شناسهٔ خبر: 79344776 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: میزان | لینک خبر

یادداشت|

واشنگتن در جست‌وجوی راه خروج از جنگ فرسایشی

دونالد ترامپ با تصورات متوهمانه جنگ با ایران را آغاز کرد، اما اکنون در وضعیتی قرار گرفته که به دنبال راه خروج از این جنگ است. دونالد ترامپ با تصورات متوهمانه جنگ با ایران را آغاز کرد، اما اکنون در وضعیتی قرار گرفته که به دنبال راه خروج از این جنگ است.

صاحب‌خبر -
خبرگزاری میزان -

عابد اکبری، کارشناس مسائل آمریکا طی یادداشتی برای میزان به تلاش‌های آمریکا برای یافتن راهی به منظور خروج از جنگ با ایران پرداخته است.

متن این یادداشت را در ادامه می‌خوانید:

کاهش ذخایر موشک‌های دوربرد آمریکا در جریان جنگ با ایران را نباید صرفا یک مسئله فنی یا لجستیکی در پنتاگون تلقی کرد. این تحول، نشانه‌ای مهم از محدودیت‌های قدرت نظامی آمریکا و مهم‌تر از آن، شکاف میان اهداف سیاسی واشنگتن و ابزار‌هایی است که برای تحقق آنها در اختیار دارد.

آمریکا با تصور برتری مطلق وارد جنگ شد؛ اما برتری نظامی با توانایی تحمیل اراده سیاسی یکسان نیست؛ واشنگتن می‌تواند تعداد زیادی موشک شلیک کند، اهدافی را منهدم کند و هزینه‌های سنگینی به طرف مقابل تحمیل کند؛ اما نمی‌تواند با اتکا به قدرت آتش، ایران را وادار کند که تعریف آمریکا از امنیت، منافع ملی و نظم منطقه‌ای را بپذیرد.

این همان خطای محاسباتی است که سیاست خارجی آمریکا بار‌ها در منطقه غرب آسیا مرتکب شده است. واشنگتن بار دیگر نشان داده که میان «توانایی جنگیدن» و «توانایی پیروز شدن» تفاوت چندانی قائل نیست. در حالی که پیروزی در جنگ صرفا با شمار اهداف منهدم‌شده یا میزان مهمات مصرف‌شده اندازه‌گیری نمی‌شود. معیار واقعی، وضعیت سیاسی پس از جنگ است. اگر کشوری پس از صرف منابع عظیم نظامی نتواند وضعیت سیاسی مطلوب خود را ایجاد کند، آنچه باقی می‌ماند صرفا صورت‌حساب جنگ است.

کاهش ذخایر تسلیحات دوربرد آمریکا از همین منظر اهمیت دارد. این ذخایر فقط برای جنگ کنونی نگهداری نمی‌شوند؛ بخشی از ظرفیت آمریکا در برابر بحران‌های آینده هستند. هر موشکی که امروز در منطقه مصرف می‌شود، می‌تواند فردا در یک بحران دیگر مورد نیاز باشد. آمریکا هم‌زمان خود را برای رقابت راهبردی با چین، مدیریت تهدید روسیه و مواجهه با بحران‌های متعدد در نقاط مختلف جهان آماده می‌کند. بنابراین، ادامه یک جنگ پرمصرف در منطقه صرفا منابع مالی و تسلیحاتی آمریکا را کاهش نمی‌دهد؛ بلکه بخشی از انعطاف‌پذیری راهبردی این کشور را نیز فرسوده می‌کند. مسئله اصلی اینجاست که برتری نظامی الزاماً به معنای برتری سیاسی نیست.

ایران کشوری با جمعیت، عمق سرزمینی، ظرفیت‌های انسانی و منابع منطقه‌ای قابل توجه است و نمی‌توان آن را صرفاً از طریق حملات هوایی از معادلات امنیتی منطقه حذف کرد. حتی اگر آمریکا بتواند بخشی از توان نظامی ایران را نابود کند، ایران همچنان یک بازیگر مهم منطقه‌ای باقی خواهد ماند و همچنان منافع امنیتی خود را دنبال خواهد کرد. این همان واقعیتی است که سیاست خارجی آمریکا بار‌ها نادیده گرفته است.

واشنگتن در بسیاری از بحران‌های منطقه غرب آسیا تصور کرده است که افزایش فشار نظامی سرانجام طرف مقابل را وادار به تسلیم خواهد کرد. اما کشور‌ها زمانی که موضوع را به امنیت ملی و بقای خود مرتبط می‌دانند، الزاماً در برابر فشار تسلیم نمی‌شوند. گاهی نتیجه فشار نظامی دقیقاً معکوس است: افزایش انگیزه مقاومت، گسترش دامنه درگیری و کاهش فضای سیاسی برای مصالحه.

از این منظر، مقامات کاخ سفید می‌بایست کاهش ذخایر موشکی آمریکا را باید یک هشدار استراتژیک تلقی می‌کردند، نه صرفاً یک مشکل فنی نظامی. مسئله این نیست که آمریکا قادر به تولید موشک‌های بیشتری هست یا نیست؛ مسئله این است که آیا ادامه جنگ می‌تواند دستاورد سیاسی متناسب با هزینه‌های فزاینده آن برای واشنگتن ایجاد کند یا خیر. اگر پاسخ منفی باشد، ادامه جنگ دیگر نشانه قدرت نیست؛ بلکه نشانه ناتوانی در تعریف یک راهبرد خروج است.

به نظر می‌رسد واشنگتن اکنون بیش از گذشته به دنبال راهی برای پایان دادن به جنگ است. اما واقعیت این است که پایان جنگ بدون یک راه‌حل سیاسی پایدار امکان‌پذیر نیست. آمریکا باید درباره ایران گزینه‌های دیگری را درنظر بگیرد؛ مذاکره برای ایجاد ترتیباتی که بتواند نگرانی‌های امنیتی طرفین را مدیریت و از بازگشت فوری به چرخه تشدید نظامی جلوگیری کند.

این برای واشنگتن مستلزم پذیرش یک واقعیت ناخوشایند است: ایران را نمی‌توان با موشک مجبور به پذیرش نظم امنیتی مطلوب آمریکا کرد. تهران، منافع و محاسبات امنیتی خود را دارد. نادیده گرفتن این واقعیت، سیاست خارجی نیست؛ نوعی آرزواندیشی است که هزینه آن در نهایت از جیب جامعه آمریکا پرداخت خواهد شد.

مشکل سیاست خارجی آمریکا فقط استفاده بیش از حد از نیروی نظامی نیست؛ مشکل عمیق‌تر، تبدیل قدرت نظامی به جایگزین استراتژی سیاسی است. آمریکا در بسیاری از موارد تصور کرده است که اگر قدرت تخریب کافی داشته باشد، می‌تواند نتایج سیاسی مطلوب خود را نیز تولید کند. اما قدرت نظامی یک ابزار است، نه یک استراتژی. اگر جنگ صرفا به افزایش هزینه‌ها، بی‌ثباتی بیشتر و فرسایش منابع منجر شود، ادامه آن دیگر نمی‌تواند با ادعای عقلانیت راهبردی توجیه شود.

در نهایت، شاید مهم‌ترین درس این جنگ برای واشنگتن آن باشد که قدرت نظامی، هرچقدر هم عظیم باشد، محدودیت دارد. آمریکا می‌تواند جنگ را آغاز کند، اما نمی‌تواند تضمین کند که پایان آن مطابق نقشه اولیه‌اش خواهد بود. کاهش ذخایر موشکی، افزایش هزینه‌های جنگ و دشواری تبدیل دستاورد‌های نظامی به نتایج سیاسی، همگی یادآور همین واقعیت‌اند.

انتهای پیام/