شناسهٔ خبر: 79252156 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایکنا | لینک خبر

اینجا کربلای ایران است

وقتی کاروان «جان فدایان ایران؛ از آذربایجان تا خلیج فارس» از مقابل مزار امام جمعه شهید تبریز به مقصد «میناب» حرکت کرد، هیچگاه فکر نمی‌کردم پایان این مسیر، بغ...

صاحب‌خبر - به گزارش خبرنگار ایکنا از آذربایجان‌شرقی، وقتی کاروان «جان فدایان ایران؛ از آذربایجان تا خلیج فارس» از مقابل مزار امام جمعه شهید تبریز به مقصد «میناب» حرکت کرد، هیچگاه فکر نمی‌کردم پایان این مسیر، بغض‌‌ها و اشک‌‌های سنگینی را تجربه کنم. میناب و شهدای دانش‌آموز مدرسه شجره طیبه، آن کودکان تکه‌تکه شده را در قاب‌های تلخ خبرها و تصاویر فضای مجازی دیده بودم، اما هیچ‌کدام شبیه لحظه‌ای نبود که پا به خیابان منتهی به آن مدرسه گذاشتم؛ جایی که انگار زمان ایستاده بود. خبرنگار بودم و برای دیدن، ثبت کردن و روایت کردن رفته بودم، اما وقتی به آن مسیر رسیدم، انگار دست‌هایم برای نوشتن و ذهنم برای روایت کردن یاری نکرد؛ خود را مادری دیدم که در غم مادران میناب شریک شده است. در مسیر رسیدن به مدرسه، چشم‌های کودکان شهید بر دیوارها نقش بسته بود؛ چشم‌هایی که انگار هنوز حرف داشتند؛ قدم به قدم که جلو می‌رفتم، اشک می‌ریختم و بی اختیار زیر لب زمزمه می‌کردم؛ وای از چشم‌هایتان... وای از دل‌های کوچک و بی‌گناهتان... وای از غم مادرانتان... چگونه جان سپردید وقتی صدای انفجار را شنیدید؟ چگونه در میان ترس و دود و آوار، به دنبال پناهی می‌گشتید؟ در آخرین لحظه، با همان دست‌های کوچک، چگونه دنبال آغوش مادرانتان بودید؟ فدای اشک‌هایتان زیر آوار شوم... فدای گریه‌های خاموشتان... و فدای آن لحظه‌ای که مظلومانه پر کشیدید ... با همین نوحه و نوا، مسیر را طی کردم و ناگاه خود را مقابل درب ورودی مدرسه دیدم؛ اما دیگر مدرسه‌ای در کار نبود... آنجا دیگر یک مدرسه نبود؛ میعادگاهی شده بود برای یادبود کودکان شهید، یادمانی از ایثار و دلسوختگی؛ جایی که هر گوشه‌اش روایت ناتمام زندگی کودکانی بود که باید پشت نیمکت‌ها می‌نشستند... همان‌جا، در ورودی مدرسه، موکبی برپا شده بود و مادران کودکان بازمانده مدرسه شجره طیبه میناب، خادمان این موکب بودند؛ نان تازه می‌پختند و شربت خنک میان زائران پخش می‌کردند و می‌گفتند این موکب با نذورات خانواده‌های شهدای دانش‌آموز برپا شده و مادرانی که خود داغ دیده‌اند، امروز برای پذیرایی از دیگران ایستاده‌اند. مقابل موکب، تصاویر کودکان شهید نصب شده بود؛ باد آرام می‌وزید و عکس‌ها را تکان می‌داد، اما آنچه تکان می‌خورد، دل آدم بود... از کنارشان عبور کردم؛ بغضی سنگین در گلویم مانده بود؛ هم دوربین در دست داشتم و هم در میان صحنه‌هایی که می‌دیدم، گم شده بودم؛ میان بهت و اندوهی که کلمات از توصیفش عاجز بودند. مات و مبهوت قدم زنان راهی شدم، نمیدانستم کجا اما انگار راه مرا با خود می‌کشید؛ ناگاه خود را مقابل آوارهای مدرسه دیدم، مقابل بقایای مدرسه شجره طیبه و خرابه‌های اطرافش و انبوهی از عکس کودکان... آوارهایی که فقط بر زمین نریخته بود؛ انگار بر دل آدم آوار شده بود؛ مگر می‌شد؟ این داغ سنگین همه‌اش در یک مدرسه؟ هر تصویر، روایت یک داغ بود و هر چهره، قصه کودکی که دردانه پدرها و مادرهایی بود... در میان تصاویر، تعداد شهدای دانش‌آموز پسر بیشتر به چشم می‌آمد؛ راوی می‌گفت: پسرها در طبقه همکف مدرسه بودند و چون دو سقف بالا بر سرشان آوار شده، به همین دلیل شمار شهدای پسر بیشتر از دختران شهیدمان است. نگاه می‌کردم، مدرسه بزرگ بود و اطرافش هیچ مجموعه نظامی یا غیرنظامی وجود نداشت، فقط مدرسه بود! اما دیگر بخش زیادی از آن وجود نداشت؛ راوی می‌گفت گوشه‌ای از مدرسه، محل تحصیل کودکان پیش‌دبستانی بود که تصاویر کودکانه آن در میان بقایای ساختمان باقی مانده است. بیش از دو سوم ساختمان تخریب شده بود؛ تنها بخش‌هایی از آن باقی مانده بود تا سندی باشد از جنایتی که علیه کودکان این سرزمین رقم خورد و در حافظه تاریخ ایران بماند؛ راوی از بقایای موشک‌هایی گفت که به مدرسه شجره طیبه میناب اصابت کرده بود و از دل آوارها بیرون آمده بود؛ قطعاتی که متعلق به موشک‌های تاماهاک ساخت آمریکا بود؛ همان بقایایی که در میان سکوت سنگین این خرابه‌ها، روایتگر حقیقتی بود که با هیچ فرافکنی پاک نمی‌شد... به آوارها و خرابی‌ها نگاه می‌کردم، نفس‌هایم سنگین شده بود؛ هنوز چند نفر داخل بقایای مدرسه بودند، متوجه شدم مشغول عملیات تفحص هستند؛ آخر، هنوز پیکر سه دانش‌آموز شناسایی نشده بود؛ کودکانی که همچنان جاویدالاثر بودند، همانند ماکان نصیری مسیحا سالاری؛ نام‌هایی که به نماد دلسوختگی میناب 'کربلای ایران' تبدیل شد. گروه‌های تفحص، میان آوارهای مدرسه شجره طیبه، به جست‌وجو ادامه می‌دادند؛ میان خاک و سنگ، در پی نشانی از کودکانی که هیچ اثری از آنان پیدا نشده بود؛ مردی آرام از دل خرابه‌ها بیرون آمد؛ کیسه‌ای کوچک را در آغوش گرفته بود؛ چنان محکم که گویی می‌خواست سنگینی این داغ را از چشم دیگران پنهان کند و هر بار نگاه مادران به او می‌افتاد، سرش را پایین می‌انداخت؛ چند قدم به سمت جمعیت آمد، اما ایستاد و بغض راه گلویش را بست؛ انگار نمی‌خواست دوباره این زخم تازه شود، نمی‌خواست چشم مادری به آنچه از دل آوار بیرون آمده بود، بیفتد؛ لحظه‌ای سکوت کرد، نفس عمیقی کشید و با دست‌هایی لرزان، گوشه کیسه را آرام کنار زد... چند تکه استخوان؛ یادگار کودکانی که تا همین چند روز پیش، با شوق آموختن، از همین در وارد مدرسه می‌شدند. با صدایی شکسته گفت: «این... تکه‌ای از گلوی یکی از بچه‌هاست...» دیگر هیچ‌کس تاب نیاورد؛ ضجه مادران در خرابه‌های مدرسه پیچید؛ دست‌ها بر سر رفت، اشک‌ها جاری شد و آوار، بار دیگر زیر سنگینی گریه مادران لرزید... خود را به گوشه‌ای از مدرسه کشاندم تا در خلوت، اشک‌هایم را پنهان کنم؛ مادران داغدار، مادران کودکان بازمانده و مردم میناب، گوشه‌گوشه خرابه‌های مدرسه دیده می‌شدند؛ می‌گفتند: «اینجا قرار هر روزه ماست؛ می‌آییم برای مظلومیت این کودکان گریه می‌کنیم و چشم‌انتظاریم شاید نشانی از فرزندان جاویدالاثر پیدا شود...» زمان اینجا به کندی می‌گذشت و شب آرام آرام بر آوارهای مدرسه سایه انداخت؛ دلتنگی، هوای غالب اینجا بود؛ هوایی که نمی‌شد به راحتی در آن نفس کشید و فقط می‌شد در بهت ماند و به آنچه بر اینجا گذشته بود، خیره شد؛ نیمکت‌های شکسته در میان آوارها... کفش‌هایی که هنوز قصه رفتن به مدرسه را روایت می‌کردند... و مادرانی که هر روز میان همین خرابه‌ها، داغ فرزندانشان را فریاد می‌زنند. اینجا روایت مسیحا سالاری است؛ کودکی که تنها یک لنگه کفش از او به یادگار ماند... روایت ماکان نصیری؛ کودکی که هنوز هیچ نشانی از او پیدا نشده است... روایت شهرجو؛ کودکی که مادرش تکه‌لباس‌ها و کفش‌هایش را همچون گنجی گران‌بها نگه داشته است. و روایت کودکانی که در همین مدرسه، آخرین درسشان را با شهادت نوشتند؛ خواهر و برادرانی که با هم شهید شدند، مادر و دختری که کنار هم زیر آوار ماندند و معلم‌هایی درس ایثار را زیر آوارها برای کودکان زمزمه کردند و شهید شدند... آری، اینجا دریایی از غم و اندوه است و کتاب قطوری از روایت‌های ناتمام و نانوشته... در میان این همه زخم، موکب‌دار مدرسه هر روز به اینجا می‌آید؛ مادری که خود، مادر دو تن از کودکان بازمانده مدرسه شجره طیبه میناب است و فرزندانش به شکلی معجزه‌آسا از آن حادثه جان سالم به در برده‌اند؛ می‌گوید: «خیلی سخت است برای فرزندانم... مدرسه‌شان مقابل چشمشان بمباران شد؛ اینجا فقط مدرسه نبود؛ خانه‌شان بود...» می‌گوید: پسرم روزها بی‌تاب بود تا اینکه پس از جست‌وجوهای فراوان، دست حیدر و سر علی‌اصغر فروزانفر، دو دوست صمیمی‌اش، از بالای درخت پیدا شد و دخترش، اسما سالاری، هنوز از خاطرات دوستان شهیدش می‌گوید؛ هر روز کنار خرابه‌های مدرسه می‌نشیند و خاطراتشان را مرور می‌کند... و من، با مرور تمام آنچه دیده بودم، آرام‌آرام از مدرسه خارج شدم... دعا کردم؛ برای دل مادرانی که هنوز در انتظارند، برای قلب‌هایی که داغ فرزند بر آن سنگینی می‌کند؛ دعا کردم که خداوند صبری به وسعت این مصیبت به آنان عطا کند و دعا کردم که پیکر کودکان جاویدالاثر تفحص شود... مگر می‌شود مادر بود و حتی تکه‌ای از فرزندت را در آغوش نداشته باشی؟ مگر می‌شود سال‌ها چشم به راه نمانی؟ مادری که نشانی از فرزندش ندارد، تا همیشه در انتظار خواهد ماند... من به تبریز بازگشتم؛ اما دل و جانم در میناب جا ماند... میان خرابه‌های مدرسه شجره طیبه، میان نگاه مادرانی که هنوز چشم‌انتظارند، میان مشتی خاک که از دل این آوارها با خود آوردم؛ خاکی که حالا همیشه مقابل دیدگانم خواهد بود؛ تا فراموش نکنم این سرزمین چه بهای سنگینی برای آرامش امروز ما پرداخته است... تا بدانم خاک ایران فقط خاک نیست؛ ذره‌ذره‌اش روایت انسان‌هایی است که برای این وطن جان دادند... روایت مزارهای سفید نورانی گلزار شهدای دانش‌آموزان میناب، قصه تلخ دیگری است؛ قصه‌ای که نمی‌شود ساده از کنارش گذشت و نمی‌توان آن را بی‌اشک روایت کرد؛ قاب‌های کوچک کودکان در دل گلزار شهدا، نگاه‌هایی که انگار هنوز زنده‌اند و هیچ‌وقت از خاطره‌ها پاک نمی‌شوند؛ مزارهای سفید، با عکس‌های کودکانه، با گل‌ها و با داغی که تا ابد تازه است... پدرها و مادرها، اینجا را خانه خود کرده‌اند؛ کنار مزارها، قالیچه‌هایی پهن است؛ همان‌ها بی‌آنکه چیزی بگویند، حکایت می‌کنند که اینجا قرار هر روزه مادرهاست؛ می‌آیند، می‌نشینند، با فرزندشان حرف می‌زنند، اشک می‌ریزند و غروب، دوباره با دلی جا مانده برمی‌گردند... انگار هنوز دلشان باور نکرده که آن سوی این سنگ‌های سفید، کودکی خوابیده که روزی دستش را گرفته بودند؛ بغض بود... اشک بود... نوحه بود... و مینابی که در خوناب داغ فرزندانش، دل هر رهگذری را می‌سوزاند. در گوشه‌ای دیگر از گلزار، بوی خاک تازه مرا به سمت خود می‌کشاند؛ آنجا، کمی دورتر از مزارهای اصلی، تکه‌های تازه تفحص‌شده پیکر کودکان شهید را به خاک سپرده بودند...و اما مزار نمادین ماکان نصیری... روایتش از همه تلخ‌تر بود؛ مزاری که پیکری در آن نیست، اما هر روز، مادران داغدار را به کنار خود می‌کشاند؛ جایی که اشک‌ها فرقی میان صاحب مزار و همسایه مزار نمی‌شناسند؛ همه مادرند، همه داغ‌دارند و همه، در سکوت آن قطعه، فرزند خود را دوباره صدا می‌زنند... در آن گرمای سوزان، میان مزارهای کوچک شهدای مدرسه شجره طیبه، نگاهم به پسر بچه‌ای گره خورد که پارچ شیشه‌ای آب در دست داشت و چند لیوان یک‌بارمصرف؛ نزدیکم شد و با لبخندی که غم در آن پنهان بود، گفت: «آب خنک می‌خواین؟» لیوان را گرفتم و همان چند جرعه آب، وسط آن همه داغ و اندوه، طعم دیگری داشت؛ پرسیدم: «این آب‌ها را از کجا می‌آوری؟» نگاهش را از من گرفت و به سمت مزارهای کوچک دوخت؛ آرام گفت: «پنج نفر از دوستان اسکیتم در مدرسه شجره طیبه شهید شدند... از وقتی آن‌ها رفتند، دیگر اسکیت نرفتم؛ دلم نیامد. هر روز می‌آیم اینجا و برای زائران دوستان شهیدم آب خنک می‌آوردم...» حرفش که تمام شد، دوباره پارچ را برداشت و میان زائران راه افتاد؛ بی‌آنکه منتظر تشکری بماند؛ به هر کسی که می‌رسید، لیوانی آب تعارف می‌کرد و آرام از کنارش می‌گذشت و من اما نگاهم به او مانده بود... پسری با یک پارچ آب... اما با دلی که هنوز کنار پنج رفیق آسمانی‌اش جا مانده بود و شاید این جرعه‌های آب، نذر لب‌های تشنه همان کودکانی باشد که در ماه رمضان، مظلومانه از این خاک پر کشیدند؛ کودکانی که حالا هر زائر، با یک فاتحه و یک جرعه آب، دوباره به یادشان می‌افتد... انتهای پیام