به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ مجله اندیشه پویا در شماره اخیر خود گفتگوی مفصلی با عبدالکریم سروش انجام داده است. سروش نخستین بار در این مصاحبه نه تنها به صورت مشروحی به زوایای زندگی خود اشاره کرده است، بلکه در پاسخ به پرسشهای سردبیر اندیشه پویا از برخی مواضع، نظرات و نوشتههای خود اعلام پشیمانی و بر برخی دیگر اصرار کرده است. از دیگر نکات برجسته مصاحبه رضا خجسته رحیمی با عبدالکریم سروش باید به بیان درونیترین روحیات و سبک زندگی سروش در مواجهه با دنیای مدرن اشاره کرد که تا کنون به آن اشاره نشده است. در ادامه گزارشی از خلاصه این مصاحبه را که در صفحات ۴۰ تا ۶۹ شماره ۱۰۱ مجله اندیشه پویا (تیر ماه ۱۴۰۵) منتشر شده از نظر میگذرانید.

پدرم خیال میکرد ابنسینا خواهم شد
حسین حاج فرج دباغ یا همان عبدالکریم سروش معروف خود را زاده یک خانواده متوسط رو به پائین در میدان خراسان معرفی میکند که با محاسبه تقویم قمری در روز شهادت امام حسین و با حساب تقویم میلادی در روز مرگ مولانا به دنیا آمده است. پسری که هم اهل شیطنت و صراحت بوده و هم شعرهای زیاده از بر داشته و معمولا در مشاعره با اعضای فامیل برنده میشده. سروش به یاد میآورد که نخستین کتابی که دیده و خریده، روی جلد آن نوشته شده بود سقراط، مردی که جرئت پرسیدن داشت: «در آن کتاب خواندم که سقراط بسیار بدقیافه بود و شکلی شبیه قورباغه داشت. اما اینکه او جرئت پرسیدن داشته بسیار برایم جاافتاد.» (ص۴۱) او تایید میکند که خواندن این کتاب از بابت اینکه از آن آموخته است که پرسشگر باشد، راه آینده او را تعیین کرده است. سروش نوجوان برای پرسشگر بودن به سراغ کتابها، مجلات و حتی روزنامه باطلههایی که پدرش برای فروش شکر و ادویه و چای در انبارک بالای دکان عطاری خود تلنبار کرده بود میرود و هر چه به دستش میآید میخواند: «به یاد دارم پارهای از اقوام ما به مادرم یا پدرم میگفتند که علت تب کردن حسین این است که زیاد کتاب میخواند.» (ص۴۱) او با بیان اینکه در نوجوانی نه مشوقی برای مطالعه داشته و نه مانعی، از احترام پدرش به علاقه خود به کتاب خواندن میگوید: «]پدرم[ در حضور دیگران میگفت خوب است که فلانی یعنی من به خارج از کشور برود، بلکه یک ابنسینا شود. چنین خیالاتی راجع به من داشت» (ص۴۱)
کرباسچیان (مدیر مدرسه علوی) فدائیان اسلام را مسخره میکرد
سروش پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی، وارد دبیرستان علوی میشود که به گفته خودش سکوی پرش و جهش او را مهیا کرد:«میتوانم بگویم تمام آینده مرا دبیرستان علوی معین کرد. من دین زیادی به آن مدرسه، علیالخصوص دو بزرگواری که مدیران مدرسه بودند یعنی مرحوم رضا روزبه و مرحوم علی اصغر کرباسچیان دارم.» (ص۴۱) او تا جایی که به کرباسچیان نزدیک میشود که اغلب به خانه او در ونک میرفته و آنچنان محضر او را دلپسند میدانسته که برایش شعر حافظ شیرازی را چنین تغییر داده است: «من ونک بودم و فردوس برین جایم بود» سنت و سلوک مدیران مدرسه علوی ضدیت آشکار با هرگونه فعالیت سیاسی اسلامگرایانه بود: «]آقای کرباسچیان[ یادم است سر کلاس میآمد و مخصوصا فدائیان اسلام و نحوه سخن گفتن نواب صفوی و واحدی و دیگران را تقلید و تمسخر میکرد.» (ص۴۲) هر چند رضا روزبه در این زمینه افراط کمتری داشت و تنها به خاطر سرخوردگی از فعالیت سیاسی که او را تا مرز چوبه دار برده بود، دل خوشی از فعالیت سیاسی نداشت. اما کرباسچیان نه تنها مخالف فعالیت سیاسی اسلامگرایانه بود، بلکه مخالف تحصیلات مذهبی در حوزه علمیه نیز بود: «آقای کرباسچیان که خود مجتهد و مولف رسالهی توضیحالمسائل و از شاگردان آیتالله بروجردی بود، فارغالتحصیلان مدرسه را به شدت از طلبه شدن نهی میکرد و آن محیط را نمیپسندید» (ص۴۲) کرباسچیان پس از فارغالتحصیلی شاگردان مدرسه نیز پیگیر وضع آنها بود. چنانکه پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی و خدمت سربازی سروش، در حالی که در آزمایشگاه کنترل دارو در خیابان سپه مشغول به کار شده بود، سرنوشت دیگری برای او رقم زد: «آقای کرباسچیان مدرسه علوی گریبان من را گرفت و گفت نباید اینجا بمانی، به خارج برو و ادامه تحصیل بده. مرا فرستاد نزد مرحوم حاج ابوالفضل احمدی که تاجر کاغذ در بازار کتاب بود و دفتری روبروی مسجد شاه داشت... آقای کرباسچیان با او صحبت کرده بود که مخارج تحصیل من در خارج را بپردازد.» (ص۴۵)
حلبی (رئیس انجمن حجتیه) پیام داد از امام زمان خجالت بکش و برگرد
همانگونه که میدانیم سروش در نوجوانی حجتیهای بود. او علت عضویتش در انجمن در سال پایانی تحصیل در مدرسه علوی را دعوت کمال خرازی میداند. جلسات انجمن نیز در خانهای چسبیده به خانه خرازی در خیابان لرزاده که توسط پدر کمال خرازی در اختیار حاج محمود علوی قرار داده شده بود برگزار میشد: «خیابان لرزاده به منزل ما بسیار نزدیک بود و من جمعهها پای درس مرحوم آقای حلبی میرفتم... آقای حلبی به ما، کتاب اقدس که از کتب مقدسه بهائیان است تدریس میکرد و شرح انتقادآمیز خودش بر این کتاب را میگفت. آقای نژادحسینیان که بعدها وزیر شد، کتاب آقای حلبی را برای ما میخواند و ما هم جزوه مینوشتیم.» (ص۴۲) اما جاذبه انجمن حجتیه و فروغ حاج محمود حلبی خیلی زود برای سروش کمرنگ میشود. او به دو دلیل از انجمن جدا میشود. یکی به دلیل اینکه معلومات ارائه شده در جلسات برایش جذاب نبود و دیگری به این دلیل که بر خلاف رویه مرسوم انجمن، حاضر نبود تضمین بدهد که وارد فعالیت سیاسی نشود. چندین بار پسرعمویش که به گفته خودش از انجمن حجتیههای متصلب و زبردست بود تلاش کرد سروش را به انجمن بازگرداند. حتی یک بار برایش پیغامی از شیخ محمود حلبی آورد که به آن اعتنا نکرد: «یک بار دیگر آمد و گفت آقای حلبی میگوید از امام زمان خجالت بکش، بیا و به ما بپیوند. اما من پررویی کردم و بیخجالت به آنها نپیوستم.» (ص۴۲)

علی شریعتی همه مقدسات اسلام را زمینی کرد
سروش با اشاره به نقشی که علی شریعتی در براندازی نظام شاهنشاهی با «خطابههای غیورانهاش» داشت میگوید: «وقتی میگفت اگر میتوانی بمیران، اگر نمیتوانی، بمیر، تاثیر میگرفتم... خون را در رگ جوانان، به جوش میآورد. کمتر کسی بود که از تاثیر این سخنان، آن هم با بلاغتی که شریعتی داشت و آن سفاکی که ساواک میکرد مصون بماند.» (ص۴۳) سروش با ستایش از شریعتی نشان میدهند که همچنان در میدان جاذبه او قرار دارد: «شریعتی در من انگیزانندگی به وجود آورد و هنوز هم شریعتی را تحسین میکنم و او را یک نابغه در تاریخ خودمان میدانم. گاهی متنهای او را که میخوانم، در خودم احساس کوچکی میکنم. حس میکنم خیلی خیلی جلوتر از ما حرکت میکرد.» (ص۴۸) سروش با تفکیک اسلام جهادی شریعتی از اسلام غیرجهادی کربنی-نصری، علت پیوندش با شریعتی را اگزیستانسیالیست بودن او میداند و معتقد است: «شریعتی جهاتی را کشف کرد، رو آورد و یادآوری کرد که من همچنان خودم را وامدار او میدانم... ]او[ مقدسات را زمینی کرد. امام علی و امام حسین را زمینی و تاریخی و نه فراانسانی کرد... اینها در کار مطهری نبود. پای منبر مرحوم مطهری از «وجود مقدس» امام جواد میشنیدیم. شریعتی راه متفاوتی را رفت که به نظرم فتح باب بزرگی بود؛ دستکم برای من.» (ص۴۸) او البته در بخش دیگری از مصاحبه با برشمردن نقدهای خود به علی شریعتی میافزاید: «من همچنان معتقدم که بهتر است شریعتی کویریات بماند نه شریعتی اسلامیات.» (ص۵۸)
مطهری میگفت خدا خواست که شریعتی بمیرد
عبدالکریم سروش موانست خود با فلسفه را مدیون «اصول فلسفه و روش رئالیسم» میداند که از آن طریق نیز با مرتضی مطهری آشنا شده است. آشنایی شخصی او با مطهری نیز به اوایل دهه ۴۰ بازمیگردد. زمانی که سروش دانشجوی دانشگاه تهران شده و مطهری که در آن زمان یک روحانی معمولی بدون راننده و ماشین بوده، پس از پایان کلاسهای دانشکده الهیات با سروش در تاکسیهای خطی میدان ۲۴ اسفند تا خیابان ری همسفر میشده است: «در این تاکسی پنج ریالی کنار هم مینشستیم و سر صحبت را با ایشان بازمیکردم و سوال میکردم تا زمانی که پیاده میشدیم. گاهی ایشان من را مهمان میکرد و گاهی من ایشان را... در همین گفتگوها ]ی درون تاکسی[ از ایشان درخواست کردم به من فلسفه یاد دهند... ایشان گفت نه، نمیرسم، ولی یکی از بهترین شاگردانم را به تو معرفی میکنم: شیخ محمدتقی شریعتمداری.» (ص۴۳ و ۴۴) طرفه اینکه بعدها شیخ نه تنها از فلسفه دست کشید، بلکه پشت به فلسفه کرد. از دیگر سوالاتی که سروش از مطهری در همان تاکسیهای پنج ریالی میپرسید ناظر به افرادی نظیر بدیعالزمان فروزانفر و شریعت سنگلجی بود. مطهری فروزانفر را به عرفانشناس و مثنویشناس به رسمیت نمیشناسد اما درباره اتهاماتی نظیر وهابی بودن و ضدشیعی بودن سنگلجی میگوید: «بسیاری از بدگمانیها که دیگران به سنگلجی دارند، من ندارم.» (ص۴۴) سروش که به گفته خودش در آن دوره سخت متشرع بود درباره سخنرانی در مسجد دانشگاه تهران به عنوان مسجدی که شاه آن را ساخته و همچنین سخنرانیهای او در حسینیه ارشاد که با حضور افراد بیحجاب همراه بوده از مطهری چون و چرا میکند و او نیز از حضورش در هر دو مسجد و حسینیه دفاع میکند. بعدها آشناییهای او با مطهری به حدی میرسد که کتاب «نهاد ناآرام جهان» سروش توسط مطهری برای مطالعه به امام خمینی پیشنهاد میشود.
مرتضی مطهری
در تابستان ۱۳۵۶ مصادف با ایام درگذشت علی شریعتی، لندن کانون حضور مخالفان رژیم شاهنشاهی میشود. مرتضی مطهری نیز اگر چه همواره با شریعتی میانه خوبی نداشت، اما در لندن حضور پیدا میکند. هر چند در هیچ یک از مراسمهایی که برای شریعتی برگزار میشود شرکت نمیکند. اما چرا؟ «گمان میکنم مرحوم مطهری در مخالفت خود با شریعتی افراط میکرد و اواخر حس میکردم این مسائل خیلی شخصی شده و فراتر از عقیدت و شناخت رفته است.» (ص۴۳) با اینکه مطهری در جمع افرادی که برای شریعتی گرد هم آمده بودند حاضر نشد، اما سروش به همراه کمال خرازی به دیدن او در خانه فردی به نام شهرستانی که از شیعیان عراقی ساکن لندن بود میرود: «آنجا بود که مرحوم مطهری به من گفت بیرون آمدن شریعتی از ایران و رفتنش به لندن، تدبیر ساواک بود؛... از او خواسته بودند به آفریقا برود و بساط اندیشههای باطل خود را آنجا پهن کند.» (ص۴۳) سروش با شنیدن این سخنان سکوت میکند اما خرازی چنان عصبانی میشود که به گفته سروش به مطهری توهین میکند، اما سروش او را به آرامش دعوت میکند. «بعدها ]نیز[ نامهای از آقای مطهری به آقای خمینی علیه شریعتی پخش شد... در آن نامه نوشته شده بود که خدا خواست که عمر شریعتی به پایان برسد.» (ص۴۳) با این همه علاقه سروش به مطهری همواره پابرجا ماند و او بدون آنکه عنوان «استاد» یا «آموزگار» را برای یاد کردن از مطهری به میان آورد، او را یکی از منابع خود و شاید مهمترین منبع خود در فلسفه معرفی میکند: «من بیشترین استفاده فلسفی را از مرحوم مطهری کردم. در درجه دوم از علامه طباطبایی» (ص۴۸)
امام خمینی گفت شاید حرفهای مارکسیستها درباره اقتصاد خوب باشد
پیشتر گفته شد که کتاب «نهاد ناآرام جهان» سروش توسط مطهری برای مطالعه به امام خمینی پیشنهاد میشود. پائیز ۱۳۵۷ سروش به پاریس سفر میکند و از ابراهیم یزدی میخواهد وقتی برای دیدار با امام خمینی از ایشان بگیرد. ایشان نیز به دلیلی اشتغالات زیاد در کسوت رهبر نهضت انقلابی در تبعید تنها ده دقیقه برای دیدار با سروش وقت میگذارد: «همان موقع که نشستیم بحث مارکسیسم مطرح شد و آقای خمینی به من گفت بله، مارکسیسم را باید مطالعه کرد، البته آنها فلسفهی قوی ندارند. این تعبیر آقای خمینی بود که «نمیدانند فلسفه را با ف مینویسند یا ضاد، ولی اقتصادشان را باید آورد و مورد مطالعه قرار داد. شاید حرفهای خوبی در اقتصاد داشته باشند.» این رای ایشان بود که مستقیم از خودشان شنیدم.» (ص۴۶) پس از فروپاشی رژیم شاه در بهمن ۱۳۵۷ و همچنین تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی در سال ۱۳۵۹ سروش به پیشنهاد محمدجواد باهنر و با حکم امام خمینی به عضویت ستاد درمیآید و به همین مناسبت تا سال ۱۳۶۲ که از ستاد استعفا میدهد چند بار دیگر امام را میبیند: «در یکی از جلسههایی که پیش ایشان رفتم، گفتم من در پاریس هم خدمت شما رسیدم و کتاب من را هم دیدهاید. گفتند یادم نیست.» (ص۵۳) سروش پس از چهل و هفت سال، همچنان حرکت انقلابی امام خمینی علیه رژیم شاهنشاهی را تایید میکند: «من نهضت ضدظلم و شدشاهی آیتالله خمینی را میپسندیدم و به همین سبب هم به آن انقلاب مرحبا گفتم. خشنود بودم و خشنود هستم که آن انقلاب در ایران رخ داد.» (۴۸)
غلامعلی حداد عادل
حداد عادل گفت اسم پسرت را روی خودت بگذار
عبدالکریم سروش در این مصاحبه زبان نرمی برای نام بردن از حدادعادل به کار میبندد و از او به عنوان «دوستم» نام میبرد. سروش از انتهای دهه سی خورشیدی و از دوران مدرسه علوی با حداد عادل رفاقت و نزدیکی پیدا میکند. معمولا با او به خانه کرباسچیان مدیر مدرسه علوی در ونک میرفته و آشنایی آنان پس از پذیرش در کنکور سراسری بیشتر نیز میشود: «فردای روز کنکور دوستم آقای حدادعادل تلفن کرد و گفت سوالات کنکور را به یاد داری؟ گفتم بلی. نزدیک به ۱۶۰ سوال را از حفظ نوشتم و به او دادم، او هم اندکی افزود و سال بعد قبل از کنکور آنها را برای کنکوریهای آن سال منتشر کردیم و گفتیم سوالات سال قبل است. وزارت علوم دستپاچه شد و گفت جزوهای سراسر دروغ است» (ص۴۴) این داستان بعد از فروپاشی رژیم شاه توسط دکتر عارفی وزیر علوم وقت به عنوان سند تقلب در رژیم گذشته در کنکور سراسری در یکی از جلسات ستاد انقلاب فرهنگی مطرح میشود: «من با حوصله شنیدم و سپس با خنده گفتم ماجرا چه بوده و مجرم که بوده است.» (ص۴۳) ارتباط سروش و حدادعادل هر چه جلوتر میرود گرمتر و صمیمانهتر میشود. سروش در بخش دیگری از مصاحبه مجددا از عنوان «دوستم» برای حداد استفاده کرده و میگوید: «یادم است سال ۱۳۵۶ بود و کتاب دانش و ارزش را نوشته بودم که آقای حداد عادل، دوست ما به لندن آمد. نسخهی خطی این کتاب را به ایشان دادم که بخواند... یادم است که من نام «عبدالکریم» و فامیلی «کاتب» برای خودم انتخاب کرده بودم. اسم کریم را کلا از کوچکی دوست داشتم... زمانی که آقای حداد اسم کاتب را دید، گفت چرا کاتب؟ اسم پسرت سروش است، بگذار سروش. این طور بود که پیشنهاد حداد نام عبدالکریم سروش را روی کتاب گذاشتم، و این اسم روی من ماند.» (ص۴۵) پس از فروپاشی رژیم شاه نیز نخستین بار این حداد عادل است که از سروش برای حضور در دانشگاه دعوت به عمل میآید و باعث میشود سروش با نیمهتمام گذاشتن تحصیلاتش و عدم دفاع از رساله دکتری خود به ایران بازگردد: «اینکه زودتر از دفاع رسالهی دکتریام برگشتم، به خاطر دعوتی بود که آقای حدادعادل از من کرد. ایشان گروهی در دانشگاه تربیت معلم به نام گروه تربیت اسلامی ساخته بود و به من هم گفت بیایم و ریاست و سرپرستی آنجا را بر عهده بگیرم... آنجا مشغول به تدریس شدم، تا زمانی که دانشگاهها بسته شد.» (ص۴۷) پس از تعطیلی دانشگاه در انقلاب فرهنگی سروش عضو ستاد انقلاب فرهنگی میشود و این بار او از حدادعادل دعوت میکند که به ستاد بپیوندد که با پاسخ منفی او روبرو میشود: «همان موقع به آقای حداد گفتم به ما بپیوند. اما او از من زیرکتر بود و گفت نه، اینجا چوبخور دارد. من این زیرکی را شاید نداشتم. بله، اگر زیرکی بعضیها را داشتم، شاید نباید میرفتم. اما پشیمان نیستم چون کارهای خوبی کردم. من روح علوم انسانی را در ستاد انقلاب فرهنگی تثبیت کردم.» (ص۶۶)
سید احمد فردید
احمد احمدی به من گفت فردید دیو خبیثی است
عبدالکریم سروش در این مصاحبه همانند دیگر مصاحبههای خود یکی از صریحترین و حتی توهینآمیزترین زبانها را برای صحبت پیرامون احمد فردید و رضا داوری انتخاب میکند. او ابتدا با بیان اینکه آدمها تابع شرایط بیرونی هستند اذعان میکند که ممکن بود اگر به جای انگلستان در آلمان تحصیل کرده بود، به جای پوپر به هایدگر گرایش پیدا کرده بود. و وقتی سردبیر اندیشه پویا میگوید «یعنی اگر به آلمان رفته بودید، الان همفکر با دکتر داوری اردکانی بودید!» چنین پاسخش را میدهد: «شاید هایدگری میشدم، اما نه هایدگرفروش. دستکم خوب آلمانی میخواندم و آب را از سرچشمه برمیداشتم. آن کسی که نام میبری اصلا آلمانی نمیداند. حتی فردید هم آلمانی دست و پاشکستهای میدانست و اصلا کسی نمیداند در آلمان کجا رفته و پیش چه کسی درس خوانده است.» (ص۴۶) سروش که ابتدا ابا دارد نامی از داوری ببرد در ادامه میگوید نخستین بار با خواندن «مقالههای آشفته آقای داوری» در مجله دانشکده ادبیات دانشگاه تهران با او آشنا شده و بلافاصله میافزاید: «البته دانشکده ادبیات استادان بهتری از آقای داوری هم داشت. دکتر جهانگیری یا دکتر علیمراد داوودی که بعد از انقلاب سر به نیست شد دقت نظر بیشتری داشتند و تا حد ممکن، خودشان را به سیاست نیالودند.» (ص ۴۶ و ۴۷) سروش پس از آلوده به سیاست خواندن داوری به سراغ فردید میرود و از ضمن بیان این نکته که خودش از دکتر نصر شنیده که فردید یک ملحد بود، درباره نحوه آشناییاش با فردید میگوید: «]قبل از انقلاب[ فقط یک بار نام فردید را از آقای حدادعادل که دانشجوی فلسفه شده بود شنیده بودم. بعدها از دکتر احمد احمدی اوصاف منفی بسیار در مورد فردید شنیدم. دکتر احمدی در یک جلسهای میگفت این آدم دیو خبیثی است. دکتر مجتهدی هم تایید کرد... اینکه ناگهان بعد از انقلاب، دست و روی او را که به اصناف منکرات و مسکرات آلوده بود شستند و ... خودش و مقلد اعظمش ]رضا داوری[ را تبدیل به بهترین مسلمان روزگار کردند... از عجایب روزگار و طنزهای وارونه انقلاب بود که دلیلش را باید از برخی دستگاهها پرسید.» (ص۴۷) سروش پس از مرتبط دانستن فردید و داوری با دستگاههای امنیتی، دانش فلسفی آنان را نیز به چالش میکشد و میافزاید: «برخلاف گفتهی نادرست فردید، پوپر هرگز اگزیستانسیالیست نبود، این سخن خندهآور را دکتر داوری در کتابش دربارهی فلسفه علم پوپر آورده است.» (ص۴۸) او سپس طعنه به جاهطلبی آن دو میزند و بیآنکه نام از داوری بیاورد میگوید: «آقای دکتر معین پست فرهنگستان علوم را به من پیشنهاد کرد... آدم جاهطلبی نبوده و نیستم و هیچ وقت نخواستم ریاستی را بر عهده بگیرم. آن را گذاشتم برای کسانی که در به در دنبال جاه و منصب میدوند. همیشه دوست داشتم سرباز پیاده باشم و بیرون آمدنم از ستاد انقلاب فرهنگی هم به همین دلیل بود.» (ص۴۹)
سروش سپس با رد این ادعای مصاحبهکننده که او را یکی از ایدئولوگهای نظام ارزیابی میکند، مجدد به فردید و داوری میتازد: «ایدئولوگ نظام کسانی مثل آقای مصباح بودند. یا آقای رضا داوری که میگفت این ولایتی که حکومت میگوید همان ولایتی است که افلاطون گفته است. یا آقای احمد فردید که میگفت میخواهم هایدگر اسلامی درست کنم. پاداششان را هم گرفتند. البته بین آقای داوری و آقای مصباح فرق بسیار بود. به نظر من آقای مصباح در اندیشههای خودش صادق بود ولی دیگران هیچ اعتقادی نداشتند و شرایط سیاسی آنها را وادار کرده بود که ریاکارانه پارهای مواضع را بگیرند. اگر میخواهید ایدئولوگ پیدا کنید اینجاها دنبالش بگردید.» (ص۵۴) وقتی سردبیر اندیشه پویا با گفتن اینکه «بلاخره همانها هم در رقابتی با شما بودند که این صندلی را از شما بگیرند وگرنه وارد جدل با شما نمیشدند» بر ارزیابی خود اصرار میکند، سروش با «نمیدانم» پاسخ خود را شروع میکند و میافزاید: «تفسیر شما است. من ایدئولوگ نبودم. آنها میخواستند نام و شهرتی به هم بزنند و نزد حکومت محبوب شوند و فهمیده بودند که باد به کدام پرچم میوزد.» (۵۴) او در ادامه ضمن ابراز برائت از ظاهرسازی و ریاکاری، بدون نام بردن از فردید و داوری، آنها را نان به نرخ روزخور، بیاعتقاد و بدسابقه مینامد.
در بخشهای از مصاحبه به ماجرای محدودیتهایی نظیر بر هم زدن سخنرانیها، حمله انصارالله به مجالس و همچنین احضارها و بازجوییها و نهایتا اخراج از موسساتی مثل پژوهشگاه علوم انسانی، دانشگاه تربیت معلم، انجمن فلسفه، فرهنگستان علوم و دانشگاه تهران در دوره ریاست جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی اشاره میشود: «حقیقتا دوران سختی را گذراندم. اما سختتر از همه این بود که دوستان نزدیک هم به کمک من نشتافتند. تنها بعد از اینکه آقای خاتمی سر کار آمد، آقای محقق داماد دوستانه از من عذرخواهی کرد و گفت ما به کمک تو نشنافتیم و تو را تنها گذاشتیم. دورهی ریاستحمهوری آقای هاشمی و وزارت فلاحیان بسیار بر من سخت گذشت.» (ص۶۶) سروش در پیشآمدن این وضع سخت، انگشت اتهام را مجدد به سمت رضا داوری و چهرههایی نظیر مهدی گلشنی میگیرد که با امضا یک بیانیه ۳۰۳امضایی با فاسد خواندن اندیشه سروش، خواستار اخراج او از همه نهادها شدند.
آیت الله سید علی خامنهای
آیتالله خامنهای جلوی تکفیر و قمهزنی را گرفت
در یکی از بخشهای مصاحبه به ماجرای پیگیری دلیل قطع سخنرانیهای سروش از تلوزیون توسط آیتالله خامنهای در دهه شصت اشارتی میشود: «پخش دروس مثنوی من از تلوزیون سال ۱۳۶۲ قطع شد. یک بار به مناسبتی در زمان ریاستجمهوری آیتالله خامنهای پیش ایشان رفته بودم. ایشان در آن دیدار از دروس فلسفه تاریخ و مثنوی من تعریفی کرد و من گفتم میدانید پخش دروس من از تلوزیون قطع شده است و شنیدهام به دستور امام بوده است... ایشان تاملی کردند و گفتند معلوم است فشار زیاد بوده.» سروش در ادامه تعریف میکند که دو هفته پس از آن دیدار آیتالله خامنهای ماجرا را از امام خمینی جویا شده و پاسخ امام را نیز به صورت تلفنی به سروش منتقل میکند. (ص۵۵) در بخش دیگری از مصاحبه نیز به کارنامه فقهی و اجتهادی رهبر شهید پرداخته میشود: «یکی از کارهای نیکوی رهبری فقید این بود که جلوی تکفیر را گرفت که در واقع مدلولش این بود که این اختیار به منص ولایت مربوط است. کار خوب دیگر رهبر فقید نهی از قمهزنی و سب صحابه بود. اینها همه ستودنی است. اگر بنا باشد هر کسی به خودش حق بدهد دیگران را کافر بداند، آشفتگی عظیمی پدید خواهد آمد. مثل اعلام اول ماه رمضان و اعلام عید فطر که ]تنها[ با رهبری است.» (ص۵۷) سروش پس از ستایش از رهبر شهید به خاطر عدم جواز تکفیر، بدون نام بردن از محسن کدیور که سروش را تکفیر کرده بود میگوید: «اما یک روحانی قشری در آمریکا برای کوبیدن میخ اجتهاد دست به کار شد و تا تکفیر بنده و شبستری پیش رفت و لکه ننگ پاکنشدنی بر کارنامهاش نهاد.» (ص۵۷)
جواد طباطبایی
جواد طباطبایی یک سطل زهر به من نوشاند
سروش در پاسخ به این نقد رضا خجستهرحیمی که او را منتقدی با شمشیر برنده مینامد میگوید: «در مقابل کسانی که شمشیر میزدند، شمشیر زدهام. کلوخانداز را پاداش سنگ است. وگرنه در مواجهه با دیگران دستان مخملی داشتم و زبان نرم شاعرانه به کار میبردم.» (ص۵۷) او در تایید سخن خود سید جواد طباطبایی را مثال میزند: « مثلا وقتی طباطبایی یک سطل زهر به من نوشاند، من در جواب یک قاشق سرکه به او دادم. البته که وقتی سید جواد طباطبایی برای درمان به امریکا آمد خودم به او تلفن زدم و با او اظهار دوستی کردم چندبار تماس گرفتم و صحبت کردیم خیلی هم دوستانه بود سید جواد وقتی حضورا با او صحبت میکردی، خیلی زود کوتاه میآمد و من تعجب میکردم اما در خلوت که کتابهایش را می نوشت علیه این و آن شمشیر میزد. در همان آخرین صحبتهای دوستانه از او خواستم برایم توضیح دهد که به چه معنایی گفته است روشنفکران مشروطه را نفهمیدند و روحانیون مشروطه را بهتر فهمیدند؛ پاسخ داد که این را ژورنالیستها بزرگ کردند حال آن که انتظار داشتم توضیح مفصلی بدهد و پای نظر خودش بایستد.» (ص۵۷) سروش در ادامه با اشاره به نقدهای گزنده طباطبایی میگوید: «مرحوم طباطبایی به این و آن، نقد زیاد نوشته است بدتر از همه به دکتر کریم مجتهدی که شنیدم با کدورت از دنیا رفت. آقای طباطبایی که خودش را همزبان و شریکالاذواق هگل میدانست و به قول من با هگل پا به گل بود به دکتر مجتهدی که کتابی دربارهی هگل نوشته بود، چنان حمله کرد که دلم خیلی برایش سوخت.» (ص۵۸) در پایان نیز اذعان میکند که اگر همانند خود طباطبایی عیبجو بود، ترجمهی او از متن فرانسهی کتاب تاریخ فلسفهی اسلامی هانری کربن را که اغلاط فراوانی دارد نقد می کرد و نشان میداد که چه جملههایی از متن اصلی افتاده و بالاتر از آن چه جملههایی غلط ترجمه شده است.
محمد علی فروغی در کنار رضاشاه پهلوی
از اینکه فروغی را عملهی ظلم نامیدم خشنود نیستم
پس از اشاره سروش به نقدهای گزنده طباطبایی به دیگران، سردبیر اندیشه پویا که همچنان از پاسخ سروش قانع نشده به مقالهای اشاره میکند که در آن سروش، محمدعلی فروغی را سستعنصر و عملهی ظلم مینامد و از او میپرسد چرا گاهی داوریهایش دور از انصاف است. سروش نیز تجدیدنظر کرده و میگوید: «به طور کلی من از آن مقاله راضی نیستم و اگر گریبان من را میخواهید بابت این سخنان بگیرید، من از آن مقاله تبری میجویم. تعبیراتی آن جا به کار بردهام که اکنون خشنود نیستم.» (ص۵۸) و وقتی مصاحبهکننده از او میپرسد که آیا امروز نگاه مثبتی به فروغی دارد پاسخ میدهد: «بله نگاه من به فروغی بسیار فرق کرده است آن زمان سخنانم رنگ و بوی شعاری داشت و پخته نبود و خودم اکنون راضی نیستم. مخصوصا وقتی برخی از نامداران بعد از انقلاب مثل حسن حبیبی و داوری اردکانی و حداد عادل را با فروغی قیاس میکنم هیچ کدام انگشت کوچک فروغی هم نیستند. البته من به دکتر حبیبی اهانت نمیکنم. مرد شریف و دانشمندی بود و به معنای مذموم کلمه آلودهی سیاست نبود، اما آشکارا یا نهان خودشان را با فروغی قیاس میکردند.» (ص۵۸)
عبدالکریم سروش
پول ساخت مرکز اسلامی خرج زندگی حسن روحانی شد
نکته جالب دیگری که در مصاحبه به آن اشاره میشود، ماجرای پانزدههزار پوندی است که قرار بود ساخت مرکز اسلامی در لندن شود اما به گفته عبدالکریم سروش خرج زندگی حسن روحانی شد. ماجرا از این قرار است که سروش در دوران دانشجویی در لندن با جوانان عرب عمدتا اهل غرب آسیا و شمال آفریقا رفت و آمد پیدا میکند و حتی برای آنان سخنرانیهای متعددی میکند. مرکزی که با سخنرانیهای سروش رونق میگیرد تحت عنوان امامباره در لندن شهرت پیدا میکند. هر چند پس از مدتی اختلافات سر باز میکند و ایرانیان از آنجا کنار میکشند: «وقتی ما از عربها جدا شدیم مرحوم بهشتی پانزده هزار پوند از ایران برایم فرستاد و گفت آن را صرف خرید مرکز دیگری کنید. هر چند نتوانستیم و آن پول نصیب شیخ حسن روحانی شد. ایشان چند ماه قبل از انقلاب به انگلستان آمد و آقای بهشتی به ما گفت پس آن پول را برای مخارج زندگی به آقای روحانی بدهید.» (ص۴۵)