ریشه این سستی، جریانی بود که ۱۵۰سال بود خون خلافت را میمکید؛ جریان تشیع و رهبران معصومش. مأمون که از شمشیر هارونالرشید و جنگهای داخلی خسته شده بود، فهمید کشتن امام»، امامت را زندهتر میکند. پس تصمیم گرفت دست به یک ترفند سیاسی بیسابقه بزند: آوردن امام رضا(ع) از مدینه به مرو و نشاندن او بر مسند ولیعهدی اما نمیدانست که در این بازی شطرنج، حریفی دارد که شاهبیت تاریخ را در دستان اوست.
طرح یک نابغه سیاسی؛ شش هدف در یک تله
مأمون فردی باهوش و سیاستمداری زیرک و بیرحم بود. او میدانست که آوردن امام به دربار، اگر درست مدیریت شود، میتواند شش ضربه کاری را همزمان به پیکره تشیع وارد کند:
۱. عقیمسازی انقلاب: مأمون میخواست مبارزات خستگیناپذیر شیعیان را که با مظلومیت و قداست گره خورده بود، به یک فعالیت سیاسی آرام و بیخطر درون کاخ تبدیل کند.
۲. دوختن لباس مشروعیت بر تن غاصب: بزرگترین اتهام به عباسیان، غصب خلافت بود. مأمون میخواست بگوید اگر خلافت ما غاصبانه است، چرا علی بن موسیالرضا ولایتعهدی ما را پذیرفت؟
۳. کنترل کانون خطر: امام باید از مدینه (قلب تپنده تشیع) به مرو (پادگان امن مأمون) منتقل میشد تا تحت نظر جاسوسان خلیفه باشد.
۴. تغییر ویترین: مأمون میخواست امام مردمی و پناهگاه دردمندان را به یک اشرافزاده درباری تبدیل کند تا رنگ مردمی بودن از چهرهاش پاک شود.
۵. استفاده ابزاری از معنویت: خلیفه میخواست با چسباندن نام امام بهنام خود، برای حکومت خونین خود آبروی دینی بخرد.
۶. تبدیل رهبر به توجیهگر: مأمون خیال میکرد امام ولیعهد مجبور است از ظلمهای دستگاه خلافت دفاع کند!
پاسخ کوبنده یک رهبر الهی؛ مهندسی معکوس
اما امام رضا(ع) با سبکی وارد این میدان شد که تاریخ سیاست را شگفتزده کرد؛ سبکی که نه تنها در تله نیفتاد بلکه تله را به قفسی برای مأمون تبدیل کرد. امام در چهار پرده، نقشه خلیفه را خنثی کرد:
1. سفر مرگ، نه سفر قدرت: پیش از آنکه امام پا در رکاب مأمون بگذارد، با وداعهای تکاندهندهاش در مدینه، حرم پیامبر(ص) و کعبه به همه فهماند که این سفر، سفر شهادت است. امام با این کار، پیشدستانه به مردم مدینه و خراسان پیام داد که من برای همکاری با ظلم نیامدهام بلکه اسیر تهدید شمشیرم.
2. استیصال خلافت در برابر اراده امام: امام تا پای جان از پذیرش ولایتعهدی امتناع ورزید. این مقاومت، تصویری را که مأمون از «اقتدار خلافت» ساخته بود در هم شکست. فضل بن سهل (از نزدیکان مأمون) با شرمندگی اعتراف کرد: «هرگز خلافت را خوارتر از امروز ندیدم. خلیفه خلافت را به علی بن موسی تقدیم میکند و او آن را رد میکند!» این جمله، سند شکست روانی مأمون بود.
3. شرط طلایی؛ خلع سلاح خلیفه: سرانجام امام با این شرط قاطع ولایتعهدی را پذیرفت: «هیچگونه دخالتی در امور حکومتی، عزل و نصبها و جنگ و صلح نخواهم داشت». با این شرط، امام عملا خود را از بار مسئولیت ظلمهای خلافت مبرا کرد. مأمون دیگر نمیتوانست بگوید امام شریک جرم اوست. امام در کاخ بود اما متعلق به کاخ نبود.
4. شکستن تابوی ۱۵۰ساله؛ انفجار فرهنگی: شاهکار امام رضا(ع) این بود که از تریبون تحمیلی مأمون، علیه خود مأمون استفاده کرد. امام با برگزاری مجالس عظیم مناظره و شکستن سکوت ۱۵۰ساله «تقیه»، فضایی را ایجاد کرد که در آن دیگر خبری از دشنامهای ۷۰ساله اهلبیت بر منابر نبود. علما و محدثان شیعه که سالها در خفا سخن میگفتند، اکنون در مجامع عمومی خراسان، معارف اهل بیت را فریاد میزدند. مأمون میخواست امام را حبس کند اما امام، کاخ مأمون را به بزرگترین دانشگاه تشیع تبدیل کرد!
حرکت آخر؛ وقتی تبهکاران عصبانی میشوند
مأمون دید تمام محاسباتش بههم ریخته است. بهجای آنکه امام را توجیهگر خلافت کند، امام به افشاگر ذات پلید خلافت تبدیل شده بود. بهجای آنکه قداست امام را بشکند، مظلومیت و عظمت او در اذهان عمومی ایران و جهان اسلام موج میزد. مأمون سیاستمدار فهمید در این بازی نرم، بازنده مطلق اوست. از این رو وقتی دید سیاستبازی جواب نمیدهد، دوباره به همان ذات حیوانی اجدادش بازگشت. در سال ۲۰۳هجری، با انگورهای زهرآلود به استقبال شهادت امام رفت.
سخن پایانی: شهادت امام رضا(ع) پایان یک زندگی نبود بلکه امضای نهایی پیروزی «حق» بر «باطل» بود. مأمون خواست با حریر ولایتعهدی تشیع را خنثی کند اما امام با سبک حیات سیاسی خود ثابت کرد «امامت» نه یک عنوان تشریفاتی، که یک جریان زنده، بیدار و تغییرآفرین است. امروز نیز در هیاهوی جنگ نرم و مهندسیهای سیاسی دشمنان، این سبک زندگی و سیاست رضوی است که به ما میآموزد چگونه میتوان در دل باطل، حق را زنده نگهداشت و هر تلهای را به نردبانی برای صعود تبدیل کرد. سلام بر تو ای علی بن موسیالرضا؛ سلام بر تو در روزی که متولد شدی و در روزی که به شهادت رسیدی.
∎