گروه فرهنگ خبرگزاری آنا، عبدالرحیم سعیدیراد- جاده نجف تا کربلا راه عجیبی است؛ هر کس به این راه وارد میشود، کمکم از نام خودش سبک میشود؛ شبیه آبی که در لیوانهای یک موکب میچرخد و تشنگی جهان را فراموش میکند.
موکب جایی است که چای عراقی آرامآرام در استکانها رنگ محبت میگیرد و نان در دستهای یک پیرمرد چنان قسمت میشود که انگار برکت از لابهلای انگشتان او بال میگیرد.
بوی برنج، دارچین، سوپ و نان داغ در باد میپیچد و جاده را از یک راه دور به سفرهای بدل میکند که هیچکس کنار آن تنها نیست. زائران میآیند؛ با پاهایی که درد را بیصدا تحمل کردهاند، با شانههایی که شب را تا صبح به دوش کشیدهاند و با چشمهایی که گاهی از اشک پر میشوند و گاهی فقط به دوردست نگاه میکنند؛ انگار کربلا پیش از رسیدن، در دل همین خستگی طلوع میکند.
کودکی را دیدم که خرما تعارف میکرد و جهان برای لحظهای چقدر کوچک شد، چقدر مهربان شد. زنی کنار دیگ نذری چنان برنج را هم میزد که گویی داشت دلتنگی قرنها را آرام میکرد. مردی خم شد و بند کفش زائری را بست و من فکر کردم شاید بهشت از همینجا شروع میشود.
در این راه کسی نان تعارف میکند، کسی آب، کسی جای خواب و کسی فقط لبخندی از سر شوق که از هر پناهی امنتر است؛ و من هرچه بیشتر میروم، کمتر میپرسم چند عمود مانده است؟ چون فهمیدهام رسیدن همین است که «دل» در ازدحام مردم وسعتی عجیب پیدا کند؛ چیزی شبیه دعا؛ و اصلاً شاید اربعین همین باشد؛ اینکه خاک زیر قدمهای زائران عبادت را یاد بگیرد و دستها در بخشیدن چنان یکی شوند که دیگر مرزی میان من و تو نماند.
آنوقت جاده دیگر جاده نیست؛ رودی است که از دلها عبور میکند و به نام تو روشن میشود.
کربلا، پیش از آنکه در افق پیدا شود، در استکان چایی است که به دست زائری خسته میرسد، در کاسه نذری است که بوی عشق میدهد و در موکبی است که چراغش تمام شب برای خستگان بیدار میماند.
آقای ما، حسین (ع)!
جهان هنوز هم با یاد تو پیاده میرود؛ در مسیر عاشقی.
انتهای پیام/