تاکنون در یک باغ وسیع بودهاید؟ باغی که در هر گوشهاش درختانی میوه کاشتهاند و هر یک در زمان خود بار و بهره میدهند؟ چندان غیرعادی نیست که در چنین باغی و در گوشهای از آن، چند درخت سایهگستر همچون بید مجنون نیز کاشته باشند که گاهی صاحبان باغ و احیانا میهمانانشان، ساعتی زیر سایه آن سکنی کنند و از خُنکای سایه آن بیدهای مجنون بهره ببرند. حال فرض کنید یکنفر به چنین باغی بیاید و مدتی در همین بخش باغ که اشاره رفت استراحت کند و بعد هم از این محل برود. چنین فردی چه تصویری از باغ خواهد داشت؟ فرض کنید این باغ چند هکتار باشد و این گوشه دنج با درختان بید مجنون پرشاخ و برگ، مثلا ۲۰۰ یا ۳۰۰ متر از آن باغ چند هکتاری را اشغال کرده باشد. آیا انبوه شاخ و برگ این بیدهای مجنون سایهگستر، امکانی میدهد تا آن فرد تصویری جامع از باغ بهدست آورد؟ قطعا اگر در جوار این باغ تپهای وجود داشته باشد و میهمان قصه ما بر بالای آن تپه برود و نظری به باغ بیندازد، تصویری جامعتر بهدست خواهد آورد و این باغ را محدود به چند درخت بید مجنون با شاخ و برگ انبوه و آویخته، نخواهد دانست. من چنین منظر دوگانهای را مشابه تماشای یک تابلو نقاشی میدانم، تابلویی مثلا در ابعاد سه متر در سه متر. اگر بیننده برای دریافت ظرافتهای تکنیکی، صورت خود را به تابلو نزدیک کند، احتمالا آن ظرافتها را فهم خواهد کرد، ولی تا وقتی که با فاصله به کل تابلو نگاه نکند، از فهم آنکه نقاش چه چیزی را تصویر کرده، ناتوان خواهد بود. همه این مقدمه را گفتم برای آنکه به این برسم که ما از کجا به یک موضوع مشخص نگاه میکنیم و از چه فاصلهای؟ سالها پیش و قبل از اینکه دکتر عبدالکریم سروش به دلیل جفاها و مرارتهایی که بر او وارد شد، جلای وطن کند، در یکی از سلسله درسهایش که توفیق حضور داشتم، در فهم از موضوع روشنفکری میگفت، و اینکه به چه کسی میتوان روشنفکر نام نهاد. در آن جلسه، ایشان اشاره کرد که روشنفکر مثل آن ورزشکاری است که ضمن بازی در میدان، هر لحظه بتواند چون تماشاگر، روی سکوها بنشیند و به تماشای بازی بپردازد و بهطور خلاصه، هم بازیگر باشد و هم تماشاگر. درست مانند مثال ابتدای این یادداشت، هم در باغ به تفرج آمده باشد و هم از بالای تپه، کلیت باغ را ببیند و برای مثال کسی که هم بازیگر میدان باشد و هم تماشاگر بازی، دو نفر را مثال زد، دکتر شریعتی و مهندس بازرگان و تاکید داشت که این دو، تراز روشنفکری در ایران بودند و هستند که در زندگی، هم توانستند در میدان بازی باشند و هم به کل میدان و از بیرون به تماشا بنشینند.
در این سخن، دکتر سروش کاری به این نداشت که نظر این دو درست بوده یا خیر، اینکه داوری نمیکرد که آنچه شریعتی و بازرگان گفتهاند، چقدر مقرون به صحت است، بلکه سخن از معیار و سنجش روشنفکری بود، چه سخن و نظر آن دو را قبول داشته باشد یا خیر. حتی لازم است بگویم که این سخنان سروش مربوط به دورهای است که بسیاری نظرات او را درست برخلاف و حتی ۱۸۰درجه، مقابل شریعتی میدانستند. این نوع داوری در مورد دیگران را بعدها در گفتهای از دوست بزرگوارم عباس عبدی دیدم که میگفت « مهم نیست که یک نفر همفکر تو هست یا نه، مهم آن است که او مرد است یا نامرد» و داستان همین است، رسم مروت آن نیست که فقط در حسن رفقا و همفکران خود سخن بگويیم، بلکه مروت آن است که اگر حسنی در غیرهمفکران نیز دیدیم، آن را تايید و بیان کنیم.
چند روز پیش دیدم که دوستی روزنامهنگار که قلمی شیوا و ذهنی فعال دارد، به دعوایی ناخوشایند وارد شده و سخنی گفته. ماجرا چنین بود که دکتر موسی غنینژاد به دلیلی که برایم معلوم نیست و البته دلیلش هم اهمیتی ندارد، در گفتوگویی تصویری، مرحوم شریعتی را شیاد نامیده بود و در جایی دیگر در نادرست بودن انقلاب ۵۷ نیز مثال زده بود که «در شهر ما دو نفر در کافه عرق میخوردند و یکی به دیگری میگفت ما که چنین میخوریم و چنین میکنیم، ببین حکومتیها چه میکنند!» و چنین تحلیل میکند که همین تصور از حاکمان، دلیل انقلاب بود و اصلا انقلاب ربطی به فقر و مسکنت مردم نداشت (نقل به مضمون).
کاری به تئوریهای انقلاب ندارم ولی آن سخن که شریعتی را شیاد دانسته بود از فردی که سطح تحلیلش از عوامل انقلاب ۵۷ چنین است، قاعدتا دکتر سروش را به جوابی که انصاف باید داد که تلخ بود، واداشت. اما آن دوست روزنامهنگار ما، به هر دلیلی تصمیم گرفت که وارد دعوا شود و البته سخنی گفت که شرط مروت نبود و به فیلسوفی چون سروش بگوید تو که از شریعتی دفاع میکنی، یادت باشد که شریعتی گفته «فیلسوفان، پفیوزان تاریخند.».
آخر این چه سیاقی است؟ اینکه بنشینیم به تحقیر هم، یکی تیشه بیاورد و دیگری اره ببرد؟ پس این همه درس و کتاب خواندهایم که چه و کی ما را به رسم عقل درآورد؟ که آنوقت چنین تعابیر نادرستی درباره انقلاب به کار ببریم؟ این هم شد تحلیل و بعد یک نفر دیگر در دفاع از کسی که سطح تحلیلش از انقلاب ۵۷ این است، به آن یکی بگوید پفیوز؟
چه بلایی سر تحصیلکردگان و نخبگان ما آمده که تحلیلشان این و ادب و ادبیاتشان این است؟ کل گناه سروش و شریعتی چیست؟ آیا غیر از اینکه با حداقل رسانه و تریبون، در زمانهای که همه رسانه و تریبون در اختیار طیف رنگارنگ مقابل بود، سخنشان موج امید در جامعه سرخورده پدید آورد؟ یکی در جامعه سرخورده پس از کودتای آمریکایی- انگلیسی ۱۳۳۲ و دیگری پس از حس ناکامی از تحولی که با انقلاب به آن امید بسته بودیم. امیدی که یکی در دلمان ساخت، شد انقلاب ۵۷ و دیگری شد دوم خرداد ۷۶ و منشا خیر برای کشور. اگر خطایی هست، در آنکه با حداقل امکان و بیعده و عُده امید میآفریند نیست، برویم ببینیم آنها که همهچیز داشتند و هرچه میخواستند در کف قدرتشان بود، چرا هرچه کاشتند، میوه ناامیدی به بار آورد؟ کمی فاصله بگیریم و از دورتر به این باغ نگاه کنیم.
میدانم بعد از ۴۷ سال، بعضی دنبال مقصر برای انقلاب ۵۷ میگردند و این درست که میگويیم شریعتی معلم انقلاب بود، ولی برویم ببینیم که چه جامعهای ساخته شده بود که کلام شریعتی میتوانست اینچنین در آن شور و امید بهپا کند و دیگران نتوانستند؟ و در آخر، یادمان باشد که اگر سروش، مروت به خرج میدهد و از شریعتی دفاع میکند و با همه جفاها که بر او رفته، از مدافعان کشور حمایت میکند، ما هم یاد بگیریم که رسم مردانگی، مروت است.