فرارو- محسن صالحیخواه؛ یک خبرگزاری که متعلق به یک قوه بسیار بسیار بسیار بسیار محترم است، در گزارشی راجع به سریال کلاغِ مهدویان – اسم کوچکش محمدحسین است، اسم سریالش کلاغ است – نوشت: «بزرگترین نقد وارد بر کلاغ اما نه به ضعفهای فنی یا روایت طولانی بیسرانجام، بلکه به لایه زیرین و پیام پنهان آن بازمیگردد. زبان فیلم به بیننده میفهماند که در آن زمان، کسانی که با شکنجه مخالفان سروکار داشتند هم آدم بودند، عاشق میشدند، رنج میکشیدند و خانواده داشتند.
در یک سکانس، جلال پس از دیدن کشیده شدن ناخن یک زندانی، ناراحت میشود و به زیر باران میرود. در آنجا با خود میگوید چرا من کتابفروش یا کافهدار نشدم تا نزدیک سایه بودم و او پیش من میآمد؟ این تراوشات ذهنی که میکوشد شکنجهگری س.ا.و.ا.کی را به انسانی حساس و پشیمان تبدیل کند، نهتنها با منطق داستان همخوانی ندارد، بلکه به سفیدنمایی یک امر شر به نام س.ا.و.ا.ک منجر میشود.»
در ادامه این مرقومه هم آمده است: «هشدار فرهنگی اینجاست. اگر ما چنین فرهنگی را به بیننده انقلابی تفهیم کنیم که س.ا.و.ا.کیها هم آدم بودند و عاشق میشدند، این پرسش برای افراد ایجاد خواهد شد که پس چرا انقلاب کردیم؟ این سؤال نیازمند تبیین عمیق و ارجاع درست و حقیقی، نه از روی جهل به تاریخ قبل از انقلاب، دارد.
امروز شبکه نمایش خانگی با آثاری مانند «کلاغ» و «تاسیان» در زیرمتن خود چنین پرسشی را در ذهن بیننده ایجاد میکنند. این یک هشدار جدی است. اگر تبیین درست در حوزه فرهنگ انقلاب نداشته باشیم، دیگر کسی نیست که پای لانچرها بایستد.»
اول؛ زیاده عرضی نیست؛ فقط خواستم بگویم بالاخره آدمها انسان هستند. احساس دارند. اگر کسی کنارشان ناخن کسی را بکشد، یک جوریشان میشود بالاخره. حالا اگر باران هم نیاید، بالاخره یک سایهای جایی پیدا میشود بروند تلاش کنند آن صحنه جدا شدن ناخن از گوشت و الی آخر را از ذهنشان بزدایند. حتی شاید آدم نبودند، عاشق نمیشدند، رنج نمیکشیدند. ولی دیگر زن و بچه را احتمالاً داشتند. چرایش هم تقریباً معلوم است.
دوم؛ تاسیان که فانتزی بود و پهلوی را سفیدشویی کرد و به قول یکی از روزنامهها، نتایج آن سفیدشویی به قصههای دیماه هم ربط دارد! کلاغ هم که س.ا.و.ا.کیهایش یا خیانت میکنند، یا رئیسشان تریاکی است یا مدام دُمی به خمره میزنند. ناخن هم که میکشند. آپولو هم که دارند. خب دیگر چه چیزی را نشان بدهند که هم سفیدشویی نباشد، هم این حرفهایی که این آقای نویسنده زده، به ذهن بیننده متبادر نشود؟
سوم؛ من نمیدانم نویسنده با لانچ شوخی دارد یا لانچر! نمیدانم چه ربطی دارد اما اگر نگارنده سطور و دیگرانی مثل جنابشان فکر میکنند، بگوییم در سریال بعدی طرف به جای ناخن کشیدن بپرد خرخره متهم یا متهمه (چون قبل از انقلاب را نشان میدهیم، مشکل ندارد) را با دندان بجود، آن کسی که جای هادی حجازیفر ایستاده هم مثل جک نیکلسون در شاینینگ نگاه کند و لبخند بزند. اینجوری خوب است؟
چهارم؛ مضاف بر این که (همیشه دوست داشتم این اصطلاح را استفاده کنم) س.ا.و.ا.ک هشت-نُه تا اداره کل داشت. آن وسطمسطها یک کمیته مشترک ضدخرابکاری بود که س.ا.و.ا.کیها و شهربانیچیها و ارتشیها تویش بودند. اگر س.ا.و.ا.ک و بقیه شر مطلق بودند، چرا در همان دادگاههای پرشور اول انقلاب فقط چندتایشان اعدام شدند.
پنجم و آخر؛ س.ا.و.ا.کی محبوب من فقط رضا عطاران در فیلم مصادره است. اسماعیل یارجانلو ملقب به اسی که الکترود و کابل میخرید، برای خرید شیشه نوشابه هم مجبور بود چند پرس چلوکباب بخورد چون در آن دوران، نوشابه بدون غذا داده نمیشد. دست آخر هم رفیقش نجاتش داد، رفت خارجه، بعداً هم برگشت. فقط نفهمیدیم توانست زمینهایش را از حمید استیلی پس بگیرد یا نه!؟