فرارو- نهال توسی، خبرنگار ارشد حوزه سیاست خارجی در پولیتیکو؛ شرایط کنونی یادآور تاریکترین روزهای جنگ عراق در اواسط دهه ۲۰۰۰ است؛ دورهای که آمریکا ظاهراً قادر نبود عراق را از چرخه شورش، بیثباتی و جنگ داخلی خارج کند. با این حال، مقامهای کنونی و پیشین آمریکایی معتقدند که اگرچه میزان تلفات در درگیری با ایران تاکنون کمتر بوده، اما اهمیت راهبردی و منافع درگیر در این بحران بسیار بزرگتر است.
جنگ ایران و بحران اعتبار جهانی آمریکا
جنگ ایران، برخلاف بحران عراق، پیامدهایی فراتر از منطقه دارد و تأثیر جهانیتری بر جای میگذارد. نمونه روشن آن، آسیبهای اقتصادی ناشی از تلاش ایران برای اعمال کنترل بر تنگه هرمز است؛ آبراهی حیاتی که هرگونه اختلال در آن میتواند بازارهای انرژی و تجارت جهانی را تحت تأثیر قرار دهد.
آمریکا در دهه ۲۰۰۰ با چالشهای کمتری برای حفظ جایگاه جهانی خود روبهرو بود و میتوانست یک شکست بزرگ در خاورمیانه را تحمل کند. اما شرایط امروز متفاوت است؛ اعتبار آمریکا در نتیجه مجموعهای از اشتباهات و مداخلات پرهزینه در خاورمیانه آسیب دیده، در حالی که چین همزمان در حال گسترش نفوذ و تقویت جایگاه جهانی خود است.
افرادی از هر دو حزب اصلی آمریکا معتقدند دونالد ترامپ، رئیسجمهور این کشور، با تغییر مکرر مواضع خود درباره نحوه برخورد با ایران و نیز تضعیف روابط واشنگتن با متحدانی که میتوانند در این بحران نقشآفرین باشند، بیش از پیش به اعتبار آمریکا لطمه میزند.
الیوت آبرامز، از چهرههای باسابقه جریان تندرو در سیاست خاورمیانه و از مقامهایی که در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ نیز با دولت او همکاری داشت، درباره شرایط کنونی هشدار داد و گفت: «این لحظه بسیار خطرناک است و دولت ترامپ نشانههایی از بیثباتی در تصمیمگیری، عدم قطعیت و بیکفایتی از خود نشان میدهد.»
دن شاپیرو، کارشناس ارشد شورای آتلانتیک، نیز با این ارزیابی موافق بود. او گفت: «وجود انتخابهای دشوار و مصالحههای سخت، امری عادی در سیاست خارجی است؛ اما بسیار نادر است که کشوری خود را در بنبستی ببیند که ساخته دست خودش باشد و واقعاً تنها گزینههای نامطلوب پیش رویش قرار گرفته باشد.»
وقتی از مقامهای کنونی و پیشین آمریکایی پرسیده شد مسیر دستیابی به پیروزی چیست، رایجترین واکنش اولیه نوعی ناامیدی بود؛ پاسخی که در واقع چنین معنا میداد: «ما هرگز نباید این جنگ را آغاز میکردیم.»
پس از آن، پرسش مهمتری مطرح میشد: «منظور شما از پیروزی چیست؟» این پرسشی کاملاً منطقی است؛ پرسشی که کاخ سفید تاکنون نتوانسته پاسخی روشن برای آن ارائه کند، زیرا اهداف جنگ را بارها تغییر داده است.
ترامپ این درگیری را با هدف پایاندادن به برنامه هستهای ایران، نابودی بخش بزرگی از توانمندیهای نظامی تهران و حتی با اشارههایی به تغییر حکومت آغاز کرد. اما اکنون به نظر میرسد مهمترین هدف واشنگتن، بازگرداندن کنترل تنگه هرمز و پایاندادن به توانایی ایران برای محدودکردن تردد دریایی در این آبراه راهبردی است.
در میان برخی نیروهای ردههای پایینتر دولت آمریکا نیز نشانههایی از ناامیدی و سرخوردگی نسبت به مسیر جنگ دیده میشود؛ احساسی که از نبود تعریف روشن از پیروزی و دشواری تبدیل دستاوردهای نظامی به نتیجه سیاسی ناشی میشود.
یکی از مقامهای آمریکایی آشنا با راهبرد دولت در خاورمیانه گفت: «من هیچ مسیر روشنی برای خروج از این وضعیت نمیبینم.» او معتقد بود تیم ترامپ «بهطور اساسی» درک درستی از رهبران ایران ندارد. به گفته او، ترامپ و مشاورانش همواره بر این باور بودهاند که با افزایش فشار میتوان حکومت ایران را وادار به فروپاشی کرد، اما «چنین اتفاقی رخ نخواهد داد.»
در عراقِ اواسط دهه ۲۰۰۰، زمانی که شمار تلفات همچنان افزایش مییافت، واشنگتن نیز با دشواریهای جدی برای یافتن مسیر آینده روبهرو بود. پیشنهادهای مختلفی مطرح شد؛ از خروج نیروهای آمریکایی از مراکز جمعیتی گرفته تا تقسیم عراق به سه منطقه جداگانه. حتی جو بایدن، که آن زمان سناتور بود، از حامیان ایده تقسیم عراق به شمار میرفت.
در نهایت، افزایش شمار نیروهای آمریکایی، در کنار مجموعهای از اقدامات دیگر، از جمله جلب همکاری رهبران قبایل سنی برای مقابله با القاعده، مسیر جنگ را تغییر داد و شرایط امنیتی را بهبود بخشید.
اما ایران چالشی کاملاً متفاوت ایجاد میکند. این کشور از نظر جغرافیایی، جمعیتی و راهبردی بزرگتر از عراق است؛ آمریکا نیروی زمینی قابل توجهی در ایران ندارد، حکومت ایران همچنان پابرجاست و واکنشهای تهران میتواند بر متحدان واشنگتن در سراسر خاورمیانه تأثیر بگذارد.
بهطور کلی، سه جریان اصلی درباره مسیر اقدام آمریکا وجود دارد؛ دیدگاههایی که به گفته منتقدان، بیش از آنکه بر ارزیابی واقعیتهای میدانی استوار باشند، بر امیدواری و فرضیات خوشبینانه تکیه دارند.
گروه اول: تندروها
یک جریان فکری در آمریکا خواهان افزایش فشارهای نظامی و دیگر فشارها علیه تهران است. پیشنهادهای این گروه شامل تصرف جزیره خارک از سوی آمریکا، دادن مجوز به اسرائیل برای ادامه هدف قراردادن رهبران ایرانی، تشویق امارات متحده عربی به تصرف سه جزیره مورد اختلاف با ایران و تسلیح گروههای قومی در داخل ایران است.
برخی اعضای این جریان معتقدند تنها ۱۴ روز دیگر حملات هوایی آمریکا برای دستیابی به اهداف مورد نظر کافی خواهد بود. تندروها نگراناند حکومت ایران، بهویژه پس از آنکه از حملات آمریکا و اسرائیل جان سالم به در برده، مسیر توسعه سلاح هستهای را دنبال کند و حمایت خود از گروههای مقاومت را افزایش دهد.
برخی دیگر از این افراد، هرچند معمولاً دیدگاه خود را صریح بیان نمیکنند، معتقدند حتی تبدیلشدن ایران به کشوری شکستخورده و گرفتار جنگ داخلی، گزینهای بهتر از ادامه حاکمیت جمهوری اسلامی خواهد بود.
گروه دوم: طرفداران کاهش تنش
گروه دوم شامل کسانی است که خواهان کاهش تنش با ایران هستند؛ حتی اگر دستیابی به این هدف مستلزم اعطای امتیازهای قابل توجه از سوی آمریکا باشد. این دیدگاه در میان جریانهای سیاسی مختلف آمریکا، از چپ تا راست، در حال گسترش است و حتی برخی مقامهای دولت بایدن نیز به چنین رویکردی نزدیک شدهاند.
طرفداران این دیدگاه معتقدند واشنگتن باید به دنبال توافق با تهران باشد، حتی اگر چنین توافقی شامل اقداماتی مانند کاهش تحریمها علیه ایران شود. از نگاه آنان، چارچوبی مشابه تفاهمنامهای که پیشتر میان آمریکا و ایران مذاکره شده بود، میتواند مبنایی عملی برای حل اختلافات باشد.
آنها استدلال میکنند اگر دستیابی به توافق ممکن نباشد، آمریکا باید بهطور کامل از درگیری فاصله بگیرد و اجازه دهد کشورهای منطقه با پیامدهای شرایط موجود روبهرو شوند. به باور این جریان، توانمندیهای نظامی ایران آسیب دیده و بنابراین واشنگتن در موقعیتی نیست که کاملاً بدون اهرم فشار باشد.
پرسش اصلی آنها این است: چرا آمریکا باید جان نیروهای خود و منابع راهبردیاش را بیش از این در معرض خطر قرار دهد؟ بهویژه آنکه ارتش آمریکا هماکنون نیز با کمبود برخی مهمات حیاتی مواجه است.
خطر این رویکرد آن است که ممکن است به شکلگیری ایرانی قدرتمندتر و جسورتر منجر شود؛ کشوری که همکاریهای خود با چین و روسیه را گسترش دهد و دست به اقداماتی بزند که پیامدهای آن در نهایت به آمریکا نیز برسد.
با این حال، مشخص نیست نظام سیاسی دوقطبی و عمیقاً شکافخورده امروز آمریکا، توانایی دستیابی به اجماع لازم درباره یک راهبرد دفاعی جدید و پایدار را داشته باشد.
گروه سوم: حفظ فشار همراه با محاصره
گروه سوم در میانه دو جریان دیگر قرار دارد؛ نه خواهان تشدید گسترده عملیات نظامی است و نه طرفدار عقبنشینی کامل و کاهش تنش. اعضای این جریان معتقدند آمریکا باید محاصره دریایی علیه کشتیهای مرتبط با ایران را حفظ کند.
امید این گروه آن است که چنین اقدامی، در کنار تحریمهای موجود و تحریمهای جدید، فشار اقتصادی بر ایران را تا حدی افزایش دهد که حکومت تهران یا ناچار به پذیرش خواستههای آمریکا شود یا در نهایت با اعتراضهای داخلی و فشار اجتماعی از سوی مردم خود مواجه شود.
جنگ ایران؛ تکرار اشتباهات عراق با هزینهای بزرگتر
شباهتهای میان جنگ ایران و تجربه عراق، شرایط کنونی را برای کارشناسان سیاست خارجی آمریکا پیچیدهتر کرده است. بار دیگر واشنگتن با دشمنی سرسخت در خاورمیانه، نگرانی درباره سلاحهای کشتار جمعی، رئیسجمهوری آماده پذیرش ریسکهای بزرگ و دولتی روبهروست که از نگاه منتقدان، برای پیامدهای پس از جنگ برنامهریزی کافی نداشته است.
سوزان مالونی در اینباره گفت: «مانند عراق، این نیز بحرانی است که خودمان ایجاد کردهایم؛ بحرانی که باید پیشبینی میشد و با برنامهریزی دقیقتر میتوانستیم شدت آن را کاهش دهیم.»
پس از پیامدهای سنگین حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، واشنگتن بعدها مجبور شد با ظهور داعش و جنگی طولانی در این کشور روبهرو شود. با این حال، عراق امروز با وجود تاریخ پرآشوب خود، در مقایسه با گذشته در وضعیتی نسبتاً باثباتتر قرار دارد و چندین انتخابات را پشت سر گذاشته است.
شاید واشنگتن برای دستیابی به رویکردی متفاوت در تعامل با تهران، در نهایت به تغییر در رهبری سیاسی خود و رویکارآمدن رئیسجمهوری جدید نیاز داشته باشد.
تحلیلگران مسائل ایران میگویند تهران ظاهراً به این جمعبندی رسیده است که دونالد ترامپ علاقهای به دستیابی به یک توافق صلح واقعی ندارد و حتی در صورت امضای توافق، نمیتوان به پایبندی او به آن اعتماد کرد. بر این اساس، هر رئیسجمهوری که پس از ترامپ روی کار بیاید، با بحرانی بزرگ روبهرو خواهد شد؛ اما همزمان فرصتی کمنظیر خواهد داشت تا جایگاه رهبری جهانی آمریکا را دوباره به نمایش بگذارد.
با این حال، عبور از وضعیت کنونی بدون تردید به ایدهها و رویکردهای تازه نیاز دارد. شاید واشنگتن برای حل این معادله پیچیده، به راهحلی متفاوت از گذشته نیاز داشته باشد؛ همانگونه که در یک تشبیه تاریخی باید پرسید: آیا کسی میداند چگونه باید یک اسب چوبی بزرگ ساخت؟