گاهی آنقدر غرق انتخاب تیتر برای یک گزارش جذاب می شوی که از اطراف خود بی خبری، خانواده با صدا زدن نمی توانند ما را به خود بیاورند؛ باید نزدیک شوند و ما را تکان دهند ؛ شاید از فکر خبر و خبرنویسی خارج شوی، آن هم شاید.
برخی وقتها عصبی می شوی و از اینکه رشته افکارت را پاره کردند ناراحت می شوی و فریاد می زنی "داشتیم به یک تیتر خوب می رسیدم، چرا مزاحم می شوی؟ من شام نمی خواهم، شما بخورید و بخوابید".
از عقربه های ساعت غافل می شوی و ناگهان می بینی باید نماز صبح را بخوانی و بخوابی؛ از سر شب تا الان در حال ردیف کردن گزارش خبری خود بودی و ساعاتی را هم صرف پیدا کردن یک تیتر جذاب کردی و حالا سرمان سنگین شده، وقت خواب است.
"راستی شام نخوردیم که! خوب اشکال ندارد، شام و صبحانه را با هم می خوریم، مگر چه میشود؟ مهم این است که گزارش ما با یک تیتر عالی برای صبح فردا آماده باشد!
شبهایی که تا دیر وقت بیدار هستی، رفیق ما فقط صدای صفحه کلید است و نور مانیتور و چای که سرد شده، اما باید بخوریم تا جان بگیریم و دوباره ادامه دهیم.
تضاد و انتخاب میان شیرینی خبر و تلخی بیخوابی، کمی تا قسمتی سخت است؛ و البته ما همیشه خبر را انتخاب می کنیم، وقت برای خوابیدن هست!
مخاطب فقط خبر را می بیند و می خواند، بهره برداری می کند و از آن لذت می برد اما از پشت پرده ماجرا بیخبر است؛ گاهی برای زدن یک تیتر باید چند روز و چند شب فکر کنی و مغز خود را در اختیار واژهها و کلمات قرار دهی؛ شاید زود به نتیجه برسی و شاید دیرتر.
شبهایی که تا دیر وقت بیدار هستی، رفیق ما فقط صدای صفحه کلید است و نور مانیتور و چای که سرد شده، اما باید بخوریم تا جان بگیریم و دوباره ادامه دهیماز یک سو سختی و رنج شب بیداری و سپردن مغز به کلمات و واژهها و از سوی دیگر شیرینی خروجی آنچه برای آن زحمت کشیدی، بخصوص اگر مطلبت بتواند گرهی از مشکل یک فرد یا جمعی را باز کند، شیرینی آن دو چندان می شود و همه سختیها را فراموش می کنی.
کم نبوده خبرها و گزارش هایی که باعث باز شدن گره مشکل یک هموطن شده و او را شاد کرده است؛ هنوز به یاد دارم گزارشی که باعث تعطیل نشدن آزمایشگاه مرکزی و دولتی استان یزد شد؛ یادداشتی که کودکی را از خیابانگردی و کار در خیابان رها کرد؛ یا مادر بزرگ و نوهای را از زباله گردی نجات داد.
شب بیداری می کنیم و گاهی گلایهها و ناملایمات و طعنهها را تحمل می کنیم تا دلی را شاد کنیم، مشکلی را از جامعه بزداییم و گرهی از مشکلات شهروندان را برطرف کنیم.
در شهری مثل یزد با بافت سنتی و مذهبی، قلم زدن به این آسانی نیست و نمی توان به سادگی، جوهر سیاه قلم را روی کاغذ سفید آشکار کرد، ملاحظاتی هست که بخشی از مردم به شدت به آن تعصب دارند و باید مراعات کنی.
سختیها همیشه با ما هستند؛ اضافه کنید فشار روانی ناشی از کشف حقیقت و حل مشکلات جامعه در میان انبوهی از شایعات و روایتهای درست و نادرست و گاهی هم برخی ناملایمتها و برخوردهای سرد و بی تفاوتی شمار اندکی از مسوولان .
کارکنان دیگر دستگاهها نهایتا تا ساعت ۱۵ هر روز مشغول فعالیت هستند و بعد از آن تا صبح فردا در آرامش و استراحت؛ اما کار ما خبرنگاران گاهی تازه بعد از ساعت ۱۵ آغاز می شود و این داستان شیرین ادامه دارد و اضافه کنید روزهای تعطیل رسمی که گاهی فعالیت های ما خبرنگاران چند برابر می شود.
گاهی صبحانه را در مسیر راه و در خودرو میخوریم؛ چرا؟ چون باید خود را به یک جلسه خبری برسانیم، یا در دفتر میهمان داریم و یا باید یک خبر نیمه کاره را تکمیل و برای انتشار در همین روز آماده کنیم.
شب بیداری می کنیم و گاهی گلایهها و ناملایمات و طعنهها را تحمل می کنیم تا دلی را شاد کنیم، مشکلی را از جامعه بزداییم و گرهی از مشکلات شهروندان را باز کنیمگاهی رفتن به سرویس بهداشتی را به عقب می اندازیم و تا ظهر طولش می دهیم؛ چرا؟ چون از یک جلسه مهم برگشتیم و باید آن را آماده و هر چه سریعتر منتشر کنیم، سرویس بهداشتی را بعدا هم می شود رفت و کسی تو را بازخواست نمیکند!
بخش مهمی از وقتت را در منزل باید برای کار خبر بگذاری، مجبوری گاهی از سهم خانواده بزنی و به امورات خبری خود برسی؛ این قصه یک روز و یک ماه و یکسال نیست؛ این قصه شیرین همه سالهایی است که عمرت را برای آن گذاشتی.
مسافرت؟ از کدام مسافرت می گویی؟ از یک طرف عشق و اعتیادت به خبر اجازه نمی دهد حتی دقیقهای را از خبر دور باشی و از سوی دیگر وقتی هم بعد از چندین سال به یک مسافرت کوتاه میروی همه دل و وجودت را در کنار خبر جا می گذاری و میروی و مدام دغدغه داری.
اصلا مگر یک خبرنگار عاشق می تواند از عشقش جدا شود؟ همه کار و عشق و سرگرمی و امور روزمره ما در سر و کله زدن با خبرها خلاصه شده؛ بخصوص اگر یک گاف هم بدهی و مورد بازخواست مصاحبه شونده و یا بالا دستیهای خودت قرار بگیری؛ اونوقت تازه وارد مرحله تازهای از استرس میشوی که خلاصی از آن به این سادگیها نیست!
این فقط بخش کوچکی از داستان شیرین اطلاع رسانی و همدم بودن با خبر است و بخش قابل توجهی از آن هم یا دیده نمیشود و یا قابل بیان نیست؛ فقط خودت خبر داری که در دلت چه می گذرد؛ مجسم کن از صبح خروسخوان تا آخر شب همه زندگی تو خبر هست و خبر و خبر.
گاهی استرس به اوج می رسد و حتی صدای تپش قلبت را می شنوی اما نمی توان از این عشق شیرین اما پر حرف و حدیث جدا شد؛ خبر، شده اصلیترین بخش زندگی ما خبرنگاران، با آن صبحها چشم باز می کنیم و با خاطرات آن زندگی می کنیم و البته احساس مسوولیت سنگینی هم بر دوش داریم .
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار
روز خبرنگار بر همکارانم در سراسر ایران مبارک.