شناسهٔ خبر: 79273307 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایسکانیوز | لینک خبر

آقای اسماعیل، پوست اندازی درد دارد!

مجتبی صارم‌پور*

صاحب‌خبر -

گروه فرهنگ و هنر ایسکانیوز- اسماعیل جلوی خانه یلدا، کتک خورده و شوکه، با سر و صورت خونی به یلدا نگاهی می کند و می پرسد: «من بهت بگم شوهرتم قبول نیست، تو بگی قبوله؟» این اوج تناقضی است که اسماعیل ویسی در سریال «بدنام» گرفتارش شده. تناقض بین عقل و احساسات. بین بخشش و کینه. بین مردانگی و پا پس کشیدن. بین حقیقت و واقعیت. همان چیزهایی که شاید باعث شود نیمه دوم این سریال را بتوان نیمه ی اسماعیل و پوست اندازی اش دانست تا نیمه یلدا و بیماری اش.

دست فرمان نویسندگان و سازندگان بدنام در قسمت های جدید، به درستی دارد تغییر می کند. در قسمت 16 «بدنام» با اینکه حتی یک سکانس از شخصیت اصلی اش یلدا نداشت اما او همه جای قسمت سایه انداخته بود. ولی مهم تر از همه جا ذهن اسماعیل بود. قربانی اصلی این قصه. کسی که همه به خشم و سرخوردگی اش حق می دهند و دقیقا از همینجا چرخش زیبای داستان «بدنام» آغاز میشود. ایجاد تردید در همه باورهای اسماعیل برای پذیرش نفرتش از یلدا. و در قسمت 17 تردیدهای اسماعیل شکل عیان تری به خود می گیرد و نقطه اوجش فهمیدن بیماری یلدا و حرف هایش با زری و شیوا و هدیه درباره حس یلدا به خودش.

اسماعیل مثل دیگران، و شاید حتی مخاطبان، از اینکه آنگونه توسط یلدا به بازی گرفته شده از او متنفر شد. درست مثل ابراهیم و عماد. خیلی زود هم تصمیم گرفت با چند امضا در دادگاه و محضر طلاق همان کاری را بکند که هر آدم دیگری در این موقعیت می کند. حتی از تحقیر و فحاشی به یلدا هم دریغ نکرد. همه چیز طبق کلیشه های انسانی بود.

اما ضربه اول را خبر حاملگی یلدا به ذهن و تردید اسماعیل زد و بعد خیلی زود ضربه دوم از راه رسید. همان چکی که پس از تشکیک در نطفه ی داخل شکم یلدا از او وسط راهروی دادگاه خانواده خورد، و بعد چک سوم و چهارم با حرف های بیتا (کسی که قبل یلدا، اسماعیل را دوست داشته) و اعترافات دردناک عماد (کسی که قبل اسماعیل، یلدا را دوست داشته) به صورت و قضاوت اسماعیل می خورد و چک نهایی هم خبر بیماری کشنده ی یلدا از زبان دکترش.

حالا اسماعیل آماده امتحان شدن است. او در مقابل یک موضوع مهم قرار گرفته است، آیا بخشش در هر شرایطی امکان پذیر است؟ آیا می شود نفرتی را آرام کرد و دنیا را طور دیگری دید؟ نه نامعقول و جنون آمیز اما جور دیگری آدم ها را درک کرد و قضاوت نمود. کاری که ابراهیم با آن ریش سفید و ظاهرالصلاح بودنش بعید است بتواند. حتی احتمالا بیشتر آدم ها و شاید خود سازندگان سریال نیز اگر دقیقا در چنین موقعیتی قرار بگیرند، فرصتی به خود ندهند برای دوباره دیدن و اندیشیدن. اما «بدنام» نمایش است دیگر. محل دیدن آرزوها و غیرممکن ها. ممکن ها را که همه می دانیم. و شاید باید امیدوار بود اسماعیل برود سمت ناممکن ها و بازی جدیدی را شروع کند.

نیمه اول سریال «بدنام» نیمه ی یلدا بود، تاخت و تاز کرد و همه چیز را بهم ریخت. دنیا هم به تلافی عاشقش کرد و همه چیز یلدا را به هم ریخت و ته اش هم با بچه ای در شکم، یک تومور داخل سرش کاشت که با رشد نطفه ی در شکمش آن تومور هم بزرگتر می شود. امان از کاربلدی روزگار.پس در «بدنام» یلدا تکلیفش معلوم شده. اما اسماعیل نه.

اسماعیل در حالی که به خیالش این بازی تلخ با چند امضا و چند سکه مهریه و یک تنفر ابدی تمام شده اما چک های پیاپی چشم های او را باز می کنند. انگار بازی جدیدی برایش آغاز شده، بازی ای که تا ته اش رفتن مردانگی می خواهد. از آن ها که نتیجه اش تا ته عمر با آدم می ماند.

اسماعیل و داستانش تازه دارد شروع می شود. او حالا دارد به بیماری یلدا و تومور داخل سرش فکر می کند، به بچه ی داخل شکم اش که اسماعیل پدر آن نطفه است، درباره تردیدش به عشق یلدا مردد شده و احتمالا کم کم شکل درک جهان و اتفاقاتش برایش متفاوت می شود. جهانی که در آن پیش از این خودش برای یلدا ادعا کرده «هر چی ام که بشه هواتو دارم» حالا اون "هر چی" اتفاق افتاده و اسماعیل حیران مانده که مگر نگفته اند مَرد است و حرفش!

مجتبی صارم‌پور_خبرنگار*

انتهای پیام/

برچسب‌ها: