بنفشه سامگيس
محمد مراد، 53 ماه در اردوگاه « رمادي 10 » اسير بود. اسفند 1364، نزديك سليمانيه اسير شد و دوم شهريور 1369، از مرز خسروي به ايران برگشت و مثل تمام اسراي ايراني، اسمش در پروندهها و بايگاني ستاد كل آزادگان و سپاه و بنياد شهيد و نمايندگي صليب سرخ ثبت شد. محمد مراد، در يكي از استانهاي غرب ايران، در يك خانه 70متري مستاجر است و بابت اين خانه اجارهاي، 100 ميليون تومان وديعه داده و ماهي سه ميليون تومان اجاره ميدهد. صاحب خانه، نيمه بهار گفته بود كه بايد خانه را تخليه كند. محمد مراد 70 روز سرتاسر شهر را گشت ولي خانهاي با وديعه 100 ميليون توماني پيدا نميشد. 100 ميليون تومان از قوم و خويشها قرض كرد و 100 ميليون تومان وام ميخواست تا بتواند خانهاي با وديعه 300 ميليون توماني اجاره كند. محمد مراد، سه ماه قبل به اداره بنياد شهيد شهرشان رفت كه 100 ميليون تومان وام بگيرد. كارمند بنياد شهيد، پروندههاي ثبت شده در كامپيوترش را بالا و پايين كرد و گفت پرونده اسارت به نام محمد مراد در بنياد شهيد وجود ندارد و صحت اسارت بايد احراز شود كه دو سال طول ميكشد و به شرط تاييد، محمد مراد ميتواند درخواست وام بدهد. محمد مراد، 53 ماه در اردوگاه رمادي 10 اسير بود. اسفند 1364، نزديك سليمانيه عراق اسير شد و دوم شهريور 1369، از مرز خسروي به ايران برگشت و مثل تمام اسراي ايراني، اسمش در پروندهها و بايگاني ستاد كل آزادگان و سپاه و بنياد شهيد و نمايندگي صليب سرخ ثبت شد و حالا، بعد از 36 سال، اسير بودنش بايد «احراز » شود .....
محمد مراد، اسفند 1364، در سن 24 سالگي، در عمليات والفجر 9، محاصره و اسير شد. 8 ماه اول اسارت را در اردوگاه مفقودين سپري كرد؛ اردوگاهي كه اسيرانش حتي نميتوانستند خبري از زنده بودنشان به ايران برسانند. 8 ماه بعد، مهر 1365، به اردوگاه رمادي 10 منتقل شد و كارت اسارت گرفت و تا دوم شهريور 1369 كه سوار بر يكي از 35 اتوبوس انتقال اسرا، به مرز ايران رسيد، در همين اردوگاه بود.
اسراي ايراني وقتي به وطن برگشتند، طبق دستور رييسجمهوري وقت، اگر در سن تحصيل بودند، ميتوانستند در مدارس ثبتنام كنند و درسشان را ادامه دهند يا بعد از قبولي در كنكور سراسري، به دانشگاه بروند. آن تعدادي هم كه پيش از اعزام به جنگ، در ادارات دولتي مشغول به كار بودند، ميتوانستند به همان شغل قبليشان برگردند. از مجموع 42 هزار اسير ايراني، بيش از 22 هزار نفرشان، سرباز ارتش بودند كه بنا به روال معمول آن زمان، با حداقل تحصيلات در حد پنجم ابتدايي به نظام ملحق ميشدند. طبق ماده 13 قانون حمايت از آزادگان كه سال 1368 تصويب شد، بايد حقوق ايام اسارت به آزادگان پرداخت ميشد ولي وقتي اسرا به ايران برگشتند، اين قانون اجرا نشد. اجرا نشدن قانون سبب شد كه تعداد خيلي كمي از اسرا، رفتند سراغ درس و تحصيل و تعداد خيلي بيشتري، با كمترين سواد، در پايينترين رده شغلهاي خدماتي در ادارات دولتي استخدام شدند. محمد مراد، قبل از اعزام به جنگ، كارمند اداره پست بود و بعد از پايان اسارت هم به محل خدمتش برگشت و بعد از مدتي به اداره آموزش و پرورش رفت و در همين اداره بازنشسته شد. محمد مراد، داوطلبانه به جبهه رفت، مثل صدها نوجوان 15ساله و 16ساله كه با جعل امضاي والدين يا با قهر و التماس، رضايتنامه در دست، به اتوبوس معروف عازم « خط »، سوار ميشدند بيدرنگي بر بازي سرنوشت يا ترديدي به ماندن و نرفتن .
محمد مراد، تنها پسر خانواده بود كه آخرين نوبت اعزامش؛ همين نوبتي كه به اسارت ختم شد، بعد از نقاهت زخم تركش خمپاره بود. اسارت هم كه تمام شد، باز هم با زخم برگشت؛ اينبار با زخمهاي اسارت، زخمهاي جسمي و رواني، زخمهايي كه هيچوقت خوب نشد .
« من سال ششم جنگ اسير شدم و با اينكه جنگ سال 1367 تموم شد ولي مذاكرات تبادل اسرا دو سال طول كشيد و به همين دليل، ما دو سال بعد از پايان جنگ آزاد شديم .اغلب آزادهها دچار مشكل شديد گوارش و كليه و مثانه و روده و قلب و شنوايي و بينايي و اعصابن. خيلي از اسرا، هنوز تكرر ادرار و ناراحتي كليه دارن. تمام اسرا دچار آسيب رواني اسارت هستن. به بعضيهاشون تلفن ميزنم و اصلا من رو به ياد نميارن. رفقاي مشهدي من، تركش توي سرشون خورد و حالا دچار فراموشي شدن و حتي خانواده خودشون رو نميشناسن. يكي از رفقام با كمك همكارانش به خونه ميرسيد چون نشوني خونهاش رو ديگه به ياد نداشت. زمان اسارت و اردوگاه محل اسارت، در وضعيت و ميزان مشكلات آزادهها تاثير داره. اسرايي كه در اردوگاههاي مفقودين بودن، بدترين شكنجهها رو تحمل كردن و حتي تعدادي شون، مخفيانه اعدام شدن. تعدادي از اسرا،10سال و حتي 18سال در اردوگاههاي مفقودين اسير بودن و تا بعد از سال 1369 هم آزاد نشدن و خانواده حتي از زنده بودنشون بيخبر بود. اسرايي كه ماههاي اول جنگ اسير شدن، مشكلات جسمي و رواني بيشتري دارن چون هم دوره اسارتشون طولانيتر بوده و هم نقض كنوانسيون ژنو در ماههاي اول جنگ خيلي بيشتر بود. وضعيت هر اردوگاه هم متفاوت بود. در شهر رمادي و در منطقهاي كويري معروف به واديالشام با هواي بسيار نامطلوب، 15 اردوگاه بود. مسوول اردوگاه ما يك سرگرد زشتخو و بد اخلاق بود كه افسران خودش هم ازش وحشت داشتن ولي بعد از امضاي قطعنامه، مسوول اردوگاه عوض شد و يك سرهنگ از كردهاي عراق، مسووليت رو به عهده گرفت كه فرد صالح و ميانهرويي بود و تنها خواستهاش اين بود كه نظم و آرامش در اردوگاه برقرار باشه. »
محمد مراد وقتي به اردوگاه رمادي منتقل شد، اسمش در فهرست صليب سرخ ثبت شد و از اين زمان اجازه داشت كه هر ماه، دو يا سه بار روي ورقهاي كوچكي كه گوشهاش، نشان صليب سرخ مهر شده بود، 5 يا 6 خط براي خانوادهاش بنويسد و به نشاني دفتر صليبسرخ كرمانشاه بفرستد تا آنها هم اين نامه را به خانوادهاش برسانند. همه اين نامهها، 36 سال بعد از آزادي، هنوز در همان پوشه كهنه، كنار بقيه مدارك ايام اسارت، گوشه كمد است و محمد مراد ميگويد بعضي نامهها حتي در بنياد حفظ آثار دفاع مقدس و در مجلات داخلي بنياد شهيد هم چاپ شده است .
« اسرايي كه از طرف حزب بعث، علامت قرمز داشتن، اجازه نامهنگاري نداشتن يا حداكثر سالي يك بار ميتونستن براي خانوادهشون نامه بنويسن. من علامت قرمز نداشتم. تمام نامهها رو با رمز مينوشتم. حتي ابعاد آسايشگاه و اردوگاه رو با رمز نوشتم. نامههاي سياسي، توبيخ شديد و كتك و حبس انفرادي داشت. تمام اين نامهها رو دارم. »
هم اداره پست و هم اداره آموزش و پرورش، محمدمراد را به عنوان يك « آزاده» به كار گرفتند. مشكل مهمتر محمد مراد؛ مشكلي كه حتي از كسري وديعه مسكن هم مهمتر است، درصد جانبازي است؛ درصدي كه 36 سال مثل چكيدن قطرهاي از قطرهچكان اضافه شد و حالا رسيده به 35 درصد در حالي كه محمد مراد، 65 ساله است با كلي مشكلات جسمي و رواني مثل تمام اسراي ايراني .
« من سه بار از ناحيه پا و چشم با تركش خمپاره مجروح شدم و به دليل تركش كنار چشمم، دچار مشكلات بينايي هستم. چشم راستم، چند ساله كه سكته كرده و لخته خون داره و بينايي چشم راست، روز به روز ضعيفتر ميشه. بعد از آزادي از اسارت، 10 درصد جانبازي گرفتم. اعتراض كردم و 25 درصد جانبازي دادن. اواخر دهه 1370، به ازاي هر سال اسارت 2.5 درصد جانبازي اضافه شد و 35 درصد جانبازي گرفتم. اين درصد بايد هر سال بازنگري بشه چون با افزايش سن، مشكلات زخمهاي جانبازي اضافه ميشه ولي تا امروز اين درصد اصلاح نشده. اسرايي كه بيش از 5 سال اسارت داشتن، هر ماه حدود 5 يا 6 ميليون تومن حق پرستاري ميگيرن و قرار بود كه اين رقم به ما هم پرداخت بشه ولي متوقف شد در حالي كه اين رقم در زندگي ما خيلي تاثير داره. »
صلاح، 54 ماه اسارت دارد. تمام ايام اسارت را در اردوگاه صليب سرخ بود؛ اردوگاه رمادي 10. صلاح در سن 15سالگي و در عمليات والفجر 8 و در پاتك عراق اسير شد و دوم شهريور 1369 همراه با بقيه اسيران ايراني به وطن بازگشت. صلاح، بعد از آزادي، در دبيرستان محلشان ثبت نام كرد و ديپلم گرفت و در كنكور شركت كرد و در رشته زبان انگليسي دانشجو شد. در ايام اسارت هم چند زبان خارجي ياد گرفته بود و ميگويد كه در اردوگاه، هم اسير بيسواد بود، هم سرهنگ و هم پزشك و هم معلم و هم دانشجو.اسارت،با تمام دردهايش، خوشترين خاطرهها را در دل آزادهها به جا گذاشت. از 42 هزار اسير ايراني، تا حالا حدود 8 هزار نفرشان از دنيا رفتهاند. همين سي و چند هزار نفري كه هنوز زندهاند، خالصترين خندههايشان، به وقتي است كه با يك اسير ديگر بنشينند به مرور جغرافياي همان سلول و آسايشگاهي كه حتي نور كافي نداشت.
« اغلب فرزندان آزادهها بيكارن. اگه آزادهاي دو تا بچه داره، يا يكي از بچههاش يا حتي هر دو بيكارن. اغلب آزادهها مشكل معيشت دارن. اگر كارگرن يا اگر ارتشي بودن، رقم مستمري ماهانه هيچ كدومشون بيشتر از 30 يا 40 ميليون تومن نيست. اگر ماده 13 قانون حمايت از آزادگان از سال 69 اجرا ميشد و دولت، حقوق اسارت به ما ميداد، خيلي از آزادهها مجبور نبودن بلافاصله بعد از آزادي مشغول به كار بشن. ميتونستن با همون حقوق اسارت كه براي همون سال هم رقم خوبي بود، درس بخونن و باسواد و باسوادتر بشن و شغل پردرآمدتري داشته باشن ولي اجبار خرج زندگي، اغلبشون رو وادار كرد با كمترين سواد در نازلترين شغلها استخدام بشن و وقتي هم به سن بازنشستگي رسيدن، رقم مستمري، حداقل و ناچيز بود. »
اسارت، يك الفباي مشترك داشت براي تمام آزادهها. اسير اهل لرستان و كردستان و خوزستان و مازندران و تهران و سمنان، امروز كنار هم مينشينند و همگي، به يك قاب مشترك خيره ميشوند؛ قاب خاطرههايي كه با يك قلم نوشته شد. صلاح ميگويد حرف آزادهها را هيچ كسي جز خودشان نميفهمد و اصلا همين است كه آزادهها منزوي شدند چون همان موقع، مردمي كه اسير نشده بودند، برگشتند سر خانه زندگيشان، آزاده ماند و يك چهارديواري خالي، عين روزهاي اسارت. با اين فرق كه روزهاي اسارت، هزار تا مثل خودش شانه به شانهاش نشسته بودند. حالا در اين چهار ديواري خالي، هيچ كسي مثل خودش نبود. و اين، بزرگترين زخم سالهاي بعد از اسارت شد.
« توي اردوگاه، يك اسير 20 ساله هم بود، يك اسير 45 ساله هم بود، يك اسير 70 ساله هم بود. اون اسير 20 ساله، براي ما بچهها حكم برادر رو داشت. به اسير 45 ساله ميگفتيم عمو و به اسير 70 ساله ميگفتيم بابابزرگ. خالص بوديم. نه غيبت داشتيم، نه حسادت. وقتي غم و غصه داشتيم، يا اون برادر حرفمون رو ميشنيد يا عمو دلداريمون ميداد يا بابابزرگ نصيحتمون ميكرد. غربت و گرسنگي اسارت رو با همين دلخوشيها تحمل ميكرديم. تمام بچههايي كه توي اردوگاه موصل اسير بودن، الان دچار مشكلات بينايي شديد هستن چون اردوگاه موصل، يك قلعه بود و چشم، تا مسافتي محدود رو ميتونست ببينه و كم سو ميشد. تمام بچههايي كه توي اردوگاه رمادي بودن، الان دچار مشكلات تنفسي شديدن چون رمادي، يك منطقه پر از گرد و غبار بود. تمام بچههاي اسير، مشكلات رواني دارن. همه شون با خانوادهشون، با همسرشون، با بچههاشون مشكل دارن و منزوي شدن چون هيچ كسي ديگه حوصله حرفاشونرو نداره. من بين بچههاي اسير، خوش اخلاقترينم. وقتي خانومم به من ميگه حرف بزن، ميگم هيچ حرفي ندارم. »
صلاح، هر ماه، چند نوبت با دوستان اسيرش مينشيند به حرف زدن. در اين سالها، بارها از اين استان به آن استان رفته براي ديدار همبنديهايش. وقتي كنار هم مينشينند، بار سنگين سكوت را زمين ميگذارند. حرفها، اين همه سال، همه حرفها، چيزي نيست جز خاطرههاي اسارت؛ خاطرههايي نخنما شده كه به يادشان ميآورد چه شيرمردهايي بودند در آن سلولها و بندهاي بيروزنه.
غمگين هستين ؟ دلتنگ ؟ براي روزاي اسارت ؟
« گاهي بعضي بچهها ميگن كاش همونجا تموم ميشديم. روزي كه از اردوگاه اومديم بيرون، هيچي نداشتيم جز لباس تنمون و يك جلد قرآن. توي اسارت، جيبمون خالي بود و سرمون رو بالا ميگرفتيم. الان، جيبمون خاليه و از شرم نميتونيم سرمونرو جلوي خانواده بالا بگيريم. تعداد خيلي خيلي كمي از آزادهها، وضع مالي خوبي دارن. تعداد خيلي زيادي از آزادهها، بارها ازدواج كردن و جدا شدن. تعدادي از آزادهها، معتاد شدن چون فكر ميكردن از اين طريق ميتونن توي جامعه هضم بشن ولي نشدن و وضعشون خيلي بدتر شد. داستايوفسكي در كتاب قمارباز ميگه انسان بعد از مدتي به هر وضعيتي رضايت ميده. سال اول اسارت، فكر ميكرديم دو ماه ديگه آزاد ميشيم. يك سال گذشت، گفتيم چرا نميان ما رو نجات بدن ؟ به خودمون دلخوشي ميداديم كه سال بعد و عمليات بعد و سال بعد ما رو نجات ميدن. بعضي بچهها 9سال، بعضي بچهها 5 سال، بعضي بچهها 10 سال به خودشون اميد دادن كه يك روزي آزاد ميشن. امسال 150 نفر از آزادهها از دنيا رفتن. رفتن بدون اينكه حق شون رو بگيرن. »
صلاح، سالي چند بار ميرود آسايشگاه اعصاب و روان جانبازان. ميرود كه رفيق اسيرش را بستري كند. رفيقي كه در اردوگاه، معروف بود به « شير » و معروف بود به «پهلوان » و حالا اگر يك ماه رفقاي هم اردوگاهياش را نبيند، از شدت انزوا و سكوت، ميزند به درياي پريشاني و صلاح، رفيقش را، همين رفيق پهلوانش را ميبرد آسايشگاه و منتظر ميماند تا چند آمپول بيحسكننده به پهلوان تزريق كنند و آن وقت، برميگردد خانه. اين ساعتهاي انتظار در محوطه آسايشگاه، تماشاي مردان رزم، آرپيجيزنها و خمپارهاندازها و مسلسل به دستها و خلبانهايي كه كنج آسايشگاه نشستهاند و مفيدترين فعاليتشان در يك شبانهروز، چند قدم از اين طرف به آن طرف رفتن در حياط آسايشگاه است، اينها به ياد صلاح ميآورد كه چقدر تنهاست؛ مثل بقيه رفقاي آزادهاش.
« توي آسايشگاه، يك خلبان هست. همون جا زندگي ميكنه. از پزشك آسايشگاه پرسيدم اين چرا اينجاست ؟ گفت خانوادهاش حوصلهاش رو ندارن. حقوقش رو ميگيرن و خودش رو هم آوردن اينجا. گاهي وقتي اسيري فوت ميكنه، ميرم سر مزارش، ميبينم چه خلوته، يكي دو نفر ميان براي تشييع جنازهاش. و بدجور دلم ميشكنه. مرگ، نوبتيه. ما هم توي نوبتيم. گاهي بعضي از رفقاي اسير ما، نوبت رو رعايت نميكنن و زودتر ميرن. »
در طول جنگ 8 ساله ايران و عراق، بيش از 42 هزار رزمنده ايراني، اسير و به اردوگاههاي عراق منتقل شدند و در اين مدت، 28 اردوگاه در استانهاي الانبار، نينوا، صلاحالدين، ديالي و بغداد عراق احداث شد. 20 اردوگاه، تحت پوشش كميته بينالمللي صليب سرخ بود و حدود 20 هزار اسير در اين اردوگاهها بودند كه كد شناسايي و اسارت ميگرفتند و اين اردوگاهها توسط بازرسان صليب سرخ بازديد ميشد ولي حدود 8 اردوگاه، در فهرست صليب سرخ نبود و به نام اردوگاه مفقودين شناخته ميشد و بيش از 20 هزار رزمنده اسير در اين اردوگاهها، تا سالها، بينام و نشان بودند و هيچ كس از زنده بودنشان اطلاعي نداشت. ممنوعيت دسترسي نمايندگان صليب سرخ به اردوگاههاي مفقودين، بارها در مجامع بينالمللي مورد اعتراض قرار گرفت ولي اين اعتراضات تاثيري در تغيير وضعيت اسراي مفقود نداشت. صليب سرخ جهاني، سالها بعد از پايان جنگ 8ساله ايران و عراق، اعلام كرد كه تا مرداد 1369، نمايندگان اين نهاد بشردوستانه فقط موفق به ثبت نام 20 هزار اسير ايراني شده بودند در حالي كه حزب بعث عراق، از دسترسي ايشان به 20 هزار اسير مفقود جلوگيري كرده بود. در طول 8سال جنگ ايران و عراق، بيش از 60 ماده از كنوانسيونهاي اول، دوم، سوم و چهارم ژنو درباره حقوق اسراي جنگي، هم در اردوگاههاي صليبسرخ و هم در اردوگاههاي مفقودين توسط حزب بعث عراق نقض شد. اعدام تعداد زيادي از رزمندگان در اولين لحظههاي پس از اسارت، محروميت از مراقبتهاي اوليه پزشكي، محروميت از آب و غذاي كافي، محروميت از دسترسي به سرويس بهداشتي، ضرب و شتم، اسارت پزشكان و پرستاران و بهياران و امدادگران هلال احمر، ايجاد اردوگاههاي مفقودين و جلوگيري از بازديد صليب سرخ از اين اردوگاهها، انتقال اسرا با كاميونهاي روباز در شهرهاي شلوغ و واداشتن عراقيها به پرتاب سنگ به سمت اسراي ايراني با هدف توهين و تحقير، حبسهاي تنبيهي طولانيمدت، واداشتن درجهداران اسير به بيگاري، جلوگيري از تماس اسراي ايراني با نمايندگان كميته بينالمللي صليب سرخ و تهديد و تنبيه فردي و جمعي بابت هرگونه اعتراض و اعلام مشكلات اردوگاهها، شرايط غير بهداشتي و غير استاندارد آسايشگاهها، جلوگيري از هواخوري و كاهش جيره غذايي اسرا به عنوان تنبيه، از جمله موارد نقض كنوانسيونهاي ژنو در طول اسارت رزمندگان ايراني در اردوگاههاي صليب سرخ يا مفقودين عراق بود.
اين شرايط، در همان زمان اسارت، آسيبهاي جسمي و رواني متعددي براي اسراي ايراني ايجاد كرد. از ابتداي دهه 1370 و چند ماه بعد از بازگشت اسراي ايراني به كشور، گروههاي روانپزشكي و طب رزم، تحقيقات گستردهاي بر سلامت جسمي و رواني اسراي ايراني را آغاز كردند و نتايج اين تحقيقات كه تا نيمه دهه 1390 هم ادامه داشت تاييد ميكرد كه آزادگان، علاوه بر آسيبهاي رواني ناشي از جراحات شديد و قطع عضو و مسموميت شيميايي و مواجهه با موج انفجار و مشاهده شهادت و مجروحيت همرزمانشان، در دوران اسارت هم دچار آسيبهاي رواني متعددي شدهاند. نتايج اين تحقيقات نشان ميداد كه اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) اختلال خلقي، اسكيزوفرني، اختلال اضطرابي، صرع، افسردگي، پرخاشگري، هراس، افكار روانپريشي، اضطراب، بيحسي عاطفي، اختلالات رواني با منشأ عضوي، وسواس، حواس پرتي، فقدان علايق جنسي، جدايي از واقعيت، كنارهگيري، فقدان عزت نفس، انزوا طلبي، اقدام به خودكشي، فوبيا، انواع آسيبهاي رواني ناشي از اسارت بود كه در اسيران ايراني شناسايي شد و تاكيد بر اين بود كه شدت اين آسيبها در اسراي ايراني، در مقايسه با جانبازان و رزمندگاني كه اسير نشدهاند، بسيار بيشتر و شديدتر است. روانپزشكان تاكيد داشتند كه شدت اين آسيبها، علاوه بر آنكه با مدت اسارت و اردوگاه محل اسارت و امكانات رفاهي اردوگاه و رعايت حقوق انساني اسرا، ارتباط مستقيم دارد، براي اسرايي كه در دوره اسارت، تحت شكنجه و تنبيهات بدني و رواني بوده يا شاهد شكنجه و تنبيهات بدني و رواني همبندهاي خود بودهاند، و همچنين براي اسرايي كه گرسنگي و تشنگي و محروميتهاي تنبيهي را متحمل شده يا شاهد اين تنبيه براي هم بندهاي خود بودهاند، بسيار شديدتر است .
رنج آزادگان، تمام نشد
42 هزار اسير ايراني، فكر ميكردند بعد از پايان اسارت، مشكلات تمام ميشود و اين همه رزمنده كه بهترين لحظههاي نوجواني و جوانيشان را در سلولهاي تنگ اسارت از دست دادند، روي خوش زندگي را در وطن خواهند ديد. اين رويايي بود كه از همان روزهاي اول آزادي باطل شد وقتي سراغ از اجراي قانون حمايت از آزادگان گرفتند و معلوم شد كه اين قانون، فقط جملههايي است روي كاغذ و منبعي براي اجرا ندارد. مهمترين بند اين قانون، ماده 13 بود؛ طبق ماده 13 قانون حمايت از آزادگان كه 4 آذر 1368 (۹ ماه پيش از بازگشت اسراي ايراني) در مجلس تصويب شده بود، هر اسيري كه به كشور برگشت، فارغ از اينكه چه سني دارد و شاغل يا محصل است، بايد با احتساب دو برابر مدت اسارت، رقمي به عنوان حقوق اشتغال دريافت ميكرد. (ماده ۱۳ قانون حمايت از آزادگان - مصوب ۴ آذر ۱۳۶۸: «مدت اسارت براي عموم آزادگان اعم از اينكه قبل از اسارت در دستگاهها شاغل بوده يا پس از اسارت شاغل شوند با تمايل آنان به ازاي هر يك سال اسارت 2سال به عنوان سابقه خدمت رسمي و مرتبط تلقي ميگردد و از هر لحاظ مورد محاسبه قرار خواهد گرفت و دستگاه ذينفع موظف است كسورات بازنشستگي را در قانون بودجه سال بعد پيشبيني و بهصندوقهاي بازنشستگي ذيربط پرداخت نمايد. »)
سالها گذشت، ماده 13 قانون براي هزاران نفر از آزادگان اجرا نشد و اسراي ايراني، درگير با مشكلات معيشتي و چشمانتظار اجراي قانون بودند. از سال ۱۳۸۸ اعتراضات به اجرا نشدن قانون شروع شد. جمعي از آزادگان به نمايندگي از همبندها و همرزمان خود، به ديوان عدالت اداري و محوطه مجلس و نهاد رياستجمهوري رفتند تا حقشان را يادآوري كنند. 7 بار تجمع اعتراضي به مدت 2سال در مقابل مجلس و نهاد رياستجمهوري، درگیری معترضان با نيروي انتظامي، و بالاخره انسداد ۴ساعته مسير حركت رييس دولت دهم در هنگام ورود به مجلس و درگيري با نيروهاي امنيتي و محافظان رييسجمهور، دولت را وادار كرد كه بعد از 22سال، اجراي قانون را بپذيرد و رقم 600 هزار تومان به عنوان مبناي محاسبه حقوق اسارت ، براي هزاران رزمنده اسير تعيين كند. آغاز پرداخت همين رقم سه سال طول كشيد و مهر 1393 وقتي اولين واريزي حقوق اسارت شروع شد، 600 هزار تومان، معادل حقوق ماهانه مصوب وزارت كار بود.