شناسهٔ خبر: 79343489 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

كوچ ايرج پهلوان آواز ايران

محمدجواد حق‌شناس

صاحب‌خبر -

جمعه گذشته، در بيمارستان پاستور نو، با جمعي از دوستان و بزرگان فرهنگ به ديدار روانشاد استاد حسين خواجه‌اميري، ايرج، رفتيم. هنوز چند روزي از آن ديدار نگذشته بود كه خبر رسيد صداي يكي از ماندگارترين خوانندگان تاريخ موسيقي ايران خاموش شده است. ايرج بيش از هفت دهه با صداي گرم، پرتوان و كم‌نظير خود با زندگي و خاطرات چند نسل از ايرانيان همراه بود. بيش از دو هزار آواز، تصنيف و ترانه از خود به يادگار گذاشت و در برنامه ماندگار «گل‌ها» و در همراهي با استادان بزرگ موسيقي ايران، بخشي از تاريخ آواز اين سرزمين را رقم زد. اما ايرج فقط يك خواننده نبود؛ بخشي از حافظه فرهنگي ايران بود. شايد از همين رو بود كه زنده‌ياد استاد محمدرضا شجريان، با آن همه جايگاه و اعتبار، از او با تعبير ماندگار «پهلوان آواز ايران» ياد كرد. كوچ ايرج، در كنار اندوه فقدان يك هنرمند بزرگ، فرصتي براي تأمل درباره يك پرسش مهم نيز هست: با سرمايه‌هاي فرهنگي اين سرزمين در دهه‌هاي گذشته چگونه رفتار كرده‌ايم؟ پس از انقلاب، بخشي از سياست فرهنگي كشور بر اين تصور استوار شد كه مي‌توان برخي هنرمندان را از عرصه رسمي كنار گذاشت و به تدريج از حافظه جامعه نيز حذف كرد. اما تجربه اين چهار دهه نشان داد كه حافظه فرهنگي مردم فرمان‌بردار سياست‌هاي رسمي نيست. ايرج يكي از روشن‌ترين نمونه‌هاست. گلپايگاني نيز چنين بود. نعمت‌الله آغاسي با صداي مردمي و محبوب خود بخشي از فرهنگ عمومي ايران را نمايندگي مي‌كرد. فردين و ناصر ملك‌مطيعي فقط بازيگران سينما نبودند؛ بخشي از خاطره چند نسل ايرانيان بودند. حبيب محبيان نيز نمونه ديگري از هنرمندي بود كه ميان محبوبيت اجتماعي و امكان حضور طبيعي در عرصه رسمي، فاصله‌اي را تجربه كرد. خاطره احمد زيدآبادي از يك همبند درباره ايرج و فردين، هر چند طنزآميز است، حقيقتي مهم را نشان مي‌دهد: مردم چنان صداي ايرج و چهره فردين را در ذهن خود به هم پيوند داده بودند كه حتي وقتي خود ايرج مي‌گفت «من ايرج هستم»، راننده كاميون باور نمي‌كرد! اين خاطره ساده، گوياي عمق نفوذ هنرمندان در حافظه عمومي جامعه است. مساله جمهوري سوم از همين‌جا آغاز مي‌شود. 

اگر قرار است جمهوري سوم مرحله‌اي براي اصلاح حكمراني و بازسازي اعتماد عمومي باشد، فرهنگ و هنر بايد يكي از مهم‌ترين ميدان‌هاي اين تحول باشد. بايد از سياست حذف و طرد به سياست پذيرش، گفت‌وگو و اعتماد عبور كنيم. فرهنگ ايران بسيار بزرگ‌تر از «فرهنگ رسمي» است. ميراث فرهنگي نيز فقط بناها، محوطه‌هاي تاريخي و موزه‌ها نيستند. هنرمندان، آثارشان و خاطراتي كه در ذهن مردم ساخته‌اند نيز بخشي از ميراث زنده و سرمايه اجتماعي ايرانند. البته انصاف ايجاب مي‌كند كه همه چهار دهه گذشته را يكسره سياه نبينيم. در همين دوران، سينماي ايران درخشيده، هنرمندان بزرگي ظهور كرده‌اند، ادبيات و هنرهاي تجسمي مسيرهاي تازه‌اي پيموده‌اند و در حوزه ميراث فرهنگي نيز اقدامات ارزشمندي انجام شده است. نقد ما متوجه الگوي نادرست حكمراني فرهنگي است؛ آنجا كه ميان فرهنگ رسمي و فرهنگ واقعي جامعه فاصله ايجاد شد و بخشي از سرمايه‌هاي فرهنگي به جاي آنكه حفظ و مديريت شود، از ميدان كنار گذاشته شد. من در شوراي شهر پنجم تهران، تجربه كوچكي ازسوي ديگر اين ماجرا داشتم. تلاش شد نام و ياد شماري از بزرگان فرهنگ و هنر ايران در زندگي روزمره شهر حضور پيدا كند؛ از استادان و هنرمنداني چون عزت‌الله انتظامي، علي نصيريان، داود رشيدي، محمدعلي كشاورز، جمشيد مشايخي، خسرو سينايي، اكبر زنجان‌پور، جميله شيخي و محمد نوري تا بزرگان موسيقي، ادبيات و هنر، ازجمله محمدرضا شجريان، اكبر رادي، حميد سمندريان، فرامرز پايور، جليل شهناز و عباس كيارستمي و ده‌ها شاعر، نويسنده، اديب و هنرمند ديگر. نامگذاري يك خيابان شايد در ظاهر اقدامي ساده و شهري باشد، اما در معنا بازگرداندن يك نام به زندگي عمومي و به رسميت شناختن سهم يك انسان در حافظه فرهنگي شهر است. امروز هرگاه در محفل يا مراسمي شاهد احترام و قدرداني مردم از اين نام‌ها هستم، بيش از پيش به اين باور مي‌رسم كه جامعه ايران، جامعه‌اي فرهنگ‌شناس و هنر‌دوست است. كافي است فرصت قدرداني را از مردم نگيريم. اين تجربه براي من يك درس روشن دارد: دولت و نهادهاي رسمي نبايد براي مردم تعيين كنند چه كسي را دوست داشته باشند و چه كسي را فراموش كنند. بايد به حافظه و انتخاب فرهنگي مردم اعتماد كرد. اما جمهوري سوم مي‌تواند يك گام ديگر نيز بردارد: راه بازگشت هنرمندان و چهره‌هاي فرهنگي ايراني را كه سال‌ها دور از وطن زيسته‌اند، هموار كند. بسياري از اين هنرمندان، باوجود سال‌ها زندگي در غربت، پيوند عاطفي خود را با ايران حفظ كرده‌اند و آرزوي بازگشت به زادگاه و سرزمين مادري‌شان را در دل داشته‌اند. چه خوب است جمهوري سوم با يك اعلام عمومي و شفاف، زمينه بازگشت آنان را فراهم كند و اجازه ندهد سخت‌گيري‌هاي ناروا و موانع فرساينده، مانع بازگشت سرمايه‌هاي انساني و فرهنگي ايران شود. ايران بايد خانه همه فرزندان خود باشد و در حوزه فرهنگ و هنر، اصل بر اعتماد، كرامت و امكان بازگشت باشد؛ مگر آنكه دليل روشن و قانوني ديگري وجود داشته باشد. شايد يكي از زيباترين تصاوير جمهوري سوم، روزي باشد كه هنرمندي پس از سال‌ها غربت، دوباره به ايران بازگردد و باقيمانده عمر خود را در زادگاهش، در كنار مردمش و براي مردمش زندگي كند.  ايرج رفت، اما صداي او همچنان در ايران شنيده مي‌شود. شايد ماندگاري او بهترين درس براي ما باشد: مي‌توان هنرمندي را از صحنه رسمي كنار گذاشت، اما نمي‌توان به آساني او را از حافظه يك ملت حذف كرد.  جمهوري سوم بايد بياموزد كه سرمايه‌هاي فرهنگي ايران را نه حذف كند، نه از دست بدهد و نه به غربت بفرستد، بلكه آنها را بشناسد، پاس بدارد، به خانه بازگرداند و به نسل آينده بسپارد. اين شايد يكي از مهم‌ترين درس‌هاي كوچ «پهلوان آواز ايران» براي جمهوري سوم باشد.
رييس كميسيون فرهنگي شوراي پنجم شهر تهران