آن است كه به تشديد بي‌قيد و شرط واگذار شود. نمي‌توان اين معادله را بدون متغير اسراييل تحليل كرد؛ بازيگري كه در پس‌زمينه صحنه با تشديد جبهه لبنان و گسترش فضاي بدگماني، عمق استراتژيك تنش را تغذيه مي‌كند. هرمز ديگر پرونده‌اي صرفا دريايي نيست، بلكه گرهي است كه به جنوب لبنان و باب‌المندب متصل شده و در شبكه‌اي واحد از بازدارندگي متزلزل خوانده مي‌شود. در اين ميان، متغير اقتصادي-نظامي امريكا گوياي حقيقتي عميق‌تر است. قرارداد ۲۲.۹ ميليارد دلاري پنتاگون با شركت «ريتيون» براي توليد چند ساله تسليحات، نشان مي‌دهد واشنگتن در حالي كه از قاطعيت سخن مي‌گويد، نگران فرسايش توان آتش خود است. آمارهاي هزينه ۳۷.۵ ميليارد دلاري براي عمليات مستقيم و ۶۷ ميليارد دلاري براي بازسازي مخازن مستهلك، نشان‌دهنده يك «اقتصاد جنگي» است؛ اقتصادي كه بر اين فرض اداره مي‌شود كه نبرد پايان نيافته و مهمات سريع‌تر از توان جايگزيني مصرف مي‌شوند. اين يعني خودِ ساختار قدرت امريكا وارد مدار آزمون شده است. با پايان مهلت، منطقه در برابر سه سناريوي محتمل قرار گرفته است: 
1. احياي سرد تفاهم: تثبيت آتش‌بس شكننده از طريق ميانجي‌هاي منطقه‌اي با ترتيبات محدود دريانوردي و تبادل زندانيان جهت تعويق انفجار. نشانه‌ آن: فروكش كردن لحن تند و تحرك فشرده ديپلمات‌ها.
2. تثبيت جنگ فرسايشي: ادامه بن‌بست در هرمز توأم با ضربات نقطه‌اي متقابل و تصاعد تدريجي در جبهه‌هاي ثانويه. نشانه‌ آن: ماندن آمار كشتيراني در سطوح تك‌رقمي و تشديد مستمر در جبهه‌هاي پيراموني.
3. لغزش به درگيري فراگير: وقوع خطاي محاسباتي يا اصابت به هدفي راهبردي (مانند نفتكش امريكايي) كه واكنش‌هاي زنجيره‌اي غيرقابل‌كنترل را در پي داشته باشد. 

نشانه‌ آن: آمادگي‌هاي نظامي بي‌سابقه و اظهارات تشديدآميز دو‌طرف. 
در هر سه مسير، هرمز از يك گذرگاه تجاري به ترازويي عريان براي سنجش وزن بازدارندگي بدل شده است. كشتي‌ها نه از سر نوسان آمار، بلكه با ادراك عيني از تغيير موازنه ريسك از حركت باز مي‌ايستند. وقتي گذرگاهي به اين اندازه پرهزينه مي‌شود، بازدارندگي ديگر يك گفتمان نيست، بلكه به واقعيت تبديل شده است. ۱۷ آگوست پايان بحران نبود، بلكه آستانه مرحله‌اي جديد بود؛ مرحله‌اي كه در آن ديگر سوال اين نيست كه «آيا جنگ پايان مي‌يابد؟»، بلكه اين است كه «چگونه مي‌توان جنگي را مديريت كرد كه هيچ‌ كس توان مالي و نظامي پايان دادن به آن را ندارد؟» اگر هرمز معيار جديد برتري است، پاسخ به پرسش «قدرت در دست كيست؟» ديگر تنها از واشنگتن يا تهران نمي‌آيد. اين پاسخ از سرنوشت مسيرهاي جايگزين و توانايي نظم منطقه‌اي براي جذب اين سطح از تنش بدون انفجار خواهد آمد. هرمز اكنون آينه‌اي است كه در آن مرزهاي قدرت، ابعاد ناتواني و عمق تناقض‌هايي كه نظم منطقه‌اي را متلاطم ساخته، منعكس مي‌شود. شصت روز به پايان رسيد، اما آزمون هرمز براي قدرت، تازه آغاز شده است.