شناسهٔ خبر: 79389392 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

ژان والژان و اكسير مسيو ميري‌يل

مهدي دهقان‌منشادي

صاحب‌خبر -

ويكتور هوگو در سال 1862 شاهكاري به نام «بينوايان» را به وجود آورد تا به جهانيان نشان بدهد اكسيرها مي‌توانند انسان‌هاي زنگار گرفته را هم به طلا مبدل كنند. «اكسير» را در فرهنگ واژگان به «اصلاح‌گر» و «ماده‌اي كه مي‌تواند ماهيت اجسام را تغيير بدهد» معنا كرده‌اند، اما بايد دانست اكسيرها هميشه ماده نيستند و گاهي روان‌هاي پالايش يافته نيز مي‌توانند عملكردي تغيير‌دهنده داشته باشند، منتها گاهي فرآيند تغيير در بستر آرام و آسان به پيش نمي‌رود و سختي‌هايي لازم است تا زمينه زايشي را مهيا كنند. شخصيت اصلي در رمان «بينوايان» مجرمي است از زندان آزاد شده به نام «ژان والژان» كه به علت دزديدن يك قرص نان به حبس با اعمال شاقه محكوم شده بود و پس از تحمل 19 سال زندان، راهي جامعه مي‌شود و سختي‌هاي تحمل شده باعث مي‌شود تا با اكسيري روحاني مواجه شود و زايشي صورت بگيرد كه نتيجه آن شكوفايي زندگي خود و ديگران‌ باشد. اين اكسير، رفتار رئوفانه اسقفي است كه «مسيو ميري‌يل» نام دارد.  «ژان والژان» پس از آزادي از زندان، خسته و خشمگين و نااميد از جفاي روزگار وارد شهر كوچكي مي‌شود كه هيچ‌ كس به او پناه نمي‌دهد، زيرا او را محكومي خطرناك فرض مي‌كنند. در انتهاي شب خانه اسقف شهر سرپناه او براي استراحت مي‌شود، چون اين روحاني از دزدها نمي‌ترسد و معتقد است بايد از خود بترسيم: دزدان واقعي فتواهاي بي‌دليل ما هستند، آدم‌كشان واقعي نادرستي‌هاي ما هستند و مهالك بزرگ در درون ماست. پس از رفع گرسنگي و خستگي، وسوسه نيمه شب «ژان والژان» را به دزديدن ظروف نقره در خانه «مسيو ميري‌يل» ترغيب مي‌كند. او ظروف گرانبها را برمي‌دارد و از خانه مي‌گريزد. ساعاتي بعد پاسبان‌ها اين غريبه مشكوك را جلب مي‌كنند و به خانه اسقف باز مي‌گردانند، اما رفتار بزرگوارانه اسقف اكسيري مي‌شود تا «ژان والژان» در ادامه زندگي از يك دزد به يك انسان وظيفه‌شناس و مهربان مبدل شود: «مسيو ميري‌يل» به پاسبان‌ها اظهار مي‌دارد كه ظروف نقره را خود به «ژان والژان» بخشيده است و شمعدان‌هاي نقره را هم فراموش كرده كه با خود ببرد. «ژان والژان» در حالي با ظروف و شمعدان‌هاي نقره شهر اسقف را ترك مي‌كند كه اسقف از او مي‌خواهد اين نقره‌ها را در راه شرافتمندانه خرج كند. 
«ژان والژان» بعد از 19 سال سختي در مسير زندگي خود به اكسيري برخورده بود كه جنس آن روحاني است. «مسيو ميري‌يل» يك كشيش و روحاني از آن‌گونه بود كه نماينده خدايند و روح الهي را نشان مي‌دهند. مگر كسي كه ادعاي روحاني بودن مي‌كند و خود را رابطي بين مردم و خدا مي‌داند چگونه بايد باشد؟ مولوي روزي خطاب به مسلمانان گفته بود: مسلماني را جوري ز سر گيرند كه كفر از شرم آنان مسلمان‌وار بيايد. «مسيو ميري‌يل» جوري روحاني‌وار برخورد كرده بود كه تاثيرش در «ژان والژان» چون اكسيري به اصلاح بپردازد و در مراحل مختلف زندگي همواره اسقف را در كنار خود ببيند و چنان رفتار كند كه همواره خدا را خشنود سازد.
اكسير «مسيو ميري‌يل»، «ژان والژانِ» متهم را به «مسيو مادلنِ» كارآفرين و بعدها «مسيو فوشلوانِ» ناجي تبديل كرد. «ژان والژان»در شهري دورتر از شهر اسقف نيك‌انديش، ظروف نقره را فروخت و با نام مستعار «مادلن» به كارآفريني پرداخت و كارش چنان رونق گرفت كه افراد زيادي را شاغل كرد و از ثروت او شهر رونق گرفت و شهرت و پاكدستي‌اش، او را به مقام شهرداري رساند. «مسيو مادلن» به زندگي شرافتمندانه تاكيد مي‌كرد و مقررات او هرزگي و فاحشگي را ممنوع مي‌ساخت. مقررات «مادلن» به‌طور ناخواسته باعث اخراج و بدبختي يكي از زنان كارگر به نام «فانتين» شد و چون «مسيو مادلن» يا همان «ژان والژان» به ماجراي بدبختي «فانتين» پي‌ ‌برد، وظيفه‌شناسانه به دنبال نجات و خوشبخت‌ كردن «كوزت» دختر «فانتين» برخاست. در اين راه سختگيري‌هاي مسوولانه بازرس «ژاور» و گرگ صفتي خانواده «تنارديه» كه «كوزت» را نگه مي‌داشتند، باعث از هم پاشيدگي زندگي «ژان والژان» مي‌شود، اما قول شرافتمندانه‌اي كه هنگام مرگ «فانتين» به او داده بود باعث مي‌شود تا آخرين لحظه براي خوشبختي «كوزت» كوشش كند و دربه‌دري و نابساماني را به جان بخرد.
رمان «بينوايان» چهار عنصر بينوايي، جرم، عشق و شورش را در تار و پود خود به هم بافته است كه در خلال آن «كوزت»  از كودكي جسته و به جواني پيوسته، عاشق يك شورشي روشنفكر به نام «ماريوس» مي‌شود. «ماريوس» در شورش‌هاي داخلي پاريس مشاركت دارد و «ژان والژان» چون مطلع مي‌شود، وظيفه خود مي‌داند تا از «ماريوس» مراقبت كرده و با حفظ جانش او را به «كوزت» رسانده و با خوشبخت كردن او روح «فانتين» را شاد كند.در جريان اين شورش خياباني هر چند «ژان والژان» وارد جبهه شورشيان مي‌شود، اما به دنبال كشتن كسي نيست و تنها به زندگي مي‌انديشد.
حتي زماني كه بازرس «ژاور» در چنگ او قرار مي‌گيرد به‌رغم سنگ‌اندازي‌هايي كه «ژاور» در مسير زندگي‌اش داشت باز او را مي‌بخشد و رها مي‌سازد. «ژان والژان» «ماريوس» را نجات مي‌دهد و به وصال «كوزت» مي‌رساند. در پايان داستان «ژان والژان» در حالي كه در بستر خود با مرگ دست و پنجه نرم مي‌كند، شبح «مسيو ميري‌يل» را بالاي سر خود مي‌بيند كه از رفتارهاي وظيفه‌شناسانه و شرافتمندانه او در مسير زندگي خشنود است. رمان«بينوايان» با قلم ويكتور هوگو به وجود آمد تا جهانيان بدانند اكسيرهاي برآمده از روان پاك آدمي مي‌تواند هر انسان‌ زنگار گرفته‌اي را رستگار سازد و به طلا مبدل كند. سرنوشت اگر مقدر باشد، مي‌تواند اين اكسيرها را سر راه هر كس حتي سنگدلاني چون «ژاور» و «تنارديه»ها قرار بدهد و از آنها انسان‌هاي بهتري بسازد. همچنين سرنوشت اگر نيك افتد، مي‌تواند از خلال همه مذهب‌ها «مسيو ميري‌يل»هاي فراواني را به وجود آورد تا خالق اكسيرهاي زندگي‌ساز شوند.