شناسهٔ خبر: 79328571 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

«اعتماد» گزارش مي‌دهد

فرماندهي در مدار واحد

صاحب‌خبر -

گروه گزارش

ادغام ستادكل نيروهاي مسلح و قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) در شرايطي در دستور كار قرار گرفته كه ساختار فرماندهي نيروهاي مسلح، پس از تجربه جنگهاي اخير، با ضرورتهاي تازهاي روبهرو شده است. اين تصميم در پي مجموعهاي از تحولات نظامي و امنيتي سالهاي ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ و با هدف بازنگري در سازوكار فرماندهي و هماهنگي ميان سطوح مختلف نيروهاي مسلح دنبال شده است؛ روندي كه پيش از جنگ رمضان آغاز شده بود و اكنون با انتصاب سرلشكر عبداللهي به رياست ستادكل نيروهاي مسلح، بر تكميل آن تاكيد شده است.

قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) طي بيش از چهار دهه گذشته، مسووليت فرماندهي و هماهنگي عمليات مشترك ميان نيروهاي مسلح را برعهده داشته و ستادكل نيز به عنوان عاليترين نهاد ستادي، مسووليت سياستگذاري، برنامهريزي و هماهنگي كلان را دنبال كرده است. اكنون قرار گرفتن اين دو ظرفيت در يك ساختار واحد ميتواند نشانهاي از تغيير در معماري فرماندهي نيروهاي مسلح باشد؛ تغييري كه تجربه جنگهاي اخير، افزايش سرعت تحولات ميدان و پيچيدهتر شدن شكل تهديدات، ضرورت آن را بيش از گذشته برجسته كرده است.

در اين ميان، مساله فقط جابهجايي تشكيلاتي دو مجموعه نيست، بلكه پرسش اصلي اين است كه ساختار جديد چگونه قرار است فاصله ميان تصميمگيري راهبردي و فرماندهي عملياتي را كاهش دهد و براي مواجهه با جنگهاي احتمالي آينده آمادهتر شود.

 

پايان دوگانه ستاد و ميدان

ادغام ستادكل نيروهاي مسلح و قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) را ميتوان از مهمترين تغييرات در معماري فرماندهي نيروهاي مسلح در سالهاي اخير دانست؛ تغييري كه اهميت آن صرفا در جابهجايي ساختاري يا تغيير عنوان و جايگاه دو مجموعه خلاصه نميشود. مساله اصلي، نزديكتر شدن دو سطحي است كه طي دهههاي گذشته ماموريتهاي متفاوت اما مكملي داشتهاند: سطح سياستگذاري و برنامهريزي كلان از يك سو و سطح فرماندهي و هدايت عمليات از سوي ديگر.

قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) در دوران جنگ تحميلي و براي پاسخ به يك نياز مشخص شكل گرفت؛ اينكه نيروهاي مختلف نظامي در عملياتهاي مشترك، از يك مركز هماهنگي و فرماندهي برخوردار باشند.

با پيچيدهتر شدن جنگ و افزايش نقش همزمان نيروهاي مختلف، وجود چنين ساختاري اهميت بيشتري پيدا كرد. در مقابل، ستاد فرماندهي كل قوا كه بعدها به ستادكل نيروهاي مسلح تبديل شد، اساسا با ماموريتي متفاوت شكل گرفت و وظيفه آن ايجاد هماهنگي در سطح كلان، سياستگذاري دفاعي، برنامهريزي و ساماندهي ظرفيتهاي نيروهاي مسلح بود.

به بيان ساده، در ساختار پيشين ميتوان ميان «طراحي و سياستگذاري» و «فرماندهي ميدان» تمايز قائل شد. اين تفكيك در شرايطي كه جنگ عمدتا بر محور عملياتهاي زميني، هوايي و دريايي تعريف ميشد و زمان بيشتري براي انتقال اطلاعات و تصميمگيري وجود داشت، كاركرد مشخصي داشت. اما جنگهاي امروز الزاماتي متفاوت ايجاد كردهاند. تهديد ممكن است در چند حوزه به صورت همزمان شكل بگيرد و واكنش به آن نيز نيازمند هماهنگي لحظهاي ميان چند نيروي نظامي باشد. در چنين شرايطي، هر فاصلهاي ميان سطح تصميمگيري و سطح اجرا ميتواند بر سرعت واكنش اثر بگذارد.

از اين منظر، ادغام دو مجموعه را بايد تلاشي براي كاهش فاصله ميان «ستاد» و «ميدان» ارزيابي كرد. قرار نيست با اين تغيير، ماموريتهاي تخصصي نيروهاي مسلح از ميان برود يا همه ساختارهاي موجود در يكديگر حل شوند، بلكه مساله اصلي ايجاد پيوند نزديكتر ميان ظرفيت ستادي و ظرفيت عملياتي است. به عبارت ديگر، ساختار جديد ميتواند اين امكان را فراهم كند كه اطلاعات ميدان با سرعت بيشتري در اختيار سطوح تصميمگير قرار گيرد و تصميمهاي راهبردي نيز با فاصله كمتري به سطح عمليات منتقل شوند.

اهميت اين تحول زماني بيشتر روشن ميشود كه به ماهيت جنگهاي جديد توجه كنيم. در يك درگيري مدرن، مرز ميان جبهه و پشت جبهه، حمله و دفاع و حتي حوزههاي نظامي و غيرنظامي تا حد زيادي درهم تنيده شده است. يك عمليات ممكن است همزمان به توان موشكي، پهپادي، پدافندي، اطلاعاتي، سايبري و جنگ الكترونيك نياز داشته باشد. بنابراين فرماندهي چنين ميداني بيش از گذشته به يك تصوير واحد و لحظهاي از وضعيت نياز دارد.

بنابراين ادغام ستادكل و قرارگاه خاتمالانبيا (ص) را ميتوان تلاشي براي عبور از الگوي تفكيكشده «ستاد در يك سو و ميدان در سوي ديگر» دانست. ساختار جديد در صورت تحقق كامل ميتواند فرماندهي را به نقطهاي نزديكتر كند كه در آن تصميم راهبردي و ارزيابي عملياتي، نه در دو مسير جداگانه، بلكه در يك چرخه واحد و سريعتر انجام شود؛ تغييري كه بيش از آنكه يك اصلاح اداري باشد، نشانهاي از بازبيني در شيوه فرماندهي براي شرايط جنگي جديد است.

درسهاي جنگهاي اخير؛ از چند لايه شدن ميدان تا اهميت زمان در تصميمگيري نظامي

تغيير در ساختار فرماندهي نيروهاي مسلح را نميتوان از تجربه جنگهاي اخير جدا كرد. در سالهاي ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵، ميدان تقابل نظامي وارد مرحلهاي شد كه در آن سرعت، پيچيدگي و همزماني تهديدها بيش از گذشته خود را نشان داد.

جنگ ۱۲روزه و پس از آن جنگ 40 روزه، علاوه بر پيامدهاي مستقيم نظامي و امنيتي، مجموعهاي از تجربهها را در اختيار فرماندهان نيروهاي مسلح قرار داد؛ تجربههايي كه ميتواند در بازنگري ساختار فرماندهي و هماهنگي نظامي نقش داشته باشد. از اين منظر، ادغام ستادكل نيروهاي مسلح و قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) را ميتوان بخشي از پاسخ ساختاري به تجربههاي به دستآمده از اين دوره دانست.

يكي از مهمترين ويژگيهاي جنگهاي جديد، چندلايه شدن ميدان نبرد است. در الگوي كلاسيك، ميشد عرصههاي مختلف جنگ را تا حدودي از يكديگر تفكيك كرد؛ نيروي زميني در يك جبهه، نيروي هوايي در آسمان و نيروي دريايي در دريا ماموريت خود را انجام ميدادند و مركز فرماندهي وظيفه هماهنگ كردن اين ظرفيتها را بر عهده داشت. اما در جنگهاي جديد، اين مرزبنديها بسيار كمرنگتر شده است. موشكها و پهپادها در كنار توان هوايي و پدافندي، عمليات اطلاعاتي و سايبري و جنگ الكترونيك، بخشي از يك ميدان واحد را تشكيل ميدهند.

در چنين شرايطي، يك تهديد ميتواند همزمان چند بخش از ساختار دفاعي كشور را درگير كند. شناسايي يك تهديد، ارزيابي منشا آن، تصميم درباره نحوه پاسخ و اجراي عمليات، همگي نيازمند تبادل سريع اطلاعات ميان بخشهاي مختلف هستند. بنابراين فرماندهي موثر ديگر تنها به معناي صدور دستور نيست، بلكه به معناي ايجاد يك تصوير مشترك از ميدان و تبديل سريع اطلاعات به تصميم است.

جنگهاي اخير همچنين اهميت زمان را در تصميمگيري نظامي افزايش دادهاند. درگيريهاي موشكي و پهپادي، حملات دقيق و عملياتهاي چندمرحلهاي ميتوانند فاصله ميان شناسايي تهديد و وقوع حمله را بسيار كوتاه كنند. در چنين محيطي، ساختار فرماندهي بايد بتواند با سرعت بالا اطلاعات را دريافت، تحليل و به تصميم عملياتي تبديل كند. هرچه اين زنجيره طولانيتر باشد، احتمال تاخير در واكنش افزايش مييابد. از همين منظر، نزديك شدن ظرفيت ستادي ستادكل به ظرفيت عملياتي قرارگاه خاتمالانبيا (ص) ميتواند با هدف افزايش سرعت اين چرخه قابل تحليل باشد.

از سوي ديگر، تجربه جنگهاي اخير اهميت «فرماندهي مشترك» را برجستهتر كرده است. در يك نبرد چندلايه، موفقيت يك عمليات ممكن است به هماهنگي همزمان چند نيرو و چند سازمان وابسته باشد. در نتيجه، صرف برخورداري هر نيرو از توان تخصصي كافي نيست، بلكه نحوه اتصال اين توانمنديها به يكديگر اهميت پيدا ميكند. قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) اساسا با همين منطق ايجاد شد و اكنون ادغام آن با ستادكل ميتواند گام ديگري در جهت نزديكتر كردن فرماندهي راهبردي و عملياتي باشد.

البته نبايد اين تحول را صرفا واكنشي كوتاهمدت به تلفات و تغييرات فرماندهي در جنگهاي اخير تلقي كرد. ساختار نظامي معمولا بر اساس تجربههاي به دستآمده از ميدان، براي دورههاي طولانيتر بازطراحي ميشود. به همين دليل، آنچه اكنون در ساختار فرماندهي نيروهاي مسلح در حال شكلگيري است، ميتواند فراتر از پاسخ به يك جنگ مشخص باشد و به تجربهاي براي مواجهه با سناريوهاي آينده تبديل شود.

در اين شرايط مهمترين درس جنگهاي اخير براي ساختار فرماندهي را ميتوان در يك گزاره خلاصه كرد: «جنگ جديد، فرماندهي سريعتر و يكپارچهتري ميخواهد». ادغام ستادكل و قرارگاه خاتمالانبيا (ص) از اين منظر تلاشي براي پاسخ به همين نياز است؛ اينكه تصميمگيري راهبردي، اطلاعات ميدان و فرماندهي عملياتي در فاصلهاي كوتاهتر از گذشته به يكديگر متصل شوند و نيروهاي مسلح بتوانند در برابر تهديدهايي كه همزمان در چند حوزه شكل ميگيرند، واكنش هماهنگتري نشان دهند.

 

كوتاهشدن زنجيره تصميم

يكي از مهمترين ابعاد ادغام ستادكل نيروهاي مسلح و قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) را بايد در مفهوم «زمان» جستوجو كرد. در ساختارهاي نظامي، سرعت تصميمگيري همواره اهميت داشته، اما در جنگهاي جديد اين اهميت به مراتب بيشتر شده است. وقتي تهديدها ميتوانند در فاصلهاي كوتاه از شناسايي تا اجرا تغيير كنند، فاصله ميان دريافت اطلاعات، تحليل، تصميم و اجراي دستور، بخشي از معادله قدرت نظامي محسوب ميشود. از همين منظر، نزديك شدن ساختار ستادي و عملياتي را ميتوان تلاشي براي كوتاهتر كردن اين زنجيره و افزايش سرعت واكنش دانست.

در ساختار پيشين، ستادكل نيروهاي مسلح و قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) دو ماموريت متفاوت، اما مرتبط داشتند. ستادكل در سطح عالي، وظيفه سياستگذاري، برنامهريزي، هماهنگي و هدايت كلان نيروهاي مسلح را دنبال ميكرد و قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) ظرفيت فرماندهي عمليات مشترك را در اختيار داشت. اين تفكيك به خودي خود به معناي وجود ناهماهنگي نبود، بلكه هر دو مجموعه براي پاسخ به نيازهاي متفاوتي در ساختار دفاعي كشور ايجاد شده بودند. مسالهاي كه شرايط جديد مطرح كرده، اين است كه آيا چنين تفكيكي همچنان بهترين شكل براي مواجهه با جنگهاي پرسرعت و چندلايه است يا خير؟

جنگهاي امروز، برخلاف بسياري از الگوهاي سنتي، فرصت زيادي براي تصميمگيري باقي نميگذارند. موشكهاي بالستيك، موشكهاي كروز، پهپادها و ساير ابزارهاي دورايستا ميتوانند ميدان نبرد را در زماني كوتاه تحت تاثير قرار دهند. همزمان، عمليات سايبري، جنگ الكترونيك و اقدامات اطلاعاتي ممكن است پيش از آغاز يك حمله آشكار، بخشي از فرآيند درگيري را شكل دهند. بنابراين فرماندهي نظامي بايد بتواند دادههاي مختلف را در يك تصوير عملياتي واحد جمع كند و در كوتاهترين زمان ممكن درباره واكنش مناسب تصميم بگيرد.

در چنين شرايطي، مساله فقط «صدور سريعتر دستور» نيست. اگر اطلاعات ميدان با تاخير به مركز تصميمگيري برسد يا تصميم راهبردي براي رسيدن به سطح عمليات نيازمند عبور از چند حلقه هماهنگي باشد، سرعت واكنش كاهش پيدا ميكند. به همين دليل، هدف از كوتاهكردن زنجيره فرماندهي را بايد ايجاد يك چرخه سريعتر ميان سه مرحله دانست: دريافت اطلاعات، تصميمگيري و اجرا. ادغام ستادكل و قرارگاه مركزي ميتواند از اين منظر، فاصله ميان اين سه مرحله را كاهش دهد.

مزيت ديگر چنين ساختاري، ايجاد ارتباط نزديكتر ميان كساني است كه تصوير راهبردي از تهديد دارند و فرماندهاني كه با واقعيت ميدان مواجهند. تصميمگيري موثر در جنگ تنها زماني ممكن است كه مركز فرماندهي بداند در ميدان چه اتفاقي در حال رخ دادن است و فرمانده عملياتي نيز بداند تصميم كلان بر اساس چه ارزيابياي گرفته شده است. بنابراين، جريان اطلاعات نبايد تنها از بالا به پايين باشد، بلكه بايد بازخورد ميدان نيز با سرعت به سطح عالي فرماندهي منتقل شود.

اين موضوع در جنگهاي چندحوزهاي اهميت بيشتري پيدا ميكند. براي مثال، يك تهديد هوايي ممكن است به صورت همزمان به توان پدافندي، نيروي هوايي، سامانههاي اطلاعاتي و ظرفيتهاي موشكي مرتبط باشد. اگر هر كدام از اين بخشها در يك چرخه جداگانه تصميمگيري كنند، احتمال ايجاد تاخير يا حتي تداخل در واكنش افزايش پيدا ميكند. اما وجود يك ساختار فرماندهي منسجمتر ميتواند امكان آن را افزايش دهد كه همه اين ظرفيتها در قالب يك تصوير عملياتي مشترك به كار گرفته شوند.

البته كوتاه شدن زنجيره تصميم نبايد با حذف سلسلهمراتب نظامي يا تمركز تمام اختيارات در يك نقطه اشتباه گرفته شود. ساختارهاي نظامي همچنان به تقسيم ماموريت، تخصص و مسووليت نياز دارند. مساله اصلي، كاهش حلقههاي غيرضروري در هماهنگي و جلوگيري از موازيكاري است. به عبارت ديگر، اگر ادغام به درستي طراحي شود، هدف آن ميتواند «سريعتر شدن انتقال تصميم» باشد، نه اينكه همه تصميمها بدون توجه به سطح تخصصي و مسووليت سازمانها در يك مركز متمركز شوند.

از اين زاويه، انتصاب سرلشكر عبداللهي نيز در كنار تغيير ساختاري اهميت پيدا ميكند. فرماندهي كه سابقه حضور در ساختار ستادي و همچنين تجربه فرماندهي قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) را دارد، با هر دو سوي اين زنجيره آشنايي دارد. چنين سابقهاي ميتواند در دوره گذار از ساختار قبلي به ساختار جديد اهميت داشته باشد، زيرا ادغام تنها با تغيير چارت سازماني محقق نميشود و نيازمند ايجاد زبان مشترك ميان بخشهاي ستادي و عملياتي است.

در اين وضعيت، ارزش اصلي ادغام را بايد در «سرعت چرخه تصميم» سنجيد. اگر اطلاعات ميدان سريعتر به مركز برسد، تحليل در زمان كوتاهتري انجام و تصميم نيز با فاصله كمتري به فرماندهي عملياتي منتقل شود، ساختار جديد ميتواند يكي از نيازهاي اصلي جنگهاي آينده را پاسخ دهد. بنابراين، ادغام ستادكل و قرارگاه خاتمالانبيا (ص) را ميتوان بيش از هر چيز تلاشي براي تبديل ساختار فرماندهي به ساختاري چابكتر دانست؛ ساختاري كه در آن فاصله ميان مشاهده تهديد، تصميم درباره آن و واكنش عملياتي تا حد امكان كوتاه شود.

 

 بازتعريف فرماندهي مشترك

ادغام ستادكل نيروهاي مسلح و قرارگاه مركزي خاتمالانبيا‌(ص) را ميتوان از زاويه ديگري نيز بررسي كرد؛ زاويهاي كه به مفهوم «فرماندهي مشترك» و نحوه بهكارگيري همزمان ظرفيتهاي مختلف نيروهاي مسلح بازميگردد. قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) اساسا براي پاسخ به همين نياز در سالهاي جنگ تحميلي شكل گرفت؛ زماني كه انجام عملياتهاي بزرگ، به هماهنگي ميان نيروهاي مختلف و ايجاد يك مركز فرماندهي مشترك نياز داشت. اكنون، پس از گذشت بيش از چهار دهه، تغيير ماهيت جنگ و افزايش پيچيدگي ميدان نبرد، تعريف تازهاي از همين نياز ايجاد كرده است.

در الگوي سنتي، فرماندهي مشترك عمدتا به معناي هماهنگ كردن نيروهايي بود كه هر كدام ماموريت مشخصي داشتند. نيروي زميني در ميدان عمليات ميكرد، نيروي هوايي پشتيباني هوايي و ماموريتهاي مربوط به آسمان را انجام ميداد و نيروي دريايي نيز مسووليت حوزه دريايي را بر عهده داشت. قرارگاه مشترك وظيفه داشت ميان اين ظرفيتها هماهنگي ايجاد كند تا عملياتها در يك مسير واحد پيش بروند. اما در جنگهاي جديد، ديگر نميتوان حوزههاي مختلف نبرد را به اين سادگي از يكديگر جدا كرد.

يك عمليات نظامي ممكن است از لحظه آغاز، به اطلاعات، شناسايي، پهپاد، موشك، پدافند، جنگ الكترونيك، ارتباطات و حتي ظرفيتهاي سايبري وابسته باشد. بنابراين، فرماندهي مشترك ديگر تنها مساله هماهنگي چند نيرو در يك عمليات مشخص نيست، بلكه مساله ايجاد يك «تصوير مشترك از ميدان» است. هر نيروي نظامي بايد بداند ساير بخشها چه ميبينند، چه تصميمي گرفتهاند و ماموريت آنها چگونه بر ماموريت ديگر بخشها اثر ميگذارد.

از اين منظر، قرار گرفتن ظرفيت عملياتي قرارگاه مركزي خاتمالانبيا‌(ص)‌دركنارظرفيتستادي ستادكل، ميتواند زمينهاي براي بازتعريف اين مفهوم فراهم كند. ستادكل از ظرفيت برنامهريزي و سياستگذاري كلان برخوردار است و قرارگاه خاتمالانبيا (ص) تجربه فرماندهي عمليات مشترك را در اختيار دارد. تركيب اين دو ظرفيت ميتواند به ايجاد ساختاري منسجمتر براي هماهنگي ميان نيروها منجر شود؛ ساختاري كه در آن فرماندهي مشترك نه صرفا در زمان اجراي يك عمليات، بلكه در سطحي مستمرتر دنبال شود.

اين موضوع در شرايطي اهميت دارد كه تهديدهاي نظامي نيز از حالت تكبعدي خارج شدهاند. در يك درگيري احتمالي، ممكن است همزمان آسمان، دريا، زيرساختهاي ارتباطي، شبكههاي اطلاعاتي و مراكز فرماندهي هدف قرار بگيرند. پاسخ به چنين تهديدي نميتواند صرفا توسط يك نيرو انجام شود. موفقيت در اين ميدان به اين بستگي دارد كه ظرفيتهاي مختلف با چه سرعتي و بر اساس چه تصويري از وضعيت به كار گرفته شوند.

البته بازتعريف فرماندهي مشترك به معناي از بين رفتن استقلال تخصصي نيروهاي مسلح نيست. هر نيرو همچنان ماموريت، ساختار و توانمنديهاي تخصصي خود را حفظ ميكند. آنچه اهميت پيدا ميكند، سطح بالاتري از هماهنگي و اتصال اين ظرفيتهاست. در واقع، هدف ميتواند حركت از «هماهنگي ميان نيروها» به سمت «فرماندهي يكپارچه بر عمليات مشترك» باشد؛ يعني به جاي آنكه هر بخش تصوير جداگانهاي از ميدان داشته باشد، همه اجزا در يك معماري فرماندهي مشترك قرار بگيرند.

از اين جهت، ادغام ستادكل و قرارگاه خاتمالانبيا(ص) را ميتوان تلاشي براي بهروزرساني همان ايدهاي دانست كه قرارگاه مركزي در دهه ۶۰ براي آن شكل گرفت. تفاوت امروز با گذشته در ابزارها، سرعت درگيري و پيچيدگي ميدان است. اگر در آن زمان مساله اصلي هماهنگ كردن نيروهاي مختلف در يك عمليات بود، اكنون مساله ايجاد يك شبكه فرماندهي است كه بتواند همزمان چندين حوزه نبرد را مديريت كند. از اين منظر، تحول جديد را ميتوان گامي در مسير بازتعريف فرماندهي مشترك براي جنگهاي آينده دانست.

 

سرلشكر عبداللهي؛ فرمانده پيونددهنده

تغيير ساختار فرماندهي نيروهاي مسلح را نميتوان جدا از انتصاب سرلشكر احمدرضا عبداللهي به رياست ستادكل نيروهاي مسلح بررسي كرد. اهميت اين انتصاب، تنها در جابهجايي يك فرمانده ارشد خلاصه نميشود، بلكه سوابق عبداللهي با ساختاري كه اكنون در حال شكلگيري است، ارتباط مستقيمي دارد. او پيش از اين در سطوح مختلف ستادي نيروهاي مسلح حضور داشته و پس از جنگ ۱۲روزه نيز فرماندهي قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) را برعهده گرفت. به همين دليل، تجربه او دو سوي معادلهاي را پوشش ميدهد كه در ساختار جديد قرار است بيش از گذشته به يكديگر نزديك شوند: «ستاد» و «ميدان».

در ساختار نظامي، تجربه ستادي با تجربه فرماندهي عملياتي تفاوتهايي دارد. فعاليت ستادي عمدتا با برنامهريزي، سازماندهي، هماهنگي و طراحي راهبردها سروكار دارد، در حالي كه فرمانده عملياتي بايد تصميمهاي كلان را در شرايط واقعي ميدان به اجرا تبديل كند. آشنايي با هر دو سطح ميتواند در دورهاي كه ساختار فرماندهي در حال تغيير است، اهميت ويژهاي داشته باشد.

سرلشكر عبداللهي از اين منظر، فرماندهي است كه ميتواند زبان مشتركي ميان اين دو حوزه ايجاد كند. تجربه حضور در ساختار ستادكل به او امكان شناخت سازوكارهاي برنامهريزي و تصميمسازي در سطح عالي نيروهاي مسلح را داده و فرماندهي قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) نيز او را با اقتضائات فرماندهي عملياتي و هماهنگي ميان نيروهاي مختلف درگير كرده است. همين تركيب تجربه ميتواند در اجراي روند ادغام اهميت داشته باشد.

البته موفقيت اين تغيير صرفا به انتخاب يك فرمانده وابسته نيست. ادغام دو مجموعه بزرگ نظامي، نيازمند بازتعريف دقيق ماموريتها، تقسيم مسووليتها و ايجاد سازوكارهاي جديد براي تبادل اطلاعات و تصميمگيري است. با اين حال، انتخاب فردي كه تجربه حضور در هر دو سطح را دارد، ميتواند روند انتقال از ساختار قبلي به ساختار جديد را تسهيل كند.

از اين منظر، انتصاب عبداللهي را ميتوان بخشي از يك پازل بزرگتر دانست؛ پازلي كه در آن تغيير فرماندهي و تغيير ساختار در كنار يكديگر قرار گرفتهاند. اگر هدف از ادغام، نزديك كردن تصميمگيري راهبردي به فرماندهي عملياتي و كوتاه كردن مسير انتقال اطلاعات و دستور باشد، داشتن فرماندهي آشنا با هر دو حوزه ميتواند يك مزيت مهم به شمار آيد.

بنابراين، جايگاه عبداللهي در ساختار جديد صرفا يك انتصاب اداري نيست. او ميتواند در دوره گذار، نقش پيونددهنده ميان تجربه ستادي و عملياتي را ايفا كند؛ نقشي كه ميزان موفقيت آن، در نهايت با كارآمدي ساختار جديد و توانايي آن در پاسخ سريعتر و هماهنگتر به تهديدهاي آينده سنجيده خواهد شد.

 

از تجربه جنگ به معماري آينده

ادغام ستادكل نيروهاي مسلح و قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) را ميتوان فراتر از يك واكنش مقطعي به تحولات جنگهاي اخير ارزيابي كرد. تغيير ساختارهاي فرماندهي نظامي معمولا زماني اتفاق ميافتد كه تجربه ميدان، نقاط قوت و ضعف سازوكار موجود را آشكار كرده و ضرورتهايي تازه براي مواجهه با تهديدهاي آينده ايجاد كرده باشد. از اين منظر، آنچه اكنون در ساختار فرماندهي نيروهاي مسلح در حال شكلگيري است، ميتواند بخشي از روند تطبيق سازمان دفاعي كشور با ماهيت جديد جنگ باشد.

جنگهاي آينده احتمالا كمتر به يك ميدان مشخص و يك ابزار نظامي محدود خواهند بود. تركيب توان موشكي، پهپادي، هوايي، دريايي، پدافندي، اطلاعاتي، سايبري و جنگ الكترونيك، ميدان نبرد را به مجموعهاي بههمپيوسته تبديل كرده است. در چنين شرايطي، ساختار فرماندهي نيز بايد بتواند همين پيچيدگي را مديريت كند. فرماندهي كه تنها يك بخش از ميدان را ببيند، نميتواند درباره كل ميدان تصميم بگيرد.

از اين منظر، ادغام ستادكل و قرارگاه خاتمالانبيا(ص) ميتواند تلاشي براي ايجاد معماري فرماندهي متناسب با چنين شرايطي باشد؛ معمارياي كه در آن اطلاعات، تصميمسازي و فرماندهي عملياتي ارتباط نزديكتري با يكديگر داشته باشند. اهميت اين تغيير زماني بيشتر ميشود كه بدانيم تهديدهاي آينده ممكن است همزمان نظامي، اطلاعاتي، سايبري و اقتصادي باشند و نيازمند پاسخ هماهنگ در چند سطح باشند.

بنابراين ارزش اين ادغام را نبايد تنها در آثار كوتاهمدت آن جستوجو كرد. پرسش اصلي اين است كه ساختار جديد تا چه اندازه ميتواند نيروهاي مسلح را براي جنگهايي آماده كند كه هنوز شكل كامل آنها مشخص نيست. اگر هدف، درس گرفتن از تجربههاي اخير و تبديل آن به اصلاحات پايدار باشد، اين تغيير ميتواند يكي از مهمترين گامهاي بازطراحي فرماندهي دفاعي كشور در سالهاي آينده محسوب شود.

 

 يكپارچگي بدون حذف تخصص

ادغام ستادكل نيروهاي مسلح و قرارگاه مركزي خاتمالانبيا (ص) را ميتوان يكي از مهمترين تحولات ساختاري نيروهاي مسلح پس از پايان جنگ تحميلي دانست؛ تحولي كه بيش از آنكه يك تغيير تشكيلاتي صرف باشد، نشانهاي از بازنگري در شيوه فرماندهي و هماهنگي دفاعي كشور است. تجربه جنگهاي اخير، پيچيدهتر شدن تهديدها و افزايش سرعت تحولات ميدان، ضرورتهايي تازه را پيش روي ساختار فرماندهي قرار داده و به نظر ميرسد تصميم اخير نيز در پاسخ به همين الزامات اتخاذ شده است.

آنچه از مجموعه اين تغييرات قابل برداشت است، حركت به سمت كاهش فاصله ميان سطح تصميمگيري راهبردي و فرماندهي عملياتي است. در جنگهاي جديد، زمان به يكي از مهمترين مولفههاي قدرت تبديل شده و موفقيت در ميدان، بيش از گذشته به سرعت انتقال اطلاعات، هماهنگي ميان نيروها و تبديل تصميم به اقدام وابسته است. از اين منظر، يكپارچهتر شدن ساختار فرماندهي ميتواند به كوتاهتر شدن زنجيره تصميم و افزايش هماهنگي ميان بخشهاي مختلف نيروهاي مسلح كمك كند.

در عين حال، اين يكپارچگي به معناي از ميان رفتن ماموريتها و تخصصهاي مستقل نيروهاي مسلح نيست. ارتش، سپاه، فراجا و ساير بخشهاي دفاعي همچنان وظايف و ظرفيتهاي تخصصي خود را حفظ خواهند كرد و آنچه تغيير ميكند، سطح هماهنگي و اتصال اين توانمنديها در يك ساختار بالادستي است. به بيان ديگر، هدف از اين تحول را ميتوان حركت از «هماهنگي ميان نيروها» به سمت «فرماندهي منسجمتر بر توان مشترك» دانست.

در نهايت، ميزان موفقيت اين تغيير نه با جابهجايي ساختارها، بلكه با كارآمدي آنها سنجيده خواهد شد؛ اينكه ساختار جديد تا چه اندازه بتواند در شرايط پيچيده و پرشتاب آينده، تصميمگيري را تسهيل كند، واكنشها را هماهنگتر سازد و ظرفيتهاي متنوع نيروهاي مسلح را در قالب يك تصوير واحد و منسجم به كار گيرد. اگر چنين هدفي محقق شود، ادغام ستادكل و قرارگاه خاتمالانبيا (ص) را ميتوان گامي در مسير بهروزرساني معماري فرماندهي نيروهاي مسلح متناسب با الزامات جنگهاي آينده دانست.