شناسهٔ خبر: 79257796 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

آغوش‌های مادرانه زیر سایه موشک +فیلم

همدان - ایرنا - روزهایی که رژیم جنایتکار صهیونی و آمریکا دیوانه وار مردم بی گناه از جمله کودکان را هدف قرار می داد، مربیان شیرخوارگاه عترت بهزیستی همدان برای در امان ماندن نوزادان بی‌گناه از موشک دشمن داوطلبانه آنها را به خانه هایشان برده و تا آرام شدن شرایط میزبان این عزیزان بودند.

صاحب‌خبر -

به گزارش ایرنا، آن شب‌ها که سایه‌ سنگین جنگ بر سر شهر سایه افکنده بود، در شیرخوارگاه "عترت" شهر همدان، ۱۲ نوزاد و شیرخوار، معصومانه در خواب بودند.

در آن شرایط بحرانی و پر از دلهره، تنها سه یا چهار مربی فعال در این مرکز هنگام بروز حادثه امکان امداد رسانی داشتند بنابراین نگرانی برای مراقبت از فرشته‌های کوچک این مرکز خواب را بر مدیر شیرخوارگاه آشفته کرده تا جایی که با وجود اینکه ساعت پاسی از صبح را نمایش می داد برای حفظ جان این نوزادان دست به کار شد.

مژگان صفاریان مدیر شیرخوارگاه عترت بهزیستی همدان این شب را در گفت و گو با خبرنگار ایرنا این گونه توصیف کرد که ساعت از ۲ نیمه‌شب گذشته بود، اخبار حمله به مراکز مسکونی، خواب را از چشمانم ربوده بود با این فکر که مبادا مراکز دولتی هدف قرار گیرند، دلم لرزید. در گروه همکاران پیام دادم: «اگر کسی می‌تواند، این نوزادان را به خانه ببرد تا در امان بمانند اعلام آمادگی کند»

هنوز پیام در صفحه گوشی بود که موجی از مهر سرازیر شد، همکارانم، بی‌درنگ و در پیام‌های شخصی، آمادگی خود را اعلام کردند. دلم قرص شد.

می‌دانستم این نوزادان شرایط ویژه‌ای دارند، برخی با سندروم یا شکاف کام، به مراقبت‌های خاص و تغذیه‌های ویژه نیاز داشتند.

برای همین بود که از همکارانم خواستم، چون می‌دانستم تنها دستان مهربان و آگاه آن‌هاست که می‌تواند از پس این مسئولیت سخت در آن شب‌های وحشت برآید.

این اتفاق، آغازی بر یک معجزه بود، نوزادان به خانه‌های همکاران رفتند و خیلی زود، پیوندی ناگسستنی میان آن‌ها و خانواده‌های جدید شکل گرفت.

حتی فرزندان همکارانم، چنان با این نوزادان شیرین‌زبان خو گرفتند و پیوند عاطفی عمیقی بستند که حالا دیگر نمی‌خواستند آن‌ها را رها کنند؛ گویی همکاران من، مسوولیتی را که پدر و مادر اصلی بر عهده نگرفته بودند، با تمام وجود و با عشقِ تمام به دوش کشیدند.

در آن روزهای سخت، برای حفظ امنیت کودکان، روند پذیرش هشت نوزادی که پرونده‌شان از قبل آماده بود را شتاب بخشیدیم تا طعم تلخ ناامنی را نچشند. برای آن چهار عزیز دیگر که شرایط خاص داشتند، همکارانم برای ۲ ماه، میزبان تمام‌قد آن‌ها در خانه‌هایشان شدند.

اکرم سبزی، از مربیان دلسوز مرکز نیز با یادآوری آن روزها به ایرنا گفت: وقتی پیام خانم صفاریان را خواندم، بی‌درنگ برای میزبانی از یکی از این فرشته‌های خاص اعلام آمادگی کردم، همسر و فرزندانم نیز با جان و دل پذیرفتند و با آغوش باز منتظر قدوم این نوزاد شدیم.

کوثر خانم که به خانه آمد، گویی بهشتی کوچک با خود به فضای خانه ما آورد، حضورش برایمان سراسر برکت بود. صحنه‌هایی که در آن روزها در خانه‌مان رقم خورد، هرگز از یادم نمی‌رود؛ همسرم و فرزندانم همچون پروانه‌هایی عاشق، دورر این نوزاد کوچک می‌گشتند.

همسرم در تمام سختی‌های مراقبت، در شیردهی، تعویض پوشاک و رسیدگی به شرایط ویژه‌ی کوثر، همراه و یاور من بود و خستگی معنایی نداشت.

خبر حضور این نوزاد، میان دوستان، آشنایان و همسایه‌ها که پیچید و هر بار که کسی جویای احوالش می‌شد، چنان گرم و مشتاق از او حرف می‌زدند که انگار عضوی از فامیل ماست. او قدمش خیر بود و قلب‌های ما را به هم نزدیک‌تر کرد.

اما سخت‌ترین لحظه، فرا رسیدن هنگام جدایی بود، وقتی زمان بازگشت کوثر به شیرخوارگاه شد، خانه رنگ غم گرفت. پسرم که او را همچون خواهر کوچک‌تر خود می‌دید، چنان به او دلبسته بود که تاب دوری نداشت.

آن‌قدر ناراحت بود که وقتی می‌خواستیم کوثر را تحویل دهیم، حاضر نشد با ما به بهزیستی بیاید و حتی با من قهر کرد.

دخترم در مسیر بازگشت به بهزیستی، تمام راه را اشک ریخت و هنگام خداحافظی، چنان برای جدایی از کوثر بی‌تابی کرد که گویی بخشی از جانش را از او می‌گیرند.

پسرم تا ۲۴ ساعت لب به غذا نزد و سکوت خانه‌ی ما، نشان از دلتنگی عمیقی داشت که برای آن مسافر کوچکِ دوست‌داشتنی در قلب‌هایمان باقی مانده بود.

خانم مهربانی، از دیگر مادریاران دلسوز مرکز، با یادآوری آن روزهای پردلهره به خبرنگار ایرنا گفت: وقتی سایه‌ی جنگ بر سرمان سنگینی می‌کرد، فراتر از هرگونه مسوولیت اداری، این "حس مادرانه" بود که در وجودمان شعله‌ور شد، وقتی خانم صفاریان خبر دادند که نوزادان به پناهگاهی امن نیاز دارند، لحظه‌ای تردید نکردیم.

او ادامه داد: "امیرعباس" را به خانه‌مان بردیم؛ نوزادی با شرایط ویژه که داروها و نحوه‌ی شیردهی‌اش نیازمند مراقبتی خاص و شبانه‌روزی بود.

در آن شب‌های دلهره‌آور، امیرعباس برای ما نه یک مددجو، که پاره‌ای از جانمان بود. با تمام وجود، به او دارو دادیم و با مهر مادری، برایش مادری کردیم تا در آن فضای پرآشوب شهر، آرامش را در آغوش خانواده‌ی ما تجربه کند.»

وقتی شرایط شهر به حالت عادی بازگشت و خبر دادند که نوزادان باید به مرکز بازگردند، لحظه‌ی سخت جدایی فرا رسید، ما امیرعباس را به شیرخوارگاه بازگرداندیم اما می‌دانیم که بخشی از قلب ما در آن روزها، در بند مهر این کودک گره خورد.