سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - بهاءالدین مرشدی: یک داستانهایی هست که وقتی میخوانیشان، فکر میکنی اصلاً مهم نیست نویسنده کجایی است. مهم تجربهی زیستهای است که او از سر گذرانده و همان تجربه را، با کمی بالا و پایین، تو هم پشت سر گذاشتهای. این است که فرو میروی در قصه و خودت را در آن پیدا میکنی.
یکی از این قصهها نوولایی است با عنوان «چه کسی پدرم را کشت؟» نوشتهی ادوئار لوئی که تازگیها با ترجمهی نگار یونسزاده در نشر اوزالید منتشر شده است.
در همین ابتدای نوشته میخواهم بگویم نوع راوی دومشخص هیچوقت برایم جذابیت نداشته است. برای همین، وقتی کتاب را میخوانم، مدام به این فکر میکنم که این نوع راوی چقدر از من دور است، اما فکر میکنم باید ادامه داد؛ چون در داستان پای پدر در میان است و رابطهی فرزندها و پدرها همیشه برایم جذاب بوده است. نوولا دو پاره دارد؛ در پارهی نخست پدری را میبینیم که خشمگین است و در پارهی بعد پدری را داریم که جهان با او نساخته است. قصدی برای تعریف کردن قصهی لوئی ندارم، اما فکر میکنید مگر چقدر قصه در این داستان هست؟ سرتاسر کتاب را برانداز کنید، قصهای پیدا نمیکنید، اما آنچه شما را با خودش همراه میکند، خردهروایتهایی از یک زندگی است که همیشه قرار است به تراژدی ختم شود.
اینکه میگویم تراژدی لزوماً قرار نیست کسی کشته شود، برای این است که سرنوشت غمباری که خیلی وقتها نصیب آدمیان میشود، صد پله تراژیکتر از کشتهشدن است. اینجا فرد در برابر خانواده و در برابر اجتماع تعریف میشود و تصمیمها و رفتارهای جمعی، اجتماعی و دولتی اهمیت پیدا میکنند. همهی این اجبارها، چه در داستان و چه در زندگی واقعی، آدمها را آرامآرام به سمت تراژدی هل میدهند. شخصیت پدر این نوولا هم همین سرنوشت را دارد؛ سرنوشتی که تنها خودش در شکل دادن آن سهیم نیست و دست اجتماع و دولت هم در آن دیده میشود. برای همین، نویسنده هیچ ابایی ندارد که بخشهایی از اثرش را تبدیل به بیانیهی سیاسی کند؛ اصلاً ادبیات را به سمت اعتراضهای سیاسی ببرد و از رئیسجمهورهایی چون شیراک، سارکوزی و مکرون انتقاد کند. پای این سیاستمدارها در این داستان گیر است. آنها در این داستان متهم میشوند و همهشان در سرنوشت مردمان اثر میگذارند. حالا پای همهشان به داستان باز شده است.
سیاست در همهجا
اینجاست که فکر میکنم اصلاً سیاستی که در روزمرهی ما حضور دارد، چطور باید وارد داستان شود؟ داستانها خودشان این دستور را به شما میدهند. مثلاً در همین «چه کسی پدرم را کشت؟» سیاست چطور باید وارد داستان شود؟ راوی داستان از روزمرهای حرف میزند که زندگی خانوادهاش را درگیر کرده است. حالا اگر نویسنده میخواست با زبان استعاره سیاست را وارد قصه کند، فکر میکنید ضربی که این قصه اکنون دارد، هیچوقت پیدا میکرد؟ این را قصه به شما خوب میگوید. خودش زبانش را بلد است که مثلاً در اینجا خیلی رک و سرراست حرفش را دربارهی سیاست بزند. وقتی سیاست روی بدن آدمها اثر میگذارد، دیگر لازم نیست نویسنده آن را با استعاره وارد داستان کند. سیاست پیش از او وارد خانه شده است.

این قصه دربارهی فروپاشی است. دربارهی تغییر است. دربارهی جریان یک زندگی است که بالایی دارد و پایینی هم. بنابراین، رابطهی پدر و فرزندی در جریانی مدام تعریف میشود؛ از تنفر به دلسوزی، همراهی و مهم شدن سرنوشتها و آیندهای که امروز است.
هر خطی از داستان را که پیش میرفتم، به یاد رابطهی خودم با پدرم میافتادم. وقتی پدرم مُرد، داستانی نوشتم با عنوان «اشتباه پدرم مردنش بود». هنوز هم فکر میکنم بزرگترین اشتباهی که پدرها مرتکب میشوند، مردنشان است. اما با سرنوشت کاری نمیشود کرد. سرنوشت همهجا دنبال آدم میآید و حتی از آدم جلو میزند. عصبانیت من از مردن پدر، توی آن داستان هست. میخواهم بگویم قصه همین است؛ همین رابطهها، همین عصبانیت، همین شرحی که لوئی از زندگیاش با پدرش میدهد.
شمس لنگرودی شعری دارد به اسم «چه کسی به در میکوبد». آن شعر هم دربارهی رابطهی پدر و فرزند است. من هم همان شعر را با همین عنوان به داستانی تبدیل کردم که در کتاب «استهبان در صدای باد و خاک گم بود» منتشر شد. پدر و پسری که در آن داستان هستند، تاریخ جدال میان خودشان را مرور میکنند و میپرسند چه کسی، چه کسی را در تاریخ کشته است؛ پدر، پسر را یا پسر، پدر را؟ همهچیز آن داستان شبیه همین عنوان «چه کسی پدرم را کشت؟» است؛ اینجا هم انگار پرسش همان است: «چه کسی به در میکوبد؟» اینجا هم پای کشتن در میان است. همان مرگ.
همهی این از خود گفتنها را آوردم تا بگویم این داستان، پا در علایق من دارد و همین است که باعث میشود فکر کنم لوئی جای درستی ایستاده و روایتش را پیش برده است. شخصیت داستان، با آنهمه تفاوتی که دارد و رابطهاش با پدر، اتفاقاً قصهی خوبی شکل داده است.
راوی، زندگی را از ابتدا به جریان میاندازد و خشونتش را صریح نمایان میکند. بعد این خودِ زندگی است که خشونتش را عریان میکند و در نهایت برنده مشخص میشود.
در تعریف زندگی
فکر میکنید اصلاً زندگی برندهای دارد؟ گمان نمیکنم در بازی زندگی برنده و بازندهای وجود داشته باشد. برنده، خوانندهای است که پا در این داستان میگذارد و خودش را در آن میبیند؛ روایت شخصی پسری که دارد پدرش را در گذر زمان میبیند و زندگی او را از پیش چشم میگذراند.
پسری که هم خودش درد و رنج را تحمل کرده و حالا بیشتر از قبل پا در سیاست دارد و هم پدری که مرور دردهایش بهانهی روایت است.
حضور سیاستمدارها را اینگونه در رمان میبینیم: «سپتامبر ۲۰۱۷ – امانوئل مکرون «تنبل»ها را در فرانسه متهم میکند که به گفتهی او مانع اصلاحات میشوند. تو همیشه میدانستی که این کلمه مخصوص آدمهایی مثل توست، کسانی که نتوانستهاند یا نمیتوانند کار کنند چون خیلی دور از شهرهای بزرگ زندگی میکنند، کسانی که کار پیدا نمیکنند چون خیلی زود از نظام آموزشی بیرون رانده شدهاند و مدرک تحصیلی ندارند، کسانی که دیگر نمیتوانند کار کنند چون کارگری در کارخانه کمرشان را خرد کرده است. برای نامیدن یک رئیس که تمام روز در دفترش نشسته و به دیگران دستور میدهد، هیچوقت کلمهی تنبل را به کار نمیبرند، هیچوقت. وقتی بچه بودم، تو با وسواس تکرار میکردی: «من تنبل نیستم.» چون میدانستی این توهین بالای سرت معلق مانده است، مثل شبحی که میخواستی از خودت دورش کنی.»
فصل سوم پر از این ارجاعهاست. البته این شیوهی نوشتن دربارهی سیاست در رمان، منتقدانی دارد، اما حقیقتاً این رمان بیشتر رمانی دربارهی رنجهای زندگی غیرسیاسی آدمهایی است که همیشه تابعی از سیاستهای دولتها هستند.
زندگی شخصی در قصه
خودم را با فکر این رمان میاندازم توی خاطرات خودم با پدرم؛ همان وقتی که جستار «زمان پدر» را مینوشتم و هرگز منتشرش نکردهام، چون توان تمام کردن آن قصهها را ندارم. همان وقتی که پدرم، بهدلیل سرطانی که به جانش افتاده بود، دست و پایش قفل میشد و چون رانندهی ماشین سنگین بود، نمیتوانست جان مسافرها را به خطر بیندازد و دست از کار کشید. هرچه هم کرد، نتوانست ثابت کند که ازکارافتاده است.
این است که ورود به رمان «چه کسی پدرم را کشت؟»، ورود به زندگی همهی آدمهایی است که مهم نیست در کجا زندگی میکنند؛ مهم این است که قوانین و سیاستها، رنجها و سختیهای بسیاری را به مردمان تحمیل میکنند. اینها فقط شرحی بر عبور زمان نیستند؛ شرحی بر آن چیزی هستند که بر جامعه میگذرد.
این کتاب به ما میگوید بدن انسان ارزشمند است، چون کار میکند؛ همان وسواسی که پدر راوی مدام تکرار میکند: «من تنبل نیستم.» اما این ارزشمندی تا زمانی است که این بدن آسیب نبیند. وقتی آسیب میبیند، در ساختار قانون چه حمایتی دریافت میکند؟ چقدر مفید خواهد بود؟ یا با ازکارافتادن بدن، به قول مکرون، «تنبلها» اصلاحات را به تعویق میاندازند؟ براساس بخشی از کتاب اینطور متوجه میشویم: «اولاند، وال، الکُمری، ایرش، سارکوزی، مکرون، برتران، شیراک. قصهی رنج تو با این اسمها گره خورده است. قصهی زندگیات قصهی همین آدمهاست که یکی پس از دیگری آمدند تو را زمین بزنند. قصهی بدن تو قصهی همین اسمهاست که پشت سر هم آمدند تا تو را نابود کنند.»
حالا شاید فکر کنید چرا باید یک کتاب سیاسی بخوانیم. زندگیمان که در میانهی سیاست میگذرد. اما باید بگویم این کتاب اصلاً اینطور نیست. من فقط خواستم وجه سیاسیاش را بیشتر نشان بدهم. داستان دربارهی زندگی پر از سختی آدمی است که باید از آن عبور کند؛ اینکه خشونتهای زندگی را چگونه میشود پشت سر گذاشت و بعدها به آنها نگاه کرد و عمر رفته را از نظر گذراند.
و البته یک نکتهی دیگر هم هست. اگر به دنبال ژانر جنایی هستید، عنوان کتاب شما را فریب ندهد. این یک رمان اجتماعی و خانوادگی است؛ رمانی شخصی که نویسنده زندگیاش را با خواننده به اشتراک گذاشته است. اما بگذارید یکطور دیگر به این رمان نگاه کنم. اصلاً چرا این رمان جنایی نباشد؟ جنایت مگر چه شکلی است؟ اینکه یک پدر با چنین سرنوشتی وارد داستان یک نویسنده میشود، جز جنایت چه اسمی دارد؟ این کتاب، در لابهلای جنایتی که آرامآرام رخ میدهد، میخواهد بگوید چه کسی بدن پدر را پیش از مرگ، نرمنرم به این نقطه رساند.