گروه جامعه ایرنا- نازنین زهرای ۲۲ ساله امسال هم در راهپیمایی جاماندگان از آیین اربعین حسینی شرکت کرده و از اذن گرفتن از امام حسین (ع) برای زیارت و تشرف به کربلای معلی در سال گذشته میگوید: چندین سال بود که از زمان کودکی به همراه پدر، مادر و برادرم در راهپیمایی جاماندگان شرکت می کردم اما سال گذشته وضعیت خیلی فرق میکرد؛ از همان ابتدای صبح اربعین دلم شکسته بود و تا یاد کربلا و مظلومیت امام حسین (ع) و خاندانش می افتادم اشک امانم نمی داد.
حس و حال عجیبی داشتم تا رفتم لباس بپوشم و آماده رفتن شوم ده بار دلم شکست، اما احساس می کردم به جزء خودم که صدای شکستنش را می شنوم کسی دیگری هم صدای آن را می شنود، حس می کردم امروز از هر روز دیگر به خدا نزدیکترم.
پدر از کودکی عشق به حسین را در دلم زمزمه کرده بود و نام مبارک مادرش را بر من نهاده بود و همیشه به من وعده زیارت کربلا را داده بود، چند باری هم مقدمات سفر به کربلا مهیا شد اما نمیدانم چرا نشد و سعادت زیارت را نداشتم، هر بار دلم شکست، به هر وسیله و امید به حاجت روایی به دفعه بعد دلم را تکسین دادم، از اربعین سالی تا سال دیگر به امید زیارت نشستم و هربار به بهانهای نشد.

داشتم به خودم و به اعتقادم شک میکردم و هربار اربعین میشد و من جا میماندم، باز هم حواله به سال دیگر میشد، اما این بار واقعا به من برخورده بود و چندین سال به آروزیم نرسیده بودم؛ امسال از همان صبح اربعین دلم شکسته بود، نمیدانستم چه کنم.
یکی از دوستانم که بارها به کربلا مشرف شده بود به من گفت که بهتر است که برای اولین بار که میخواهی مشرف شوی در ایام اربعین نباشد و دیگر ایام سال بروی تا حسابی زیارت دلچسبی داشته باشی و سالهای بعد در راهپیمایی اربعین به کربلا مشرف شوی؛ این موضوع کمی مرا آرام می کرد و با خود می گفتم شاید حکمت در این باشد که من در ایام اربعین به کربلا مشرف نشوم.
از خانه که بیرون زدم پایم انگار مال خودم نبود، مثل این بود که کسی در وجودم مرا به حرکت وادار می کند، دلواپس بودم احساس می کردم، کسی جایی منتظر من است، زودتر باید برسم، قدمهایم با دلهره و شتابزده بود، به سیل جمعیت که رسیدم، غوغایی بود و حس زیارت داشتم، ته دلم حس خوبی داشتم، حس سبکی می کردم و احساس خشنودی داشتم.

تا نوای نوحه بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ... به گوشم رسید، دلم ریخت و اشک تمام صورتم را پر کرد و در جا همه صورتم خیس شد. صدای هق هق گریهام بلند شد و با زبان شکایت به امام حسین گفتم چند سال است؟ که مرا به عنوان جامانده می پذیری، اما به عنوان زائرت نه، همانجا دلم مثل یک چینی که هزاران بار به امید زیارت آقا بندش زده بودم، شکست و می دانستم این بار این دل را نمیتوانم بند بزنم و فقط راه علاج آن زیارت حضوری است و از ته دل گفتم آقا به خدا قسم اگر تا سال دیگر اربعین مرا به حضور نپذیرید سال دیگر به راهپیمایی جاماندگان اربعین هم نخواهم آمد.
لحظه ای به خودم نهیبی زدم، این چه حرفی است برای امام حسین (ع) شرط میگذاری، مگر تو که هستی؛ اما چه کنم، هرچه بود از دل بود.
به خودم آمدم، قلبم در سینه ام مثل اینکه جا نمیشد و صدای ضربان آن را با گوش میشنیدم و تمام وجودم پر شده بود از حس امیدواری و حس خوشی که شد در آذر ماه درست شب یلدای ما ایرانیان؛ زیارت حضوری آقام امام حسین بالاخره نصیبم شد.
بعد از آن ماجرا یک بار برای کربلا ثبت نام کردم، اما بنابه دلایلی نشد و باز داشتم ناامید می شدم. دهان گلایه به پدر گشودم که چرا سفر ما نمی شود، پدر اشک در چشمانش حلقه زد و گفت نمی دانم شاید حکمتی دارد، شاید هم برای وقتی دیگر.
یک روز داشتم از دانشگاه بر می گشتم، صدای پیامک گوشی تلفن همراهم آمد، گوشی را چک کردم در اوج ناباوری دیدم نوشته، نازنین زهرا شما برای زیارت کربلا ثبتنام شدهای و به من یک کد پیگیری داد، مات مبهوت مانده بودم چه کنم، اولین چیزی که به فکرم رسید، با پدر تماس گرفتم و گفتم بابا فکر کنم اشتباهی شده است؛ یک پیامک آمده میگوید نام شما برای کربلا ثبت شده، صدای گریه پدر را از آن طرف تلفن شنیدم که فقط گفت بابا درست است.
با خود گفتم، مگر می شود، ما بارها تلاش کردیم و ثبت نام کردیم اما مشرف نشدیم و حالا چطور شده که ثبت نام شدهام؟ دوباره با پدر تماس گرفتم و حالا پدر قدری آرام شده بود و می توانست صحبت کند. او گفت: همکارش گفته که چهار نفرظرفیت خالی برای زیارت کربلا دارد و اگر تمایل دارید سریع اعلام و ثبت نام کنید. من هم ثبت نام کردم و اولین پیامک تایید ثبت آن هم برای شما آمده است. از خوشحالی نمیدانستم چکار کنم و فقط خدا را شکر کردم.

یاد راهپیمایی جاماندگان اربعین در سال ۱۴۰۴ افتادم و اشکی که ریختم و حاجتی که گرفتم و حالا قرار است که به کربلا مشرف شوم. دانستم همان موقع که دلم شکست، دعایم برآورده شد و من هم شدم زائر سید الشهدا.
سرانجام مشرف شدم به زیارت آقا امام حسین(ع) و حضرت علی(ع) و چه سعادتی که تا خودشان صلاح ندیدند مرا به حضور نپذیرفتند. حکایت و روایت این سفر معنوی بسیار شیرین است، انگار این سرزمین نیروی جاذبه دارد و هیچ کسی در این آستان غریبه نیست.
قدم به قدم این سرزمین روحانی لحظه به لحظه این سفر معنوی برای من پر از حکایت و پر از نشانه بود. نشانهایی که دلم را قرص و محکم و ایمانم را استوار کرد و دلدادگی عجیبی برایم باقی گذاشت و احساس کردم تکه ای از وجودم را آنجا جا گذاشته ام و حالا راهش را یاد گرفته ام و باید بارها و بارها بروم تا آرام بگیرم.
جاماندگان اربعین، هرچند قدمهایشان به جاده نجف تا کربلا نرسیده، اما دلهایشان کیلومترها پیشتر از جسمشان راه افتاده است. این روزها هر تصویر از ستونهای مسیر، هر نوای «لبیک یا حسین» و هر پرچم برافراشته، زخمی شیرین بر دل کسانی میزند که آرزوی حضور در این میعاد عاشقانه را در سینه دارند. گویی میان خانه و کربلا، فاصلهای به اندازه یک حسرت کشیده شده است؛ حسرتی که با هر طلوع و غروب، رنگ دلتنگی بیشتری به خود میگیرد.
برای جاماندگان، اربعین تنها یک سفر نیست؛ روضهای است که در سکوت خانه برپا میشود. اشکهای بیصدا، نگاههای خیره به مسیرهای پخش زنده و زمزمههای عاشقانه «السلام علیک یا اباعبدالله» جای قدمهایی را میگیرد که آرزو داشتند بر خاک بینالحرمین بنشیند. آنان خوب میدانند که گاهی دل، زائرتر از پاهاست و عشق، راه خود را حتی از پشت مرزهای بسته و تقدیرهای نانوشته پیدا میکند.
جاماندگان اربعین امیدشان را از دست نمیدهند؛ چرا که باور دارند صاحب این مسیر، دلهای مشتاق را بهتر از هر کسی میشناسد. شاید امسال نامشان در فهرست زائران نبود، اما اشک، دعا و دلتنگیشان در دفتر عاشقان ثبت شده است. آنان چشم به افق دوختهاند؛ به روزی که این حسرت به وصال بدل شود و نخستین سلامشان به امام حسین(ع)، پایان سالها انتظار و آغاز سفری باشد که از دل شروع شده بود.