شناسهٔ خبر: 79343497 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

وقتي «شكست» دوباره تعريف مي‌شود

سيد محمدعلي سيدحنايي

صاحب‌خبر -

در تاريخ روابط بين‌الملل، برخي شكست‌ها در ميدان نبرد رخ مي‌دهند و برخي ديگر در فاصله ميان قدرت و هدف. گاهي يك ارتش مي‌تواند در ميدان برتري داشته باشد، اما در دستيابي به نتيجه سياسي ناكام بماند. همين شكاف ميان «توانايي اعمال قدرت» و «توانايي تبديل قدرت به دستاورد سياسي» يكي از مهم‌ترين مسائل جهان سياست در قرن بيست‌ويكم است. انتشار كتابي با عنوان «چرا ايالات‌متحده از ايران شكست خورد؟» در ژاپن، آن هم توسط يكي از ديپلمات‌هاي باسابقه اين كشور، دقيقا از همين منظر اهميت پيدا مي‌كند. اهميت اين اثر نه صرفا در عنوان بحث‌برانگيز آن، بلكه در پرسشي است كه مطرح مي‌كند: آيا قدرت‌هاي بزرگ هنوز مي‌توانند با معيارهاي سنتي نظامي و فناورانه، موفقيت خود را در رقابت‌هاي ژئوپليتيكي تضمين كنند؟ اينكه چنين كتابي در ژاپن منتشر مي‌شود، آن‌هم توسط ديپلماتي كه تجربه حضور در ايران و اسراييل را در كارنامه خود دارد، صرفا يك رويداد نشر نيست؛ بلكه نشانه‌اي از تغيير تدريجي ادراك بخشي از نخبگان شرق آسيا درباره مفهوم قدرت، بازدارندگي و شكست در نظام بين‌الملل است. ژاپن به عنوان يكي از مهم‌ترين متحدان ايالات‌متحده، همواره بخش مهمي از معماري امنيتي خود را بر همكاري راهبردي با واشنگتن بنا كرده است. از اين منظر، طرح پرسشي درباره محدوديت‌هاي قدرت امريكا در برابر يك بازيگر منطقه‌اي مانند ايران، صرفا بحثي مربوط به خاورميانه نيست؛ بلكه بخشي از يك گفت‌وگوي بزرگ‌تر درباره آينده قدرت در نظام بين‌الملل است.
وقتي پيروزي نظامي به معناي موفقيت سياسي نيست- يكي از مهم‌ترين نكاتي كه اين كتاب را به حوزه مطالعات راهبردي مرتبط مي‌كند، تفاوت ميان پيروزي نظامي و موفقيت سياسي است. كلاوزويتس، نظريه‌پرداز كلاسيك جنگ، معتقد بود جنگ ادامه سياست با ابزارهاي ديگر است. براساس اين نگاه، جنگ زماني معنا پيدا مي‌كند كه ابزار نظامي بتواند به هدف سياسي منجر شود. اگر ميان اين دو شكاف ايجاد شود، حتي برتري نظامي نيز نمي‌تواند به معناي پيروزي نهايي باشد. تجربه چند دهه اخير نيز اين واقعيت را تاييد كرده است.  

از ويتنام تا عراق و افغانستان، ايالات‌متحده بارها نشان داده است كه برخورداري از پيشرفته‌ترين فناوري‌هاي نظامي جهان، به ‌تنهايي تضمين‌كننده تحقق اهداف سياسي نيست. در همين چارچوب، استدلال مطرح ‌شده كتاب درباره رقابت ايران و امريكا، بيش از آنكه صرفا درباره توان نظامي دوطرف باشد، درباره ماهيت قدرت در عصر جديد است. شكست، در اين نگاه، الزاما به معناي از دست دادن يك نبرد نيست، بلكه مي‌تواند به معناي ناتواني در تحقق اهداف راهبردي باشد.
راهبرد نامتقارن و تغيير قواعد بازي- يكي ديگر از مفاهيم مهم كتاب در تحليل رقابت‌هاي معاصر، مفهوم راهبرد نامتقارن است. در اين الگو، بازيگري كه از نظر منابع مادي يا فناوري در موقعيت برابر با رقيب خود قرار ندارد، تلاش مي‌كند قواعد رقابت را تغيير دهد. راهبرد نامتقارن به معناي رقابت در زمين تعريف‌ شده توسط قدرت برتر نيست، بلكه به معناي انتخاب زمين، زمان و ابزارهايي است كه هزينه‌هاي طرف مقابل را افزايش مي‌دهد. در چنين شرايطي، قدرت صرفا در تعداد تجهيزات نظامي يا سطح فناوري خلاصه نمي‌شود. توانايي حفظ انسجام، مديريت فشار، ايجاد بازدارندگي و تاثيرگذاري بر محاسبات طرف مقابل نيز بخشي از قدرت محسوب مي‌شود. توماس شلينگ، از نظريه‌پردازان برجسته بازدارندگي، نشان داد كه قدرت واقعي تنها در توانايي ضربه زدن نيست، بلكه در توانايي شكل دادن به تصميمات رقيب نيز قرار دارد. گاهي مهم‌ترين پيروزي، جلوگيري از تحقق هدف طرف مقابل است.
صبر استراتژيك و فرهنگ راهبردي- تاكيد نويسنده كتاب بر مفهوم «صبر استراتژيك» را نيز مي‌توان در چارچوب نظريه «فرهنگ راهبردي» 
(Strategic Culture) تحليل كرد. فرهنگ راهبردي توضيح مي‌دهد كه دولت‌ها صرفا براساس محاسبات مادي تصميم نمي‌گيرند، بلكه تاريخ، هويت، تجربه‌هاي گذشته و برداشت آنها از تهديد نيز بر رفتارشان اثر مي‌گذارد. از اين منظر، صبر استراتژيك بيش از آنكه يك ويژگي رفتاري باشد، بازتاب تفاوت ميان دو نوع نگاه به زمان و رقابت است. درحالي كه بسياري از قدرت‌هاي غربي، به دليل ساختارهاي سياسي داخلي و چرخه‌هاي انتخاباتي، تحت فشار براي دستيابي به نتايج كوتاه‌مدت قرار دارند، برخي بازيگران ديگر تصميمات امنيتي خود را در چارچوب‌هاي زماني بلندمدت‌تر تعريف مي‌كنند. اين تفاوت در افق زماني، مي‌تواند به تفاوت در محاسبات راهبردي منجر شود، زيرا سياست بين‌الملل صرفا رقابت منابع نيست، بلكه رقابت برداشت‌ها، اراده‌ها و زمان‌بندي‌ها نيز هست.
پايان عصر قدرت صرفا فناورانه- يكي از مهم‌ترين درس‌هاي تحولات دو دهه اخير اين است كه فناوري، اگرچه عنصر ضروري قدرت است، اما ديگر عنصر كافي آن نيست. جوزف ناي با طرح مفهوم «قدرت هوشمند» نشان داد كه قدرت در جهان امروز تركيبي از مولفه‌هاي سخت و نرم است. توان نظامي، ظرفيت اقتصادي، مشروعيت سياسي، ديپلماسي و توانايي شكل دادن به روايت‌ها همگي در كنار يكديگر معنا پيدا مي‌كنند.  لارنس فريدمن نيز بر اين نكته تاكيد مي‌كند كه راهبرد، هنر پيوند دادن ابزارها با اهداف سياسي است. كشوري ممكن است منابع عظيمي دراختيار داشته باشد، اما اگر نتواند اين منابع را در خدمت يك هدف سياسي روشن قرار دهد، قدرت بالقوه آن به قدرت بالفعل تبديل نخواهد شد. به همين دليل، رقابت‌هاي قرن بيست‌ويكم بيش از آنكه صرفا نبرد فناوري‌ها باشند، نبرد ميان مدل‌هاي مختلف قدرت هستند.
پيام اين بحث براي آينده نظام بين‌الملل- اهميت اصلي كتاب مورد بحث شايد در پاسخ آن نباشد، بلكه در پرسشي است كه پيش روي جامعه جهاني قرار مي‌دهد: آيا معيارهاي سنتي سنجش قدرت هنوز براي فهم جهان امروز كافي هستند؟ در جهاني كه جنگ‌هاي تركيبي، رقابت‌هاي شناختي، فشارهاي اقتصادي و نبردهاي ژئوپليتيكي همزمان جريان دارند، مفهوم پيروزي نيز تغيير كرده است. ديگر نمي‌توان تنها با شمارش موشك‌ها، هواپيماها يا بودجه‌هاي نظامي درباره موفقيت يك كشور قضاوت كرد. پرسش اصلي اين است كه كدام بازيگر مي‌تواند منابع خود را به مزيت سياسي تبديل كند، اراده خود را حفظ كند و محاسبات رقيب را تغيير دهد. شايد مهم‌ترين پيام اين بحث همين باشد؛ در قرن بيست‌ويكم، قدرت فقط توانايي تحميل اراده نيست، بلكه توانايي مقاومت در برابر اراده ديگران نيز هست.به همين دليل، انتشار چنين كتابي در ژاپن را بايد فراتر از يك بحث درباره ايران و امريكا ديد. اين كتاب نشانه‌اي از تحول گسترده‌تري است كه در فهم قدرت جهاني در حال رخ دادن است؛ تحولي كه نشان مي‌دهد حتي در ميان متحدان سنتي قدرت‌هاي بزرگ نيز اين پرسش جدي‌تر از گذشته مطرح شده است كه آيا برتري فناورانه، بدون درك عميق از سياست، فرهنگ، زمان و راهبرد، مي‌تواند به پيروزي واقعي منجر شود؟ درنهايت، شايد مساله اصلي جهان امروز نه اين باشد كه چه كسي قدرت بيشتري دارد، بلكه اين باشد كه چه كسي بهتر مي‌داند چگونه از قدرت خود استفاده كند.
رييس هيات امناي انديشكده ديپلماسي ملل