شناسهٔ خبر: 79362694 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

پادگان دلدادگان بمپور (۳)؛

بمپور نمی‌خوابد

تهران- ایرنا- موشک‌ها تمام شده بود، سربازی که زنده مانده بود با دست‌های خاکی، چراغ قوه کوچکی را روشن کرد. اسم بچه‌ها را صدا زد، اما صدایش مثل سنگی بود که در چاهی بی‌انتها می‌افتاد و هیچ صدایی نمی‌داد.

صاحب‌خبر -

هوا گرمای خسته کننده اواخر تیر ماه را روی پوست می‌نشاند نمی‌سوزاند، فقط رمق می‌گرفت. نسیمی آرام از سمت نخلستان‌های قدیم بمپور می‌آمد. نسیمی که انگار از دل تاریخ می‌وزید، از روزگاری که این شهر را پسر بم می‌نامیدند و ساسانیان بر خاکش قدم می‌گذاشتند.

سربازها بعد از یک روز طولانی در آسایشگاه آرام گرفته بودند. بعضی اتفاقات روز را می‌نوشتند و بعضی با صدایی نرم در گوشی‌ها زمزمه می‌کردند این جا امنه، نگران نباشید.

سعید و جابر و مهدی اما هنوز آرام نگرفته بودند، سعید همین روزها نامه ترخیصش را می‌گرفت دلش می‌خواست پیش از رفتن زاهدان را درست بگردد؛ دنبال راهی بود همین هفته آخر مرخصی بگیرد و آخرین روز تیرماه با فالوده‌های تک ایرانشهر شیرینی پایان خدمتش را به همه بدهد. در دفترچه‌اش کنار تاریخ‌ها نوشته بود «آخر تیر؛ فالوده تک، خوشحالی تیپ زرهی»

جابر اما دلش نمی‌آمد همین چند روز هم سعید را از دست بدهد، او قول داده بود بعد از پایان خدمت از طریق دوست و آشنای پول‌دارشان برای مرمت «ارگ بمپور» پا پیش بگذارد.

جابر همیشه درباره ارگ با هیجان حرف می‌زد. می گفت: «اگه درستش کنیم بمپور دوباره جون می‌گیره.»

شب‌ها قبل خواب عکس ارگ را از لای دفترچه‌اش بیرون می‌آورد و نگاه می‌کرد.

مهدی هم که در ادارات دولتی رفت و آمد زیاد داشت و می‌توانست این رویای شیرین را واقعی کند.

او همیشه می‌گفت:«کارهای اداری مرمت ارگ با من، سه سوته راهش می‌ندازم.»

استوار حیدری با آن شکم گرد توی لباس تنگ ارتشی وصله ناهمرنگی بود که تیپ ۳۸۸ زرهی به خودش دیده بود. اخلاق تند و آتشینش اجازه نمی‌داد کسی از زیر دستش قِسر در برود.

آن شب هم با داد ساعت ۱۱چراغ تمام اتاق‌ها را خاموش کرد و نعره زد: «وای به حالتون اگر چراغی روشن ببینم، اضافه خدمت روی کول همه تون می‌بندم.»

عقربه‌های ساعت نزدیک نیمه‌شب بود، بچه‌ها آرام گرفته بودند، خرناسه‌های جابر زودتر ازهمه بلند شده بود که ناگهان صدایی رعدآسا همه چیز را لرزاند.

دیوارهای بتنی نخودی رنگ، تخت‌های فنری، پنجره‌های زنگ زده... همه در کسری از ثانیه لرزیدند. انفجاری مهیب تاریکی را درید.

در تاریکی صدایی بم فریاد زد: «پناه بگیرید.» اما انفجار دوم پیش از تمام شدن جمله‌اش کف آسایشگاه را سوراخ کرد.

گرد و خاک همه جا را گرفت، چشم چشم را نمی‌دید.

صدای ناله... موشک سوم... صدای دویدن.... موشک چهارم.... فرو ریختن برجک نگهبانی.... موشک پنجم.... فریاد درجه‌دارها... موشک ششم.... انفجار مهمانسرا... موشک هفتم... پست‌های نگهبانی... موشک هشتم... آسایشگاه شماره ۳... موشک نهم... صدای آمبولانس و همهمه اهالی روستا... موشک دهم...

شیر زنی از اهالی روستا پای برهنه تا کنار پادگان دویده بود، چشم چرخاند رو به آسمان و گفت: آمریکا پیش خودت چی فکر کردی؟ اینجا سیستان و بلوچستانه؛ مردم این دیار یه بار دیگه سوگوار عزیزانشون شدن، همیشه همینطور بوده، عده‌ای جان فدا کردن تا این سرزمین باقی بمونه.

موشک یازدهم که سقوط کرد سکوتی افتاد که شبیه به سکوت نبود، شبیه به قطع شدن نفس زمین بود.

صداهای پی‌درپی انفجار مثل پتکی بود که بر جمجمه زمین کوبیده می‌شد. ساختمان‌های پادگان دیگر شبیه اتاق نبود، شبیه دهانی باز بود که از آن دود بیرون می‌زد.

نه ستاره‌ای پیدا بود و نه آسمانی. فقط سایه‌هایی که در میان گرد و خاک جابجا می‌شدند. نمی‌دانستند کجا باید بروند. هیچ‌کس نمی‌دانست موشک دوازدهم می‌آید یا نه.

زنده است یا فقط افتاده؟

سعید روی زمین افتاده بود، آوار تا کمرش را پوشانده بود. روی لبان کبودش خنده‌یِ شیرینیِ فالوده نشسته بود.

توی چشمان باز جابر تصویری از ارگ بمپور افتاده بود.

جسد مهدی نیمه ایستاده لابه‌لای چهارچوب در گیر افتاده بود.

استوار حیدری کف حیاط پادگان روبه برجک نگهبانی طاق باز افتاده و دهانش از حیرت بازمانده بود.

موشک‌ها تمام شده بود، سربازی که زنده مانده بود با دست‌های خاکی، چراغ قوه کوچکی را روشن کرد. اسم بچه‌ها را صدا زد، اما صدایش مثل سنگی بود که در چاهی بی‌انتها می‌افتاد و هیچ صدایی نمی‌داد. نور ضعیف چراغ‌قوه روی دیوارهای ترک خورده افتاد، روی تخت‌های زیر آوار مانده، روی جسدهای مدفون شده زیر خاک آسایشگاه، روی لنگه کفش‌های تا به تا افتاده خاک خورده.

آمبولانس‌ها یکی یکی رسیدند، مردم روستا از میان تاریکی در آمدند، مردان با پای برهنه، زنان با چادرهای خاکی، بچه‌ها خواب آلوده و ترسیده. به پادگان نگاه می کردند.

هیچ‌کس نمی‌دانست چه بگوید، چه بپرسد.

فقط نگاه می‌کردند به اجساد به دود به آسمانی که انگار هنوز خشم داشت.

زنی از میان جمعیت فریاد زد: «نگاه نکنید؛ مردم کمک کنید، بچه‌ها امانت بودند.»

بعضی‌ها دویدند، مردی سفید پوش جابر را صدا زد و اشک ریخت. دیگری خاک روی پاهای سعید را کنار زد و تکانش داد. مرد سیاه چرده‌ای تلاش می‌کرد بدن شکسته مهدی را از زیر چهارچوب در آسایشگاه بیرون بکشد.

کودکی با چراغ نفتی دفترچه‌ای را پیدا کرد که صفحه آخرش با این مضامین سیاه شده بود،«اینجا امنه، نگران نباشید.»

معلم و نویسنده