امروز بايد روز «روزنامهنگار» يا بهتر بنويسم «رسانه» ميشد كه به غلط روز «خبرنگار» مينامندش و با همين اسم هم رسمي شد و ساليان طولاني است از وزير و وكيل تا خود ما روزنامهنگاران اين اسم را پذيرفتهايم. حتي تحت عنوان همين اسم «خبرنگار» مجلس قانون سخت و زيانآور بودن كار رسانه را تصويب كرد كه بسياري از اهالي رسانه هنگام بازنشستگي از محاسبه سخت و زيانآور بودن كارشان بازماندند و بنابر آنچه ظريفي از روزنامهنگاران ميگفت، زيان اندر زيان كردند. اين ماجرا قصهاي طولاني دارد و ناشي از ناآشنا بودن حكومت، دولتيان و در كل ديوانسالاري كشور به كار رسانه است. وقتي چنين است بايد گفت كه هر كسي در ديوانسالاری كشور درباره امور مربوط به رسانه ساز خود را ميزند و نتيجهاش اين مي شود كه در تمام دورههاي مجلس شمار زيادي روزنامهنگار به عنوان نماينده حضور داشتهاند ولي آنچه به عنوان تبصره به قانون تامین اجتماعي درباره سخت و زيانآور بودن كار روزنامهنگاري الحاق ميشود درباره خبرنگاري است. البته بعدها قانون تفسير شد و شماري از مشاغل روزنامهنگاران مشمول اين تبصره شدند ولي گفتني است سختترين كار رسانه كه همان سردبيري است هيچگاه رسما شامل اين قانون نشد. اما چرا چنين شد؟ علت اصلي اين است که در ديوانسالاري و حتي در ميان مردم كشور كمتر كسي با كار تخصصي روزنامهنگاری كه از سختترين تخصصهاي موجود كشور است آشنا است و چون اين آشنايي حاصل نشده است، هر كسي از ظن خود شد يار روزنامهنگار و به اندازه بضاعت آگاهياش در اين باره فكر و نتيجهگيري ميكند. حاصل كار جالب ميشود.
در بحث سخت و زيانآور بودن اين حرفه مدتها كسي حاضر نميشود از خبرنگار به بالا و پايين بپذيرد كه مشمول اين تبصره قانونی شود كه خيلي وقت و نيرو صرف ميشود تا اينكه تامين اجتماعي خبرنگار را در وسعت روزنامهنگار بپذيرد.
در ساير امور نيز اوضاع به همين منوال است، سربسته بگويم روزنامهنگار عشق و درد وطن دارد، نقدي مينويسد با شكايت نقد شده روبهرو ميشود و به توهين و افترا و... متهم ميشود، يا خبرنگاري قلم برميدارد از يك كجروي مينويسد كه به افترا به مقامات متهم ميشود و الي آخر درباره جرمهاي مطبوعاتي و در هر مورد حتي اگر تبرئه هم شود ساعتها وقت ذيقيمت بازپرس و رييس دادگاه گرفته ميشود. در چنين روزي كه به روزنامهنگاران تعلق دارد آيا بهتر نيست به حضرت حافظ پناه بريم كه:
نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل
بنال بلبل بيدل كه جاي فرياد است
حسد چه ميبري اي سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و عطف سخن خداداد است