شناسهٔ خبر: 79225252 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایبنا | لینک خبر

جنایتی که پیش از مرگ اتفاق می‌افتد

«چه کسی پدرم را کشت؟» نوشته ادوئار لوئی، با ترجمه‌ی نگار یونس‌زاده در نشر اوزالید، از آن کتاب‌هایی است که تجربه‌ی شخصی را به پرسشی اجتماعی و جهانی تبدیل می‌کند.

صاحب‌خبر -

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - بهاءالدین مرشدی: یک داستان‌هایی هست که وقتی می‌خوانی‌شان فکر می‌کنی اصلا مهم نیست نویسنده کجایی است. مهم تجربه زیسته‌ای است که او از سر گذرانده و همان تجربه را با کمی بالایی و پایی تو هم پشت سر گذاشته‌ای. این است که فرو می‌روی در قصه و خودت را توی قصه پیدا می‌کنی.

یکی از این قصه‌ها نوولایی است با نام «چه کسی پدرم را کشت؟» نوشته ادوئار لوئی که تازگی‌ها با ترجمه نگار یونس‌زاده در نشر اوزالید منتشر شده است.

همین پیشانی نوشته می‌خواهم بگویم نوع راوی دوم شخص هیچ‌وقت برایم جذابیت نداشته برای همین وقتی کتاب را می‌خوانم مدام به این فکر می‌کنم که این نوع راوی چقدر از من دور است اما فکر می‌کنم باید ادامه داد چون در داستان پای پدر در میان است و رابطه فرزندها و پدرها همیشه برای‌ام جذاب بوده است. نوولا دو پاره دارد، یکی پدری را می‌بینیم که خشمگین است و در پاره بعد پدری را داریم که جهان با او نساخته است. قصدی برای تعریف کردن قصه لوئی را ندارم اما فکر می‌کنید مگر چقدر قصه در این داستان هست؟ سر تا ته کتاب را برانداز کنید قصه‌ای پیدا نمی‌کنید، اما آن‌چه شما را با خودش همراه می‌کند خرده روایت‌هایی از یک زندگی است که همیشه قرار است به تراژدی ختم شود.

این که می‌گویم تراژدی لزوما قرار نیست کسی کشته شود، سرنوشت غم‌باری که خیلی وقت‌ها نصیب آدمیان می‌شود صد پله تراژیک‌تر از کشته شدنی است. این‌جا فرد در برابر خانواده و در برابر اجتماع تعریف می‌شود و تصمیم‌ها و رفتارهای جمعی و اجتماعی و دولتی است که اهمیت پیدا می‌کنند. همه این اجبارها شخصیت‌های قصه و واقعی را آرام‌آرام به سمت تراژدی هل می‌دهند. شخصیت پدر این نوولا هم همین سرنوشت را دارد. سرنوشتی که تنها خودش در شکل دادن آن سهیم نیست و دست اجتماع و دولت هم در آن دیده می‌شود. برای همین نویسنده هیچ ابایی ندارد که بخش‌هایی از اثرش را تبدیل به بیانیه سیاسی کند. اصلا ادبیات را به سمت اعتراض‌های سیاسی ببرد و از رئیس‌جمهورهایی چون شیراک، سارکوزی و مکرون انتقاد کند. پای این سیاست‌مدارها در این داستان گیر است. آن‌ها در این داستان متهم می‌شوند و همه‌شان در سرنوشت مردمان اثر می‌گذارند. حالا پای همه‌شان به داستان باز شده.

سیاست در همه‌جا

این‌جاست که فکر می‌کنم اصلا سیاستی که در روزمره ما حضور دارد چطور باید وارد داستان شود؟ داستان‌ها خودشان به شما این دستور را می‌دهند. مثلا در همین «چه کسی پدرم را کشت؟» سیاست چطور باید وارد داستان شود؟ شخصیت راوی داستان دارد از یک روزمره‌ای حرف می‌زند که زندگی خانواده‌اش را درگیر کرده، حالا مثلا اگر نویسنده می‌خواست با زبان استعاره سیاست را وارد قصه کند فکر می‌کنید ضربی که این قصه الان دارد هیچ‌وقت پیدا می‌کرد؟ این را قصه به شما خوب می‌گوید. خودش زبان‌اش را بلد است که مثلا در این‌جا خیلی رک و سرراست سیاست حرف‌اش را می‌زند. وقتی سیاست روی بدن آدم‌ها اثر می‌گذارد، دیگر لازم نیست نویسنده آن را با استعاره وارد داستان کند. سیاست پیش از او وارد خانه شده است.

جنایتی که پیش از مرگ اتفاق می‌افتد

این قصه درباره فروپاشی است. درباره تغییر است. درباره جریان یک زندگی است که بالایی دارد و پایینی‌هم. بنابراین رابطه پدر و فرزندی در یک جریان مدام به مدام تعریف می‌شود. از تنفر به دلسوزی و همراهی و مهم شدن سرنوشت‌ها و آینده‌ای که امروز است.

هر خطی از داستان را که پیش می‌رفتم به یاد رابطه خودم با پدرم می‌افتادم. یک وقتی که پدرم مُرد یک داستان نوشتم با عنوان، «اشتباه پدرم مردنش بود». هنوز هم فکر می‌کنم بزرگ‌ترین اشتباهی که پدرها مرتکب می‌شوند مردن‌شان است. اما با سرنوشت کاری نمی‌شود کرد. سرنوشت همه‌جا دنبال آدم می‌آید و حتی از آدم جلو می‌زند. عصبانیت من از مردن‌ پدر توی این داستان هست. می‌خواهم بگویم قصه همین است. همین رابطه‌ها، همین عصبانیت، همین شرحی که لوئی از زندگی‌اش با پدرش می‌دهد.

یک شعری دارد شمس لنگرودی به اسم «چه کسی به در می‌کوبد» آن شعر هم رابطه پدر و فرزند است. همین شعر را یک وقتی با همین اسم تبدیل کردم به داستان و در کتاب «استهبان در صدای باد و خاک گم بود» منتشر کردم. پدر و پسری که در آن داستان هستند یک تاریخ جدال بین خودشان را مرور می‌کنند و می‌گویند چه کسی، چه کسی را در تاریخ کشته است. پدر، پسر را یا پسر، پدر را. همه‌چیز این داستان عین همان اسم «چه کسی پدرم را کشت» است، این‌جا حقیقتا «چه کسی به در می‌کوبد؟». این‌جا هم همان پای کشتن در میان است. همان مرگ.

همه این از خود گفتن‌ها را آوردم که بگویم این داستانی که خواندم پا در علایق من دارد و همین است که می‌خواهم بگویم لوئی جای درستی در داستان نشسته و روایت‌اش را پیش برده است. شخصیت داستان با آن‌همه تفاوتی که دارد و رابطه‌اش با پدر اتفاقا قصه خوبی شکل داده است.

راوی یک زندگی را از ابتدا به جریان می‌اندازد و خشونت‌اش را صریح نمایان می‌کند و بعد این زندگی است که خشونت‌اش را عریان می‌کند و درنهایت برنده مشخص می‌شود.

در تعریف زندگی

فکر می‌کنید اصلا زندگی برنده‌ای دارد؟ گمان نمی‌کنم در بازی زندگی برنده‌ و بازنده‌ای وجود داشته باشد. برنده خواننده‌ای است که پا توی این داستان می‌گذارد و خودش را در آن می‌بیند. یک روایت شخصی از پسری که دارد پدرش را در مرور زمان می‌بیند و زندگی او را از پیش چشم می‌گذراند.

پسری که هم خودش درد و رنج را تحمل کرده و حالا بیش‌تر از قبل پا در سیاست دارد و هم پدری که مرور دردهایش بهانه روایت است.

حضور سیاستمدارها را این‌طور در رمان می‌بینیم: «سپتامبر ۲۰۱۷ – امانوئل مکرون «تنبل»ها را در فرانسه متهم می‌کند که به گفته‌ی او مانع اصلاحات می‌شوند. تو همیشه می‌دانستی که این کلمه مخصوص آدم‌هایی مثل توست، کسانی که نتوانسته‌اند یا نمی‌توانند کار کنند چون خیلی دور از شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند، کسانی که کار پیدا نمی‌کنند چون خیلی زود از نظام آموزشی بیرون رانده شده‌اند و مدرک تحصیلی ندارند، کسانی که دیگر نمی‌توانند کار کنند چون کارگری در کارخانه کمرشان را خرد کرده است. برای نامیدن یک رئیس که تمام روز در دفترش نشسته و به دیگران دستور می‌دهد هیچ وقت کلمه‌ی تنبل را به کار نمی‌برند، هیچ وقت. وقتی بچه بودم، تو با وسواس تکرار می‌کردی: «من تنبل نیستم.» چون می‌دانستی این توهین بالای سرت معلق مانده است، مثل شبحی که می‌خواستی از خودت دورش کنی.»

فصل سوم پر است از این ارجاعات. البته این شیوه نوشتن از سیاست در رمان منتقدانی دارد اما حقیقتا این رمان بیش‌تر رمانی درباره رنج‌های زندگی غیرسیاسی آدم‌هایی است که همیشه تابعی از سیاست‌های دولت‌ها هستند.

زندگی شخصی در قصه

خودم را با فکر این رمان می‌اندازم توی خاطرات خودم با پدرم. همان وقتی که جستار «زمان پدر» را می‌نوشتم و هرگز منتشرش نکرده‌ام چون توان تمام کردن آن قصه‌ها را ندارم. همان‌وقتی که پدرم به‌دلیل سرطانی که به جانش افتادم دست و پایش قفل می‌شد و چون راننده ماشین سنگین بود نمی‌توانست جان مسافرها را به خطر بیندازد و دست از کار کشید و هرچه کرد، نتوانست ثابت کند که ازکارافتاده است..

این است که ورود به رمان «چه کسی پدرم را کشت» ورود به زندگی همه آدم‌هایی است که مهم نیست در کجا زندگی می‌کنند، مهم این است که قوانین و سیاست‌های خیلی رنج‌ها و سختی‌ها را به مردمان تحمیل می‌کند. این‌ها فقط شرحی است بر این عبور زمان. شرحی است بر آن‌چه بر جامعه می‌گذرد.

این کتاب به ما می‌گوید بدن انسان ارزشمند است چون کار می‌کند. همان وسواسی که پدر راوی تکرار می‌کند که «من تنبل نیستم». اما این ارزشمندی تا زمانی است که این بدن آسیب نبیند. با آسیب، این بدن در ساختار قانون چه حمایتی دریافت می‌کند؟ چقدر مفید خواهد بود؟ یا با از کار افتادن بدن به قول مکرون تنبل‌ها اصلاحات را به تعویق می‌اندازند؟ براساس بخشی از کتاب این‌طور متوجه می‌شویم که: «اولاند، وال، ال کُمری، ایرش، سارکوزی، مکرون، برتران، شیراک. قصه‌ی رنج تو با این اسم‌ها گره خورده است. قصه‌ی زندگی‌ات قصه‌ی همین‌ آدم‌هاست که یکی پس از دیگری آمدند تو را زمین بزنند. قصه‌ی بدن تو قصه‌ی همین اسم‌هاست که پشت سرهم آمدند تا تو را نابود کنند.»

حالا شاید فکر کنید چرا باید یک کتاب سیاسی بخوانیم. زندگی‌مان که در وسط سیاست می‌گذرد، باید بگویم که این کتاب اصلا این‌طور نیست. من خواستم وجه سیاسی‌اش را بیش‌تر نشان بدهم. داستان درباره یک زندگی پر از سختی است که چطور می‌توان از آن عبور کرد. خشونت‌های زندگی را چطور می‌شود پشت سر گذاشت و بعدها به آن نگاه کرد و عمر رفته را از نظر گذراند.

و البته یک نکته دیگر هم هست اگر به دنبال ژانر جنایی هستید، عنوان کتاب شما را فریب ندهد، این یک رمان اجتماعی، خانوادگی است. یک رمان شخصی است که نویسنده زندگی‌اش را با خواننده به اشتراک گذاشته است. اما بگذاریدیک‌طور دیگر به این رمان نگاه کنم. اصلا چرا این رمان جنایی نباشد؟ جنایت مگر چه شکلی است؟ این‌که یک پدر با چنین سرنوشتی وارد داستان یک نویسنده می‌شود جز جنایت چه اسمی دارد؟ این کتاب در لابه‌لای جنایتی که آرام‌آرام رخ می‌دهد می‌خواد بگوید چه کسی بدن پدر را پیش از مرگ، نرم‌نرم به این نقطه رساند.