بنفشه سام گيس
نزديك پايانه مسافربري شرق، كنار ايستگاه تاكسيها، راننده تريلي، پشت اتاق سردخانه ماشينش ايستاده بود و با مرد ميانسال بحث ميكرد. مرد ميانسال صفحه گوشي تلفنش را به راننده نشان ميداد و صفحه را با انگشت بالا و پايين ميبرد و عصبي و با فرياد ميگفت: «اين آب رو برسون آمل. اونجا بار رو تحويل ميگيرن، بقيه پولت رو ميدن. جنوب تشنه است. آب نيست.»
جنوب زير آتش جنگ بود. راننده تريلي، فرياد را با فرياد جواب ميداد، همان لحظه و همان جا تسويه حساب ميخواست. رييس خط تاكسيها وارد بحث شد. مرد ميانسال گفت با كمك مردم 45 بسته آب آشاميدني خريدهاند و بار زدهاند براي بندرعباس و چابهار. دوري مسافت تهران تا جنوب ، مجبورشان كرده كل مسير را سه قسمت كنند و سه نوبت خاور بگيرند و تهران تا آمل ، اولين تكه از مسير به مقصد جنوب است. رييس خط گفت: « دمتون گرم كه پول جمع كردين براي آب. »
مرد ميانسال گفت: « آب چيه برادر؟ مردم خونه شون رو گذاشتن براي جنگزدهها. »
در صفحات اينترنتي فعاليتهاي داوطلبانه، با كليدواژه « اسكان رايگان » دهها پيام ميآيد از مردمي كه درباره خانهاي براي اقامت رايگان هموطنان جنگزده جنوب تبليغ كردهاند. پيامهايي از استانهاي شمال و غرب و مركز و شرق كشور؛ تهران، مازندران، همدان، اصفهان و... تاريخ پيامها، دو هفته و سه هفته قبل است؛ همان روزهايي كه تن جنوب، خونين شد از گلولهباران جنگ. بعضي پيامها، تصويري از فضاي اسكان هم دارد. تمام پيامها، شماره تلفن دارد و كنار تمام پيامها، دهها قلب سرخ هست به نشانه سپاس و تشكر. نويسندگان پيامها، آدمهاي معمولياند؛ معلم، كشاورز، پزشك، كاسب ... همانهايي كه هيچ وقت هيچ جايي در معادلات درشت سياسي و اقتصادي ندارند اما به وقت گرفتاريها، هميشه حاضرند براي همدليهاي از ته دل...
پيام اول - بابل؛ استان مازندران:
«براي هموطنان جنوب ايران اسكان رايگان - اقامتگاه با تمامي امكانات در فضاي باغي جنگلي براي هموطنان جنوب ايران عزيز رايگان هست. »
نويسنده اين پيام، مردي ساكن بابل بود؛ يك مغازهدار كه علاوه بر خانهاي در داخل شهر، يك كلبه جنگلي 100 متري داشت و ميگفت كه اين كلبه، به اندازه 8 نفر جا دارد. ايام جنگ 40 روزه، فرداي آن شبي كه مخازن نفت تهران موشك باران شد و دود شعلهها، آسمان شهر را سياه كرد، خانوادهاي از تهران آمدند و يك هفته در همين كلبه ماندند به ازاي هر شب 150 هزار تومان. تابستان امسال، وقتي جنوب رفت زير آتش جنگ، مرد از خير همان اجاره 150 هزار توماني هم گذشت و تبليغ اسكان رايگان در همين كلبه جنگلي را در صفحات اينترنتي فعاليتهاي داوطلبانه گذاشت ولي اينبار، هر كه از اهالي جنوب بابت اين تبليغ تلفن زد، فقط براي تشكر بود .
«تنها كاري كه ميتونستيم انجام بديم، همين بود. چيزي غير از اين كلبه نداشتيم. گفتيم اين كلبه هم بمونه براي هموطن جنوبي كه اگر اومد اينجا پناه بگيره، معطل نشه .محدوديت زمان اقامت هم نداشتيم. با خانومم توافق كرديم كه اگر تعداد هموطنان زياد شد، حتما چند نفرشون در خانه خودمون مهمان باشن كه مبادا، بيجا بمونن. »
مرد، هم ساعاتي كه در مغازه بود و هم ساعاتي كه در خانه بود، اخبار جنگ را ميديد و ميشنيد. موشكباران قايقهاي صيادي در اسكله جنوب، دلش را آتش زده بود و خيلي خوب ميدانست كه صياد بيقايق، چطور به خاك سياه مينشيند .
«اوايل تابستون، وقتي جنگ جنوب شروع شد، با خودم فكر كردم الان اينجا توي شمال، هواي 30درجه با رطوبت 80درصد داريم ولي جنوب، همين لحظه، دماي 60 درجه با رطوبت 100 درصده و هموطن من توي جنوب، با همين گرما و رطوبت، نه برق داره و نه آب چون در اوج گرما، آب شيرينكن و نيروگاهش رو زدن. حتي اگه برق و آب جنوب هم قطع نميشد، هموطن من امنيت نداشت چون زير آتيش بمب و موشك بود. خودم رو جاي مردم بندرعباس و چابهار و كنارك و بوشهر و آبادان گذاشتم و از خودم پرسيدم آيا ميتونم اين وضع رو تحمل كنم؟ نميتونستم. هيچ انساني نميتونست. خواستم كاري كنم كه حداقل يك نفر يا يك خانواده از مردم وطنم، دلش خوش بشه. خواستم ايران از من راضي باشه. تا حالا كه كاري براي اين مردم نكردم، هميشه هم دست طلبكاري داشتم ولي اين ايام، ديگه بدهكار بودم به هموطنم.»
يكي از همشهري هاي مرد بابلي هم از اسفند پارسال براي اسكان رايگان هموطنان جنگزده داوطلب شده بود ؛ مردي كه صاحب يك بنگاه املاك بود و دو تا ويلا داشت. هر ويلا با اتاقها و سالن بزرگش، به اندازه 20 نفر جا داشت. يكي براي اجاره بود و يكي هم براي اسكان رايگان افراد بيبضاعت. مرد بنگاهدار مي گفت : «از اسفند پارسال كه جنگ شروع شد، تعداد زيادي اومدن. از تهران، از جنوب. از خانوادههاي دو يا سه نفره تا جمع 10 يا 15 نفره. مياومدن و ميگفتن نزديك خونه يا محله مون رو با بمب و موشك زدن و جاي زندگي مون امن نيست و توان پرداخت اجاره ويلا نداريم. هر مسافري مياومد و شرايط مالي خوبي نداشت، تا هر وقت ميخواست، ميتونست بمونه. هيچ محدوديت زماني هم نبود. يك سرپناه داشتيم، با هموطنمون شريك شديم.»
آن همه آدم كه زمان جنگ 40 روزه و جنگ جنوب در تابستان امسال، آمدند و مهمان اين مرد بودند و رفتند، يك تشكر به يادگار گذاشتند و مرد، ترديد نداشت كه باز هم، همان ويلاي دربست، فقط براي اسكان افراد نيازمند و بيپناه و كمدرآمد خواهد بود؛ يك جور وقف كلامي .
«خيليها آواره شده بودن، بچههاي كوچولو از جنگ ميترسيدن. اين همه ويلاي خالي توي اين شهر بود ولي هموطنمون كه از جنوب فرار كرده بود، كنار خيابون چادر زده بود چون پول براي اجاره ويلا نداشت. اين هيچ خوب نبود. بعضي همشهريهاي ما رفتار خوبي با اين مردم نداشتن. اجاره ويلا، از شبي دو ميليون يا سه ميليون تومن، به شبي 7 ميليون و 8 ميليون تومن رسيده بود و اجاره هر اتاق هتل، از شبي يك ميليون تومن به شبي 4 ميليون و 5 ميليون تومن رسيده بود. يكي از هتلدارها، رفيق خودم بود. بهش گفتم تو واقعا ميتوني اين پول رو بخوري؟ به جاي اينكه اتاق هتلت رو به رايگان به مردم جنگزده بدي، 4 برابر گرون كردي؟ اين مردم به ما پناه آوردن و بايد باهاشون همراهي كني و حتي اگر اتاق رايگان نميدي، ميتوني همون قيمت قبل از جنگ رو ازشون بگيري.»
پيام دوم - سراوان؛
استان سيستان و بلوچستان:
« اسكان رايگان به چابهاريا و بندرعباسيهاي عزيز و جنگزدهها - جنگزدههاي عزيز رايگان هست، سراوان شهر خوشآب و هوا، تماس و پيامك جوابگو هستم، ياالله زنده باد»
نويسنده اين پيام، يك سوختكش بود از اهالي سراوان؛ جوان 29سالهاي كه ماهي دو بار سه بار، سه هزار ليتر گازوييل در مشك نيسانش بار ميزد و از جادههاي بلوچستان ميرساند به مرز پاكستان كه خرج خانواده را تامين كند. مرد سوختكش، در روستاي نزديك شهر، يك خانه 100 متري دو اطاقه داشت. از روزي كه موشك و بمب، نفس چابهار و بندرعباس را بريد، اين تبليغ را نوشت تا هر خانوادهاي ببيند، فقط جانش را بردارد و بيايد و زنده بماند. سه تا خانواده، تبليغ را ديدند و آمدند؛ از چابهار. يك ساعت بعد از آنكه سومين موشك، برج مراقبت چابهار را از پا انداخت و جلوي چشم شان آواري از نماد شهر به جا ماند، تلفن زدند و گفتند «خانه را خالي نگهدار، ما راه افتاديم.»
مرد علاوه بر همان خانه روستا، طبقه بالاي خانهاش در داخل شهر را هم آماده كرده بود كه اگر تعداد بيشتري از جنگ جنوب گريختند، هيچ كدام جواب «نه» نشنوند .
«نميشناختيمشون. فقط از ترس جنگ و تركش بمب و موشك فرار كردن. خوشبختانه خونهشون سالم بود. كلي سوغات از چابهار براي ما آوردن و با هم دوست شديم و از ما دعوت كردن كه به چابهار بريم و مهمانشون باشيم.»
مرد، تازه داماد است و علاوه بر خرج همسرش، هزينه تحصيل سه خواهرش را هم گردن گرفته و همه اينها، از دل قاچاق گازوييل جور ميشود. در منطقه بلوچستان، سوختكشي يك شغل رايج است چون در اين منطقه، غير از سوختكشي، شغل ديگري نيست. پسرهاي بلوچستان، از همان وقت كه كف پايشان به سختي به پدال گاز و ترمز نيسان ميرسد، روياي دست نيافتني دكتر شدن و مهندس شدن و معلم شدن را دور مياندازند و شاگرد نيسان برادر و پدر و دايي و عموي سوختكش ميشوند تا روزي در آينده نه خيلي دور، خودشان برانند روي جادههاي مرگ به سمت مرز پاكستان. رنجي كه كف اين جادهها جاري است، از سوختكشها آدمهايي ميسازد بالغتر از سن تقويميشان.
«هفته قبل توي جاده زاهدان گازوييل ميبردم. توي جاده، يك ماشين خراب شده بود. سر ظهر بود. اون اطراف نه روستايي بود، نه آبي بود نه چراغي. ايستادم. راننده، پيرمردي بود كه ميخواست بچهاش رو به بيمارستان برسونه. پيرمرد نميتونست مشكل ماشين رو بفهمه. من آچار و لوازم داشتم. مشكل جزيي بود. موتور ماشينش رو باز كردم با اينكه ترس داشتم پليس برسه يا دزد بياد و ماشينم رو بدزده. اينجا سوختكشها رو خيلي اذيت ميكنن. چند تا از رفقاي سوختكش هم از راه رسيدن و ايستادن و با كمك هم، ماشينش رو درست كرديم و خيلي هم خوشحال شد و من هم غروري در دلم اومد كه واقعا كار خوب، پيش خدا گم نميشه.»
7 سال قبل، جوان سراواني تا پاي دانشگاه رفت و دلش ميخواست درس بخواند و درجهدار شود ولي فاصله ابرهاي آبي روياها تا واقعيت سفرهاي كه با مستمري يك پدر بازنشسته پر ميشد، خيلي زياد بود. تنها پسر خانواده، در سن 22سالگي، به قيمت باسواد شدن خواهرهايش، رفت سوختكشي. حالا يك خواهر، با همين پول سوختكشي برادر، در دانشگاه زاهدان مشغول تحصيل است و خواهر دومي هم هفته آينده كنكور دارد و خواهر سوم، دبيرستاني است و جوان سراواني هم گازوييل به مرز پاكستان ميرساند .
«خواهرام به جايي برسن، براي من كافيه.»
پيام سوم - شهر اصفهان:
«اسكان رايگان هموطن عزيز بندرعباس - جا براي اسكان رايگان يك خانواده عزيز بندرعباسي آسيب ديده از جنگ در اصفهان مهياست»
اين پيام را يك معلم نوشته بود؛ معلم دبيرستان پسرانهاي در شهر اصفهان و پدر دو فرزند كه يكي دانشجوست و يكي دانشآموز. آقا معلم، بالا سرِ خانهاش، يك طبقه خالي داشت. وقتي آسمان جنوب از آتش جنگ سرخ شد، آقا معلم و همسرش تصميم گرفتند اين طبقه خالي را سرپناه كنند براي خانوادهاي كه به دنبال يك سقف امن باشد. بعد از انتشار پيام، چند نفر تلفن زدند براي تشكر. هيچ كس نيامد .
« فقط يك دليل داشتيم. وقتي بندرعباس و بوشهر و چابهار بمبارون ميشد، فكر كرديم ميتونست جاي ما عوض بشه و ما، جنوب باشيم و زير آتيش موشك و بمب.»
آقا معلم در جواب سوالم كه چرا به جاي اجاره دادن اين طبقه خالي، سرپناه رايگان براي جنوبيهاي جنگزده فراهم كرده، گفت: « آدم يك جايي بايد از يك چيزايي چشمپوشي كنه. »
پيام چهارم - شهر تهران:
«اسكان رايگان جنگ - اسكان موقت رايگان هموطنان گرامي جنگزده جنوبي. خانواده موجه. يك واحد مستقل حدود 85 متر يك خوابه با حياط. كولر و تلويزيون ندارد. يخچال هست.»
اين پيام را يك مهندس عمران نوشته بود؛ آقاي 44 سالهاي كه پدر دو فرزند دانشآموز است و ساكن تهران است و يك خانه ويلايي در آمل دارد و از اول فروردين 1398 بيكار است چون ساختمانسازي تعطيل شده و حالا مخارج زندگي اين خانواده 4 نفره را، همسرش كه در بازار بزرگ تهران شاغل است تامين ميكند.
«چند نفر از اهالي بندرعباس تلفن زدن و گفتن كه نياز به جاي امن دارن ولي ديگه خبري ازشون نداشتيم. تعداد زيادي از مردم جنوب هم پيام تشكر برامون فرستادن.»
آقاي مهندس، اوايل تابستان، در نگراني براي آوارگي هموطنانش و به پيشنهاد همسرش اين پيام را نوشت. زن و شوهر، از تماشاي آوارهاي جنوب، كلي گريه كردند و اسكان رايگان براي هموطنان بوشهر و چابهار و بندرعباس، تنها كاري بود كه از دستشان برميآمد. مهندس بيكار، اين جور همراهي با مردم رنج ديده را بارها تجربه كرده بود؛ هم در نوجواني و هم در بزرگسالي. در نوجواني، تعدادي از اتاقهاي خانه پدرياش، سرپناه دائمي بود براي مردم فقير و به گره و دست انداز خورده. خودش كه مستقل شد و خانه پدري خالي ماند، مستاجران بينواي سرگردان را تا پيدا كردن منزل جديد، در همين خانه پدري پناه داد؛ بارها و بارها. خودش كه هيچوقت مستاجر نبود ولي رنج اجارهنشيني را در اين حد ميفهميد كه نه خانه پدري و نه ويلاي آمل را هيچوقت اجاره نداد و يكي دو بار، در اوج استيصال معيشت، فقط به رهن راضي شد .
«هيچوقت اجاره خور نبودم. هميشه فكر كردم اجاره دادن سختترين مشكل يك مستاجره. خونه رو رهن ميدادم و از پولش هم براي خرج زندگيام استفاده ميكردم ولي حاضر نشدم ماه به ماه از جيب يك آدم زندگي كنم.»
پيام پنجم - روستايي اطراف كاشان:
« اسكان رايگان براي جنگزدهها - يه كارگاه دارم تو حياط خونمون. هشتاد متره. آب و برق و گاز داره. حمام و دستشويي داره. فرشش ميكنم، فقط پتو و وسايل پخت و پز ميخواد. گاز براي پخت و پز داره، ظرفشويي داره. هوا هم خنكه. داخل يكي از روستاهاي اطراف كاشان هست. تميزه. كاشي كاريه تا سقف. فقط براي خانوادههاي جنگزده، افراد مجرد نميدم. دنبال داستانم نيستم. اگر واقعا لازم داري زنگم بزن. اگر دستت به دهنت ميرسه يه جا اجاره كني برا خانوادهات، اين مورد رو بذار براي يكي كه واقعا لازم داره. كارت شناسايي و مدرك محرميت و سوءپيشينه لازمه. ببخشيد سختگيري ميكنم. نميخام دردسر بشه برام. ميخام كمكي كرده باشم كه خدا خوشش بياد. به اميد روزي كه آرامش كشورمونو فرا بگيره.»
اين پيام را محمد جواد نوشته بود. جوان 24 ساله ساكن روستاي « اُزوار » و صاحب كارگاه گلابگيري و عرقيات رُز آباد. محمد جواد، اسفند پارسال اين پيام را نوشت با اينكه كلي مخالف داشت بين قوم و خويشها و غريبهها ولي يك تنه ايستاد و گفت «كارگاه خودمه. اختيار زندگي خودم رو دارم.»
همان روزهاي جنگ اسفند، دو خانواده ساكن تهران؛ خانوادههايي از اهالي منطقه12 و از فرزندان ايلام جنگزده، پيام محمد جواد را ديدند و تلفن زدند و رفتند و ماندند تا اوايل ارديبهشت امسال و طوري حالشان خوب شد به دور از لهيب جنگ كه موقع خداحافظي، گريه ميكردند. ارديبهشت رد شد و محمد جواد، پيام را پاك نكرد و جنگ جنوب كه شروع شد، چند نفر از اهالي بندرعباس و بوشهر و چابهار پيام را ديدند و تلفن زدند و تشكر كردند و گفتند «در خانه خودمان ميمانيم.»
محمد جواد، هرچه در پيام نوشته بود، همان را انجام داده بود. كارگاه، آبگرمكن و برق و گاز و روشويي داشت، براي كف كارگاه، از داييهايش فرش قرض گرفت و با كمك دوستانش، چند تخت و يك اجاق گاز و سماور و دو تا بخاري داخل كارگاه گذاشت. سرويس بهداشتي داخل حياط را تجهيز كرد و دوش نصب كرد و حدود 20 ميليون تومان از جيبش خرج كرد كه فضاي كارگاه، مثل خانه باشد؛ امن و راحت.
«اين كارگاه، خرج زندگي يك خانواده رو ميده. البته فروش زيادي نداريم چون با اين گروني، گلاب و عرقيات به رده 20 و 30 اولويت زندگي مردم رسيده و الان نون شب، خيلي واجبتر از گلابه. جنگ كه شروع شد، ديگه هيچ چيزي برام مهم نبود. وقتي اخبار جنگ رو ميديدم، تا همون حدي كه ميتونستم شرايط مردم رو درك كنم، گريهام ميگرفت. خودم رو جاي مردم جنگزده گذاشتم و ديدم الان، خودمون بايد هواي خودمون رو داشته باشيم.»
چند روز بعد از آنكه خانواده ايلامي به كارگاه محمدجواد آمدند، عموها و مادربزرگ و رفيقها و چند نفر از همان مخالفها، خانههاي خالي كه در روستاهاي اطراف و كاشان داشتند را به محمدجواد سپردند كه اگر تعداد جنگزدههاي بيپناه زياد شد، حتي يك نفر هم پشت درهاي بسته نماند.
« يك نفر از ميناب تلفن زد و بابت تبليغ اسكان رايگان تشكر كرد. حالا هم كه جنوب آروم شده، سفارش گلاب داده براش بفرستيم ميناب. اون روزاي جنگ، جنوبيها وقتي تلفن ميزدن، از لحن حرف زدنشون ميشناختمشون. يك غمي توي صداشون بود.»
خرداد كاشان و روستاهايش، موسم گلابگيري است. دو ماه قبل، همان خانواده ايلامي آمدند به كمك پدر و مادر محمد جواد براي گل چيني و گلابگيري و حالا هم فرزندانشان در تهران براي كارگاه گلاب و عرقيات رزآباد، بازاريابي ميكنند .
پيام ششم - تويسركان؛ استان همدان:
«مهمان ميپذيريم - با درود به هموطنان عزيزم در جنوب كشور، در استان همدان و شهر تويسركان كلبه درويشي داريم كه با عشق و به صورت رايگان تا هر زمان امنيت به شهر شما برگرده تقديم ميشه. متراژ خونه بالاست و براي ده، دوازده نفر جا هست با تمام امكانات رفاهي. هر خانوادهاي خواست در خدمتيم. فعلا همين كار از دستمون برمياد. پاينده ايران»
نويسنده اين پيام، مردي بود كه در تهران زندگي ميكرد و خياطخانه صنعتي داشت و اين پيام را به درخواست پدرش نوشته بود؛ پدري كه ساكن يكي از روستاهاي تويسركان و كشاورز است و نزديك خانه خودش، يك خانه خالي هم دارد و اسفند پارسال، به پسرش گفت پيام بدهد و اعلام كند كه اين خانه، به رايگان در اختيار هموطنان جنگزدهاي خواهد بود كه زندگيشان آسيب ديده يا دچار مشكل شدهاند. بعد از آتشبس، پيام، حذف نشد. دو ماه قبل، وقتي جنگ جنوب شروع شد، پيام تمديد شد.
«اكثر هموطنان تلفن ميزدن يا پيام ميدادن و تشكر ميكردن ولي كسي نيومد.»
پيام هفتم - استان آذربايجان شرقي:
« خانه باغ رايگان براي اسكان هموطنان جنگزده – متراژ40، بدون اتاق، ظرفيت استاندارد 5 نفر، ظرفيت اضافه 4 نفر »
نويسنده اين پيام، خانمي بود ساكن در يكي از شهرهاي نزديك تبريز؛ مادر يك كودك و پزشك عمومي كه بيماراني در روستاهاي اطراف شهر دارد و با اوضاع خانوادههاي گرفتار، خيلي آشناست. همين پيام كوتاه را خيليها ديدند. خانوادهاي از اهالي ايرانشهر هم تلفن زدند و آمدند و يك شب ماندند و رفتند .
«وقتي جنگ جنوب شروع شد، فكر ميكردم كه بچههاي كوچولوي جنوبي چقدر از سر و صداي انفجار ميترسن چون بچه خودم خيلي ميترسيد. ميدونستم كه اينجا قيمت هتل خيلي گرونه و به شبي 5 ميليون تومن رسيده و در اين وضعيت، ممكنه خانوادههايي كه از جنوب به سمت مناطق امن ميان، توان پرداخت اين هزينه رو نداشته باشن. يك باغ كوچيك داشتم، اين باغ رو در اختيار هموطنم گذاشتم. خيليها تماس ميگرفتن و ميگفتن كاش شما به جنوب نزديك بودين كه حداقل ميتونستيم زن و بچهمون رو بفرستيم. بهشون ميگفتم زن و بچهتون رو بفرستين و نگران نباشين و ما مثل چشممون ازشون مراقبت ميكنيم. نتونستن اعتماد كنن. اين روزا، اعتماد خيلي سخته.»
پيام هشتم - شهريار؛ استان تهران:
« سلام دوستان، بچههاي جنوب، اگر كسي خونهاش آسيب ديده و شرايط زندگي براش سخت شده و آب و برق و گاز و خونهشون آسيب ديده، در حد سه تا خانواده ميتونيم اسكان رايگان بهشون بديم تا هر موقع كه دوست داشته باشن در خدمتشون هستيم. خونه هم مبله است و همهچيز داره.»
اين پيام مرتضي است؛ جوان 30ساله و صاحب يك آرايشگاه در شهريار كه تابستان امسال و بعد از اولين حملهها به جنوب، از طريق دوستانش پيام فرستاد و پيام دست به دست چرخيد تا اينكه دو خانواده از هرمزگان آمدند و دو هفتهاي دور از جنگ و صداي انفجار و بدون ترس، در همين خانهاي كه مرتضي گفته بود زندگي كردند .
«پيرزن و پيرمردي بودن كه به همراه نوه و بچههاشون اومدن. نزديك اسكله بودن و قايقاي ماهيگيري همسايههاشون موشك خورده بود و از ترس جنگ و موشك و بمب اومدن.»
خانهاي كه مرتضي براي اسكان هموطنان جنگزده آماده كرده بود، در ايام عادي كمكخرج خانوادهاش بود و شبي يك تا دو ميليون تومان به اجاره ميرفت. مرتضي ميگفت تنها دليلي كه امسال، قيد اجاره اين خانه را زد، همان لحظهاي بود كه خودش را به جاي بچههاي جنوب ديد.
«وقتي پيامم رو پخش كردم، چند نفر پيگير شدن و گفتن ما هم خونههاي خالي داريم و امسال به احترام هموطنانمون، اجاره نميديم و براي اسكان رايگان تقديم ميكنيم. دو تا از همين خونهها، توي استان گيلان و سمت فومن بود. ما هم سه خانواده از هموطنان جنگزده جنوب رو، به اين دوستان معرفي كرديم.»
پيام نهم - نيشابور، استان خراسان رضوي:
«ميزبان هموطنان مناطق جنگي، اسكان و اطعام كاملا رايگان. بومگردي و اقامتگاه [ ...] آماده است براي مهماننوازي از عزيزاني كه در شهرهاي جنگزده هستند.»
نويسنده اين پيام، مردي است از اهالي نيشابور و صاحب يك مجموعه اقامتي كه به همراه چند نفر از دوستانش، 120 نفر از اهالي جنوب را به مدت دو هفته به رايگان پناه دادند .
«مشتريهاي ما برامون خبر آوردن كه در فضاي شهر، خانوادههايي چادر زدن و در اين هواي خيلي گرم داخل چادر زندگي ميكنن و به نظر مياد كه از مناطق جنگزده باشن. از مشتريهامون خواهش كرديم هر چه سريعتر نشوني ما رو به اين خانوادهها بدن و بگن كه اقامت در اين مكان، تا مدت نامحدود كاملا رايگانه. حدود 120نفر اومدن؛ از اهالي ايرانشهر و چابهار و بمپور و استان هرمزگان. با اينكه سه وعده غذا هم به رايگان و با هزينه دوستانمون تهيه ميشد ولي اين مردم به قدري شريف بودن كه غذا از ما قبول نكردن.»
صاحب اقامتگاه ميگويد تعدادي از اهالي نيشابور، شماره كارت خواستند تا در هزينه اسكان هموطنان جنگزده شريك باشند، تعدادي گفتند خانههايشان را در اختيار هموطنان جنگزده ميگذارند و تعدادي گفتند در هزينه سه وعده غذايي شريك ميشوند و از فرمانداري نيشابور و چند هيات مذهبي هم تماس گرفتند و پيشنهاد كمك دادند ولي اين مرد و دوستانش، به تمام كمكها جواب رد دادند و گفتند تنها كمك اين است كه هر مسافر از مناطق جنگزده، نشاني اين اقامتگاه را بداند و براي پيدا كردن سقفي امن، سرگردان نباشد.
«حدود 8 روز بعد از اينكه برج مراقبت چابهار بهطور كامل ويران شد، اين عزيزان جنگزده هم به شهرهاي خودشون برگشتن. زيباترين خاطره من از حضور هموطنان هرمزگان و بوشهر، شبهاي خيامخواني بود. اين عزيزان، رباعيات حضرت خيام رو، بيشتر از ما كه همسايهاش هستيم، بلد بودن. خيليهاشون نياز مالي نداشتن. بضاعت مالي خيلي هاشون در حدي بود كه براي اولينبار از شهر خودشون خارج شده بودن. بزرگترين شادي من اين بود كه اين مردم متوجه شدن خارج از استان هرمزگان و سيستان و بلوچستان و بوشهر هم، مردم دوستشون دارن.»
مرد ميخواست گمنام بماند. ميگفت با همكاري دوستاني كه در يك مجموعه رستوران داشت، ميتوانست تا مدت نامحدود از 250 هموطن جنگزده هم پذيرايي كند و اين، تنها كاري بود كه از دستش برميآمد .
«ما يك گروه از مردم اين شهر بوديم. ما مردم ساده و كاسب بوديم كه هميشه در سختيها كنار هم بوديم. ما فقط وظيفهمون را انجام داديم. به اين هموطنان اجازه نداديم بابت غذا و اسكان پول بدن».
پيام دهم - استان كرمان:
«اسكان به هموطنان جنوب - هموطنان عزيز سلام. يه منزل 70 متري نزديك شهر بافت دارم برا خانواده سه چهار نفره مناسبه. تا زمان آرامش اوضاع بيمنت تقديم ميكنم. سمت شما بود كه صفا و معرفت رو ديدم. قدمتون روي چشم»
نويسنده اين پيام، يك وكيل بود از اهالي شهر كرمان و پدر يك دختر 12ساله. مكاني كه قرار بود به رايگان در اختيار هموطنان جنگزده قرار بگيرد، يك خانه دوطبقه و استراحتگاه آخر هفتههاي آقاي وكيل بود در منطقهاي خوش آب و هوا. ميگفت به احترام هموطنانش، تصميم دارد تا زماني كه حتي يك نفر از مردم جنگزده در اين خانه باشد و تا زماني كه آرامش به جنوب برنگردد، استراحت پايان هفته در اين منطقه قشلاقي را لغو كند. هفته پشت هفته گذشت، آسمان جنوب، از آتش جنگ سرخ و سرختر شد و موشكباران تمام شد و بازهم آسمان جنوب از آتش جنگ سرخ و سرخ تر شد ولي اهالي جنوب فقط پيام دادند و تلفن زدند براي تشكر از اين همه مهرباني همسايه.
«من براي تشكر اين كار رو نكردم. از ته دل اون چه داشتم رو در اختيار هموطنانم گذاشتم. هيچ كسي از من كمك نخواست. همه گفتن ما همين جا ميمونيم. تشكر كردن از اينكه همين كه داشتم رو در اختيار گذاشتم.»
اين سوال را از بقيه هم پرسيده بودم. از آقاي وكيل هم پرسيدم .
چرا اين خونه رو اجاره ندادين؟ رقم اجاره در زندگيتون تاثير نداشت؟
«من از ديماه به اين طرف، ديگه اون آدم قبلي نيستم. اصلا روحيه ندارم. اين كشور نبايد اينطوري ميشد. در اين شرايط، پول برام مهم نبود و اگر هم كسي ميخواست پول بابت اين خونه بده، اين خونه رو در اختيارش نميگذاشتم. ترجيحم بود كه اين خونه به رايگان در اختيار يك انسان گرفتار باشه. قرار نبود از گرفتاري مردم براي خودم اسكناس توليد كنم.»