هنوز پایت به خاک همسایه نرسیده، همین که میفهمیدند ایرانی هستی، نگاههایشان رنگ نگرانی میگرفت. اولین کلامشان نه از خستگی راه بود و نه از تشنگی مسیر؛ سراغ امنیت ایران را میگرفتند، از سایه جنگ میپرسیدند و با بغضی در گلو، جویای سلامتی رهبر معظم انقلاب میشدند. نام «رهبر شهید» که میآمد، دلهایشان میلرزید.
تمام مسیر، از کوچههای باریک تا موکبهای برپا شده در دل بیابان، آینهدار درد بود. گوشه به گوشه این جاده، پر بود از قاب عکس «رهبر شهید» و شهدای جنگهای رمضان و ۱۲ روزه.
عراقیها، دیوارهای خانههایشان را که باید محل آرامش باشد، به تمثال شهدای ما آذین بسته بودند؛ گویی عزیزِ خودشان را از دست دادهاند. بنرهای بزرگ تصویرِ رهبر معظم انقلاب، بر پیشانی خانهها و موکبها، نشان پیوندی بود که دیگر با هیچ زبانی گسستنی نیست.
وقتی از «رهبر شهید» میپرسیدیم، از نگاه معصوم کودکانشان تا قامت خمیده پیرمردان، همه یکصدا بارانی میشدند. چشمهایشان که خیس میشد، لعنتشان نثار عاملان این رنج، نثار ترامپ و نتانیاهو میشد؛ انگار دردی مشترک، میان ما و آنها پل زده بود.
به یاد سال ۵۹ افتادم؛ همان روزهایی که صدام در خیالات خام خود، رویای فتح چندروزه تهران را داشت. حالا ۴۵ سال از آن روزها میگذرد و ورق تاریخ به طرز عجیبی برگشته است. امروز، نه تانکها، که «فرهنگ انقلاب و مقاومت» است که فاتح دلهای مردم عراق شده.
امروز در این مسیر، من دیگر زائر یک کشور غریبه نبودم؛ من در میان کسانی قدم میزدم که حالا نه «مردم همسایه»، که «هموطن دلهای ما» شدهاند. اربعین امسال، معنای برادری را در پس اشکهای عراقیها، دوباره مشق کردم.
