«سبكبالان خراميدند و رفتند / مرا بيچاره ناميدند و رفتند...» اين مثنوي، از همان مطلع، خواننده را در فضايي از سوگ و آرزو فرو ميبرد كه نه در شاعريتِ صرف، كه در تجربهاي زيسته ريشه دارد. قادر طهماسبي، متخلص به فريد، در ۹ شهريور ۱۳۳۱ در ميانه زاده شد و از نوجواني، شهرها را يكي پس از ديگري درنورديد؛ از زاهدان تا شيراز، از مشهد تا تبريز و تهران، و سرانجام اصفهان كه سالها زيستگاه او شد. اين جابهجاييهاي اجباري، به جاي آنكه او را از هويت خويش دور كند، چشمي باز و نگاهي چندسويه به او بخشيد؛ نگاهي كه بعدها در شعرش، هم از درد غربت و هم از عشق به وطن، تصاويري بديع آفريد. اما آنچه او را از بسياري از همدورههايش متمايز ميسازد، نه سفرهايش، كه نگاه تيزبينش به معناي حضور و غيبت است. در اصفهان بود كه ساواك، او را با اشعار تندش شناخت؛ و در همان اصفهان بود كه در26 سالگي، انقلاب را در آغوش گرفت و پس از آن، راهي جبههها شد. جنگ براي او صرفا يك ماموريت دفاعي نبود؛ تجربهاي بود كه در آن، شهادت را از نزديك ديد و آن را چون نردباني تصور كرد كه به آسمان ميرسد. حاصل اين تجربه، مثنوي ماندگار «شهادت» شد؛ منظومهاي كه در آن، مرگِ عاشقانه، نه پاياني بر حيات، كه آغازي بر وصالِ جاودان است.
در اين منظومه، شهادت نه يك پايان كه نردبان آسمان است؛ راهي كه اگر باز باشد، به وصال ميرساند. اما شاعر، در اين مثنوي، در جايگاه كسي نشسته كه اسير و زخمي و بيدست و پا مانده و رفيقان با اسبهاي سپيد از كنارش گذشتهاند. اين، روايتِ كسي است كه نه براي مرگ، كه براي زندگي جاودانه، لحظهشماري ميكند و از اينكه نردبان را برداشتهاند، سوگوار است:
«شهادت نردبان آسمان بود / شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند اين نردبان را؟ / چرا بستند راه آسمان را؟
مرا پايي به دست نردبان بود / مرا دستي به بام آسمان بود
تو بالا رفتهاي من در زمينم / برادر رو سياهم شرمگينم
مرا اسب سپيدي بود روزي / شهادت را اميدي بود روزي
در اين اطراف دوشاي دل تو بودي / نگهبان ديشب اي غافل تو بودي
بگو اسب سپيدم را كه دزديد / اميدم را اميدم را كه دزديد؟»
اسب سپيد در اينجا همان اميدِ ديرين است؛ اميدي كه دزديده ميشود و شاعر را با شرمگيني و دست خالي در ميان اين همه سوار، تنها ميگذارد. تعبيرهاي قادر طهماسبي در اين شعر، نشان از نگاهِ صريح و بيپرواي شاعري دارد كه هرگز از راستگويي خسته نميشود. او حتي در برابركساني كه شهادت را به بازي و كالا بدل ميكنند، خاموش نميماند. اين صراحت، ريشه در تجربهاي دارد كه طهماسبي در سالهاي جنگ و پس از آن، از نزديك لمس كرد؛ تجربهاي كه در آن، سوگ با فروش و حسرت با نفاق درهم آميخته بود.
اين مثنوي در ادامه، از سوگِ حماسي به نجواي عرفاني تغيير جهت ميدهد. گويي شاعر كه با رفيقان و اسبهاي سپيد و نردبانهاي آسمان سخن داشته، اكنون با دل خود به گفتوگو نشسته است؛ دلي كه هم از شرم حضور ميگويد و هم از نوميدي از در بازميدارد. اين دوگانگي ميان خواستن و نتوانستن، ميان دست بر در زدن و شرم از كوبيدن، سراسر مثنوي را در فضايي از عرفان و حماسه به پيش ميبرد:
«بكوب اي دل كه اينجا قصر نور است / بكوب اي دل مرا شرم حضور است
بكوب اي دل كه غفار است يارم / من از كوبيدن در شرم دارم
بكوب اي دل كه جاي شك و ظن نيست / مرا هرچند روي در زدن نيست
كريمان گرچه ستارالعيوبند / گداياني كه محبوبند خوبند
بكوب اي دل مشو نوميد از اين در / بكوب اي دل هزاران بار ديگر»
در اين فراز، شاعر به دلش، نقشي محوري ميبخشد؛ دلي كه در عين حال كه محبوب است، گدا نيز هست. اين همان گدايي عارفان است كه از شرم به درِغفار ميروند و نوميد نميشوند. و در فراز پاياني، شاعر با لحني كه گاه به مناجات ميماند، از دلِ فولادين و آب شدن آن در آتش درد، سخن ميگويد. انگار كه تمام اين سوگ و شرم و اميد، در نهايت به شرمندگي ختم ميشود؛ شرمندگياي كه لطف است و بندگي را معنا ميدهد:
«نمي دانم كه در سر اين چه سوداست / همين اندازه ميدانم كه زيباست
خداوندا چه درد است اين چه درد است / كه فولاد دلم را آب كرده است
مرا اي دوست شرم بندگي كشت / چه لطف است اين مرا شرمندگي كشت»
در كنار اين مثنوي بلند، طهماسبي در قطعهاي كوتاه، با زباني حماسيتر و تصاويري صريحتر، از پيمان شكستن دشمن و از ميراث ولايت بودن سخن ميگويد:
«پيمان شكست دشمن شيطان پرست ما / نابود باد خصم سيه روي پست ما
از مسند غرور، هياهوي غرب را / پايين كشيد همت يزدان پرست ما
هركس كه گشت حاكم كاخ سپيد مُرد / در آرزوي ديدن روز شكست ما
ما وارث ولايت عشقيم كز ازل / با عشق اهل بيت گره خورده هست ما
ما هسته را به عشق ولايت شكافتيم / تا دور باد از خطر هسته هست ما»
مجموعههاي شعر او شامل «پري بهانهها»، «پرستارهها»، «پريشدگان»، «تلاوت»، «عشق بيغروب» و «روزي به رنگ خون» هر يك به سهم خود، گوشهاي از اين جهانبيني را بازتاب ميدهند، اما «مثنوي شهادت» بيگمان درخشانترين و ماندگارترين آنهاست. طهماسبي در اين منظومه، مرزهاي ميان حماسه و عرفان را در هم شكسته و از دلِ تجربهاي زيسته، تصويري جاودان از آرزوي وصل و شرم حضور به دست داده است. شهادت در نگاه او نه پاياني بر راه، كه گشودن دري به سوي نوري است كه تنها عاشقان، طعم تلخ و شيرين آن را ميچشند. و اين، همان رازي است كه مثنوي او را از مرثيهاي ساده، به آيينهاي براي تمام دلهاي بيقرار بدل كرده است.
مثنوي شهادت در سروده حماسي
علي اصغر شعردوست
صاحبخبر -
∎