️ دکتر اسماعیل خلفازاده
روز قلم، فقط روزِ بزرگداشتِ کاغذ و مرکب نیست؛ روزِ تجدیدِ پیمان با آن نیرویِ جادوییای است که از دلِ واژهها، «مسیر» میسازد. راستش، من به قلم به چشمِ یک «چراغِ مطالعه» نگاه میکنم؛ نه برای اینکه تاریکی را انکار کند، بلکه برای اینکه نشان دهد راهِ عبور از همان تاریکی، از میانِ سطرهایِ شفاف و روشن میگذرد.
این روزها که از هر سو فریادِ ناامیدی بلند است، به گمانم وظیفهی قلم، فقط ناله کردن نیست؛ وظیفهاش «رویاپردازیِ روزهای خوب» است. یعنی اینکه دقیقاً بنویسیم اگر میخواهیم این سرزمین، جایِ ماندن باشد، از کدام کوچه پس کوچههایِ بروکراسی باید عبور کنیم و کدام دیوارهایِ کاغذی را باید کنار بزنیم.
ما در ادبیاتِ توسعه، مدام از عقبماندگی حرف میزنیم، اما اگر روراست باشیم، این عقبماندگی را نباید فقط در ندانستنِ مردم جستوجو کرد؛ بلکه ریشه در آن بروکراسیِ پیچ در پیچی دارد که گرفتنِ یک مجوز ساده را به سفرِ هزارفرسنگ تشبیه کرده، و در آن بیاعتناییِ عجیبی به سرمایههای انسانی. چقدر دیدهایم جوانی را که ایدهای ناب دارد، اما در هزارتویِ بخشنامههای دستوپاگیر، هم ایده و هم امیدش را گم میکند. قلمِ امروز، اگر به رسالتِ خودش وفادار باشد، باید روایتگرِ دقیقِ همین «هدررفتِ هزینهی فرصت» باشد و در همان لحظه، راهِ جلوگیری از آن را هم نشان دهد؛ چون امید، فقط با «دیدنِ راهِ خروج» جان میگیرد.
اگرچه این روزها، شنیدنِ عبارت «فساد ساختاری» برایمان عادی شده، اما کمتر کسی به زبانِ ساده مینویسد که مثلاً در پروژههای عظیمِ عمرانیِ نیمهتمامِ این سالها، چه بر سرِ بدهیِ عمومی آمده است؛ یا یک کارخانه تولیدی همچون «ارج» که سالهاست خاک میخورد، دیگر فقط یک پروژهی راکد نیست؛ تبدیل به «بخاریِ سوزانِ نقدینگی» شده که دارد آیندهی نسلِ بعد را میسوزاند. اما همینجا، قلمِ امیدوار، به جای نفرین، پیشنهاد میدهد: بیایید صورت مالیِ شفافِ این پروژهها را منتشر کنیم، بیایید آثارِ توقفشان را با آثارِ اتمامشان بسنجیم و اجازه دهیم خردِ جمعی، نه یک مدیرِ منفرد، دربارهی ادامه یا تغییرِ مسیرشان تصمیم بگیرد. دفاع از وطن، امروز یعنی کالبدشکافیِ همین پروژهها با زبانی که هم تخصصی است، هم دردِ مردم را میفهمد.
برای من، دفاع از حقوقِ مردم، یعنی قلمی که بتواند عدالتِ انتزاعی را به شاخصِ «قیمتِ سبدِ معیشتِ یک کارگرِ ساختمانی» یا «نرخِ واقعیِ مهاجرتِ نخبگان» (که متأسفانه از مرزِ ۱۵۰ هزار نفر در سال گذشته) گره بزند. روشنفکرِ واقعی، کسی نیست که از بالا برای مردم نسخه بپیچد؛ او کسی است که پایِ میزِ گفتوگو با معلمِ بازنشسته، مهندسِ بیکار و حتی آن کارمندِ خستهی ادارهی مالیات مینشیند و حرفشان را به زبانِ آمار و تحلیلِ عملیاتی ترجمه میکند. این یعنی قلم، پل میزند میانِ خواستِ زمینیِ مردم و سیاستگذاریِ بالادستی؛ پلی که اگر درست ساخته شود، دلایلِ ماندن را پررنگتر از دلایلِ رفتن میکند.
یادم میآید زمانی «تونی جات»، آن مورخِ شهیر، گفته بود که وظیفهی روشنفکر، مخالفتِ همیشگی با قدرت نیست، بلکه گفتنِ تلخترینِ حقایق درست در همان لحظهای است که همه میخواهند با قدرت همخوانی کنند. امروز در ایران، مصداقِ این حرف، نوشتن از مهاجرت نیست؛ نوشتن از «دلایلِ ماندن» است. اینکه چطور با شفافیتِ آماری و نهادینهکردنِ خردِ جمعی، میشود همان سرزمینی را که مردمش از حقِ انتخاب و دانستن محروماند، به وطنی تبدیل کرد که دلبستن به آن، نه یک شعار احساسی، که یک انتخابِ عاقلانه باشد.
پس روزِ قلم، روزِ تکبرِ نویسنده نیست؛ روزِ خاکساریِ او در برابرِ واقعیتهای تلخ و شیرینِ این سرزمین است، اما خاکساریِ توأم با ارادهی تغییر. امیدوارم نوشتههایمان، به جای دامنزدن به اختلافهای کاذب، تبدیل به «پل» بشوند؛ پلهایی که از دلِ آمارهای سرد، امیدِ گرمِ ساختن را عبور دهند. قلمی که امروز ننویسد «راهکارِ عملیاتیِ کاهشِ فاصلهی طبقاتی» را، فردا در برابرِ سیلِ مهاجرت و یأس، تنها یک خودکارِ بیمشتری در قابِ روزگار خواهد بود.
ای کاش قلمِ همهی ما، ترجمانِ خواستِ همان مردمی باشد که اگر لب بگشایند، گرههایِ کورِ توسعه، یکییکی باز میشود؛ و ما با همین قلم، بساطِ آن گرهگشایی را فراهم کنیم. روزِ قلم بر همهی کسانی که به جای یأس، «طرح» مینویسند، مبارک.
∎
روز قلم، فقط روزِ بزرگداشتِ کاغذ و مرکب نیست؛ روزِ تجدیدِ پیمان با آن نیرویِ جادوییای است که از دلِ واژهها، «مسیر» میسازد. راستش، من به قلم به چشمِ یک «چراغِ مطالعه» نگاه میکنم؛ نه برای اینکه تاریکی را انکار کند، بلکه برای اینکه نشان دهد راهِ عبور از همان تاریکی، از میانِ سطرهایِ شفاف و روشن میگذرد.
این روزها که از هر سو فریادِ ناامیدی بلند است، به گمانم وظیفهی قلم، فقط ناله کردن نیست؛ وظیفهاش «رویاپردازیِ روزهای خوب» است. یعنی اینکه دقیقاً بنویسیم اگر میخواهیم این سرزمین، جایِ ماندن باشد، از کدام کوچه پس کوچههایِ بروکراسی باید عبور کنیم و کدام دیوارهایِ کاغذی را باید کنار بزنیم.
ما در ادبیاتِ توسعه، مدام از عقبماندگی حرف میزنیم، اما اگر روراست باشیم، این عقبماندگی را نباید فقط در ندانستنِ مردم جستوجو کرد؛ بلکه ریشه در آن بروکراسیِ پیچ در پیچی دارد که گرفتنِ یک مجوز ساده را به سفرِ هزارفرسنگ تشبیه کرده، و در آن بیاعتناییِ عجیبی به سرمایههای انسانی. چقدر دیدهایم جوانی را که ایدهای ناب دارد، اما در هزارتویِ بخشنامههای دستوپاگیر، هم ایده و هم امیدش را گم میکند. قلمِ امروز، اگر به رسالتِ خودش وفادار باشد، باید روایتگرِ دقیقِ همین «هدررفتِ هزینهی فرصت» باشد و در همان لحظه، راهِ جلوگیری از آن را هم نشان دهد؛ چون امید، فقط با «دیدنِ راهِ خروج» جان میگیرد.
اگرچه این روزها، شنیدنِ عبارت «فساد ساختاری» برایمان عادی شده، اما کمتر کسی به زبانِ ساده مینویسد که مثلاً در پروژههای عظیمِ عمرانیِ نیمهتمامِ این سالها، چه بر سرِ بدهیِ عمومی آمده است؛ یا یک کارخانه تولیدی همچون «ارج» که سالهاست خاک میخورد، دیگر فقط یک پروژهی راکد نیست؛ تبدیل به «بخاریِ سوزانِ نقدینگی» شده که دارد آیندهی نسلِ بعد را میسوزاند. اما همینجا، قلمِ امیدوار، به جای نفرین، پیشنهاد میدهد: بیایید صورت مالیِ شفافِ این پروژهها را منتشر کنیم، بیایید آثارِ توقفشان را با آثارِ اتمامشان بسنجیم و اجازه دهیم خردِ جمعی، نه یک مدیرِ منفرد، دربارهی ادامه یا تغییرِ مسیرشان تصمیم بگیرد. دفاع از وطن، امروز یعنی کالبدشکافیِ همین پروژهها با زبانی که هم تخصصی است، هم دردِ مردم را میفهمد.
برای من، دفاع از حقوقِ مردم، یعنی قلمی که بتواند عدالتِ انتزاعی را به شاخصِ «قیمتِ سبدِ معیشتِ یک کارگرِ ساختمانی» یا «نرخِ واقعیِ مهاجرتِ نخبگان» (که متأسفانه از مرزِ ۱۵۰ هزار نفر در سال گذشته) گره بزند. روشنفکرِ واقعی، کسی نیست که از بالا برای مردم نسخه بپیچد؛ او کسی است که پایِ میزِ گفتوگو با معلمِ بازنشسته، مهندسِ بیکار و حتی آن کارمندِ خستهی ادارهی مالیات مینشیند و حرفشان را به زبانِ آمار و تحلیلِ عملیاتی ترجمه میکند. این یعنی قلم، پل میزند میانِ خواستِ زمینیِ مردم و سیاستگذاریِ بالادستی؛ پلی که اگر درست ساخته شود، دلایلِ ماندن را پررنگتر از دلایلِ رفتن میکند.
یادم میآید زمانی «تونی جات»، آن مورخِ شهیر، گفته بود که وظیفهی روشنفکر، مخالفتِ همیشگی با قدرت نیست، بلکه گفتنِ تلخترینِ حقایق درست در همان لحظهای است که همه میخواهند با قدرت همخوانی کنند. امروز در ایران، مصداقِ این حرف، نوشتن از مهاجرت نیست؛ نوشتن از «دلایلِ ماندن» است. اینکه چطور با شفافیتِ آماری و نهادینهکردنِ خردِ جمعی، میشود همان سرزمینی را که مردمش از حقِ انتخاب و دانستن محروماند، به وطنی تبدیل کرد که دلبستن به آن، نه یک شعار احساسی، که یک انتخابِ عاقلانه باشد.
پس روزِ قلم، روزِ تکبرِ نویسنده نیست؛ روزِ خاکساریِ او در برابرِ واقعیتهای تلخ و شیرینِ این سرزمین است، اما خاکساریِ توأم با ارادهی تغییر. امیدوارم نوشتههایمان، به جای دامنزدن به اختلافهای کاذب، تبدیل به «پل» بشوند؛ پلهایی که از دلِ آمارهای سرد، امیدِ گرمِ ساختن را عبور دهند. قلمی که امروز ننویسد «راهکارِ عملیاتیِ کاهشِ فاصلهی طبقاتی» را، فردا در برابرِ سیلِ مهاجرت و یأس، تنها یک خودکارِ بیمشتری در قابِ روزگار خواهد بود.
ای کاش قلمِ همهی ما، ترجمانِ خواستِ همان مردمی باشد که اگر لب بگشایند، گرههایِ کورِ توسعه، یکییکی باز میشود؛ و ما با همین قلم، بساطِ آن گرهگشایی را فراهم کنیم. روزِ قلم بر همهی کسانی که به جای یأس، «طرح» مینویسند، مبارک.