شناسهٔ خبر: 79310662 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: مفدا | لینک خبر

غریب‌ترین ستاره‌ی خراسان

وقتی خورشید مدینه در افقِ توس غروب کرد، خراسان برای همیشه وام‌دارِ غریبی شد که در اوجِ شکوه، تنها بود. بیست و نهم صفر، روزی است که توس نه فقط یک امام، که پناهگاهِ دلهایِ شکسته را در خاکِ خویش جای داد. از مدینه تا مرو، راهی طولانی بود، اما برای امام رضا (ع)، این مسیر تنها فاصله‌ی جغرافیایی نبود؛ بلکه هجرت از میانِ یارانِ صادق به میانِ درباریانی بود که لباسِ تزویر به تن داشتند. یادی از غریب‌الغربا، که مزارش امروز قبله‌گاهِ دل‌های شیفته است. / متن: یلدا پاپی؛ گرافیک: مرضیه علادین

صاحب‌خبر -

بیست و نهم صفر، برای مردمِ توس، روزی است که آسمانِ خراسان، یکی از درخشان‌ترین ستاره‌هایش را از دست داد؛ اما ستاره‌ای که هرگز خاموش نشد. شهادت امام رضا (ع)، روایتِ تنهاییِ کسی است که در اوجِ شکوه و مقامِ ولایتعهدی، غریب‌ترین لحظاتِ زندگی را تجربه کرد؛ غربتی که نه از نبودِ یار، که از بودن در میانِ کسانی بود که او را می‌ستودند، اما هیچ‌گاه درکش نکردند.

امام رضا (ع) در شرایطی واردِ خراسان شد که مأمون، خلیفه‌ی عباسی، با حیله‌ای سیاسی، او را به ولایتعهدی گمارد. اما این مقامِ ظاهری، برای امام نه یک افتخار، که زندانی از طلا بود؛ چرا که می‌دانست پشتِ این عنوانِ فریبنده، خنجری از جنسِ حسادت و ترس پنهان است. مأمون، با تمامِ هوشِ سیاسی‌اش، هرگز نتوانست چهره‌ی تابناکِ امام را در سایه‌ی قدرتِ خود محو کند. بحث‌های علمیِ امام در مناظراتِ معروفِ مرو، چنان بر تختِ خلیفه لرزه انداخت که دانست تنها راهِ خلاصی از این وجودِ بی‌نظیر، شهادتِ اوست.

اما زاویه‌ای که کمتر به آن پرداخته‌شده، «اندوهِ عمیقِ غربت» در دلِ امام است. او که در مدینه، در کنارِ قبرِ رسول خدا (ص) و در میانِ یارانِ راستینش آرامش داشت، اکنون در دیاری غریب، میانِ درباریانی که هر یک لباسی از تزویر پوشیده‌اند، نفس می‌کشد. روایت است که در روزهای آخر، امام بسیار می‌گریست. از او پرسیدند: «آیا از دنیا می‌ترسی؟» فرمود: «نه، از تنهاییِ این دیار و دوریِ حرمِ جدم به گریه می‌افتم.» این کلمات، ساده و بی‌پیرایه، غمگین‌ترین تصویر از یک امامِ معصوم را به ما نشان می‌دهد؛ انسانی که دلش برای خاکِ مدینه تنگ شده است.

مسمومیتِ امام، با انگی و انگور، در تدارکی که مأمون چیده بود، آخرین پرده‌ی این تراژدیِ تمام‌نشدنی بود. لحظاتی که امام، جامِ زهر را نوشید، نه شکایتی بر لب آورد و نه نفرینی. او در آن واپسین ساعت‌ها، وصیت کرد که پیکرش را نه در کاخِ مأمون، که در خاکِ توس، در جوارِ هارونِ الرشید دفن کنند؛ شاید تا همیشه، این همجواریِ عجیب، نشانِ تضادِ حقیقت و باطل باشد. و امروز، گنبدِ زرینِ حرمِ رضوی، بر فرازِ شهری که روزی امام در آن غریب بود، اکنون قبله‌گاهِ دلهای شیفتگانِ سراسرِ جهان شده است.

شهادت امام رضا (ع)، برای انسانِ امروز، پرسشی بی‌پاسخ است: چگونه می‌توان در اوجِ قدرتِ دنیوی، غریب ماند؟ چگونه می‌توان در میانِ جمع، تنها بود؟ پاسخ در سکوتِ شهادتِ او نهفته است: غربت، نه در دوری از وطن، که در فهمیده‌نشدن است. و او، که در اوجِ شکوهِ خراسان، غریب‌ترینِ غریبان بود، امروز با تمامِ قلبها سخن می‌گوید، چرا که درکِ حقیقت، هیچ‌گاه به زمان و مکان وابسته نیست.

اللّهُمَّ صَلِّ عَلی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا