شناسهٔ خبر: 79306366 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: بهار | لینک خبر

سروش پس از غنی‌نژاد، خدمت قوچانی رسید!

صاحب‌خبر -
گروه سیاسی: مناقشه و جدل کلامی و نوشتاری عبدالکریم سروش (نظریه‌پرداز دینی مقیم لندن)، موسی غنی‌نژاد (اقتصاددان و تحلیل‌گر) و محمد قوچانی (روزنامه‌نگار) پس از آن بالا گرفت که غنی‌نژاد در گفت‌وگویی، علی شریعتی را به «شیادی» و «نامسلمانی» متهم کرد. سروش نیز در پاسخ، غنی‌نژاد را هدف انتقادها و توصیف‌های تندی قرار داد.
این مناقشه پس از انتشار مقاله‌ای از محمد قوچانی در مجله «آگاهی نو» وارد مرحله تازه‌ای شد. قوچانی در این مقاله ضمن دفاع از غنی‌نژاد، سروش را به فاصله‌گرفتن از مبانی پیشین خود و گرایش به نوعی تمامیت‌خواهی متهم کرد و از «مرگ روشنفکری دینی» سخن گفت. سروش مجددا در پاسخی شدیداللحن، قوچانی و غنی‌نژاد را بخاطر حمله به شریعتی و دشمنی با روشنفکری با تعابیری تند و توهین‌آمیز به باد حمله گرفت و قوچانی را قلم به مزد نصیری‌منش خواند!
در همین رابطه، یک متن در نقد ادبیات سروش در گویا منتشر شده که در بخشی از آن امده است: گاه برای شناخت میزان مدارا در یک اندیشه، نیازی به خواندن همه آثار صاحب آن نیست. کافی است کسی اندکی به مقدسات فکری او دست بزند و بعد ببینیم زبانش چه می‌کند. زبان در لحظه خشم، گاه صادق‌تر از نظریه در لحظه آرامش است.  عبدالکریم سروش در دفاع از علی شریعتی و اعتراض به «تکفیر» او، قلم برداشته تا ظاهراً از حرمت انسان و مسلمانی دفاع کند. نتیجه اما خواندنی‌تر از موضوع نزاع از آب درآمده است.
محمد قوچانی می‌شود «قلم‌به‌مزد»، «نصیری‌منش» و «ازغدی‌صفت»؛ موسی غنی‌نژاد می‌شود «بی‌صلاحیت خودمفتی‌پندار» و «ناشسته‌روی ناسزاگوی بی‌درد» با «دهان آلوده». یعنی برای اثبات زشتی تکفیر، ابتدا باید مخالف را تحقیر کرد، صلاحیتش را گرفت، صورتش را ناشسته اعلام کرد، دهانش را آلوده دانست و بعد، وقتی عملیات پاکسازی مخالف با موفقیت به پایان رسید، مولانا و حافظ را هم برای تدریس مدارا به صحنه فراخواند! اگر این طنز نیست، لابد تعریف تازه‌ای از مدارا در راه است: مخالف را تحمل کنید، مشروط بر آنکه مخالفت نکند. و این همان جایی است که زبان، نظریه را رسوا می‌کند.
مسئله این نیست که تعبیر غنی‌نژاد درباره شریعتی را بپسندیم یا نپسندیم. «نامسلمان» خواندن شریعتی، اگر بتوان آن را نه صرفاً حکمی درباره ایمان شخصی او، بلکه ناظر به ماهیت و نتیجه دستگاه فکری‌اش دانست، پشت خود مدعایی تاریخی و فکریِ قابل بحث دارد: اینکه دستگاه سیاسی شریعتی تا چه اندازه از اسلام تاریخی و تا چه اندازه از ایدئولوژی‌های انقلابی و چپ قرن بیستم تغذیه کرده است.
درباره این مدعا می‌توان کتاب نوشت، سند آورد، از آثار خود شریعتی شاهد گرفت و سرانجام آن را پذیرفت یا رد کرد. اما پاسخ به یک مدعای تاریخی، شستن صورت مدعی نیست...
مسئله این است که چه چیزی در اسلام سیاسی قرن بیستم افزوده شد که حکومت دینی را به دستگاهی برای مهندسی همه‌جانبه انسان، از سیاست و عقیده تا پوشش و زندگی خصوصی او، تبدیل کرد؟ و اگر قرار است میان دستگاه فکری شریعتی و آنچه پس از انقلاب از اسلام سیاسی سر برآورد هیچ نسبتی نبینیم، باید توضیح داد شباهت موجود در تصور از انسان، جامعه، انقلاب و حکومت را چگونه باید فهمید. اگر غنی‌نژاد خطا کرده، باید نشان داد کجای تحلیلش خطاست. اگر نسبت شریعتی با مارکسیسم، اسلام سیاسی و ایدئولوژی‌های توتالیتر نادرست فهمیده شده، باید آن نسبت را از متن آثار شریعتی نشان داد. «ناشسته‌رو»، «دهان آلوده» و «قلم‌به‌مزد» نه استدلال‌اند و نه پاسخ؛ فقط بحث را از نقد اندیشه به تحقیر شخص می‌کشانند.
روشنفکری نزدیک به نیم‌قرن از آزادی، مدارا، تکثر، دموکراسی و حقوق بشر سخن گفته؛ کتاب نوشته، سخنرانی کرده، شعر مولانا خوانده و حافظ شاهد آورده است. اما مدارا آنجا آزموده نمی‌شود که کسی حرف ما را تأیید کند. مدارا دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که دیگری به عزیزترین باور ما لگد می‌زند و ما هنوز قادر باشیم به جای صورت و دهان او، استدلالش را هدف بگیریم.
از این رو، پاسخ اخیر سروش بیش از آنکه پاسخی به قوچانی و غنی‌نژاد باشد، سندی درباره بخشی از فرهنگ روشنفکری ماست؛ فرهنگی که گاه آزادی را تا لحظه‌ای دوست دارد که مخالف از آزادی خود استفاده نکرده باشد.
و درست همین‌جا پرسشی که ذهن مرا رها نمی‌کند دوباره سر برمی‌آورد: اگر هنوز درباره علی شریعتی، مردی که نزدیک به نیم‌قرن است در قبر خفته، نمی‌توانیم بدون تکفیر، تحقیر و اخراج یکدیگر از قلمرو اخلاق سخن بگوییم، ... چگونه قرار است درباره .... مخالف خود داوری کنیم؟ با مولانا؟ با حافظ؟ یا با همان «دهان آلوده» و «ناشسته‌رویی» که فعلاً سهم مخالفان فکری ماست؟...ظاهراً تکثر بسیار خوب است؛ به شرط آنکه همه، متکثرانه، همان کاری را بکنند که ما می‌پسندیم.