به گزارش ایسنا، نیدهام در این یادداشت میگوید: «در سال ۲۰۱۸ یک مجله ادبی به نام استرانگ ووردز (Strong Words) را راهاندازی کردم. فکر میکردم خواندن درباره کتابها باید به خودی خود یک سرگرمی باشد؛ پر از داستانهای عاشقانه، رسوایی، خشم و شخصیتهایی با رفتارهایی که هرگز انتظار ندارید؛ اما نقد کتاب مانند یک سمینار دانشگاهی، بیروح، خوابآور یا مثل غذای گیاهی آبپز، بینمک است.
او میافزاید: مجله «استرانگ ووردز» خوانندگان را تشویق میکرد تا کتابهایی از نویسندگانی را انتخاب کنند که در حالت عادی ممکن بود این کار را نکنند. برای کاهش هزینهها و فرار از گرداب بحران اقتصادی که برای بسیاری از رسانههای چاپی مشکل ایجاد کرده بود، خودم همه چیز را نوشته و ویرایش میکردم؛ بدون محل کار و بدون کارمند صفحات مجله؛ مینیمالیسم خالص!
این روزنامهنگار پیشین میافزاید: اما مانند همه کسبوکارهایی که با رویاپردازی افراطی شروع میشوند، نمیدانستم که این کار دروازه مخفی به ثروت بیکران نبود؛ بلکه عملی از روی حماقت محض بود. پس از هشت سال، هفت روز هفته کار کردن پاسخ خود را گرفتم. هفته گذشته «استرانگ ووردز» آخرین شماره خود را منتشر کرد. خوانندگان متعهد و علاقهمند کم نداشتم، اما تعداد ما کافی نبود. آخرین تلاشم را ۶ ماه پیش برای دیجیتالی شدن بهکار گرفتم؛ با این وجود، ۶ ماه پیش، فهمیده بودم که تواناییهای ویراستاری مدتها پیش بر مهارتهای تجاری من غلبه کرده است.
نیدهام همچنین نوشت: اعلام تعطیلی «استرانگ ووردز» به مشترکین، سیلی از ابراز تاسفهای پرشور را به همراه داشت و بسیاری از اینکه مجله برای تغییر چشمگیر عادات مطالعه آنها تلاش کرده بود، قدردانی میکردند. بنابراین، فکر میکنم نیت اصلی من جواب داده بود، حتی اگر امید من به درآمدزایی هرگز جواب نداد. کار من با وجود شکست ظاهری، علاوه بر اینکه از آن لذت میبردم، بر آگاهی من درباره کتاب، نویسنده، ناشر و خواننده افزود.
این روزنامهنگار حوزه ادبیات در این یادداشت درباره تجربیات جدید خود در حوزه کتاب، بهطور فهرستوار نوشت:
۱- فکر میکنم خوانندگان ذاتا بسیار محتاط هستند. ممکن است هر سال کتابهای زیادی نخرند و تمایل دارند به آنچه میدانند، پایبند بمانند اما با قضاوت درباره واکنشها به توصیهها در مجله استرانگ، دریافتم گسترش افق دید، جایی است که رضایت واقعی در آن نهفته است.
۲- پیشنهاد قابلاعتماد هنوز قدرتمندترین روش برای ترغیب به خرید کتاب است. رسانههای اجتماعی توصیهکننده قابل اعتمادی نیستند، به جز یک استثنا: وقتی از طرف کسی باشد که همه او را تحسین میکنند. بزرگترین افزایش فروش «استراگ ووردز» از اشاره مارینا هاید به آن در پادکست او ناشی شد. تبلیغات متنی نیز توصیههای قابل اعتمادی نیستند: وقتی مردم از وعده «قسمتهای بعدی پاتریشیاهااسمیت» یا «برای طرفداران دونا تارت» ناامید میشوند، ممکن است دیگر یک بار هم از آنها استفاده نکنند.
۳- ۸۰ درصد رمانها توسط زنان خریداری میشوند. این آمار با فراوانی قابلتوجهی در مقالات مربوط به وضعیت بازار داستانهای تخیلی مطرح و با اطمینان بهعنوان واقعیت بیان میشود، اما هیچکس نمیداند، این آمار از کجا آمده است. ممکن است درست باشد و شاید این عدد حتی بیشتر هم باشد، اما مردم این واقعیت را با بیخیالی مطرح میکنند و معلوم نیست چه چیز دیگری را به عنوان حقیقت محض قبول خواهند کرد.
۴- زبان، در حال فروپاشی است. رسانههای اجتماعی به مردم اجازه دادهاند که دستور زبان، علائم نگارشی و نحوه نوشتن را دلبخواهی بپندارند. از آنجایی که عرصه فضای مجازی غالب ارتباطات برای بسیاری است، مسیر فعلی نیز ناگزیر همین است.
۵- شرکتهای بزرگ فناوری متاسفانه دغدغه منافع کتاب را ندارند؛ بنیانگذاران و مدیران این شرکتها کسانی هستند که علاقهای به مطالعه از خود بروز نمیدهند. سم بنکمنفرید - کارآفرین حوزه فناوریهای مالی (فینتک) - نگرش قشر میلیاردر را بهخوبی در این عبارت خلاصه کرد، آنجا که گفت: «نمیخواهم بگویم هیچ کتابی ارزش خواندن ندارد، اما در واقع به چیزی بسیار نزدیک به همین باور اعتقاد دارم.» مطالعه با وسواسِ دنیای فناوری نسبت به اتوماسیون، اعتیاد کورکورانه به دنبال کردن بیپایان اخبار ناگوار و یا آن نگاهی که میخواهد همه چیزِ زندگی در گوشی موبایل خلاصه شود، همخوانی ندارد. کتابها در منطق این دنیا نمیگنجند. بیشترِ مسئولان تبلیغات و معرفی کتاب، فوقالعادهاند؛ کارآمد و خوشبرخورد هستند و سرمایهای ارزشمند برای نویسندگان محسوب میشوند. اما اقلیت قابلتوجهی هم وجود دارند که رویکردی بهشدت کند و لاکپشتی در پیش میگیرند.
۶- میل و اشتیاق به نوشتن همچنان به قوت خود باقی است، اما میل به خواندن چطور؟ در هشت سال گذشته، شاهد فاصلهگیری سریع از محتوای مکتوب و گرایش شدید به سمت محتوای تصویری و گفتاری بودهایم. این آغاز دورانی است که در آن، ظرفیت توجه بسیاری از آدمها، تحمل حجم زیاد کلمات را ندارد. حتی در سطح دانشگاهی نیز کسانی هستند که خواندن یک کتاب کامل برایشان حکم کاری بسیار دشوار و طاقتفرسا را دارد.
۷- آدمها یا «سازنده»اند یا «فروشنده» (و آن اقلیت بسیار کوچکی که هر دو کار را بلدند، معمولا بسیار موفق میشوند). نویسندگان در زمرهی سازندگان هستند؛ بنابراین، اینکه از آنها بخواهیم بازاریاب اصلی کتاب خود باشند، در واقع تحمیل وظیفهای است که نه مهارتش، نه اشتیاقش و نه حتی تصور و درکی از آن دارند. این کار شبیه آن ورزش عجیبوغریب المپیک زمستانی یعنی «بیاتلون» (ترکیب اسکی و تیراندازی) است؛ دو فعالیتی که چنان بیربط به یکدیگرند که «جری ساینفلد» زمانی آن را اینگونه توصیف کرد: «مثل ترکیب شنا کردن و خفه کردن یک آدم.» جای تعجب نیست که تجربه چاپ کتاب برای بسیاری از نویسندگانِ تازهکار چنان تلخ و آسیبزا است که دیگر هرگز سراغ نوشتنِ کتاب دوم نمیروند.
۸- اینکه بگوییم هوش مصنوعی تحولآفرین خواهد بود، حرف تازهای نیست؛ اما آیا مردم واقعا درک میکنند که «تحولآفرین» چه معنایی دارد؟ وقتی اینترنت از راه رسید، رسانههای چاپی در دریای عمیقی از درآمدهای تبلیغاتی، آرام و بیدغدغه شنا میکردند و پیش میرفتند. پس از یک دوره اولیه که با نوعی نگاه از بالا به پایین همراه بود، مردم تصور میکردند که آینده صنعت نشر تا حد زیادی همان روال سابق را طی خواهد کرد و تنها به شکلی توسط اینترنت ارتقا مییابد. من در جلسات راهبردی حضور داشتم که در آنها افراد میپرسیدند: «آیا آینده ما تکاملی است یا انقلابی؟» گویی که این موضوع صرفا یک انتخاب است. اما نخستین کار انقلابها، ویران کردن چیزهای دیگر است. آنها هرجومرجی را با خود میآورند که ساختهی دست خودشان است و مهار آن از توان هر سازمانی خارج است. در حوزه روزنامهها و مجلات، همین که آن دریای عمیق اینترنت درآمد حوزه نشر کتاب، روزنامه و مجله به چند چشمه کوچک تقلیل یافت که خود تحولی بنیادین و ویرانگر محسوب میشد. هوش مصنوعی نیز آشوب مشابهی را در صنایع مرتبط با خواندن و نوشتن به پا خواهد کرد. هنوز خیلی زود است که بدانیم کدام حوزهها بیشترین آسیب را از این طوفانهای پیشرو متحمل خواهند شد؛ اما احتمالا تا ۲۰ سال دیگر، سیمای صنعت نشر بهکلی دگرگون و غیرقابل شناسایی خواهد بود. بنابراین، همانطور که میگویند برای پسانداز دوران بازنشستگی هیچوقت زود نیست، به گمان من برای اندیشیدن به شغل بعدی فعالان حوزه کتاب و نشر نیز هرگز زود نیست.
۹- این روزها یکی از چیزهایی که دلم برایش تنگ نخواهد شد، پیامهای خودکار «عدم حضور در محل کار» است. همانطور که گفتم بیشتر مسئولان تبلیغات و روابط عمومی کتابها فوقالعادهاند؛ اما اقلیت قابل توجهی هم هستند که رویکردی بهشدت کند و بیخیال دارند. گاهی برای دریافت پاسخ به سادهترین درخواست، باید طی چند روز ایمیلهای مکرر فرستاد. تنها واکنش سریع آنها، همان پیام خشک و خالی «از عدم حضور مستقیم در محل کار خودداری کنید» که همچون توهینی سنگین بهنظر میرسد و تنها زمانی به خود زحمت میدهند، سریع پاسخ دهند که بخواهند اطلاع دهند، قرار نیست پاسخی داده شود.
۱۰- پدیدهای که با سرسختی همچنان ثابت مانده، این است که خوانندگان، وقوع فاجعه را امری کاملا عادی و بدیهی تلقی میکنند. اگر زندگی شبیه کتاب بود، ما تا میانسالی اگر مرتکب قتل نشده بودیم، دستکم شاهد قتلهای بیشماری میبودیم. این موضوع چنان رایج است که خوانندگان و شخصیتهای داستان اغلب طوری واکنش نشان میدهند که گویی با عادیترین رویداد ممکن روبرو هستند. در زندگی واقعی، کمتر تجربهای را میتوان یافت که تا این حد آسیبزا و دگرگونکننده باشد و چنان نادر باشد که واکنشهایی واقعا عجیبوغریب برانگیزد؛ چرا که مغز هیچ تجربهای از نحوه واکنش به آن ندارد. با این حال در دنیای داستان: «روزی دیگر و جسدی دیگر در کتابخانه.» نمیدانم این موضوع چه چیزی را درباره ما بهعنوان خواننده یا نویسنده نشان میدهد، اما هرچه هست، جالب است.
انتهای پیام