شناسهٔ خبر: 79254607 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: شفقنا | لینک خبر

انسداد تنگه هرمز تنها آغاز ماجراست/گزارش نشنال اینترست

صاحب‌خبر -

شفقنا – برای چهار دهه، برنامه‌ریزان نظامی آمریکا بارها و بارها یک سناریوی کابوس‌وار مشابه را در تنگه هرمز تمرین کرده‌اند: مین‌های دریایی، موشک‌ها و قایق‌های تندروی ایران که این آبراه را به روی رفت‌وآمد تجاری می‌بندند، یک‌پنجم عرضه نفت جهان را قطع می‌کنند و موجی از شوک را به تمام اقتصادهای روی زمین وارد می‌سازند.

به گزارش سرویس ترجمه شفقنا، اغراق نیست اگر بگوییم این سناریو چه تأثیر عمیقی بر برنامه‌ریزی راهبردی آمریکا داشته است. رزمایش‌ها و بازی‌های جنگی بر مبنای چنین بحرانی طراحی شده‌اند و ناوهای هواپیمابر آمریکا نیز بارها برای جلوگیری از وقوع چنین وضعیتی به خاورمیانه اعزام شده‌اند. جلوگیری از بسته‌شدن تنگه هرمز توسط ایران به مهم‌ترین اصل سازمان‌دهنده راهبرد دریایی آمریکا در خاورمیانه تبدیل شد.

اما اکنون این سناریو نیازمند بازنگری است؛ نه صرفاً به این دلیل که توانایی ایران برای بستن تنگه هرمز اکنون برای همگان روشن شده است، بلکه به این دلیل که تهران راهبردی را توسعه داده که حتی مؤثرتر است. رهبران ایران دیگر به تنگه هرمز به‌صورت منفرد نگاه نمی‌کنند. آنها به این نتیجه رسیده‌اند که مسدودشدن این مسیر را می‌توان با اعمال فشار بر دیگر گلوگاه‌های مهم دریایی تشدید کرد؛ به‌ویژه باب‌المندب در انتهای جنوبی دریای سرخ، که حوثی‌های یمن می‌توانند هر زمان که بخواهند آن را ببندند. ایران در حال ایجاد یک راهبرد دریایی است که هرمز و باب‌المندب را در قالب یک سامانه واحدِ اعمال فشار به هم پیوند می‌دهد؛ سامانه‌ای که در آن ایجاد اختلال در تجارت جهانی می‌تواند به‌جای آنکه صرفاً یک گزینه دوردست و آخرالزمانی باشد، به ابزاری معمول در سیاست‌ورزی و اعمال قدرت دولتی تبدیل شود.

آیا ایران واقعاً می‌تواند تنگه هرمز را ببندد؟ این مسئله اهمیتی ندارد

خطر اصلی هیچ‌گاه توانایی ایران برای بستن کامل و هم‌زمان هر دو تنگه نبوده است. در برابر نیروی دریایی آمریکا و شرکای آن، حفظ یک انسداد کامل برای مدت طولانی احتمالاً پایدار و عملی نیست. خطر واقعی، در عوض، توانایی تهران برای آن است که عبور از این آبراه‌ها را به‌طور مستمر و غیرقابل‌پیش‌بینی ناامن کند.

در اقتصاد جهانی‌، ایران برای پیروز شدن نیازی به بستن آبراه ندارد؛ تنها کافی است هزینه استفاده از آن را به شکلی بازدارنده و کمرشکن افزایش دهد. یک مین دریایی یا پهپاد که ده‌ها هزار دلار قیمت دارد، می‌تواند یک نفتکش و محموله آن را از کار بیندازد یا غرق کند؛ محموله‌ای که معمولاً ارزش آن به صدها میلیون دلار می‌رسد. در مواجهه با چنین خطری، ناخداهای کشتی‌ها و کارشناسان و شرکت‌های بیمه هر زمان که امکان داشته باشد از استفاده از آبراه‌های خطرناک اجتناب خواهند کرد و هزینه سنگین اما قابل‌پیش‌بینیِ یک سفر طولانی از مسیر دماغه امید نیک را به احتمال اندکِ یک خسارت فاجعه‌بار در اثر عبور از باب‌المندب ترجیح خواهند داد. ایران می‌تواند این سناریو را هر چند بار که بخواهد و تا هر زمانی که اراده کند، تکرار کند.

تهران این درس را به‌خوبی درونی کرده است که برای مقابله با قدرت دریایی واشنگتن، نیازی به شکست دادن آن در یک رویارویی مستقیم دریایی ندارد. هدف کنونی ایران، فرسوده کردن آمریکا است؛ یعنی تخلیه منابع نیروی دریایی آمریکا و، مهم‌تر از آن، فرسایش اعتبار و اعتمادی که قدرت آمریکا بر پایه آن استوار است. تهران بر این فرض استوار است که پس از ماه‌ها جنگ محدود اما فرسایشی از نظر راهبردی و اقتصادی، سیاست‌گذاران آمریکایی تمایل بیشتری پیدا خواهند کرد که به درگیری بر اساس شروط مورد نظر ایران پایان دهند؛ شروطی که ممکن است شامل امتیازهایی از سوی آمریکا، مانند کاهش یا لغو تحریم‌ها، آزادسازی دارایی‌های مسدودشده، یا حتی وضع عوارض و هزینه‌های عبور کشتی‌ها از تنگه هرمز باشد. هرچه ایالات متحده خسته‌تر و فرسوده‌تر شود، چنین شروطی جذاب‌تر به نظر خواهند رسید.

خلیج فارس و دریای سرخ یک جبهه‌اند، نه دو جبهه

مهم‌ترین خطای تحلیلی در واشنگتن این است که دریای سرخ و خلیج فارس را دو میدان نبرد جداگانه در نظر می‌گیرد و برای هر یک منابع دریایی جداگانه اختصاص می‌دهد. از منظر ایران، تنگه هرمز و باب‌المندب یک جبهه دریایی واحد را تشکیل می‌دهند: هرمز خروج هیدروکربن‌های خلیج فارس به سوی تمامی بازارهای جهان را کنترل می‌کند، در حالی که باب‌المندب ورود آنها به اروپا از مسیر کانال سوئز را تحت کنترل دارد. این دو آبراه در مجموع حدود یک‌سوم از کل تجارت روزانه نفت جهان را دربر می‌گیرند و تحت فشار قرار دادن هر دوی آنها به‌طور هم‌زمان، اختلال کلی در اقتصاد جهانی را افزایش می‌دهد و توانایی آمریکا برای واکنش را کاهش می‌دهد.

این همان چیزی است که اقدامات خصمانه اخیر متحدان ایران علیه عربستان سعودی عملاً برای تهران به ارمغان آورده است؛ اقداماتی که از ماه گذشته با اعلام حوثی‌ها درباره ممنوعیت تردد نفتکش‌های سعودی در مسیر باب‌المندب آغاز شد، سپس با حملات موشکی حوثی‌ها به نفتکش‌های سعودی در دریای سرخ و خلیج عدن ادامه یافت و اخیراً نیز گزارش‌هایی منتشر شده مبنی بر اینکه گروه‌های مسلح در عراق در حال آماده شدن برای حمله به بنادر و فرودگاه‌های عربستان سعودی هستند.

برخی تحلیلگران اقدامات حوثی‌ها را عمدتاً ناشی از اختلافات آنها با عربستان سعودی و تمایل‌شان برای ازسرگیری جنگ داخلی یمن از موضعی قدرتمندتر دانسته‌اند. اما برخی دیگر معتقدند این تشدید تنش تقریباً هیچ ارتباطی با رویدادهای داخل یمن ندارد. اما آنچه مسلم است این است که ایران از این طریق به عمق راهبردی دریایی در صدها مایل دورتر از سواحل خود دست می‌یابد و واشنگتن را وادار می‌کند با تعداد محدودی شناور و مهمات محدود، هم‌زمان از چندین کریدور دفاع کند.

ایران همچنین به ضرورت هماهنگ کردن میزان تشدید تنش خود با پیام‌های سیاسی پی برده است. تلاش واقعی برای بستن کامل تنگه هرمز و قطع کامل عبور و مرور، فشار مستمری برای یک واکنش ویرانگر آمریکا ایجاد خواهد کرد. اما صرفاً تبدیل کردن تنگه هرمز به منطقه‌ای با خطر بالا، برای تهران امکان نوعی انکارپذیری معقول را فراهم می‌کند و واکنشی بسیار کم‌تهاجمی‌تر را به دنبال خواهد داشت. تا زمانی که این آبراه از نظر رسمی «باز» باقی بماند اما مین‌های دریایی در آن پراکنده باشند، ناخداهای کشتی‌ها خودشان تصمیم خواهند گرفت که خطر عبور از آن را نپذیرند و ایالات متحده نیز نمی‌تواند به‌طور معقول ایران را به ایجاد ممانعت مستمر متهم کند. این راهبرد به‌گونه‌ای تنظیم شده است که پایین‌تر از آستانه‌ای باقی بماند که بتواند تشدید جنگی را توجیه کند؛ جنگی که تهران خواهان آن نیست.

ایران در تلاش است «پلیس جهانی» را بی‌اعتبار کند

جنگ جاری نخستین باری نیست که ایالات متحده درگیر یک مناقشه در خاورمیانه می‌شود. در دهه ۱۹۷۰، رئیس‌جمهور جیمی کارتر «دکترین کارتر» را مطرح کرد؛ دیدگاهی که بر اساس آن آمریکا از نیروی نظامی برای دفاع از منافع ملی خود در خلیج فارس استفاده می‌کرد. رونالد ریگان، جانشین کارتر، برای حفاظت از نفتکش‌ها در خلیج فارس، عملیات ارنست ویل را آغاز کرد و پس از آنکه جنگ ایران و عراق آزادی کشتیرانی را به خطر انداخت، کشتی‌های کویتی را تحت پرچم آمریکا به ثبت رساند. دولت‌های جورج دبلیو. بوش و باراک اوباما نیز در اواخر دهه ۲۰۰۰ و اوایل دهه ۲۰۱۰، در واکنش به شیوع دزدی دریایی سومالی در نزدیکی شاخ آفریقا، اقدامات قاطعی انجام دادند. اگرچه کشتی‌های آمریکایی قربانیان اصلی آن بحران نبودند، این بحران میلیاردها دلار هزینه اضافی بر تجارت جهانی تحمیل کرد؛ مسئله‌ای که مستقیماً برای واشنگتن اهمیت داشت.

در تمام این موارد، واشنگتن بازیگر اصلی مسئول رسیدگی به ناآرامی‌های منطقه‌ای بوده است و انتظار می‌رود در آینده نیز چنین نقشی داشته باشد. این وضعیت برای رقبای منطقه‌ای آمریکا یک مزیت نامتقارن ایجاد می‌کند. ایجاد موقعیت‌هایی که نیروی دریایی آمریکا قادر به مهار کامل آنها نیست، به تضعیف جایگاه ایالات متحده در منطقه و تضعیف روابط آن با متحدان محلی کمک می‌کند.

سیاست‌گذاران آمریکایی از این عدم توازن سرخورده‌اند و دلیل خوبی هم برای این نارضایتی دارند. برای مثال، چین برای تجارت و واردات انرژی خود به‌شدت به دریای سرخ و تنگه هرمز وابسته است. این کشور در جیبوتی، در محدوده دسترسی به باب‌المندب، یک پایگاه نظامی دارد و اگر بخواهد می‌تواند در تأمین امنیت منطقه مشارکت کند. با این حال، پکن تقریباً هیچ مشارکتی در تأمین امنیت سامانه‌ای که خود به آن متکی است ندارد؛ چین از سال ۲۰۲۳ به‌طور مکرر با حوثی‌ها توافق‌هایی منعقد کرده است تا کشتی‌های خودش اجازه عبور داشته باشند و در نتیجه، حل این مشکل برای دیگران را بر عهده ایالات متحده گذاشته است.

شاید این ترتیبات زمانی قابل تحمل بود که برتری آمریکا مورد مناقشه نبود و هزینه رهبری جهانی نسبتاً پایین بود. اما با گسترش تهدیدهای نامتقارن، کاهش ذخایر موشک‌های رهگیر، اختصاص توجه بیشتر به منطقه هند-اقیانوس آرام، و افزایش شکاف میان آنچه واشنگتن تضمین می‌کند و آنچه می‌تواند به‌طور پایدار تأمین مالی و پشتیبانی کند، این وضعیت در حال تبدیل شدن به شرایطی غیرقابل دوام است.

آمریکا باید قدرتمند بماند — و متحدانش باید از آن حمایت کنند

برای سازگار شدن با این واقعیت جدید، ایالات متحده باید امنیت دریایی در منطقه را برای خود بازتعریف کند. حملات واکنشی و مقطعی پس از هر حمله، به‌وضوح نتوانسته‌اند بازدارندگی را احیا کنند. آنچه اکنون لازم است، رویکردی یکپارچه است که خطوط کشتیرانی از خلیج فارس تا سوئز را یک صحنه راهبردی واحد در نظر بگیرد: تمرکز فرماندهی یکپارچه، تقسیم بار و مسئولیت بیشتر با شرکای اروپایی و منطقه‌ای و دیگر قدرت‌های جهانی، تمرکز اطلاعاتی بر مختل کردن زنجیره‌های تأمین تسلیحاتی نیروهای نیابتی، استفاده از قابلیت‌های سایبری برای هدف قرار دادن شبکه‌ها، و گسترش حفاظت به کابل‌های زیردریایی و زیرساخت‌های انرژی که اهداف آشکار بعدی هستند.

ایالات متحده همچنین باید به‌طور قابل اتکایی هزینه‌هایی را بر کشورهایی که حملات نیروهایی را امکان‌پذیر می‌کنند تحمیل کند، نه اینکه صرفاً خود آن نیروها را هدف قرار دهد. مهم‌تر از همه، آمریکا باید نشان دهد که می‌تواند و خواهد توانست به‌طور قابل اتکا به بازیگران سرکش منطقه‌ای که قصد دارند اعتبار آمریکا را نزد متحدانش تضعیف کنند، ضربه وارد کند.

پیامدهای این مسئله بسیار فراتر از خاورمیانه است. اگر ایران بتواند الگویی ایجاد کند که در آن پهپادهای ارزان‌قیمت، موشک‌ها و مین‌های دریایی بتوانند هزینه‌هایی نامتناسب را بر قدرتمندترین ارتش جهان تحمیل کنند و شریان‌های تجارت جهانی را به خطر بیندازند، دیگران نیز متوجه این موضوع خواهند شد. هر کشور یا بازیگر غیردولتی که بر یک آبراه حیاتی مشرف باشد، می‌تواند آن را بتحت کنترل خود بگیرد و پیامدهایی فاجعه‌بار برای اقتصاد جهانی ایجاد نماید.

در مقابل، اگر واشنگتن پیش از آنکه این الگو به هنجار جدید تبدیل شود، بازدارندگی معتبر خود را احیا کند، چیزی بسیار فراتر از تنگه هرمز یا باب‌المندب را حفاظت خواهد کرد: آمریکا از یکی از اصول تعیین‌کننده نظم بین‌المللی پس از سال ۱۹۴۵ دفاع خواهد کرد و نشان خواهد داد که ایالات متحده می‌تواند منابع و عرصه‌های مشترک جهانی را باز و امن نگه دارد—اگر دیگر نه به‌تنهایی، دست‌کم با کمک شبکه جهانی متحدان و شرکای خود.

این خبر را اینجا ببینید.