شناسهٔ خبر: 79203566 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

سمفونیِ رفتن در جاده‌ نور

خیابانِ بی‌عبارت؛ یادداشتی برای جاده‌ عشق

تهران- ایرنا- صدای گام‌های زائران، زمزمه‌ روضه‌ راه. سرانجام به آغوشِ غمواره‌ خلقت می‌رسیم؛ جایی که ما را به نبرد با نومیدی‌ها می‌برد. «رفتن» همان «رسیدن» است؛ رسیدن به روزهای خوشِ موعود.

صاحب‌خبر -

غبارِ جاده بر چهره‌ جاماندگان؛ این آغازِ یک سمفونی است.

روایتِ عشق، از سمتِ فرات آغاز می‌شود تا قلب‌های غبارگرفته را به ارمغانِ بهار بنوازد.

در جنوب و غربِ این سرزمین، نخل‌ها صدای آبی و ابریشمیِ فرشته‌ها را با تاروپودِ جانشان حس کرده‌اند.

آفتاب و برف، زیر و بمِ صدای قدمِ زائران را شهادت می‌دهند.

رفتن یعنی رسیدن؛

رفتن به مهمانیِ پیشانی‌های بلند و دل‌های گسترده‌ای که رفتند تا ما امروز به ایستادنمان فاخرانه لبخند بزنیم.

این مسیر، ما را از دهلیزهای فراموشیِ دنیای مدرن رها می‌کند و به حجره‌های سرخِ پرواز راه می‌نماید.

طبلِ جنون و اشکِ قبیله

جوانانِ عشیره بر طبلِ جنون می‌کوبند و زنانِ قبیله در اشکِ خود معطر می‌شوند. در این اقیانوس، مردمِ میزبان همچون مرواریدِ صفا می‌درخشند؛

کودکانشان لباسِ خدمت می‌پوشند و مهیا می‌شوند تا غبار از قدمِ مسافران بروبند.

این‌جا، کوچکی بزرگی است و بزرگی در خدمت خلاصه می‌شود.

منطقِ مهربانی و بیعتِ امروز

موکبیان با منطقِ عشق سخن آغاز می‌کنند؛ اندوخته‌ دیروزشان، بیعتِ امروز است. آن‌ها در مسیرِ نگاهشان محبت تراوش می‌کنند و سپاهِ خدمت صف می‌کشد. شدتِ ارادت در سفره‌ها و در اصرار به مسافران نمایان است.

مردمانِ وام‌دارِ سخاوتِ بی‌مرزِ علی‌بن‌ابی‌طالب(ع)، به قدم‌های زائران التماس می‌کنند. دست‌های پیر و جوانِ عشیره در هم گره می‌خورد تا لجاجت‌های ما در غیابِ وصل، به «نرفتن» مانند نباشد.

بهار در انجمادِ سومین هزاره

در سرمای فصلِ انجمادِ انسانیت، در هزاره‌ سوم و در میانِ قلب‌های یخ‌زده‌یِ تاریک‌اندیشان، گرمایِ مردمانِ هم‌نشین با نخل و خاک، معجزه می‌کند.

محبت و کرامت در این جاده، تقلیدی ناشیانه نیست؛

اصالتِ محض است. عشق در چشم‌های خادمان بدون هیچ دلیلی خودنمایی می‌کند. مهربانی را تقدیمِ پاهای تاول‌زده‌ات می‌کنند تا بهارِ جاودانه‌یِ اربعین را دوست بداری؛ بهاری سبزتر از هرچه بهار.

طلوع در افقِ شصت‌ویک

آفتاب، هر سال به انتظار زائرانی از شرق و غرب طلوع می‌کند تا قصه‌یِ روز دهم کربلای سال ۶۱ هجری را به چشمِ جهان بتاباند؛ روایتِ روزی که خورشید رفت و شفق متولد شد.

اربعین، تواترِ تصویریِ کاروانی است که شهیدانش چراغ‌به‌دست بر کشتیِ نجات سوارند؛ تصویری از شهیدانِ رو به آسمان و اهالیِ ساحل در انتظارِ سفری بی‌نهایت. این‌جا من، تو و آینه در توتویِ تاریخ به وحدت می‌رسیم.

الفبای طریق‌العلما

هنوز صدای خنده‌های شومِ کفتاران به گوش می‌رسد،

اما زنجیرهای محکمِ سکوت در هم می‌شکنند.

در مسیرِ قدیمیِ بیابان و نخلستان‌ها، طریق‌العلما پر می‌شود؛ از مردمانِ عاشق. سایه‌های مرموزِ مزدوران هنوز در تاریخ هست، اما سنگینیِ سر نسپردن به دعوتِ حسین علیه الاسلام قلبِ مردمان را می‌فشارد.

زائرانِ پیاده، خطِ آغازینِ عاشقی را در جاده‌یِ خاک پشت سر می‌گذارند تا به گوهرهای نابِ ولایت برسند.

«هله بالزوار»؛ شکستنِ شوکتِ دنیا

اضطراب در سینه‌ خادمان می‌تپد تا صدای گام‌های مسافرانِ نجف شنیده شود. دسته به دسته می‌آیند و خادمان برایشان «هله بالزوار» می‌خوانند،

می‌گریند و کوله‌ها را به سمتِ موکب‌های ساده می‌کشند. در این هیاهویِ بی‌حرمتی‌هایِ دورانِ ما،

نشانِ بزرگیِ شیوخ از سر می‌افتد و دست‌های جوان لرزان می‌شود؛ همه به تمنای آنکه قدمی به خانه‌شان بگذاری و چشم‌های مشتاقِ اهل خانه را طراوتی بخشی.

تفسیرِ فرات و اسطوره‌یِ ادب

کاروان منزل‌به‌منزل پیش می‌رود. کرامتِ این خادمان، ریشه در کرامتِ کریمِ کاروان‌دارِ کربلا دارد؛ از همان منزلگاهِ «شراف» که حضرت فرمود لشکریانِ تشنه‌کامِ دشمن و اسب‌هایشان را سیراب کنند.

این‌جا فرات به نامِ اسطوره‌یِ ادب روضه می‌خواند؛

از زمانِ قدم گذاشتنِ قامتِ رعنای اباالفضل علیه السلام در نینوا، و از استجابتِ حاجتِ کودکانِ عطشناک. اربعین یعنی ترجمانِ غیرت، عزت، عاطفه و عقل.

عقیقِ اشراقی در خاکِ جهل

اربعین که می‌رسد، خاک‌های جهل‌گرفته‌یِ بیابان‌های بی‌نوا، نوایی تازه می‌یابند. زمینِ حسرت‌کشیده‌یِ سال ۶۱ هجری، جانی دگر می‌گیرد.

اربعین، مرثیه‌ی معراجِ مردانگی و مروت را از دست‌های باغیرت اما بریده‌یِ کربلا در گوشِ مسافران نجوا می‌کند.

خاک بوی مشک می‌دهد؛

بوی علمِ او.

تمامِ آب‌های جهان طعمِ عطش می‌گیرند و یک آسمان بغض در مشایه درنگ می‌کند.

سعیِ سرخ در خانه‌یِ پدری

از خانه‌ پدری، از جبینِ سرزمینِ ابوتراب، مهربانی طلوع کرده و عقل، عاشقانه سر به راه شده است.

راه، خود نوحه‌خوان و راوی است و صدای گام‌های زائران، زمزمه‌یِ روضه‌ راه. سرانجام به آغوشِ غمواره‌یِ خلقت می‌رسیم؛ جایی که ما را به نبرد با نومیدی‌ها می‌برد.

«رفتن» همان «رسیدن» است؛ رسیدن به روزهای خوشِ موعود. این مسیر مرا به سکوت وا می‌دارد.

تنها همین سکوت برای عاشق شدن کافی است…

تا سال‌ها در معبرِ زمانه صبور باشیم و امیدِ خویش را چشم‌به‌راه بمانیم.

عکاس و کارشناس رسانه