بابالمندب، آبراه راهبردي ميان درياي سرخ و خليج عدن، در قرن بيستويكم به يكي از حساسترين گرههاي ژئوپليتيكي جهان تبديل شده است. اين گذرگاه حلقه اتصال اقيانوس هند به درياي سرخ، كانال سوئز و بازارهاي اروپا است و هرگونه اختلال در آن ميتواند پيامدهايي فراتر از جغرافياي منطقه داشته باشد؛ از افزايش هزينه حمل و نقل و بيمه گرفته تا اختلال در زنجيره تامين و فشار بر بازار انرژي. تحولات سالهاي اخير، به ويژه حملات نيروهاي انصارالله يمن به كشتيهاي مرتبط با اسراييل، نشان داده است كه امنيت بابالمندب ديگر صرفا يك مساله دريايي نيست، بلكه به بخشي از رقابت بزرگتر ژئوپليتيكي در غرب آسيا تبديل شده است. تغيير مسير بخشي از كشتيها از درياي سرخ به دماغه اميد نيك، افزايش زمان سفر و رشد هزينههاي بيمه و سوخت، نشان داد كه يك بحران امنيتي در يك آبراه محدود ميتواند آثار آني بر اقتصاد جهاني داشته باشد.
گذار از قدرت دريايي به بازدارندگي نامتقارن
اهميت تحولات بابالمندب بيش از هر چيز در تغيير ماهيت تهديدهاست. الگوي سنتي امنيت دريايي بر ناوگانهاي بزرگ، پايگاههاي نظامي و ائتلافهاي دريايي استوار بود؛ اما تحولات درياي سرخ نشان داده كه پهپادها، موشكهاي ضدكشتي، اطلاعات و فناوريهاي نسبتا كمهزينه نيز ميتوانند محاسبات قدرتهاي بزرگ را تحتتاثير قرار دهند. اين تحول به معناي برتري مطلق جنگ نامتقارن بر قدرت دريايي نيست؛ بلكه نشان ميدهد مفهوم بازدارندگي در قرن بيستويكم چندلايه شده است. بازيگري كه بتواند هزينه و ريسك فعاليت دريايي را افزايش دهد، حتي بدون برخورداري از ناوگان كلاسيك، ميتواند بر رفتار اقتصادي و امنيتي قدرتهاي بزرگ اثر بگذارد. از اين منظر، يمن به يكي از مهمترين نمونههاي بازدارندگي نامتقارن تبديل شده است. تجربه درياي سرخ نشان ميدهد كه امنيت يك گذرگاه بينالمللي را نميتوان صرفا با افزايش تعداد ناوهاي جنگي تضمين كرد؛ زيرا امنيت پايدار به تركيبي از قدرت نظامي، اراده سياسي، مديريت بحران و ترتيبات منطقهاي نياز دارد.
بابالمندب؛ حلقه اتصال امنيت و اقتصاد
اهميت بابالمندب براي كشورهاي منطقه متفاوت اما به شدت به يكديگر مرتبط است. عربستانسعودي كه بخش مهمي از برنامه توسعه خود را بر ثبات و رونق سواحل درياي سرخ بنا كرده، نميتواند ناامني اين منطقه را از محاسبات اقتصادي خود جدا كند. اسراييل نيز با توجه به اهميت بندر ايلات، كاهش تردد دريايي در اين مسير را مستقيما بر تجارت و هزينههاي حمل و نقل خود موثر ميبيند. اروپا نيز از اين معادله جدا نيست. بخش مهمي از تجارت آسيا و اروپا از مسير درياي سرخ و كانال سوئز عبور ميكند؛ بنابراين افزايش ريسك در بابالمندب ميتواند از طريق افزايش هزينه حمل و نقل و انرژي به اقتصاد اروپا منتقل شود. از اين منظر، بابالمندب را نبايد يك تنگه منفرد دانست؛ بلكه بايد آن را بخشي از زنجيرهاي ژئوپليتيكي دانست كه اقيانوس هند را به درياي سرخ، كانال سوئز و بازار اروپا متصل ميكند.
هرمز و بابالمندب؛ دو گلوگاه در يك معادله
در اين ميان، جايگاه جمهوري اسلامي ايران اهميت ويژهاي دارد. ايران مستقيما بر بابالمندب حاكميت جغرافيايي ندارد، اما موقعيت آن در خليجفارس، تنگه هرمز و درياي عمان، همراه با پيوندهاي سياسي و ژئوپليتيكي با تحولات منطقه، اين كشور را به يكي از بازيگران مهم معادله امنيت دريايي غرب آسيا تبديل كرده است. هرمز و بابالمندب را ميتوان دو گلوگاه مكمل در معماري امنيت انرژي و تجارت دريايي جهان دانست. البته ميان «ارتباط راهبردي» اين دو و «كنترل مستقيم» آنها بايد تفاوت گذاشت. اهميت ايران در اين معادله بيش از آنكه صرفا در امكان ايجاد اختلال خلاصه شود، در ظرفيت ايجاد بازدارندگي چندلايه، استفاده از موقعيت جغرافيايي، توسعه كريدورهاي جايگزين و بهرهگيري از ديپلماسي منطقهاي است. اين موقعيت به ايران امكان ميدهد در صورت اتخاذ سياستي هوشمندانه، از يك بازيگر صرفا واكنشي به يك وزنه تعادل در معماري امنيتي منطقه تبديل شود.
رقابت قدرتهاي بزرگ
بابالمندب همچنين به صحنه رقابت قدرتهاي جهاني تبديل شده است. امريكا تلاش ميكند با حفظ حضور دريايي خود آزادي كشتيراني را تضمين كند؛ چين امنيت اين مسير را براي تجارت، انرژي و ابتكار كمربند و راه حياتي ميداند و روسيه نيز از فرصتهاي ايجاد شده براي افزايش حضور خود در آبهاي گرم و ايجاد موازنه در برابر غرب بهره ميگيرد. با اين حال، تجربه سالهاي اخير نشان داده است كه نظاميسازي بيشتر لزوما امنيت پايدار ايجاد نميكند. تا زماني كه ريشههاي سياسي بحرانهاي منطقهاي حل نشود، ائتلافهاي دريايي ممكن است صرفا نقش مسكن موقت را ايفا كنند.
فرصت ايران
براي ايران، تحولات بابالمندب صرفا يك تهديد نيست؛ بلكه ميتواند يك فرصت ژئوپليتيكي نيز باشد. تهران ميتواند با تركيب قدرت ملي، ديپلماسي منطقهاي، توسعه كريدورهاي حمل و نقل و همكاري با كشورهاي ساحلي خليجفارس و درياي عمان، جايگاه خود را در معماري امنيتي آينده تقويت كند. در اين چارچوب، همكاري با عمان اهميت ويژهاي دارد. عمان به دليل روابط متوازن خود با بازيگران منطقهاي و فرامنطقهاي ميتواند حلقه مهمي براي گفتوگوهاي امنيتي باشد. عربستان نيز به دليل سرمايهگذاريهاي گسترده در سواحل درياي سرخ، به ثبات بلندمدت اين منطقه نياز دارد. درنهايت بايد گفت بابالمندب امروز بيش از يك آبراه استراتژيك است؛ اين منطقه به آزمايشگاهي براي شكلگيري نظم جديد امنيتي جهان تبديل شده است. در اين نظم، قدرت تنها در تعداد ناوها و پايگاههاي نظامي خلاصه نميشود؛ بلكه جغرافيا، فناوري، اقتصاد، اراده سياسي، بازدارندگي و ديپلماسي همگي در تعيين موازنه قدرت نقش دارند. مهمترين درس تحولات درياي سرخ آن است كه امنيت پايدار بدون مشاركت كشورهاي منطقه و حل ريشههاي سياسي بحرانها امكانپذير نيست. براي ايران، فرصت اصلي در تبديل موقعيت جغرافيايي به يك مزيت راهبردي مسوولانه نهفته است؛ مزيتي كه از طريق پيوند ميان تنگه هرمز، درياي عمان، كريدور شمال-جنوب و ديپلماسي منطقهاي ميتواند جايگاه ايران را در معماري امنيتي آينده غرب آسيا تقويت كند. بابالمندب اكنون محل برخورد دو الگوست: امنيت مبتني بر حضور نظامي فرامنطقهاي و امنيت مبتني بر موازنه و همكاري بومي. آينده اين آبراه نشان خواهد داد كدام الگو توانايي بيشتري براي توليد امنيت پايدار دارد؛ اما يك واقعيت روشن است: امنيت بابالمندب، درياي سرخ و تنگه هرمز ديگر از يكديگر قابل تفكيك نيستند.
كارشناس مسائل بينالملل