شناسهٔ خبر: 79285918 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

روزنامه‌نگاري شغلي كه بازنشستگي ندارد

غزل حضرتي

صاحب‌خبر -

شنبه روز خبرنگار بود. جمعه آخر شب بود، دراز كشيده بودم روي مبل توي هال و صحنه‌ها مثل فيلم از جلوي چشمم رد مي‌شد. با عينك روي چشمم، چشمانم را بستم و چند دقيقه‌اي همه ‌چيز را تصوير كردم. آن روزي كه با استرس ولي پر از هيجان پايم را به تحريريه گذاشتم و همه‌ چيز را از نزديك ديدم. آدم‌ها در تكاپوي جمع كردن گزارش‌شان بودند و نوبتي پاي تله‌تكست مي‌ايستادند تا خبرهاي گروه را بگيرند و تحويل دبير بدهند. كسي من را نمي‌ديد. گوشه‌اي ايستاده بودم و داشتم نگاهشان مي‌كردم. به آقاي بلوري معرفي شدم؛ به عنوان كارآموز. روي صندلي كه مرجان برايم گذاشت، نشستم. چشمم به دهان آقاي بلوري بود كه ببلعد كلماتش را و بفهمم آنچه مي‌خواهد تعليم دهد را. 
روز اولي كه پايم را به دادگاه گذاشتم، يادم نمي‌رود. روز اولي كه با دست پر و خوشحال روانه تحريريه شدم را يادم نمي‌رود. روز اولي كه خبرم بدون خط‌خوردگي تاييد شد و يك آفرين شنيدم، يادم نمي‌رود. روز اولي كه گزارش نوشتم و دبيرم گفت: «حالا شد» را يادم نمي‌رود. روز اولي كه تيتر شدم را يادم نمي‌رود. من همه اين سال‌ها، كنار آدم‌هاي بزرگ، نوشتن را ياد گرفتم، روايت كردن را فهميدم، كلمات را بلعيدم، گزارش‌هاي بزرگ‌ترها را خواندم موبه‌مو و كيف كردم و ياد گرفتم. من همه اين سال‌ها عاشق اين كار ماندم. روزي كه براي مصاحبه با خانم ملاح (مادر محيط‌زيست ايران) راهي خانه قشنگشان شدم را يادم نمي‌رود. روزي كه با ولي، راهي خانه آقاي فيروز و ايران خانم شديم را يادم نمي‌رود. روزي كه در سال‌هاي خيلي دور براي اولين مصاحبه‌ام با اسماعيل كهرم به خانه دلبازش رفتم را فراموش نمي‌كنم و چه گشاده‌رو بود استاد كهرم و چه روز دلپذيري ساخت برايمان. روزي كه براي ديدن كوشكي راهي خراسان شديم را يادم نمي‌رود. روزي كه رفتيم خوزستان تا شادگان و هورالعظيم را ببينيم و كارون مغرور كه چيزي از غرورش نمانده بود را يادم نمي‌رود. روزي كه با مهري، راهي اصفهان و شهركرد و اهواز و ايذه شديم تا خشك شدن گاوخوني را ببينيم و زاينده‌رود نيمه‌جان را و سالنامه سال ۹۵ را ببنديم، فراموش نمي‌كنم. آن روزها يك پايم در تحريريه بود و يك پايم در ستاد. من روزي كه به خانه آقاي انتظامي؛ فخر سينماي ايران رفتم را يادم نمي‌رود. چقدر دوست داشتم در آغوش بكشم پيرمرد را و بگويم ما شما را خيلي دوست داريم، كاش هميشه بماني. روزي كه رفتم دروازه غار و با بچه‌هاي جمعيت امام علي راهي آن خانه عجيب شديم را يادم نمي‌رود. از همان خانه سرايداري توي پاركينگ، مادر معتاد و نوزادش را ديدم تا سه طبقه خانه پر از آدم‌هاي كوچك و بزرگ. همه بزرگسالان آن خانه در حال كشيدن مواد بودند و بچه‌ها لالوي دست مادر و پدر و عمو و پدربزرگ معتاد مي‌لوليدند. 
من روزي كه از آن خانه بيرون آمدم، ديگر آن آدم سابق نبودم. خشم، نااميدي، اندوه و ناتواني همه وجودم را گرفته بود. اگر همه اينها را هم فراموش كنم، در كهنسالي، وقتي گوشه‌اي بنشينم و مرور كنم خاطرات روزنامه‌نگاري‌ام را، يك سفر را هرگز فراموش نمي‌كنم؛ سفر ميناب. مادرهاي ميناب، پدرهاي ميناب، ماكان ميناب، آرش ميناب، حنان ميناب، حيدر ميناب، رضاي ميناب، سبحان ميناب، عليرضاي ميناب، محمدطاهاي ميناب... . 
اسم‌هاي ميناب تمام نمي‌شوند. من پاي حرف‌هاي هر كدام از مادرها و پدرهاي ميناب كه نشستم، دست و بدنم مي‌لرزيد. من آرام اشك مي‌ريختم، من آرام مي‌لرزيدم، من مچاله مي‌شدم. در آن سفر كوتاه، سه بار به مدرسه رفتيم. نمي‌توانستم آنجا را رها كنم. دلم مي‌خواست ماكان را صدا بزنم، مي‌دانستم همه او آنجاست.
پسرم از من مي‌پرسد: «مامان تو كي بازنشست ميشي؟» مي‌گويم: «همم، فكر كنم پنج، شش سال ديگه.» وقتي خودم به جواب خودم فكر مي‌كنم، غم مي‌آيد توي جانم. مگر روزنامه‌نگاري بازنشستگي دارد؟